موفقیت و هدفمندی

مهاجرت از ایران آیا کار درستی است؟

آیا مهاجرت از ایران کار درستی است؟
کتاب الکترونیک رایگان تنها سخت‌جان‌ها به هدف می‌رسند

من سال ۲۰۱۵ میلادی (۱۳۹۴) از ایران به کانادا مهاجرت کردم و پس از توقفی چندروزه در ونکوور، در تورنتو ساکن شدم. به دلیل اینکه رشته تحصیلی من عمران بوده است، بارها امکان مهاجرت برای ادامه تحصیل یا کار را داشتم، اما چون مهاجرت را امری در راستای تحقق افسانه شخصی و رویاهایم نمی‌دیدم، دست به کار رفتن از ایران نشدم. البته، همیشه دوست داشتم چند سالی هم شده، زندگی در یک کشور خارجی را تجربه کنم و از جمله به شهر نیویورک در آمریکا هم فکر می‌کردم.

سرانجام، وقتی دیدم تحقق برخی ‌خواسته‌هایم، و از جمله این خواسته‌، از راه مهاجرت به کشوری دیگر آسان‌تر انجام خواهد شد، تصمیم گرفتم از دایره امن خود بیرون بیایم و کاری را بکنم که خیلی‌ها شاید با بالا رفتن سن، در انجام آن تردید کنند.

وقتی دیدم تحقق برخی ‌خواسته‌هایم از راه مهاجرت به کشوری دیگر آسان‌تر انجام خواهد شد، تصمیم گرفتم از دایره امن خود بیرون بیایم و کاری را بکنم که خیلی‌ها شاید با بالا رفتن سن، در انجام آن تردید کنند

در ۳۷ سالگی، امکانی برای مهاجرت از سوی دولت کانادا باز شد که تمام شرایطش را می‌توانستم محقق کنم. با سخت‌جانی و جنگندگی فراوان، و هدفمندی و تمرکز، تمام مدارک را فراهم کردم، کلاس فشردهٔ آیلتس رفتم و امتحان آیلتس دادم، هزینه‌های مختلف را پرداخت کردم، پیگیری‌ها را انجام دادم، مشورت کردم و… حدود یک سال بعد، ویزای مهاجرتی من رسید و برای نخستین بار از مرز چند کشورِ محدودِ اطراف ایران فراتر رفتم و یک جای خیلی خیلی دور از ایران را ــ که رفتن به آنجا رویای خیلی از ایرانی‌هاست ــ تجربه کردم.

حالا که حدود سه سال از زندگی من در کانادا می‌گذرد، بهتر می‌توانم در خصوص تصمیم به مهاجرت نظر بدهم. و این سوالی است که بارها از من پرسیده شده و در مقاله حاضر می‌کوشم به آن پاسخ بدهم. اما پیش از آن، باید گریزی به شرایط امروز ایران، در تابستان ۱۳۹۷، بزنم و از افسانه شخصی، رویا و سلسله‌مراتب اهداف بگویم. لطفا با من همراه باشید.

سرفصل‌های این مقاله از این قرارند:

دلیل زندگی را در کدام جغرافیا می‌توان یافت؟

لذت یا معنا، یا هر دو؟ آیا اینها را در ایران می‌توان یافت؟

آیا رویایی برای خود دارید؟

چطور باید رویا داشت؟

آیا مهاجرت از ایران می‌تواند رویا باشد؟

مهاجرت موفق، و موفقیت در کشور جدید، ساده به دست نمی‌آید

آیا خسته شدن از زندگی در ایران، دلیل خوبی برای مهاجرت است؟

یک نکته مهم در زمینه خسته شدن از زندگی در ایران

آیا مهاجران ایرانی بلدند در کانادا از زندگی لذت ببرند؟

ایرانی‌ها در مهاجرت هم چشم‌وهم‌چشمی می‌کنند!

چطور می‌توان یک مهاجرت موفق داشت؟

چه سنی برای مهاجرت مناسب‌تر است؟

چه روشی برای مهاجرت مناسب‌تر است؟

اگر مهاجرت را مفید یافتم اما نتوانستم مهاجرت کنم چه؟

بالاخره مهاجرت از ایران خوب است یا نه؟

سخن آخر

این روزها زندگی در ایران، اگر بخواهیم با خودمان روراست باشیم، دلپذیر نیست. طی چند ماه گذشته که بیشتر در ایران بوده‌ام، این امر را روز به روز بیشتر حس کرده‌ام. زلزله‌ای که ماه‌ها پیش آمد و هنوز حادثه‌دیدگانی هستند که از امکانات معمول و معقول زندگی محروم هستند، جهش قیمت دلار و بسته شدن صرافی‌ها و مبادلهٔ ارز در بازارهای غیررسمی، مسدود شدن تلگرام، سرعت اینترنت (که هرچند نسبت به چند سال پیش بهتر شده) باز هم خیلی پایین است، مسدود بودن سایت‌ها و سرویس‌های مختلف اینترنتی گاه از سوی ایران و گاه از سوی کشورهای دیگر، خروج آمریکای ترامپ از برجامی که با آن همه زحمت حاصل شده بود و تبعات و پس‌لرزه‌های مکرر این اقدام، زمزمهٔ بازگشت تحریم‌ها، صعود قیمت سکه و طلا و ماشین و…، قطع مکرر برق، نارضایتی بازاریان، مردم خسته و دلمرده‌ای که پس از جنگ ۸ ساله و تحریم و باز تحریم و… حالا باز هم به روزهای سخت رسیده‌اند.

چطور می‌شود به این مردم امید داد؟ چطور می‌توان از این ملت خسته که تقریبا بسته و افسرده شده‌اند، انتظار داشت که هر صبح با شوق بیدار شوند و گامی مثبت برای ساختن آینده‌ای بهتر بردارند؟ حتی جام جهانی هم آنطور که دلمان می‌خواست موجب خوشحالی مردم نشد.

آیا همین مردم اگر همین امشب بخوابند و صبح در کانادا بیدار شوند، خوشحال‌تر خواهند بود؟ خیلی‌ها در پاسخ به این پرسش، حتی فکر هم نمی‌کنند و مهاجرت را تنها راه حل همه مشکلات خود می‌دانند. اما هزار نکته باریک‌تر ز مو اینجاست.

دلیل زندگی را در کدام جغرافیا می‌توان یافت؟

اصطلاحی ژاپنی هست به نام «ایکی‌گای» (ikigai). در ویکی‌پدیای فارسی درباره این واژه چنین می‌خوانیم:

ایکی‌گای (به ژاپنی: 生き甲斐) مفهومی در زبان ژاپنی است که معنای آن «دلیلی برای بودن» است. این مفهوم مشابه عبارت فرانسوی Raison d’être است. بر اساس فرهنگ ژاپنی، هر فرد دارای یک ایکی‌گای است. یافتن ایکی‌گای، نیازمند جست‌وجوی عمیق و طولانی در خود است. در فرهنگ ژاپنی باور این است که یافتن ایکی‌گای، در زندگی فرد قناعت می‌آورد و به زندگی وی معنا می‌دهد.

ایکی‌گای ترکیب دو واژه ژاپنی است: واژه ایکی (به ژاپنی: 生き) به معنی «زندگی» و «زنده»، و واژه کای (به ژاپنی: 甲斐) ــ که بر اثر تلفظ بعد از واژه قبلی، گای تلفظ می‌شود ــ به معنای اثر، نتیجه، میوه، ارزش، کاربرد، و (در موارد محدود) به معنیِ فایده. ترکیب این دو واژه یعنی «معنایی برای زندگی» (زنده بودن)، چیزی که به زندگی ارزش زندگی کردن را می‌دهد و همچنین دلیلی برای بودن.

فرهنگ اوکیناوا، ایکی‌گای را به عنوان «دلیلی برای برخاستن در صبح» و به معنی دلیلی برای لذت بردن از زندگی، آموزش می‌دهد. ایکی‌گای به عنوان یکی از دلایلی مطرح است که باعث می‌شود انسان‌ها در برخی مناطق جهان زندگی‌های طولانی داشته باشند.

اگر از مردم ایران بپرسید هر صبح برای چه از خواب برمی‌خیزند، بخش عمده‌ای خواهند گفت چون چاره دیگری ندارند. البته برای این گفته من آماری مستند ندارم، اما گشتن در میان شبکه‌های اجتماعی و نشست و برخاست با مردم نشان می‌دهد که چنین برآوردی دور از واقعیت نیست. در واقع، خیلی از مردم اگر دست خودشان بود و می‌توانستند، خودشان را از زندگی خلاص می‌کردند تا سختی و دشواری و چالش‌ها و بی‌آیندگیِ روزی نو را تجربه نکنند. یک بار رفتن، و خلاص!

من بر این باورم که «امید»، از هوا و آب و خوراک برای زنده ماندن ضروری‌تر است. امید اگر نباشد، فرد حتی ممکن است در حضور آب و غذا هم لب به آنها نزند چون بهره بردن از آنها را موجب ادامهٔ حیات خود می‌داند؛ حیاتی که دلیلی و معنایی برای آن متصور نیست و لذتی هم از آن نمی‌برد.

لذت یا معنا، یا هر دو؟ آیا اینها را در ایران می‌توان یافت؟

حدود دو هفته پیش در سمینار دکتر علی صاحبی ــ روان‌شناس، مترجم کتاب‌های ویلیام گلسر (مبدع تئوری انتخاب) و ترویج‌دهنده آموزه‌های این مکتب روان‌شناسی ــ شرکت کرده بودم. یکی از نکته‌های «نوشِ جونت» (به قول دوست خوبم محمدپیام بهرامپور) که از این سمینارِ‌ چندساعته برداشت کردم، همین بود که برای داشتن یک زندگی خوب و خوش و غنی، هم «معنا» لازم است و هم «لذت».

حتی قوی‌ترین و سخت‌جان‌ترین آدم‌ها هم اگر از لذت محروم باشند، با وجود معنای بزرگی که برای زندگی خود یافته‌اند، ممکن است ناشاد و افسرده و دلمرده شوند. و در ایرانِ این روزها، که لذت‌ها هم تک‌ به تک در حال از دست رفتن‌اند یا دسترسی به آنها دشوارتر و پرهزینه‌تر شده است، صرفا سوق دادن مردم به یافتن معنایی در زندگی کارکردی موقت دارد.

اما چه باید کرد؟ آیا باید دست روی دست گذاشت و این ناامیدی گسترده را تماشا کرد؟ پاسخ به این پرسش، البته یک «نه» محکم است. ولی چه راهکاری را باید در پیش گرفت که این موج ناامیدی، ما را با خود نبرد و بتوانیم از این طوفان و این مهلکه به سلامت عبور کنیم (و دست چند نفر دیگر را هم انشاءالله) بگیریم؟

کلیک کنید و بخوانید!
آیا شالوده‌ای محکم برای طی مسیر موفقیت ایجاد کرده‌ای؟

آیا رویایی برای خود دارید؟

پاسخ من، «داشتنِ رویا» است. رویا، مفهوم بزرگ و فراگیری است که به انسان دلیلی برای هر صبح برخاستن می‌دهد (ایکی‌گای)، زندگی او را وارد بُعدی دیگر می‌کند و معنایی عمیق‌تر به آن می‌بخشد (حکمت و معنا)، و قدرت الهیِ خلاقهٔ انسان را به جربان می‌اندازد که خودْ تجربه‌ای از لذت است (لذت).

خیلی ساده، انسانی که رویایی دارد، خیلی بیش از انسان‌های دیگر که به زندگیِ متوسط و معمول و میان‌مایه و گوسفندوار راضی شده‌اند، از دلیلِ وجودی خود در این جهان آگاه است و چون معنایی را در پس هر چیزی می‌بیند، و در پی افزودن معنایی بر این جهان و زندگی است، خودش هم زندگی بامعناتر و غنی‌تری را تجربه می‌کند.

در عین حال، از اشکال مختلف لذت آگاه است و می‌تواند از زندگی لذت ببرد، حتی شده در حد خواندن غزلی زیبا و جان‌افزا از حافظ در حالی که جرعه‌جرعه شربت خنکِ سکنجبین را مزه مزه می‌کند.

چطور باید رویا داشت؟

شاید درست‌تر آن است که بگوییم چطور باید رویایمان را به خاطر بیاوریم؟ همه ما زمانی از رویای خویش آگاه بوده‌ایم اما دل دادن به سخنان سرد و افسرده‌کننده، و احتمالا تجربه‌های ناکامی که خودمان داشته یا در دیگران دیده‌ایم، زنگار بر دل ما نشانده و باعث شده آینهٔ دل ما کدر شود.

در تمام دوره در جست‌وجوی افسانه شخصی هدف و تلاش من و دوست خوبم محمود پیرحیاتی (مربی تحول فردی)‌ این بود که این زنگارها را از دل دانشجویان (در حدی که می‌توانیم) بزداییم تا آن امیدِ از دست رفته بازآید و این حس که «ما در این جهان تنهاییم و فریادرسی نداریم»، با این بینش که «عالم اتفاقی نیست و همه چیز در اتصال است و خدایی فراتر از هر وهم و تصور ما، زندگی را و این جهان را هر لحظه زیر بال و پرِ رحمت خود دارد»، جایگزین شود.

و همه کسانی که دل به آموزش‌های این دوره دادند و با آن همراهی کردند، این تحول و تبدّل درونی را در ذهن و دل و جان و روح خود تجربه کردند.

در دوره سخت‌جان‌ها نیز از رویا یا افسانه شخصی، در شکلی مصداقی‌تر، با عنوان «هدف سطح بالا» یاد کرده‌ام. ساختار سلسله‌مراتبیِ اهداف که در این دوره آن را شرح و بسط داده‌ام، نشان می‌دهد که آیا ما رویایی داریم و آیا در مسیر تحقق آن در حرکتیم یا نه.

و با توجه به این ساختار سلسله‌مراتبی اهداف، می‌خواهم درباره تصمیم به مهاجرت از ایران به شکل علمی‌تر و دقیق‌تری صحبت کنم.

ساختار سلسله‌مراتبی اهداف

ساختار سلسله‌مراتبی اهداف. در دوره «سخت‌جان‌ها» درباره این ساختار سلسله‌مراتبی و جزئیات و ریزه‌کاری‌های آن صحبت کرده‌ام

آیا مهاجرت از ایران می‌تواند رویا باشد؟

برخی «رویای» مهاجرت از ایران را دارند. اما مهاجرت از ایران، رویا نیست، هدف سطح بالا هم نیست. چیزی نیست که وقتی آدمی به آن برسد، زندگی‌اش سراسر سرشار از معنا و لذت و غنا شود.

این امر هم دو دلیل دارد:

۱. خودِ مهاجرت و زندگی در کشوری دیگر لزوما چنین ظرفیتی ندارد.

(یعنی شما هر کجا که باشید، با یک سری چالش‌ها و مسائل مواجه هستید و اگر توانایی حل مسئله را در خود ایجاد و تقویت نکرده باشید، مهارت‌های ارتباطی‌تان ضعیف باشد، هدف‌گذاری بلد نباشید، فروشِ مهارت‌ها و تخصص‌های خود را بلد نباشید، مدیریت مالی در زندگی خود نداشته باشید و…، در کشور جدید هم همان مسائل قدیمی را در شکلی دیگر تجربه خواهید کرد و حالتان در مجموع بد خواهد بود)،

۲. مهاجرت، امری نیست که همچون یک قطب‌نما بتوان همواره به سمت آن حرکت کرد.

(مهاجرت، در نقطه‌ای تمام می‌شود. و هدفی که جایی به پایان می‌رسد،‌ نمی‌تواند یک هدف سطح‌بالا ــ یک رویا ــ باشد.)

اما می‌شود با مهاجرتِ خوب و دقیق و حساب‌شده، یک زندگی رویایی برای خود و خانواده خود ساخت. نیز می‌توان مهاجرت را پلی کرد برای رسیدن به رویاها. اما هنوز خیلی صحبت مانده است. ادامه مقاله را از دست ندهید 🙂

مهاجرت موفق، و موفقیت در کشور جدید، ساده به دست نمی‌آید

مهاجرت، در واقع، می‌تواند یک هدف سطح پایین یا یک هدف سطح میانی باشد. یعنی خودش غایت و مقصود نیست، بلکه ابزاری و پُلی و پلّه‌ای برای رسیدن به یک هدف سطح‌ بالاتر است.

با این تفسیر، هر فرد باید ببیند که آیا مهاجرت او را به تحقق رویایش نزدیک‌تر خواهد کرد یا خیر. چون خودِ مهاجرت، هدفی است که تحقق آن دشواری‌های زیادی دارد و موفقیت در سرزمین جدید خود نیازمند سخت‌جانی و گاه ایثارهای فراوان است.

هر فرد باید ببیند که آیا مهاجرت او را به تحقق رویایش نزدیک‌تر خواهد کرد یا خیر. چون خودِ مهاجرت، هدفی است که تحقق آن دشواری‌های زیادی دارد و موفقیت در سرزمین جدید خود نیازمند سخت‌جانی و گاه ایثارهای فراوان است

چند وقت پیش در یک دورهمی دوستانه، درباره مهاجرت از من پرس‌وجو می‌کردند. وقتی برخی از سختی‌های ناگزیر مهاجرت و زندگی در سرزمینی جدید را برای آنها شرح دادم، یکی‌شان خیلی صادقانه گفت: «ترجیح می‌دهم همین‌جا در دفتر خودم پشت میز بنشینم و کمتر [پول] درآورم اما به دلِ این سختی‌ها نروم.»

طی چند هفته گذشته هم با دو نفر برخورد کردم که هر دو پی‌آر (PR یا اقامت کانادا) را داشتند، اما پس از چند ماه، به ایران برگشته بودند چون نتوانسته بودند با دشواری‌ها و نوسان‌های ناگزیرِ مهاجرت کنار بیایند. شاید ۳ تا ۵ سال، گاهی خیلی کمتر و گاهی خیلی بیشتر، زمان نیاز باشد تا فرد بتواند جامعه مقصد را بهتر بشناسد و از زندگی در آن از جنبه‌های مختلف لذت ببرد.

آیا خسته شدن از زندگی در ایران، دلیل خوبی برای مهاجرت است؟

برخی مهاجرت می‌کنند چون آنقدر از زندگی در ایران خسته شده‌اند که فقط می‌خواهند از اینجا بروند؛ هر جا شد و به هر شکلی که شد، حتی با دروغ و زیر پا گذاشتن عزت نفس خود، توهین به ملیت خود، یا اعتماد به باندهای قاچاقچیان.

در این نوع مهاجرت، رویاها عموما می‌میرند و فرد به همان زندگی گوسفندوار خود در کشور دیگر ادامه می‌دهد

این افراد معمولا در مهاجرت و زندگی در کشور جدید، موفق نخواهند شد (نوشتم «معمولا» چون همواره استثنا هم وجود دارد). در این روش‌ها، که امکان موفقیت آنها هم پایین است، حتی فرد ممکن است برای همیشه امکان بازگشت به وطن و دیدن سرزمین خود را از دست بدهد (و باید مهاجرت را تجربه کرده باشی تا ببینی عطشِ حتی یک دیدار کوتاه از وطن چقدر می‌تواند شدید باشد)، یا ممکن است با برچسب پناهندگی و رفتن زیر چتر حمایتی یک دولت خارجی، ادامه زندگی بدهد. در این نوع مهاجرت، رویاها عموما می‌میرند و فرد به همان زندگی گوسفندوار خود در کشور دیگر ادامه می‌دهد.

البته، عده‌ای هم هستند که مثلا به دلیل جنگ نمی‌توانند در کشور خود زندگی کنند و پناهندگی می‌گیرند. مثلا «سمر» (Samer) دندان‌پزشکی اهل سوریه بود که به همراه همسرش، دو پسرش و دخترش، لبنان و اردن را طی کرده بود تا از سوریهٔ جنگ‌زده بگریزد ــ و سرانجام در کانادا استقرار یافته بود.

یک نکته مهم در زمینه خسته شدن از زندگی در ایران

در ادامه بخش بالا، در عین حال باید بدانیم که انسان‌ها معمولا به دو دلیل حرکت می‌کنند:

۱. رهایی از رنج
۲. رسیدن به لذت

و البته، مورد یکم یعنی رهایی از رنج و دشواری، انگیزه قوی‌تری برای اغلب انسان‌هاست. یعنی مثلا اگر سر شما درد کند، ممکن است زمین و زمان را به هم بدوزید تا قرصی و راهی و روشی برای تسکین سردرد خود پیدا کنید. سردرد شما که تسکین پیدا کند و شما به وضعیت قبلی برگردید، حالتان برای مدتی خوش‌تر خواهد شد، اما معمولا دوباره ملال به سراغ شما خواهد آمد. در واقع، افراد به‌نسبت کمتری هستند که سرشان درد نکند و بخواهند برای خوش‌تر شدن حالشان، کاری کنند.

خسته شدن از زندگی در ایران می‌تواند عاملی انگیزاننده برای مهاجرت باشد. اما اگر بلد نباشی رسیدن به لذت را در خود ایجاد کنی، در کشور جدید هم دچار ملال و کسالت و حتی خشم و نارضایتی خواهی شد

با این تفاسیر، «خسته شدن از زندگی در ایران» (که اصلا حس شدید و قوی آن را نفی نمی‌کنم) می‌تواند عاملی انگیزاننده برای خیلی از مردم باشد تا برای رهایی از این رنج و دشواری، به کشوری دیگر مهاجرت کنند. اما این عزیزان اگر بلد نباشند نیرو گرفتن از انگیزاننده دوم (رسیدن به لذت) را در خود ایجاد کنند، در کشور جدید هم با دیدن مشکلات و مسائل مختلف و نیز رسیدن به روزمرّگی، دچار ملال و کسالت و حتی خشم و نارضایتی خواهند شد. ایرانیان زیادی را می‌شناسم (هم کسانی که کسب‌وکار خودشان را دارند و هم کسانی که در شرکتی و اداره‌ای و جایی مشغول هستند) که در کانادا هم بلد نیستند از زندگی لذت ببرند.

کلیک کنید و بخوانید!
۱۰+۱ حقیقت درباره پرسش‌هایی که از خود می‌پرسیم

آیا مهاجران ایرانی بلدند در کانادا از زندگی لذت ببرند؟

لذت بردن از زندگی فقط این نیست که پنج روز هفته را با نفرت و کسالت کار کنی و ویکندها (آخرهفته‌ها) و لانگ ویکندها (آخر هفته‌های طولانی؛ یعنی یک تعطیلی که جمعه یا دوشنبه است و با دو روزِ شنبه و یکشنبه می‌شود سه روز تعطیلیِ پشت هم) را خوش بگذرانی.

تو اگر توانستی از کار و تفریحت با هم لذت ببری و در پی تحقق رویایی باشی، آن‌وقت لذت را در بعدی و معنایی دیگر تجربه خواهی کرد

البته خوش بودن و خوش گذراندن بد نیست، خیلی هم خوب است و من هم موافقش هستم. اما اینکه هدفی و رویایی نداشته باشی و صرفا عکس‌های تفریحاتت و سفرهایت به آمریکا و اروپا را در اینستاگرام بگذاری ــ در حالی که خودت در درونت می‌دانی حالت خوب نیست ــ که اسمش «زندگی» نیست. تو اگر توانستی از کار و تفریحت با هم لذت ببری و در پی تحقق رویایی باشی، آن‌وقت لذت را در بعدی و معنایی دیگر تجربه خواهی کرد. کم نیستند کسانی که در ویکندها و مسافرت‌ها هم در حالی که در کنار طبیعت یا داخل هتل ۵ ستاره یا ریزورت تفریحی هستند، دچار ملال می‌شوند و برای رهایی از ملال، گاه به خوردن و نوشیدن افراطی، گاه به کشیدن علف (ماری‌جوانا) و کارهای دیگر… (و گاهی همه با هم) پناه می‌برند.

آدمی که در ایران بلد نیست مثلا از کتاب خواندن و یاد گرفتن لذت ببرد، به هنری آراسته نیست و هنرجو هم نیست، از سه فضیلت زیبایی، دانایی و نیکویی (سه پایه زندگی خوب و خوش از دیدگاه استاد الهی قمشه‌ای) بی‌بهره است و دغدغه کسب آنها را هم ندارد، این آدم در خارج از ایران چه گُلی به سر خودش خواهد زد؟

ایرانی‌ها در مهاجرت هم چشم‌وهم‌چشمی می‌کنند!

ضمنا چشم و هم‌چشمی هم بین ایرانیان گاه در کانادا بیداد می‌کند. اسم یک منطقه از تورنتو را گذاشته‌اند «میدان محسنی» و عده‌ای تمام پز و کلاس‌شان این است که آنجا آپارتمانی بگیرند. خب بندگان خدا، شما اگر از اختلاف طبقاتی در ایران گریزان بودید، اینجا با این همه امکانات خوب برای همه، چرا همان‌ها را بازتولید می‌کنید؟

آدمی به این چیپی و احمقی و کوته‌نظری حالا به واسطه پول یا هر چیز دیگری، تمام لجن‌های وجودش و وجودِ پُر از لجن‌اش را برده کانادا، و البته بیش از همه خودش را اذیت می‌کند

یا مثلا این را با دو گوشم از یک دوست معتمد شنیدم که می‌گفت: «طرف در ایران بنز داشت و هر بار که آن را از خانه‌اش بیرون می‌آورد، در خیابان کلی چشم دنبالش بود. اینجا ماشین‌های بهتر از بنز دارد و بیرون که می‌آورد کسی نگاهش نمی‌کند. و همین شده مایهٔ ناراحتی‌اش!» می‌بینید، آدمی به این چیپی و احمقی و کوته‌نظری حالا به واسطه پول یا هر چیز دیگری، تمام لجن‌های وجودش و وجودِ پُر از لجن‌اش را برده کانادا، و البته بیش از همه خودش را اذیت می‌کند. به قول استادم محمود معظمی: «بعضی‌ها وقتی مهاجرت می‌کنند، علاوه بر چمدان‌های لباس‌ها و وسایل، چند چمدان رنجش هم با خود به آن طرف آب می‌برند!»

گاهی حتی برخی ایرانی‌ها که سال‌هاست کانادا زندگی می‌کنند، به خاطر «ایرانی‌بازیِ» جماعت‌های کم‌ظرفیت و تازه به دوران رسیده، خیلی خوش ندارند در جمع‌های ایرانی (کنسرت‌ها و مهمانی‌ها و…) شرکت کنند. اینکه بیشتر این امر را در ایرانی‌هایی می‌بینیم که مدت‌هاست در خارج زندگی می‌کنند، شاید علتش این باشد که ایرانی‌هایی که خیلی از حضورشان در کانادا نمی‌گذرد، هنوز بیشتر به مراوده با هم‌وطنان و هم‌زبان‌های خود نیاز عاطفی دارند. تازه تورنتو از این جنبه‌ها خیلی شهر خوبی است. یعنی کانادا کلا خیلی کشور خوبی است که مردم از ملیت‌های مختلف در مجموع مهربان و خو‌ش‌برخورد و «نایس» (nice) هستند. رفتار برخی ایرانیان در لس‌آنجلس ضرب‌المثل است و می‌گویند اگر فارسی بخواهی با آنها صحبت کنی، رویشان را می‌کنند آن طرف!

برخی فروشنده‌های ایرانی هم در کانادا هستند که اصلا فروش و برخورد با مشتری را بلد نیستند

برخی فروشنده‌های ایرانی هم در کانادا هستند که اصلا فروش و برخورد با مشتری را بلد نیستند (من شخصا سه مورد را تجربه کرده‌ام که در حد افتضاح بودند!). اینها هم هرگز مهارت‌های خود را در زمینه ارتباط با مشتری ــ با اینکه غرب، مهدِ مشتری‌مداری است ــ آپدیت نکرده‌اند و خیلی‌ها ترجیح می‌دهند از مغازه‌های ایرانی خرید نکنند. ناگفته نماند که رفتارهای این مدلی البته فقط به ایرانی‌ها منحصر نیست و گاه در یک صاحب‌مغازه چینی هم رفتاری ناخوشایند را ممکن است ببینی (که تجربه آن را هم داشته‌ام).

با تمام این تفاسیر، این رفتارها صفر و یک نیست. ایرانیان مهاجر بسیاری هم هستند که خوش‌برخوردند، مصاحبت با آنها دلپذیر است و چه در دوستی و چه ارتباط به صورت فروشنده و مشتری، از مراوده با آنها لذت می‌بری و یاد می‌گیری. اما خواستم بگویم اینطور نیست که اگر در ایران همه‌جور طیف آدم داریم، در خارج از ایران فقط خوب‌ها را داشته باشیم!

چطور می‌توان یک مهاجرت موفق داشت؟

انوشه انصاری

انوشه انصاری اگر مهاجرت نکرده بود، شاید نمی‌توانست رویای خود ــ سفر به فضا ــ را محقق کند

اما اگر برای مهاجرت طرح و برنامه و پلنی وجود داشته باشد و فرد جایگاه آن را در سلسله‌مراتبِ اهداف خویش دیده باشد، و این مهاجرت گامی و پله‌ای در راستای تحقق رویای او و افسانه شخصی‌اش باشد، چنین مهاجرتی که قطعا هم از راه قانونی و درست و بدون فریبکاری انجام خواهد شد،‌ می‌تواند ثمرات و برکات زیادی داشته باشد.

اگر مهاجرت گامی و پله‌ای در راستای تحقق رویا و افسانه شخصی انسان باشد، چنین مهاجرتی که قطعا هم از راه قانونی و درست و بدون فریبکاری انجام خواهد شد،‌ می‌تواند ثمرات و برکات زیادی داشته باشد

چه بسیارند افرادی از ملیت‌های مختلف، از جمله ایرانیان، که مهاجرتِ خودشان یا خانواده‌شان به سرزمینی دیگر، موجب شده به موفقیت‌هایی دست پیدا کنند و رویاهایی را محقق سازند که در کشور محل زندگی خود امکان بروز و ظهور نداشتند. مثلا استیو جابز (بنیان‌گذار اپل) و انوشه انصاری (نخسین زن گردشگر فضانورد)، یا دارا خسروشاهی (مدیرعامل کنونی اوبر) از این دسته‌اند.

در مقابل، عده‌ای نیز هستند که مهاجرت نکردند اما هم رویاهایشان را محقق کردند و هم جهانی شدند؛ مثل عباس کیارستمی که همواره در تهران ماند اما فیلم‌هایش و عکس‌هایش و حرف‌هایش و آموزش‌هایش به سراسر جهان رفتند.

عباس کیارستمی

عباس کیارستمی مهاجرت نکرد، در ایران ماند، رویاهایش را محقق کرد و جهانی شد

چه سنی برای مهاجرت مناسب‌تر است؟

مهاجرت سن خاصی ندارد و مهاجران جدید را از هر سن و سالی می‌توان در کانادا مشاهده کرد. گاهی یک خانوادهٔ کامل مهاجرت می‌کنند (مثلا پدر و مادر میان‌سال هستند و فرزندان در سنین دبستان و گاهی مقاطع بالاتر).

کلیک کنید و بخوانید!
تمرین کردن آیا کارِ لذت‌بخشی است؟!

مهاجرت در هر صورت برای همه نوساناتی دارد. آن که سن بالاتری دارد باید از موقعیت شغلی و اجتماعی خود دل بکند و خیلی چیزها را از صفر و گاهی زیر صفر در کشور جدید آغاز کند. افراد کم‌سن‌تر هم برای دوستان خود و خیلی از اعضای خانواده، از جمله پدربزرگ و مادربزرگ، دلتنگ خواهند شد.

در هر صورت، اگر افراد «ذهنیت رشد» (Growth mindset) داشته باشند ــ که در خصوص آن در دوره سخت‌جان‌ها صحبت کرده‌ام ــ و بخواهند عضوی فعال از جامعه جدید شوند و در آن به موفقیت برسند، می‌توانند پس از گذر از نوسان‌های عاطفی و مالی و اجتماعی اولیه، در نهایت خودشان را پیدا کنند.

مهاجرت برای همه نوساناتی دارد. اگر افراد «ذهنیت رشد» داشته باشند و بخواهند عضوی فعال از جامعه جدید شوند و در آن به موفقیت برسند، می‌توانند پس از گذر از نوسان‌های عاطفی و مالی و اجتماعی اولیه، در نهایت خودشان را پیدا کنند

البته اگر افراد سودای کارآفرینی داشته باشند و بخواهند کسب‌وکاری را در کشور مقصد راه‌اندازی کنند، و پول چندانی هم نداشته باشند، هر چه در سن کمتری مهاجرت کرده باشند احتمال موفقیت آنها بالاتر خواهد بود. من در مقاله دیگری نوشته بودم که بهترین جای دنیا برای پول درآوردن، ایران است. اما این روزها با سقوط ارزش ریال و مشکلات و دشواری‌های زیادی که از هر سو برای کارآفرینان ایجاد شده است، دیگر خیلی بر آن نظر استوار نیستم. من فکر می‌کنم حتی اگر یک کارآفرین قرار است در ایران کار و ارزش‌آفرینی کند، بهتر است اقامت یک کشور دیگر را هم داشته باشد تا حداقل از لحاظ مسافرت برای شرکت در همایش‌ها و رویدادها و ارتباط با کارآفرینان و سرمایه‌گذاران خارجی، نیز مبادلات مالی (داشتن حساب در بانک‌های معتبر، کارت‌های اعتباری و امثالهم)، خیلی دست و پایش بسته نباشد.

راستی، مهاجرت فرزندان به‌تنهایی در سنین پایین‌تر از ۲۲ سال را توصیه نمی‌کنم. یعنی اگر قرار است فرزند خود را تک و تنها برای ادامه تحصیل به خارج از کشور بفرستید، بهتر است تا لیسانس در ایران بماند و برای تحصیل در مقاطع فوق‌لیسانس و بالاتر به خارج از کشور برود. البته اگر همراه هم (کل خانواده) مهاجرت کنید که البته قضیه فرق می‌کند و بالاتر درباره‌اش نوشتم.

چه روشی برای مهاجرت مناسب‌تر است؟

خیلی مهم است که با اطلاعات کامل و با چشم باز مهاجرت کنید. برای همین از کانال‌های معتبر کسب اطلاعات کنید تا احیانا افراد سودجو، سر شما کلاه نگذارند

بسته به کشوری که می‌خواهید به آنجا مهاجرت کنید، روش‌های مختلفی برای مهاجرت وجود دارد. ممکن است کسی برای ادامه تحصیل به یک کشور خارجی برود (که البته ممکن است پس از اتمام تحصیل نتواند اقامت بگیرد)، ممکن است به عنوان نیروی متخصص مهاجرت کند، به عنوان کارآفرین، سرمایه‌گذار، یا مثلا ممکن است کسی همسرش اقامت خارج از کشور را دارد و او را با روش‌های حمایتی (Sponsorship) نزد خود می‌برد. چنین روش‌هایی را برای مهاجرت پدر و مادرها هم می‌توان استفاده کرد.

اما به دلیل تنوع و تعدد کشورها، نیز تعدد و تنوع برنامه‌های مهاجرتی، و اینکه ممکن است پیوسته این برنامه‌ها در حال تغییر باشند (مثلا برنامه‌ای که من با آن در سال ۲۰۱۴ اقدام کردم، الان دیگر وجود ندارد)، لازم است با مشاوران مهاجرتیِ مجرّب مشورت کنید و البته وب‌سایت کشور مقصد را هم دقیق مطالعه کنید. مثلا برای کانادا، همه جور اطلاعات لازم را می‌توانید در وب‌سایت وزارت مهاجرت و شهروندی کانادا (انگلیسی) بیابید.

خیلی مهم است که با اطلاعات کامل و با چشم باز مهاجرت کنید. برای همین از کانال‌های معتبر کسب اطلاعات کنید تا احیانا افراد سودجو، سر شما کلاه نگذارند.

اگر مهاجرت را مفید یافتم اما نتوانستم مهاجرت کنم چه؟

ممکن است شما به این نتیجه برسید که مهاجرت، گامی مفید برای تحقق رویایتان است. اما علی‌رغم همه گونه تلاش، موفق به مهاجرت نشوید. همان‌طور که پیش‌تر نوشتم، مهاجرت خودش رویا نیست و یک هدف سطح پایین یا سطح میانی است. اهداف سطح پایین و سطح میانی را، طبق آموزش‌های دوره سخت‌جان‌ها، می‌توان با اهداف دیگری جایگزین کرد. چون اینها در حکم پله هستند، و اگر یک پله مسدود باشد، می‌توان از پلهٔ دیگری استفاده کرد. اگر مهاجرت ناممکن است، معنایش این نیست که تحقق رویای شما ناممکن است.

ضمنا، در این زمینه، توکل بر خدا و اینکه حتما خواست او این بوده که مهاجرت رخ ندهد، در پذیرش این مسئله بسیار کمک‌کننده خواهد بود. اگر شما هر تلاش ممکن را (در حدی که می‌توانید) برای رسیدن به یک هدف انجام بدهید و آن هدف محقق نشود، یعنی اینکه صلاح و حمکت الهی (و نفع شما) در عدم تحقق آن بوده است. خداوند خود فرموده است: «چه بسیار چیزها که دوست‌شان دارید و به ضرر شماست، و چه بسیار چیزها که دوست‌شان ندارید و خیر شما در آن است.» برای اینکه به این بینش برسید، باید ذهن خود را از سخن‌های سرد وحرف‌های صدمن یک غاز اکثریت جامعه خالی کنید.

در عین حال، اینکه الان موفق به مهاجرت نشده‌اید، معنایش این نیست که هرگز نخواهید توانست مهاجرت کنید. ممکن است در آینده روشی دیگر و برنامه‌ای دیگر باز شود که شما شرایط اقدام را داشته باشید. مهم این است که در هر حال، رویای خود را فراموش نکنید و هر روز، هر جایی و در هر جغرافیایی که هستید، گامی برای آن بردارید.

بالاخره مهاجرت از ایران خوب است یا نه؟

در پاسخ به این پرسش که «آیا مهاجرت خوب است و کار درستی است یا نه؟»، یک پاسخ یکسان و مشخص وجود ندارد. افزون بر اینکه ارزش‌گذاری مهاجرت به شکل «خوب» یا «بد» درست نیست، هر فرد برای خودش باید این پرسش را بپرسد، و اگر خانواده‌ای دارد (همسر و فرزندان) از آنها هم بخواهد به این پرسش فکر کنند.

در واقع، هر فرد باید این پرسش را اینگونه از خود بپرسد: «آیا مهاجرت، رسیدنِ مرا به رویاهایم آسان‌تر و سریع‌تر می‌سازد یا خیر؟»، یا: «آیا مهاجرت در راستای تحقق رویاهای من هست یا خیر؟» تنها در این صورت است که می‌توان فارغ از تصمیمات صرفا احساسی، به شیوه‌ای مستدل و عقلانی و بر مبنای منافع بلندمدت، به این پرسش پاسخ داد.

در عین حال فرد ممکن است بخواهد با مهاجرت، کمک کند تا فرزندانش راحت‌تر رویای خود را تحقق بخشند. البته من ایثار به این شکل را توصیه نمی‌کنم، چون خود فرد (یا زن و شوهر) هم باید بتوانند از مهاجرت منفعت و لذت ببرند، وگرنه به احتمال زیاد منت‌اش را ــ خواسته یا ناخواسته ــ سر فرزندانشان خواهند گذاشت.

در نهایت اگر نتیجه بر این شد که مهاجرت یکی از اهداف سطح پایین یا میانی است که می‌تواند هدف سطح بالا (رویا) را محقق کند، آن وقت می‌توان برای دستیابی به هدفِ مهاجرت، به کسب اطلاعات پرداخت و برنامه‌ریزی کرد و دست به اقدام زد.

سخن آخر:

آنچه من در این مقاله نوشتم، دید من و دیدگاه من به مهاجرت بوده که تجربه‌های شخصی من هم در آن دخیل بوده است؛ و قطعا دیدی جامع به موضوع گستردهٔ مهاجرت نیست. پس لطفا مقاله را با این نگاه بخوانید و از خواندن مقاله‌ها و مطالب دیگر در این زمینه خود را بی‌نیاز ندانید. و در همین راستا، خوشحال می‌شوم شما هم پرسش‌ها و دیدگاه‌های خود را پایین همین مطلب بنویسید تا بتوانیم این موضوع را از زاویه‌های مختلف ببینیم و جمع‌بندی و چشم‌انداز بهتری در خصوص موضوع مهم مهاجرت حاصل شود.

مهاجرت از ایران آیا کار درستی است؟
امتیاز 4.6 از مجموع 47 رأی

شما درباره این مطلب چه نظری دارید؟ خوشحال می‌شوم اینجا را کلیک کنید و دیدگاه‌های خود را با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید.

در دوره آنلاین چهل میثاق زندگی ثبت‌نام کنید

دربارۀ نویسنده

علی‌اکبر قزوینی

من علی‌اکبر قزوینی هستم. حرفهٔ اصلی‌ام نویسندگی است و در کنار آن، آموزش و تدریس هم (با تمرکز روی رشد فردی و کسب‌وکار) انجام می‌دهم. چند سالی است ساکن کانادا هستم، و در این وب‌سایت آموزش‌هایی را عرضه می‌کنم که به شما کمک می‌کند ــ چه در ایران هستید، چه در کانادا، و چه در هر جغرافیای دیگری ــ رویاهای خود را بیابید و آنها را محقق کنید.

۱۲۸ دیدگاه تاکنون

  • با سلام
    من با مطالب این مقاله تا حدودی موافق هستم، شما همیشه از داشتن رویا و راه های تحقق آن صحبت می کنید مشکل من اینست که هیچ رویایی ندارم، در دوره در جست جوی افسانه شخصی هم شرکت کردم علی رغم اینکه از این دوره بسیار آموختم ولی در این زمینه هیچ کمکی به من نکرد شما می گویید به کودکی خود فکر کنید که چه چیزهایی را دوست داشتید و مواردی از این قبیل ولی در دوران کودکی من هیچ چیز خاصی که برای من آرزو یا رویا باشد نبوده که الان بخواهم پیگیر آن باشم، سردرگمی و نیافتن معنا و رسالت شخصی مواردی است که من را بسیار آزار می دهد نمی دانم چطور میشود رویا داشت و اصلا چگونه می توان آن را یافت با توجه به اینکه در کودکی من موردی که برایش اشتیاق داشته باشم و به فراموشی سپرده شده باشد وجود ندارد، منتظر پاسخ و راهنمایی شما هستم، با تشکر فراوان

    • صد نامه فرستادم
      صد راه نشان دادم
      یا راه نمی‌دانی
      یا نامه نمی‌خوانی!

      سلام نرگس خانم. تصور می‌کنم هنوز فنجان‌های ذهن شما خالی نشده است. و نمی دانم تمرین نوشتن خلأها و رویاها، نیز درست کردن پازل، را انجام دادید یا خیر. پیشنهاد می‌کنم مخصوصا روی خالی کردن فنجان ذهن و نوشتن خلأها و رویاها کار کنید. ضمنا پیشنهاد می‌کنم یک بار دیگر لقمه‌ها را با دقت گوش کنید و یادداشت بردارید. به نشانه‌ها توجه داشته باشید. و البته، نباید انتظار داشت که رویا یکباره یا خیلی زود بر ما تجلی کند. در آموزش‌های دوره سخت‌جان‌ها، خیلی دقیق‌تر درباره یافتن شوق و رویا صحبت کرده‌ام و توضیح داده‌ام که چرا تصور اغلب انسان‌ها در خصوص فرایندِ یافتن رویا، نادرست است. پیشنهاد می‌کنم اگر به یافتن شوق درونی و رویای خود علاقه‌مندید، از آموزش‌های این دوره هم استفاده کنید.

    • سلام خوبی
      وای منم دقیقا مثل خودتم. خیلی سرگردونم نمیدونم چی از زندگی میخوام هیچ رویایی ندارم دلم میخواد یه کاری انجام بدم ولی نمیدونم چیکار!!
      از اونجایی ک چند ماهی از این متنتون میگذره میتونم بپرسم الان چه کاری انجام میدین؟

      • سلام به شما دوست عزیز
        من در حال کار کردن روی خودم هستم و تا اندازه بسیار زیادی آرام شدم هنوز به طور دقیق نمی تونم بگم رویای اصلی ام رو پیدا کردم از مطالب یک سایتی استفاده کردم که برای من خیلی مفید بود اگه دوست داشتین آدرس ایمیلم رو می گذارم که بیشتر در این مورد براتون توضیح بدم. امیدوارم که برای شما هم مفید باشه (winter_data2001@yahoo.com)

      • سلام
        من میخواستم بدونم
        کسی که همسرش شغل نظامی داشته و در کنارش پرستاری خونده و همزمان دو شغل رو داره و میخواد از نظامی بودنش استعفا بده درواقع خودشو رسمی نکنه و استعفا بده چون سابقه اش ۵ ۶ ساله هست آیا میتونه برای ادامه ی کار دومش پرستاری اقامت خارج از کشور بگیره در کشوری مثل کانادا؟

  • و ادامه نظر قبلیم همیشه هم مهاجرت به دلیل تحقق رویا نیست گاه به علت اینکه بتوانی در کنارت همسرت باشی و اینکه شرایط در کشور برای این مورد وجود نداشته باشد هم می تواند دلیلی بر این امر باشد.

  • من فکر مهاجرت و زندگی در خارج از کشور رو هیچوقت نداشتم. چرا که هنوز رویایی که نیاز به این واسطه داشته باشه رو نداشتم. باید یه تشکر کنم که مطلب فوق العاده عمیقی بود و خیلی چیزها یاد گرفتم. در واقع بیشتر از بحث مهاجرت، بحث بحثِ رویا، هدف و هدفگذاری صحیح است. خود من شاید تا اواسط سال ۹۶ هم نمی دونستم هدف و رسالتم چیه توی زندگی. همیشه گفتند هدفت اسمارت باشه و … ولی اینکه آیا هدفم صحیح انتخاب شده بود که بخواد حالا درست نوشته بشه یا اسمارت باشه و … برام مشخص نبود. این گیر خیلی از افراده! درد بی هدفی، بی رویایی، بی رسالتی!

    در حین خوندن این مطلب نکته ای هم به ذهنم رسید و اونم اینکه احتمالا خیلی هایی که قراره مهاجرت کنن حتی سختی خوندن مطلبی به این خوبی رو به خودشون نمیدن چه برسه به سختی مهاجرت! 🙂

    • ممنون از شما جناب حمزه‌ئیان. بله همین‌طوره. عده‌ای حتی به خودشان زحمت نمی‌دهند یک بار شرایط مهاجرت را در سایت دولت خارجی بخوانند و صرفا به شنیده‌های این و آن اکتفا می‌کنند. موفقیت در مهاجرت، یک فرایند است که از کسب اطلاعات برای مهاجرت آغاز می‌شود.

      • سلام خدمت اقای قزوینی من خانم ۳۴ساله ای هستم و ده سال سابقه پرستاری دارم وازدواج کردم ویک پسر ۳ساله دارم خواهر همسرم حدودا ۳۰سال المان زندگی میکنه وما دو بار به اونجا سفر کردیم واقعیتش خیلی ترغیب شدیم برای رفتن الانم المان خیلی خوب داره پذیرش پرستار میکنه.من بیشتر به خاطر اینده پسرم دوست دارم برم ووضعیت ایران هم روز به روز داره وحشتناکتر میشه مخصوصا سیستم اموزشش.منو همسرم جفتمون کارمندیم.نوبهاما سر دوراهی بدی گیر کردم به نظر تون با این شرایط رفتن به نفعمون؟ .

        • سلام. من نمی‌توانم نظری در مورد شرایط شما بدهم. شاید به نفعتان باشد شاید هم نباشد. باید خیلی دقیق‌تر همه چیز را بررسی کنید. این دو بار سفر شما، مدتش چقدر بوده؟ کجا اقامت کرده‌اید؟ هدفتان تفریح بوده یا بررسی شرایطِ زندگی در آنجا؟… به هر حال مهاجرت تصمیم بزرگی است و همیشه ریسکی در خودش دارد. با بیشتر کردن اطلاعات خود، می‌توانید تصمیم روشن‌تری بگیرید و یک سری ریسک‌ها را کمتر کنید. ضمناً مسئلهٔ زبان هم هست. آیا شما و همسرتان به زبان آلمانی مسلط هستید؟ همسر شما قرار است آنجا به چه کاری مشغول شوند؟ و آیا پذیرشِ پرستاری، به این معناست که کارِ شما در آنجا تضمین‌شده است؟ مثلاً کانادا هم برای خیلی رشته‌ها پذیرش می‌گیرد، اما عملاً کمک خاصی برای یافتن شغل در آن زمینه‌ها نمی‌کند و افراد معمولاً حدود یک سال (کم یا بیش) باید دنبال کار باشند تا بتوانند شغلی (معمولاً با سمتی پایین‌تر از آنچه با همان تحصیلات و مهارت در ایران داشتند) را در رشته خود در کانادا پیدا کنند و بعد کم‌کم رشد کنند و ترفیع بگیرند و… خیلی‌ها هم در زمینهٔ کاری خود، که کانادا برای همان‌ها پذیرش داده بوده و در واقع، اعلام نیاز کرده بوده، کاری پیدا نمی‌کنند و ممکن است دوباره کالج بروند یا در رشته‌ دیگری مشغول فعالیت شوند یا وارد کارهایی شوند که اصلاً در حد مهارت‌ها و توانایی‌های آنها نیست.

          • باتشکر از پاسخ شما.واقعیتش من االان سر پرستارم واون دوبار تفریحی به المان سفر کردیم وبعد از اون من شروع به یادگیری زبان کردم والان دارم مدرک ب۱ المانی میگیرم اما همسرم هیچ حرکتی در راستای یا گیری زبان نکرده.و اینکه منم باید دنبال شغل اونجا بگردم .فقط با مراکز مشاوره که صحبت کردم میگن شرایط سابقه وسنت خیلی خوبه برای اینکه بتونی اونجا کاری گیر بیاری. نمیدونم واقعا به نفعم هست الان با شرایطی که کارمند رسمیم واز لحاظ مالی هم خدارو شکر اکی هستیم این شرایط پایدار رو ول کنم و برم دنبال این کار یا نه؟

          • خواهش می‌کنم. باز هم باید بیشتر بررسی کنید. اما با همین میزان توضیحاتی که نوشته‌اید، به نظر من مهاجرت به نفع شما نیست. اینجا شغلی مطمئن و درآمدی خوب دارید و نارضایتی شما از «کلیت شرایط زندگی‌تان»، هنوز آنقدر بالا نیست که تولید حرکت کند در شما برای رویارویی با شرایطِ پُر از ابهامِ مهاجرت. اما مهم‌تر از آن، این است که همسر شما، ظاهراً اصلاً موافق مهاجرت نیست و این امر، می‌تواند مانع بزرگی سر راه باشد یا حتی در صورت مهاجرت، مشکل‌ساز شود و حتی هیچ بعید نیست که موجب از هم پاشیدن زندگی خانوادگی شما شود. اگر واقعاً قصد مهاجرت داشته باشید، لازم است ابتدا شما و همسرتان با هم جدی صحبت کنید و در این زمینه، همدل و هم‌هدف شوید.

            البته باز هم تأکید می‌کنم که در نهایت، خودِ شما باید تصمیم بگیرید. مهاجرتِ خوب، می‌تواند موجب موفقیت شود. و منظور از مهاجرت خوب، یک مهاجرتِ حساب‌شده و از روی مطالعه و بررسی کامل و همدل و هم‌هدف بودن همهٔ اعضای خانواده در خصوص مهاجرت است. چون توجه به این مسائل، ریسک‌های مهاجرت را ــ که عملی ریسک‌دار و پر از ابهام است ــ کمتر می‌کند.

            شاد و پیروز باشید

    • باسلام وعرض ادب واحترام وتبریک سال نو.
      من در کشور استرالیا هستم پی ار دارم
      داستان من از اونجا اغاز شد که برادر خانم من قصد مهاجرت کرد.
      خانم من تحصیلکرده ولی بیکار .
      من دارای کار دولتی وهم زمان کار ازاد دارشتم والبته دارم وضع مالی نسبتا خوب.
      دارای یه دختر که تومدرسه تیزهوشان تحصیل میکرد وجالبه بدونید هم زمان تحصیل میکنه.
      اول ویزای ۴۸۹ گرفتیم ویه سفر دوماهه داشتیم به ملبورن. نتیجه گرفتیم حتما پی ار بگیریم
      تمام این سختیها بعهده خانم بوده والبته به نتیجه رسید.
      وقت اومدن دختر ما ۱۴/۵شد که این برمیگرده به تابستان ۹۶
      مخالفت کرد وما مجبور شدیم فقط ورود بزنیم وبرگردیم ویک ماه موندیم.
      وبرای مخالفت دختر مشاور خانواده انتخاب کردیم وهرهفته مرتب میرفت وتصمیم موکول شد به بعد امتحانات دخترم درخردادماه ۹۷.به این شرط که بیاد یه دوره اینجارو ببینه وخوشش اومد بمونه موقع امتحانات پایان ترم حضور پیدا کنه وامتحان بده و بعد شش ماه نظر قطعی شو اعلام کنه که میشه اردیبیهشت ۹۸ برگردیم یا نه. البته بلیط رزرو شده.

      بامدیر مدرسه صحبت های لازم انجام شد وطی قرار یک هفته جلو تر برگشتیم .
      در این فاصله باتوجه به بکگراند خوب ایرانش بهترین مدرسه ثبت نام شد وشروع به در خواندن کرد از نظر درسی یک سر وگردن بالاتر از بچه های کلاس ولی هر روز غر میزد ومیزنه.
      وهمین دیشب طی یک جلسه مشترک نظر خودشو اعلام کرد که من اینجا رو دوست ندارم وحالمو خوب نمیکنه اونجا راحتم الان دخترم درسال یازدهم ایران ویازدهم اینجا درس میخونه ودوره وی سی ای رو شروع کرده
      از طرف دیگه خانم من میگه من نمام ایران هیچی ندارم و……
      من بین دونفر موندم بایستی چکار کنم
      دختر ۱۶ ساله ای که از حال بد در اینجا میگه یا خانم من که میگه در ایران هیچی ندارم وبه دخترم میگه دختر تو در اینده متوجه میشی……
      لطفا راهنمایی کنید.
      ضمنا من اینجا برام مثل ایران راحت نیست بایستی کار غیر مرتبط انجام بدم.

      • با سلام

        درک می‌کنم که شرایط دشواری است. اما باید هوشمندانه، عاقلانه و منطقی و به دور از احساسات، این وضعیت را مدیریت کنید.

        حتما خودتان، همسرتان و دخترتان، خوبی و بدی‌ها (pros and cons) ماندن در ایران و زندگی در استرالیا را بنویسید. فاکتورها را بنویسید و به آنها امتیاز/عدد بدهید. بعد با هم جلسه بگذارید و درباره این موارد با هم صحبت کنید. سعی نکنید کسی، آن یکی را متقاعد کند. سخن‌ها را بشنوید و اجازه بدهید هر کسی بتواند از دلایل خودش بگوید. ضمنا، ماموریت و هدف خود به عنوان یک «خانواده» را هم فراموش نکنید. شما یک جمع هستید که منافع مشترک دارید. منافع فردی هر یک از شما، باید در راستای منفعتِ جمعیِ خانواده تعریف شود. وگرنه، خدای نکرده، اصل خانواه از هم فرو خواهد پاشید. اگر الان خیلی جدی صحبت نکنید، ممکن است در آینده حرف‌های فروخورده، موجب اذیت و تزلزل «خانواده» شود.

        در نهایت پس از صحبت‌هایتان، به یک جمع‌بندی برسید. و ضمنا سعی کنید در رسیدن به نتیجه، از «دیتا»های واقعی هم استفاده کنید. مثلا با خانواده‌های شبیه خودتان در استرالیا، صحبت کنید. حرف یک نفر را هم «سند» نگیرید. فقط به این عنوان که آن هم یک «دیدگاه» و «تجربه» است. با داشتن داده‌های بیشتر، با دید بازتری می‌توانید تصمیم بگیرید.

        مطمئنم که اینگونه، می‌توانید بهترین تصمیم را که به نفع همه اعضای خانواده است و منافع خانواده را در بلندمدت تامین می‌کند، بگیرید. این نگاه «بلندمدت» را هم حتما جدی بگیرید. ضمنا، طبیعی است که دختر شما در این سن، وابستگی زیادی به دوستان خود در ایران داشته باشد. برای او، این تغییر خیلی سخت است. اگر حقیقتا زندگی در استرالیا در بلندمدت به نفع اوست (و شما و همسرتان، این امر را بهتر از او می‌توانید تشخیص بدهید)، باید کمکش کنید که این دوران گذار را با کمترین سختی طی کند. هم چشم‌انداز درست به او بدهید (تحصیلات، شغل، امکانات پیشرفت و…)؛ و هم از لحاظ عاطفی او را به‌درستی حمایت کنید تا بداند شما حقیقتا به فکر او هستید و درکش می‌کنید. ضمنا به درستی به او اطمینان بدهید که زندگی در استرالیا، معنایش این نیست که او ارتباطش با ایران را به طور کامل قطع کند. اما برعکسِ آن، امکانش بیشتر است (شاید او دیگر هرگز نتواند فرصت زندگی در استرالیا را داشته باشد). به هر روی، چند سال اول مهاجرت، معمولا سخت است و مدیریت و توجه زیادی می‌طلبد که به‌خوبی طی شود.

        برایتان آرزوی موفقیت دارم

    • درود بر شما. در مقاله توضیح داده‌ام که روش‌های مهاجرت بسیار متعدد و متنوع است. دوستان علاقه‌مند می‌توانند خودشان در پی جزئیات بروند. چون کار من مشاوره مهاجرت نیست و در این مقاله هم به موضوع مهاجرت از دیدگاهی کاملا متفاوت پرداخته‌ام.

      شاد و پیروز باشید

    • سلام. بسیار بسیار مفید بود.
      فقط یک سوالی دارم 🙂 این هدف گذاری که میفرمایین، من یه مشکلی باهاش دارم. و اونم اینه که حس نمیکنین همین هدف گذاریم اگه اون “معنی” پشتش نباشه، خیلی بیهوده میشه؟ یعنی به فرض من هدفم رو گذاشتم کار در گوگل. کلی هم تلاش کردم و بهش رسیدم و کلی پول و غیره هم دراوردم. بهترین تفریحارو هم باهاش کردم. تازه به فرض اگه بگیرم که کارمو دوس داشته باشم،
      بعدش چی؟ باز همون حس “ملال” نمیاد سراغ آدم؟

  • سلام
    من نزدیک دو سال قصد مهاجرت دارم و از زندگی در ایران خسته شده ام. وقتی برای ساده ترین کارها نمیتوانیم یک حساب بین المللی داشته باشیم تا بیزینس کنیم. وقتی سیاست های کشورمان هزینه روی دسته ما میگذارد و زندگی را برای ما سخت کرده است چه لزومی هست در ایران بمانم. وقتی هیچ ازادی و دلخوشی ایران نداریم چرا باید بمانیم.

    من دوست دارم در سطح جهانی بیزینس داشته باشم و در امازون و ای بی فعالیت کنم اما امریکا به خاطر سیاست های غلط کشورم ما را تحریم کرده و حتی نمی توانیم یک حساب بانکی ساده داشته باشیم. انگاه چه توقعی هست دلخوش کشورم باشم باید مهاجرت کرد و دنبال رویاها و ازادی های خود رفت .
    اما این روزها واقعا سخت شده حتی گذران زندگی به راحتی پیش نمی رود.

    رویای من زندگی در مکانی هست که محدودیت های ابتدایی یک زندگی را نداشته باشد . هر روز با یک ثبات و امنیت خاطر کار و فعالیت کنم. نگران بالا و پایین شدن ارز . اختلاس و فریب کاری و دزدی ها در اطرافم نباشم.
    خوب زندگی کنم و خوب باشم.

  • سلام
    استاد قزوینی عزیز چند روز پیش به محاجرت فکر میکردم به این سوال که:
    با این همه تلاشی که برای زندگی در ایران میکنیم و هزینه های گزافی که برای زندگی پرداخت میکنیم (منظورم آرامش فکری و سطح زندگی پایین، آموزش پرورش ضعیف) آیا محاجرت راه حل خوبیست؟ و این همه محدودیتی که روز به روز بیشتر میشه نشانه ای نیست برای ترک دایره امن (محاجرت)؟
    این مقاله شما، مرا حیرت زده کرد!!! خیلی از سوال هایی که در ذهن داشتم پاسخ داده شد و البته با سبک نوشتاری عالی شما!
    اما دوست داشتم بیشتر در مورد قسمت “آیا خسته شدن از زندگی در ایران، دلیل خوبی برای مهاجرت است؟ ” می نوشتید.
    مثال انوشه عالی بود کاملا توجیه شدم.
    متشکرم
    شاد و پرتوان باشید
    خلعتیان

  • سلام و ممنون از توضیحات خوب تون
    من هم پی ار کانادا رو گرفتم ولی برگشتم. پی ار رو به دلیل یه سری مشکلات خانوادگی مربوط به همسرم مجبور شدم بگیرم. ولی دقیقا به همون دلیلی که رویاهام و حتی اهداف بزرگ و متوسطم رو پوشش نمی داد برگشتم.
    خیلی ها بهم گفتن حماقت کردی کانادا رو با اون امکانات ول کردی برگشتی توی همچین جهنمی.
    اما اونا نمیدونستن کانادا با همه ی تعریف هایی که از رفاه و امکانات و خدمات و طبیعت و … و … شنیدن میتونه برای آدم تبدیل به جهنم بشه اگه:
    – بیشتر از چیزی که توی مملکت خودت تلاش می کردی تلاش نکنی. گاهی شاید تا دو برابر
    – وابستگی ها و دلبستگی هایی توی مملکت خودت داشته باشی که جایگزین نداشته باشن. مثل مادر، مثل پدر، …
    – مدیریت خوب مالی و اقتصادی نداشته باشی. قوانین کانادا همونقدر که خوب و کار راه انداز هستن، سخت و خشن و نفس گیر هم می تونن باشن.
    – تو رو از فلسفه ی وجودیت، معنای زندگیت و رویاهات دور کنه.
    من نه تعصب ملیتی دارم و نه مذهبی. اما با همه ی وجودم غربت رو حس می کردم. غربتی که معنی و اثرش بیشتر از یک فاصله ی زیاد جغرافیایی با زادگاهم بود. تازه، اونم در کشوری مهاجرت پذبر که کمتر کسی ادعای حق آب و گل داره. احتمالا مهاجرت به کشورهای دیگه از این جنبه سخت تر هم باشه
    برای همه ی هم وطنام آرزوی خوشبختی، آرامش و سلامت می کنم و امیدوارم به رویاهای قشنگ و ارزشمندشون برسن. رویاهایی که خیلیاشون توی همین آب و خاک محقق می شه.
    (داخل پرانتز: همونطور که بدون لذت، حس رضایتمندی ایجاد نمی شه، بدون زندگی معنی دار، لذتی هم ایجاد نمیشه. یعنی حتی اگه همه جور امکانات و رفاه و … هم فراهم باشه، تو ازشون لذتی نمی بری. مثل مریضی که مزه ی غذاها رو حس نمی کنه.)

  • سلام و درود به شما استاد قزوینی نازنین
    سال‌ها بود که رویایی داشتم، ولی هیچ موقع نمی‌دونستم باید براش چه کار بکنم. کلی هم کار اشتباه و مسیر نادرست انتخاب کردم و رفتم.
    یک سال پیش و با اتفاقاتی که پیش اومد، معنی رسالت و معنای زندگی خودم رو پیدا کردم.
    با مطلبی هم که نوشتید کمک کرد تا مقداری به رویای خودم بیشتر فکر کنم.
    رویام هم اینه که بتونم به فوتبال بیشتر خدمت کنم و اساسی‌ترین هدف هم رفتن به بارسلونا و کار در مدرسه فوتبال لاماسیا هستش. جایی که به‌روزترین دانش فوتبال به بچه‌ها یاد میدن.
    از اونجا دانش بیارم توی کشورم و شاهد پیشرفت فوتبال باشم.
    یکی از اعتقاداتی که دارم، قدرت بینهایت فوتبال هستش، قدرتی که از بچه‌های ۴-۵ ساله تا پیرمرد ۷۰-۸۰ ساله رو دور خودش جمع می‌کنه و میتونه بیشترین تاثیر روی زندگی مردم بذاره.
    در پایان هم از مطالب خوب و مفیدتون بسیار ممنونم که باعث میشه دیدمون بازتر بشه
    امیدوارم همیشه شاد و پیروز و موفق باشید

  • سلام به جناب آقای قزوینی عزیز ،

    مهاجرت موضوع داغ این روزهاست ، امید اغلب مردم پس از حضور اردیبهشت ماه سال گذشته در صندوقهای رای ، روز به روز کمرنگتر شد و به نا امیدی مبدل گردید، فشارهای رییس جمهور جاه طلب و کاسب آمریکا بر مردم ستمدیده ایران ، رمق خیلی ها را بریده و از طرفی فشارها و اختلافات داخلی ، فساد و جنگ قدرت و اختلاس و دزدی مزید بر نا امیدی بیشتر شده است.

    به نظر من پاسخی قطعی برای پرسش مهاجرت وجود ندارد و نمی توان نسخه عمومی برای همه پیچید ،هر کسی باید بتواند با عقل و منطق و درایت در مورد آن فکر کند ،
    فقط باید متوجه این نکته باشد که اگر زندگی فعلی و جاری ، او در ایران ناموفق است ، مهاجرت حلّال مشکلات و ضعف های آن فرد نخواهد بود ، هیچ کشور خارجی ، مدینه فاضله نیست آنجا هم مسائلی و مشکلات خود را دارد.

    خداوند می‌فرماید : لیس لاانسان الا ما سعی.

    نابرده رنج ، گنج میسر نمیشود

    مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

    بسیاری از مهاجرت کنندگان به کانادا ، در شغل و رشته غیر تخصصی خود به کارهای پایین تر مشغول هستند و اغلب خانواده ها پس از خرید خانه یک عمر به بانکها بدهکار هستند، مثالی دارند که میگویند همه کارمندان بانک می‌شوند ، یک عمر کار میکنند برای بانکها.
    البته برخی هم پولهای گراف با خود برده‌اند و زندگی راحتی دارند ، برای این افراد زندگی در بخش رفاه و آسایش و آرامش در سطحی عالی است ، اگر زندگی را در این سطح کافی و مناسب بدانیم.

    یک نکته مهم دیگر هم پیچ تاریخی است که ایران در حال حاضر در آن قرار گرفته است ، برای هشتاد میلیون هموطن روزهای سختی در پیش است ، آیا من میتوانم در این روزهای سخت دردی از آلام هموطن خود کم کنم ؟

    این سوالی است که باید به آن فکر کرد، اکثر نخبگان کشور از این مملکت مهاجرت کرده اند ، بخش متفکر و مغز جامعه در حال تهی شدن است ، اگر رسالت خود را بدرستی تشخیص دهیم ، آیا اینجا مکانی نیست که من باید باشم ؟

    فردای مهاجرت، وقتی که در جمع دوستان مهاجر ایرانی ، در ظاهر خوشیم و شاد هستیم ، من میدانم که در آن بخش عمیق وجود ، وقتی اخبار مملکت به گوشمان می‌رسد ، در باطن ناخوشیم و غمگین.

    به این هم فکر کنیم که چرا اینجا بدنیا آمده ایم؟

    به یاد عهدی که در روز الست با خدا بستیم ، باشیم.

  • آقای قزوینی عزیزم

    مرسی که هستید

    مرسی که اینقدر قشنگ می‌نویسید و اینقدر خوب توضیح میدید.

    و مرسی که اینقدر به یاد من هستید.

    من عاشق این جمله‌تون شدم:

    بسیاری از مردم اگه شب بخوابن و صبح توی کانادا بیدار بشن بازهم زندگی‌شون فرق خاصی نمی‌کنه!

    راستی سایت من هم دیگه ‌Bahrampoor.com نیست و اگه خواستید لطف کنید و لینک بدید به BishtarAzYek.com لینک بدید

  • باسلام وارادت
    بسیارمفیدبودمقاله مهاجرت و خیلى خوب نکته هاى متفاوت انراتشریح فرموده بودید
    چطور میتونم مقاله کاربردى ومفیدتون روبراى دخترم بفرستم؟دخترم ازدواج کرده ودوفرزنددارد/خودش فکرمیکند بخاطر شرایط بهتر زندگى براى فرزندانش تصمیم به مهاجرت گرفته/من مخالفتى ندارم با تصمیم ایشان ولى نگرانم که هدفش ازمهلجرت رو خوب استنباط نکرده باشه و خداى نکرده اینده زندگى خودش وخانواده کوچکش رودرایران ازبین نبره/
    بسیار ممنون از مطلب مهم و مبتلابه اینروزهاى کشور عزیزم ایران👍

  • سلام
    مقاله بسیار ارزشمندی نوشته اید
    همانطور که اشاره کردید مهمترین نکته این است که هر جا که باشیم باید در پی به ثمر رساندن آرزوها و رؤیاهایمان باشیم
    انسان بدون رؤیا مثل مرده‌ی متحرک است.
    آقای محمود معظمی تعبیر زیبایی داشتند:
    «بعضی‌ها وقتی مهاجرت می‌کنند، علاوه بر چمدان‌های لباس‌ها و وسایل، چند چمدان رنجش هم با خود به آن طرف آب می‌برند!» واقعا همین است.
    البته اگر بخواهم با لحن تاکیدکننده‌تر بگویم: یک چمدان لجن با خودشان برده‌اند.
    پایدار باشید

  • سلام
    استاد قزوینى عزیز
    ممنون از مقاله جامعى که نوشتید
    متاسفانه بخش زیادى از ما ایرانیها، صفر و یکى به مسائلى على الخصوص مثل مهاجرت فکر میکنیم!
    من چندین سال پیش براى مهاجرت به کانادا بسیار مصر بودم ولى بعد از مشورت و تحقیق به برخى از نکاتى رسیدم که شما در این مقاله فرمودید
    جمله قشنگى هست که حتما دوستان شنیدن؛
    یک احمق اشتباه خودشو دوباره تکرار میکنه
    یک فرد باهوش اشتباهشو دیگه تکرار نمیکنه
    یک فرد هوشمند و فرزانه از تجربیات و اشتباهات دیگران درس میگیره

    ممنون از شما به خاطر مقاله آموزندتون
    ارادتمند احسان مهدى نژاد

  • سلام وقت بخیر
    پسرم کلاس یازدهم هست
    تویه تلگرام مدرسه ای درکانادابرایه ادامه تحصیل هست که برایه افرادزیر۱۸سال هست
    زندگی درخارج ازایران سخته،امامن نظرم اینه این سختی که هست میتونه پسرم رارویه پاش وایسته

  • سلام
    شما که میری در مدیر سبز کامنت میگذاری ، از روشهای مفید اونها هم استفاده کن اخوی
    پیشنهادی که من همیشه داشتم برای سایتها
    آخر نوشته هات فایل PDF اون نوشته را هم برای دانلود بگذار تا افراد سر فرصت مطالب را بخونن
    خیلی مر۳۰

  • سلام من ۳۶ سالمه و ۱۰ سال کارمند کارخونه سیمانم
    ولی هر چی میخام به خودم القا کنم که میشه تو این مملکت زندگی کرد میبینم نمیشه
    رفتار مردم کردارشدن عقایدشون و حکومتشون
    واقعا خسته شدم و هنوز نه تشکیل خانواده دادم و نه به آرامش رسیدم
    میخام برم از ایران فقط یه راهنمایی برا موفقت میخام

  • سلام من مرضیه هستم و بیست ویکسالمه،مسلط به دو زبان هستم،ومدتی است به طور جدی قصد ادامه تحصیل در رشته پزشکی خارج از کشور رو دارم.پرسشم از شما بزرگوار اینه که درصورت پذیرفته شدن از سوی دانشگاه مقصد و اوکی بودن همه چیز ،این امر برای من که انسان عاطفی و وابسته به خانواده هستم امری سودمند خواهد بود با توجه به اینکه در ایران هم شرایط قبولی در این رشته و موفقیت رو خواهم داشت…ضمنا هزینه زندگی در کشوری چون آلمان و انگلیس برای یک فرد حدودا چه میزان خواهد بود این هزینه چند برابر هزینه زندگی در ایران خواهد بود…باتشکر

  • سلام ،ممنونم از اطلاعات و وقتی که گذاشتید، من مقاله ی شمارو کامل خوندم و از صمیم قلب معتقدم که تمام حرفهای شما دقیقا چیزی هست که من قبل از مهاجرت بهشون اعتقاد دارم و واقعا هر آدمی که قصد مهاجرت داره اول باید با خودش رو راست باشه که هدفش از مهاجرت دقیقا چی هست و چنین تصمیم بزرگی رو به دلایل بچگانه و کم ارزش نگیره که در این صورت ممکنه عواقب بدتری در انتظارش باشه، در آخر ممنونم از شما و آرزوی موفقیت و آگاهی برای همه ی هم وطنانم دارم.

    • سلام. مقالتون رو خوندم بسیار عالی و پر بار بود. من فوق لیسانس دانشگاه دولتی دارم متاسفانه اینجا با وجود علاقه زیادی هم که دارم شرایط کاری برام فراهم نیست راههای مختلفی رو امتحان کردم بازم نتیجه نگرفتم تا جایی که مساله شغلی و مالی به زندگی شخصیم هم ضربه زد وباعث جداییم از همسرم شد. برا گرفتن و ترجمه مدرکم هم مشکل دارم چون میگن باید بخرمش و از عهده هزینش بر نمیام. الانم برا امرار معاش چند سالی هس که کارایی رو که بهشون علاقه ندارم انجام میدم و این خیلی داره اذیتم میکنه.خواهش میکنم راهنماییم کنید ممنونم

      • سلام. پیشنهاد می‌کنم از دوره رایگان «قاتل رویاهایت را بشناس» که دوست خوبم محمود پیرحیاتی تهیه کرده‌اند، آغاز کنید. در ادامه، شرکت در دوره شفای ذهنِ ایشان را حتما به شما پیشنهاد می‌کنم. این دوره به زودی به صورت آنلاین در سایت مدرسه تحول فردی آغاز خواهد شد.

        برای شرکت در دوره قاتل رویاهایت را بشناس، به این لینک مراجعه کنید:
        https://www.tahavolefardi.com/roya

        شاد و پیروز باشید

  • با سلام ، ممنون از مطلب مفیدتون، من و شوهرم ۵ سال پیش به کانادا مهاجرت کردیم و هدفمون صرفا گرفتن پاسپورت اینجا و برگشتن بود و بعد از یکسال به این نتیجه رسیدیم که این هدف بزرگی نیست برای چیزهایی که از دست میدیم و برگشتیم ، البته پی ار رو تمدید کردیم ، و ۴ ماه پیش با پسرمون (که بعد از برگشتمون به ایران به دنیا اومد)و ۴ ساله هست دوباره به کانادا برگشتیم، زندگیمون تو ایران از نظر مالی و کاری و خانوادگی خوب بود و راضی بودیم ولی عوض شدن شرایط اجتماعی، نا امنی در جامعه،فرهنگ در حال خراب شدن، مسائل سیاسی و آینده نامعلوم شغلی و سیاسی و امنیتی باعث شد به مهاجرت دوباره فکر کنیم و بالاخره تصمیم گرفتیم و آمدیم.من خودم شخصا از نا امنی و مسایل آموزشی که اعتقادی بهشون ندارم در مدارس و اینکه حس میکردم نمیتونم تحمل کنم پسرم بخواد تو اون سیستم و با احساس نا امنی و پر شدن مغزش از اون داستانهابزرگ بشه خیلی اذیتم میکرد و فکر میکنم واقعا اذیت میشدم وقتی پسرم مدرسه ای میشد ، متاسفانه یا خوشبختانه انسان وقتی چیزی رو ازش دور میشه کم کم بدیهاشو فراموش میکنه و خوبیهاش تو ذهن میمونه، و من الان در اون مرحله هستم که باید دائم به خودم یاداوری کنم که چرا اومدم اینجا ،و از صبح که بیدار میشم ذهنم مشغوله تا بخوابم، احساس گیر افتادگی تو یه کاری میکنم که راه برگشت نداره، چون یه بار برگشتیم و الان با وجود پسرمون و اینده اون و شرایطی که ایران هست راهی برای برگشتن هم نمیبینم ، از اینجا مونده از اونجا مونده شدم ، و به شدت احساس دلتنگی برای روتین زندگی قبلی دارم و در کنار اون البته تمام مشکلات تم برام یاداوری میشن، احساس میکنم این وسط گیر افتادم و نمیتونم خودمو بیرون بکشم ، اگر بتونین راهنماییم کنین خیلی ممنون میشم .

    • سلام خدمت شما

      کاملا درک می‌کنم که این احساسِ ماندن بین دو دنیا یعنی چه. کانادا که هستی دلت برای ایران تنگ می‌شود، و ایران که هستی دلت برای کانادا! اما هر انتخابی هزینه‌ای دارد و آدم باید پای هزینهٔ انتخاب‌هایش بایستد. الان که شما به دلایل مختلف زندگی در کانادا را انتخاب کرده‌اید، باید سعی کنید به احساسات دلتنگی لگام بزنید و با جدیت و عشق، به ساختن زندگی خود در سرزمین جدید مشغول باشید.

      خیلی انتظار نداشته باشید که سریع با جامعه و زندگی در آن سرزمین اخت شوید، زمان می‌برد و با توجه به آن تجربهٔ برگشت، ممکن است بیشتر هم برای شما زمان ببرد چون آن موقع اجازه ندادید آن تجربه کامل شود؛ مثل بچه‌ای که در نیمهٔ راهِ دنیا آمدن، سقط شود.

      پیشنهاد می‌کنم «معنای» بودن‌تان در زندگی را در وهله نخست، و سپس دلیل و معنای حضورتان در کانادا را پیدا کنید که این امر، به‌شدت موجب خواهد شد بی‌قراری‌های شما کم شود و دلتان قرار پیدا کند. آدم معمولاً وقتی بی‌قرار می‌شود (به معنای منفی) که هنوز «جای» خود را در جهان پیدا نکرده باشد. این «جا»، می‌تواند محل جغرافیایی زندگی هم باشد. خاطرتان باشد که مشکل همه جا هست، و شما انتخاب کرده‌اید که مشکلات و مسائل زندگی در کانادا را حل کنید. از این حل مسئله، لذت ببرید.

      ضمنا، برنامه‌ریزی کنید که دیدارهای مرتب از ایران داشته باشید یا از عزیزان خود برای سفر به کانادا دعوت کنید. هم دلتنگی‌ها کمتر می‌شود و هم با مقایسهٔ شرایط زندگی در دو جغرافیا، بیشتر به انتخاب خود باور خواهید یافت.

      یکی از دوستان عزیز من هم الان در تورنتو برنامه‌هایی را در خصوص کوچینگ مهاجرت و کمک به مهاجران برای جا افتادن در جامعه جدید، آغاز کرده است. نام ایشان «آروین اردکانی» است که در اینستاگرام ایشان می‌توانید آموزش‌هایشان را پیگیری کنید:
      https://www.instagram.com/arvinardakani

      شاد و پیروز باشید

  • سلام و درود آقا علی اکبر عزیز
    مطالب تکراری توی اینترنت زیاد شده اما مطلب شما خیلی مفید بود. این برای خیلی ها سواله که مهاجرت بکنم چی میشه؟ اونطرف خوبه؟ اونطرف بده؟ یکی میگه آسمون همه جا یه رنگه. یکی میگه اونجا سکوی پرتابه. تو بعضی گروه های ایرانیان خارج میری افسردگی و سردی و یکنواختی موج میزنه از طرفی هم ایرانیای موفق رو میبینی و دائم خودت رو در قالب این و اون میزاری. دائم در جستجویی که کدومیک از این نسخه ها مال منه؟
    دارم خودمو میکشم که برم ، اما تا برسم خودم رو نکشم؟!!!
    سردرگمی روح و عمر ادمها رو میخراشه و زمان و توانشون رو میدره.
    ممنون از شما که در برابر گرگ گرسنه و خوش اشتهای سردرگمی خوش نگاشته اید.
    و حدس میزنم که در ذهنتون برای گسترش این محتوای پر مخاطب و نسخه ی پر خریدار برنامه دارید.
    من صمیمانه از این سخن دلنشین (و از دل خواسته ی) شما متشکرم و برای خودم و بسیاری از دوستانم که در این رنج بودند ارسال کردم. تا هر کداممان به قدر تشنگی بنوشیم که خوش گفت مرد بلخ که آب کم جو تشنگی آور بدست تا بجوشد آب از بالا و پست
    خداوند همیشه در حرکتی پر از ارامش و وصل مراقبتان باشد

  • خیلی مطالب عالی بود.
    ولی وقتی تو ایران برای خودت یه هدف مینویسی بعد از حتی چند ماه زحمت اون مبلغی رو که برای اون هدف نیاز داری در میاری تازه میبینی ارزش پولت هیچ شده.
    تازه به خودت میای میبینی ول معطلی.
    من در آمدم بد نیس.
    اما باورتون نمیشه هدفی برای پول در آوردن و کاسبی ندارم.

    • سلام. بله درست می‌فرمایید. اما اهداف زندگی فقط در «پول درآوردن» خلاصه نمی‌شود. ایرانِ امروز ممکن است زحمات را برای پول درآوردن، کم‌اثر کند. اما باید زندگی را به صورت یک «کل» دید. آیا چیزهای دیگری برای لذت بردن و معنا یافتن هست؟ از خودمان باید سوال بپرسیم. و اگر معنایی نمی‌یابیم، بدانیم که تلاش ما برای یافتن معنا کم بوده است؛ نه اینکه معنایی نیست. و البته ممکن است همین شرایط، ما را به این تصمیم برساند که صرف درآمد ریالی ارزش زیادی ندارد و باید مثلا به فکر صادرات یا درآمد دلاری باشیم… یا مهاجرت… خلاصه، بدترین کار این است که دچار ملال و افسردگی شویم و به‌اشتباه به این نتیجه برسیم که «…زندگی ارزش تلاش بیشتر را ندارد.»

      • سلام حرف شما رو قبول دارم…من سالهاست که دوره ای ب مهاجرت فکر میکنم….مدتی دیوانه وار سایتها رو چک میکنم و میگردم و بعد ناامیدمیشم و رهاش میکنم باز یکسال بعد از اول همین داستان….. باخوندن مطالب شما و نظرات دوستان این مسئله توی ذهنم پررنگ تر شد که واقعا معنای زندگی من‌چیه؟ ب شدت میدونم که معنای زندگیمو گم کردم… از صبح شدن میترسم…چون متنفرم از انجام کارهای پیش پاافتاده و تکراری منزل بدون داشتن درامد و گذاشتن یه فوق لیسانس ته کیف مدارک و خاک خوردنش و باز فکر کردن به اینکه پس من به این دنیا اومدم برای چی؟ متنفرم از اینکه توی ۳۶ سالگی با مدرک فوق لیسانس هنوز نتونستم ب آرزوم برسم…تو جامعه بودن….کسب درامدو…شاید بگید مگه مهمه کسب درامد؟ اره خب مهمه… برای خودم لازمه…برای بچم لازمه…برای کمک ب شوهرم لازمه… گاهی شاید فقط برای فرار از این حجم ناامیدی و بی انگیزگی ب مهاجرت فکر میکنم….چون وقتی سرگرمم حالم خوبه…وقتی حس میکنم دارم یه کاری میکنم حالم خوبه و امان از وقتی که حس میکنم وجودم بی معنیه….بی فایدس….. حالا شما ب من بگین چه کنم؟ چکار کنم که حالم خوب بشه….؟ به خدا کم نگذاشتم….کلی درس خوندم ولی نشد….کار درست پیدا نشد! حتی فنی حرفه ای رفتم اموزشهای ارایشگری دیدم باز هم نشد….چون وضع مالی مردم خرابه…مملکت رو هواست و ریسکه ریختن سرمایه تو این بازار…شما بگین چه کنم که از این حجم نارضایتی خلاص شم….از این حسی ک دلم میخواد از خودم فرااار کنم خلاص شم…؟

  • سلام من دانشجوی پرستاری هستم و شدیدا قصد دارم بعد تحصیل به کانادا یا استرالیا مهاجرت کنم
    الان رویای من بر خلاف مقاله شما مهاجرت و شب و روز به این رویا فکر میکنم طوری که از کشورم و مردمش متنفر شدم و ارتباط با اقوام هم بنا به دلایلی به سالی یه بار هم نمیرسه در کل هیچ دلبستگی عاطفی به این کشور ندارم طوری که اگه یه دقیقه شبکه های مزخرف صدا و سیمای این کشورو تماشا کنم حالم بد میشه و عصبی میشم تفریح زندگیم هم با این شرایط کشور به صفر رسیده ( تنها تماشای فیلمای هالییوود تفریح منه )
    الان به نظر شما تصمیمم رو جدی کنم و سخت برا آیلتس بخونم و بعدش برا گرفتن مجوز کار اماده بشم درسته؟؟
    اگه یه مقدار از سختی و نحوه پیدا کردن شغل بگید ممنون میشم

    • این «عشق به رویا» نیست. این «وابستگی به رویا» است که خطرناک است. نشانه‌اش هم این است که به جای ایجاد مهر و عشق در شما، موجب ایجاد نفرت در شما شده است. با این میزان نفرت، بعید می‌دانم در هیچ جغرافیایی موفق شوید. بله درست است که ایران مشکلات زیادی دارد، اما می‌شود بدون برچسب احساسی آنها را دید و سپس تصمیم گرفت که برای ساختن یک زندگی بهتر، مهاجرت کرد. چون زندگی در خارج از ایران هم مسائل خودش را دارد و بعید نیست که به دلایل دیگر، این نگرش مبتنی بر نفرت، در آنجا هم در شما بازتولید شود.

      ضمنا همواره یک درصدی احتمال بدهید که رویای شما محقق نشود. با این اوضاعی که شما دارید، اگر موفق به مهاجرت نشوید، چه کار می‌خواهید بکنید؟

      من پیشنهاد می‌کنم به جای احساسی شدن و تنفر از مردم و کشور، معایب و مزایای ماندن و مهاجرت را فهرست کنید و بر آن مبنا، تصمیم بگیرید که ماندن بیشتر به نفع شماست یا مهاجرت. تا می‌توانید، از افراد صاحب‌نظر، مخصوصا کسانی که در حرفه شما در استرالیا و کانادا فعالیت می‌کنند، مشورت بگیرید. ببینید مهاجرت شما از چه روش‌هایی امکان‌پذیر است، و مدارک و آمادگی‌های لازم را فراهم کنید. از قرار، الان جز نفرت هیچ کار دیگری برای مهاجرت نگرده‌اید، و این اصلا نشانه خوبی نیست!

      • ممنون از پاسختون
        من مطمئنم اگه شما هم اوضاع این روزای ایران رو میدید مثل من تنفر پیدا میکردید و به زمین و زمان بد و بیراه میگفتید
        برا رسیدن به رویام هم خیلی تلاش کردم فقط منتظرم درسم تموم بشه
        من انگلیسیم خیلی خوبه و علاقه هم دارم اما چون علاوه بر درس تاکسی هم کار میکنم وقت نکردم بخونم تا آیلتس بگیرم برا گرفتن مجوز کار هم بعد پایان تحصیل و گرفتن تصمیم نهایی برای مهاجرت سخت تلاش میکنم
        تمام بدی ها و خوبی های مهاجرت هم فهرست کردم و کاملا مطمئنم مهاجرت به نفعمه
        تنها مشکلم پول که حاظرم تموم سختی ها رو تحمل کنم و پولمو در خارج فقط خرج خوراک و حمل و نقل و خونه کنم ( حتی حاظرم چند ماه تا پیدا کردن شغل تو چادر بخوابم )
        شما کسی رو نمیشناسید رشتش پزشکی یا پیرا پزشکی باشه تا من بتونم ازشون سوال کنم
        تو اینستا گشتم اما کسی پیدا نمیشه یا جوابگو نیس

        • جناب قزوینی اینم اضافه کنم که همیشه نفرت بد نیس بلکه در خیلی موارد میتونه باعث پیشرفت و رقابت بشه مثلا نفرتی که آقا محمد خان قاجار از کریم خان زند داشت باعث شد همچین پادشاه بزرگی بشه

        • سلام. ممنون برای به اشتراک گذاشتن این مقاله.
          من ۳۲ سالم هست و معلم زبان انگلیسی هستم. ارشد ادبیات انگلیسی خوندم. دلیل اینکه این رشته رو خوندم این بود که علاقه به زبان داشتم ولی اون زمان هیچ ذهنیتی از کار آینده ام نداشتم. با اینکه اصلا کلاس زبان نرفته بودم زود پیشرفت کردم. ولی رشته من ربطی به رویای من نداشت. رویای من از سن خیلی کم این بود که تصویرگر کتاب کودک باشم. بعد از کارشناسی صرفا چون از تدریس و تو جمع بودن میترسیدم رفتم سراغ تدریس ولی هیچ وقت عاشق کارم نبودم و اعتماد به نفس خوبی نداشتم و از سر ناچاری رفتم سراغ تدریس. با اینکه کار با بچه ها رو دوست دارم. الان برادرم داره مهاجرت میکنه به استرالیا و منتظر ویزاس. به منم میگه تصمیمت رو بگیر برا مهاجرت. من خیلی تردید دارم برای رفتن. اول اینکه تو شهری خیلی دور از برادرم باید زندگی کنم و تابحال تنهایی زندگی نکردم.
          دوم واقعا نمیدونم چجور آینده ای اونجا دارم و نمیدونم اعتماد به نفس برای کار تو یه محیط کاملا متفاوت رو دارم یا نه.آیا میتونم به فکر کاری که رویاشو دارم باشم؟ آینده ایران موندن هم از یه طرف اصلا روشن نیست.
          الان شروع کردم برای آزمون زبان میخونم ولی واقعا نمیدونم چیکار کنم بتونم به وضوح تو تصمیم برای آینده ام برسم.

          • سلام. مهاجرت را با «تردید» شروع نکنید، با «تصمیم» شروع کنید! به جای اینکه به مهاجرت فکر کنید و شرایط آن را ذهنی برای خود تخیل کنید، تا می‌توانید اطلاعات جمع کنید و مشورت بگیرید. تازه با همه اینها، مهاجرت در بهترین حالت، ریسک ۵۰-۵۰ دارد. اگر اهل ریسک نیستید و ترجیح می‌دهید در comfort zone خود بمانید، بهتر است بی‌خیالِ مهاجرت شوید. البته با شما موافقم که «آینده ایران موندن هم از یه طرف اصلا روشن نیست»، اما باز هم باید ببینید که در این شرایط، مهاجرت چه کمکی می‌تواند به شما بکند. اگر بروید و خوشتان نیاید و بخواهید برگردید، شاید زندگی در ایران برای شما سخت‌تر هم بشود! چون الان تجربه زندگی در یک کشور آرام و مدرن را ندارید، اما آن موقع، این تجربه را خواهید داشت و مدام شرایط ایران را با آنجا مقایسه خواهید کرد. در کل، پیشنهاد می‌کنم تا می‌توانید اطلاعات از منابع معتبر جمع کنید و با افراد صاحب‌نظر و کسانی که احیانا در رشته شما در آنجا فعالیت می‌کنند، مشورت کنید. صرف حضور یا عدم حضور برادرتان هم فکتور مهمی در تصمیم‌گیری‌تان نباید باشد. در مهاجرت، باید بتوانید روی پای خودتان بایستید. البته حضور یک عضو خانواده دست‌کم از لحاظ عاطفی بسیار کمک‌کننده است. اما گویا شرایط شما طوری است که آنجا نیز در کنار هم نخواهید بود. امیدوارم موفق باشید.

  • جناب قزوینی عزیز سلام. اول از همه تشکر می کنم از وقتی که می ذارید و تجربه و دانش ارزشمندتون رو در اختیار هموطنان قرار می دید. دوم در یک مورد به همفکری نیاز دارم و دوست دارم نظر شما رو بدونم. من الان ۴۲ سال دارم و تقریبا ۱۲ سال هست که به عنوان هیات علمی دانشگاه در ایران کار میکنم. اخیراً به همراه خانواده به عنوان فرصت مطالعاتی به کشور استرالیا رفتم و حدود یک سال اونجا زندگی کردم. برای تجربه اول زندگی در خارج از کشور، اوایل خیلی چیزها جالب بود، از آب و هوا گرفته تا رانندگی و برخورد مردم کوچه و بازار. البته با توجه به برنامه بلند مدتی که من داشتم اول ویزای پی آر گرفتم و بعد رفتم استرالیا. در واقع تصمیم اصلی من موندن بود یا حداقل موندن خانواده. بعد از تقریبا شش ماه، درد غربت و دوری از خانواده از یک طرف شروع شد و از طرف دیگه نوع کارهایی که من برای گرفتن اونها شانس داشتم از یک طرف به روح و روان من فشار می آورد. مثلا من که در رشته خودم مرجع بسیاری از دانشجویان ارشد و دکتری داخل بودم باید می رفتم یک کار تکنسینی رو شروع می کردم. بر همین اساس تصمیم به برگشتن گرفتم و در اوج نابسامانی ارزی و بلبشو سیاسی و اقتصادی کارم رو در ایران از سر گرفتم. الان دوباره دچار دوگانگی شدم و بسیار مردد هستم که آیا تصمیم درست رو گرفتم. بیشترین نگرانی من هم آینده تک فرزندم هست که کم کم وارد دوره راهنمایی میشه. اگر بخوام برگردم می تونم از فردا برم ولی ترس از شغل مناسب و فشار غربت مانع میشه. از طرفی میترسم اگر در ایران بمونم شاید برای همیشه دیر بشه و هیچوقت از طرف فرزندم بخشیده نشم. دوست دارم نظر شما رو بدونم. ممنونم.

    • با سلام خدمت شما

      این حسی که می‌فرمایید، تقریبا بین تمام کسانی که مهاجرت را تجربه کرده و مدتی را در سرزمین جدید گذرانده‌اند، آشناست. یعنی در خارج از ایران دچار احساس دلتنگی برای وطن می‌شوند، و بعد که به ایران برمی‌گردند، عموما به خاطر شرایط ایران و مقایسهٔ مدام میان ایران و آن کشور، دچار دلتنگی برای سرزمین خارجی (وطن دوم) می‌شوند و بارها ممکن است دچار تردید شوند که آیا برای بازگشت به ایران، تصمیم درستی گرفته‌اند یا نه. مخصوصا اگر هنوز از کشور خارجی، شهروندی نگرفته باشند و کارت اقامت آنها، تاریخ انقضا داشته باشد. در واقع، فکر می‌کنند پس از انقضای این کارت اقامت، که عموما به سختی آن را به دست آورده بودند، آیا باز هم از زندگی در ایران و محدودیت‌های پاسپورت ایرانی لذت خواهند برد یا نه!

      من پیشنهاد می‌کنم در خصوص آینده فرزند خود، بدون پرسیدن نظر او، تصمیم نگیرید. البته فرزند شما در سنی است که ممکن است شرایط احساسیِ فعلیِ «ماندن در ایران» را به نفعِ احتمالیِ بلندمدتِ «اقامت و زندگی در استرالیا»، ترجیح بدهد. در هر حال، این تصمیمی است که اگر می‌خواهید بگیرید، باید موافقت همه اعضای خانواده (شما و همسرتان و فرزندتان) همراه آن باشد. برای جلب این موافقت، و یکدله شدن برای هر تصمیمی که خواهید گرفت، حتما وقت بگذارید و ساده از کنار این مسئله نگذرید.

      ضمنا، توجه داشته باشید که یک سال زندگی در خارج از ایران، آنقدر کافی نیست که شما را به وضعیت «عادت کردن به زندگی در خارج از ایران و پذیرش محیط جدید» برساند. حداقل ۲-۳ سال باید زمان بدهید. و بازگشتِ احساس دلتنگی پس از ۶ ماه، و تمنای بازگشت به ایران، کاملا طبیعی است. اگر می‌خواهید زندگی خود را در خارج از ایران بسازید، هم به خودتان فرصت بدهید، هم از اینکه در ابتدا، سطح زندگی‌تان پایین‌تر از ایران شود، هراسی نداشته باشید. با تلاش و کوشش درست، در طول زمان، می‌توانید به سطحی حتی بالاتر به آنچه در ایران داشته‌اید، برسید. که البته در این مسیر، همراهی خانواده حتما بسیار مهم است و اگر با دیدن هر سختی، یاد ایران کنید، این مسیر به سرانجام نخواهد رسید.

      ضمنا پیشنهاد می‌کنم به جای «غربت»، از عبارت «محیط جدید» استفاده کنید. شما در غربت نیستید؛ در یک محیط جدید هستید که کلی تجربه‌های جدید می‌توانید داشته باشید. کامیونیتی ایرانی هم که الحمدلله در همه جای جهان هست. ضمن اینکه امکان دیدار از ایران را همواره دارید. ارتباطات اینترنتی هم صحبت و دیدار اعضای خانواده را راحت‌تر کرده است.

      در مجموع، به نظر می‌رسد حالا که امکان اقامت و زندگی در استرالیا را یافته‌اید، بهتر است آن را از دست ندهید. چون پشیمانی بعدی، سودی ندارد! اما در نهایت خودِ‌ شما (به همراه خانواده) هستید که باید تصمیم بگیرید و ۱۰۰٪ هم مسئولیت تصمیم خود را بپذیرید. چون یک نسخهٔ واحد برای همه نمی‌توان پیچید و شاید شما در نهایت به این نتیجه برسید که بهتر است در ایران بمانید.

      برایتان آرزوی موفقیت دارم

      • ممنون از وقتی که گذاشتید. اگر چه خودم تردید داشتم ولی به این نتیجه رسیدم که راهی برای شروع دوباره و از چند مرحله عقب تر ندارم. در واقع از وقتی جواب شما رو دیدم، چند روزی فکر کردم و الان که دارم برای یک دکترای مجدد در استرالیا بورس می گیرم (در حالیکه ده سال قبل در ایران دکترا گرفته بودم) احساس مبارزه دوباره برای زندگی و یک شروع دوباره به من حسی رو داده که سالهاست از اون فاصله گرفته بودم.

        • سلام روزتون بخیر،من مانند خیلی از دیدگاها که نوشته شده متاسفانه علی رغم ورود به ٣٠ سالگی هیچ هدفی نداشتم و ندارم و هنوز نمیدونم چی میخوام و رسالت و رویام تو زندگی چیه!در رشته حقوق تا مقطع کارشناسی ارشد تحصیل کردم ولی این ادامه تحصیل از روی عشق و یا هدف نبوده و همینطوری پیش رفتم چون بقیه این راه رو رفتن.هنوز رویای وکالت نداشتم و انگیزه ای برای تلاش نداشتم که بهش برسم!نمیدونم چه باید کنم چون خسته شدم از این بیکاری و روزمرگی و ندانم ها.در حال حاضر موقعیتی برام پیش اومده برای مهاجرت به تورونتو کانادا و پناهنده شدن.ولی الان که جدی شده نمیدونم واقعا میخوام مهاجرت کنم یا نه.هیچ چشم اندازی ندارم.چون پناهندگی و از صفر شروع کردن شرایط خاص و سخت خودش رو داره.نمیدونم اونجا راهم رو میتونم پیدا کنم یا نه.ایران موندن بهتره و هدفی بسازم برای خودم یا مهاجرت کنم و از صفر شروع کنم و خودم رو پیدا کنم.ممنون میشم راهنماییم کنین.

          • سلام. مهاجرت و پناهندگی دو مقولهٔ جدا هستند. اما استیصالی را در کلام شما مشاهده می‌کنم که تا بر آن غلبه نکنید، با تغییر جغرافیا هم بعید می‌دانم تغییر بنیادینی در زندگی شما حاصل شود. پیشنهاد می‌کنم یک بار جدی بنشینید زندگی خود را بازخوانی کنید و رؤیاها و اهداف خود را برای خودتان روشن کنید. اول از درون گرم شوید، بعد برای بیرون‌تان تصمیم بگیرید…

  • سلام اقای قزوینی عزیز.ممنون ازاین مقاله خوب .من خانم ۳۸ ساله ای هستم که با ۱۵ سال سابقه کار پرستاری (رسمی)وداشتن دوپسر ده ساله به همراه همسرم تصمیم به مهاجرت به المان گرفتیم .اما شرایط طوری هست که من با ویزای جستجوی کار ومعادل سازی مدرک حدود یکسال وچندماه باید تنها درآلمان بمونم و سپس خانوادم ملحق بشند واین برام قابل هضم نیست ونمیتونم…ازطرفی چون راه دیگری برای مهاجرت ندارم میترسم که همین فرصت روهم ازدست بدم و آینده بچه هام رو تباه کنم.من ازشرایط فعلی خودم ناراضی نیستم به قول شما زندگی گوسفندی دارم و میرم ومیام و بدون لذت وبی هدف روز وشب میگذرونم.ازطرفی از مهاجرت میترسم که ممکنه همین شغل ودرامدم رو ازدست بدم..دوراهی موندم..کمک کنید لطفا

    • سلام. فکر می‌کنم شما هنوز از لحاظ ذهنی آماده مهاجرت نیستید. مهاجرت تصمیم جدی و بزرگی است که بدون توجه به جزئیات مهم و نکات کلیدی آن، موفقت در آن بسیار سخت خواهد بود و گاه هزینه‌های بسیار زیادی را تحمیل خواهد کرد (منظورم اصلا هزینه مالی نیست هرچند آن هم مهم است). پیشنهاد می‌کنم حتما با تمام خانواده (همسر و دو پسر خود) مشورت کنید و همه جوانب را بسنجید. من البته آلمان نبوده‌ام، اما می‌توانم بپرسم چرا آلمان را برای مهاجرت انتخاب کرده‌اید؟

  • سلام ممنون از اینکه تجربیاتتونو در اختیار ما گذاشتین من در رشته عمران فعالیت میکنم یک زمانی رویای اینو داشتم که یک مهندس عمران موفق بشم اما متاسفانه در ایران جایی برای پیشرفت و تحقق رویا وجود نداره چون عده ای هستن که پیشرفت شمارو برای خودشون خطر میدونن و به هر طریقی مانع شما میشن و شما مجبورید به یک زندگی عادی و تکراری مثل روزهای قبلتون ادامه بدید و این باعث میشه که هر تلاشی برای پیشرفت و موفقیت در کشورمونو بیهوده بدونیم از لحاظ من پیشرفت و موفقیت مادیات نیست مفید بودن برای جامعه و دیگران است اینکه برگ سبزی در تاریخ باشیم من عاشق ایرانم اما باید رفت .به امید روزی که ایران دوباره ایران شود.

  • سلام اقای قزوینی عزیز
    اخیرا فرصت مهاجرت به من دست داده
    لطفا دلیل بنده از مهاجرت رو ارزیابی بفرمایید

    درسم رو ناقص تمام کردم اما در صنعت ، اداره ، و کاسبی فعالیت داشتم. حقوق خوب بود. با والدین زندگی میکنم و همینطور به مدت یکسال تجربه زندگی شخصی و مستقل رو هم داشتم. متاسفانه به هیچ وجه از روال پیشرفت در ایران راضی نبودم. و به نوعی اینگونه توجیه کردم که در ایران سرم در برف باشه راحتتر میگذره چون خرج وقتم به دخلش نمیارزه. این موضوع تا آنجا پیش رفت که با تعلل در تصمیم ها شکست عاطفی رو به تلاش در صنعت و دریافت حقوق بالا ترجیح دادم. و این تصمیم کاملا با اگاهی بود. شاید گاهی در خلوت از این موضوع ناراضی باشم اما همیشه در مجموع رضایت داشتم و حس دلتنگی و ناراحتی رو جزو یک از ارکان انسان بودنم میدونم نه یک چیزه مضر . اکنون که عقیدم اینه در ایران سعادت در جهالته و هرچه شلتر بگیرم راحتتر میگذره ، دلیلم از مهاجرت رو ارزشگذاری بالا بر وقت و تلاشی میدونم که میتونم در اونجا صرف کنم. به قول کسبه دخلش به خرجش میارزه! اهل سختی هم هستم و دنبال چالشم اما اگر جسارت نباشه چالش رو با حماقت متفاوت میدونم (صرف وقت در ایران مثل دویدن درجا روی تردمیل باشه)
    تمام چیزی از زندگی میخوام رضایت و امنیت شغلی هست و تمام تفریحی که به دنبالش هستم خوندن کتاب و نوشیدن چند جرعه نسکافه در کنار مناظر زیبا و آروم و هوای پاک هست. حتی با درونگرایی خودم عشق میورزم و اصلا با تنهایی مشکلی ندارم چه بسا همیشه به دنبال انزوا و تنهایی هستم. سفری به ارمنستان داشتم و از اینکه مردمش اینقدر سرد و درونگرا بودن لذت بردم.
    آیا مهاجرت رو برای شخصی با این افکار و روحیات مناسب میبینید؟
    ارادتمند

  • سلام و درود
    تشکر میکنم از مطالب ارزنده ای که زحمت کشیدید در اختیار ما گذاشتید .
    من هم مثل شما عمران خوندم و الان در ایران چون ۴۲ سالمه یا کار نیست یا میگن بالای ۳۵ سال استخدام نمی کنیم (حتی برای کارگری و نظافت ! )
    میدونم که اگه مهاجرت کنم باید از صفر شروع کنم و کارهای خدماتی انجام بدم تا بتونم خودمو جا بندازم ولی مسئله اینجاست که نیام کانادا و اونجا هم بگن چون سنت زیاده ظرفشور نمیتونی بشی !
    متشکرم از اینکه با عشق جواب کامنتها رو میدین
    ممنون که به زیبایی هستین .

    • سلام. زندگی یعنی خطر کردن، و مهاجرت یعنی خیلی خطر کردن! اما در خصوص شرایط سنی، تا جایی که من دیده‌ام، محدودیتی وجود ندارد. ولی پیشنهاد می‌کنم تا جایی که می‌توانید، اطلاعات خود را در خصوص کشور مقصد، بیشتر کنید. اگر اینجا کار عمرانی انجام می‌دهید، معنایش این نیست که لزوما آنجا هم باید کار عمرانی انجام دهید. و باز سختیِ کار پیدا کردن در کشور مقصد، معنایش این نیست که همه حتما و الزاما باید کارهای جنرال انجام بدهند. ممکن است بخواهید به یک دوره آموزشی کوتاه‌مدت، یا کالج، بروید و راه جدیدی را در پیش بگیرید و حرفه تازه‌ای را آغاز کنید. انتخاب‌های خیلی زیادی پیش روی شما می‌تواند باشد. مهم‌تر این است که برای مهاجرت خود، دلیل قانع‌کننده‌ای (برای خودتان) داشته باشید، و تا جای ممکن، با چشم باز مهاجرت کنید. در هر صورت، برای کسانی که پول قابل توجهی با خود به کشور مقصد نمی‌برند (یعنی احتمالا ۹۹ درصد مهاجران)، حتما به این فکر کنید که پلن درآمدی شما (روش شما برای ایجاد یک جریان درآمد مستمر در کشور مقصد) چه خواهد بود. امیدوارم موفق باشید.

  • با سلام و خداقوت
    اینجانب دختری هستم دارای مدرک کارشناسی ارشد مدیریت و به مدت ۱۴ سال سابقه کار در یک سازمانی را دارم با سابقه پرداخت بیمه، و حدودا ۴۰ سال دارم. کشورم ایران رو خیلی دوست دارم همچنین خونواده ام رو خیلی زیاد دوست دارم در استانی زندگی می کنم که طبیعتی بکر داره و مردمانی دوست داشتنی با دلی صاف و سیرتی خدا پسندانه، خیلی دوست داشتم تجربه زندگی در یک جایی غیر از ایران عزیزم رو داشته باشم. چرا که احساس می کنم تجربه های من در زندگی بیشتر می شه و اینکه برای دکترا با شرایط گفته شده من کجا می تونم اقدام کنم چرا که می خوام از لحاظ علمی در رشته خودم پیشرفت کنم و از لحاظ مالی رو پای خودم بایستم. لطفا راهنمایی ام کنید.در ضمن دکترای ۹۸ فعلا برا یانتخاب رشته روزانه و … مجاز شدم در ایران.

  • سلام آقای قزوینی.مطلب شما رو خوندم و بسیار عالی بود.من خودم یک دختر مذهبی و مقید هستم و از طرفی بسیار قانون مدار.الان مدتیه به دلیل رفتارهایی که در جامعه خودم میبینم مثل عدم رعایت قانون، عدم رعایت اخلاق و عدم پایبندی به دین دچار دلسردی شدم و فکرم مشغول شده که آیا اگر به جوامع پیشرفته مهاجرت کنم این مشکلات حل میشه یا خیر.چون الان اسم کشور ما اسلامی است ولی عملا در زندگی مردم اسلام دیده نمیشه.میخواستم ببینم واقعا با مهاجرت میتونم به اون آرامشی که مد نظرم هست برسم؟

  • عرض سلام و خسته نباشید خدمت اقای قزوینی وتشکر از ارائه تجربیات خو ب ومفیدتون
    اقای قزوینی خواهش میکنم صادقانه به سوالم جواب بدین چون میخام تصمیم قاطع بگیرم برای مهاجرت به کانادا که این کار را بکنم؟یانه؟
    من ۲۹ سالمه لیسانس حسابداری و مجرد و راننده تریلی روشی برای مهاجرت به کانادا ایجاد شده که به طور قانونی مهاجرت کنم منظورم ویزای کاری کاناداو تمامی شرایطش را دارم فقط زبان که شروع کردم لذا دو دلم که اقدام کنم یا نه این در حالیه که تو ایران با این شرایطی که به وجود اومده فقط باید سختی کشید و در حد سیر کردن شکم و اینده ای برای خودم نمیبینم خیلی دوست دارم به کانادا بیام و عقیدم اینه که خیلی سختی داره ولی از حداقل زندگی بدون استرس روز به روز بدتر شدن زندگی در ایران راحت میشم در ضمن توقع بالایی هم از مهاجرت ندارم که یکیم بشه ۹تا وفقط میخام مهاجرت کنم که اگه تلاشی میکنم از ازادی برخوردار باشم و بتونم زندگی متوسط روبه بالایی داشته باشم هم کار کنم هم تفریح کنم و…
    حالا این رو میخام بدونم که اگه مهاجرت بکنم باتوجه به تمام مشکلات وسختیهایی که داره وضعیتم بهتر میشه ؟ویا میام اونجا هم وضعیتم بدرتر میشه و میگم ای کاش این کار را نکرده بودم ؟
    اگر در کانادا تلاش کنم ،تلاشم نتیجه میده یا نه یک تجربه تلخ با بازگشت به ایران منتهی میشه؟
    خواهش میکنم راهنماییم کنید تا بتونم تصمیم درستی بگیرم ممنون میشن

    • با سلام. هیچ‌کس نمی‌تواند به شما بگوید مهاجرت بکنید یا نکنید یا تضمین بدهد که زندگی شما پس از مهاجرت، حتماً بهتر خواهد شد. شما هستید که پس از جمع‌آوری اطلاعات و گرفتن مشورت‌ها، باید «خودتان» تصمیم بگیرید و ۱۰۰٪ مسئولیت‌های این تصمیم را هم بپذیرید.

      اما یکی از عوامل موفقیت در مهاجرت (یعنی موفقیت در جا افتادن در کشور جدید)، داشتن پلنی برای «ایجاد جریان درآمد» است که داشتن کار، می‌تواند یکی از روش‌های آن باشد.

      رانندگی تریلی، در حد مشاهدات من، شغل پرطرفداری در کاناداست و احتمالاً بتوانید در این زمینه در کانادا فعالیت کنید.

      شاد و پیروز باشید

  • سلام و با تشکر از متن و توضیحات خیلی خوب و صادقانه شما در مورد مهاجرت ، من لیسانس رشته فناوری اطلاعات دارم و ۳۱ سالم هست و به طور تخصصی به کار برنامه نویسی و تولید و توسعه نرم افزار مشغول هستم خیلی به کار و رشتم علاقه دارم وهمیشه در حال به روز رسانی و مطالعه رو مباحث جدید و یادگیری هستم چند تا سوال از شما داشتم چون واقعا نسبت به قضیه مهاجرت تردید کردم اینه که با توجه به محدودیت های من چون از لحاظ مالی محددیت دارم و نکته دیگه اینکه رشته من بازار خیلی خوبی در کانادا داره واز لحاظ درآمدی قابل مقایسه با کشور خودمون نیست اگه ممکنه تا حدودی شریط برای آدمایی امثال من چه جوری هست آیا کار به راحتی پیدا میشه چون من با توجه به محدودیت مالی قصد تحصیل در کانادا رو ندارم و مستقیم می خوام که وارد کار بشم این پروسه چقدر زمان میبره از لحظه ورود تا پیدا کردن کار در کانادا و همچنین حداقل مبلغی که میشه با خود به کانادا برد چقدر باید باشه مثلا ممکن هست با ۵ یا ۶ هزار دلار وارد کانادا شد و بعد از مدت کوتاهی کار پیدا کرد و همچنین جامعه کانادا چقدر واسه مهندسین کامپیوتر میتونه بستر خوب و مستعدی برای آینده امثال من باشه لازم به ذکره که من چند سالی هم هست که به خاطر شرایط فعلی و مسایل دیگه از نظر روحی کمی افسرده شده ام که البته خللی در علاقه من به رشتم ایجاد نکرده بیشتر به خاطر نا امیدی از شرایط اقتصادی و اوضاع کشور هست آیا مهاجرت می تونه برای من سودمند باشه . ضمن تشکر فراوان از شما

  • سلام ممنون از مقاله خوبی که نوشتین
    آقای قزوینی من (ارشد) و همسرم (دکتری) کشاورزی خوندیم و استخدام نشدیم و حتی ایشون هم جذب هیئت علمی نشدن با اینکه رزومشون خیلی خوبه، خودمون کاری رو در زمینه رشتمون شروع کردیم وکار میکنیم و تلاش. درآمدش در حد گذران زندگیه علی رغم تلاش زیاد ما. البته من هیییچ علاقه ای به رشتم نداشتم و صرف تحصیل خوندم. من از جایی که یادم میاد به هنر علاقه داشتم که موقع انتخاب رشته دیگران نگذاشتن هنر بخونم و با این توصیف که نون توش نیست و خلاصه همون حرف شما، زنگار بر آیینه دل رویای من رو ناپدید کرده
    خیلی به مهاجرت فکر میکنیم، هر دو موافق هستیم. من چندماهی هست که مشغول به خوندن زبان شدم .. اما در همین شروع بسیار تردید به سراغم میاد
    ایران بمونم و دنبال رویای خودم هنر برم
    ایران بمونم و دندانپزشکی بخونم (لبته از علاقم مطمئن نیستم نه اینکه بی علاقه باشم اما گاهی فکر میکنم شاید به خاطر موقعیت اجتماعی و درآمدشه)
    مهاجرت کنم و رویاهای خودمو همونجا بسازم آخه در کشورهای دیگه به رشته کشاورزی بها میدن
    گاهی میگم نکنه مهاجرت میکنم که فرار کنم اما وقتی تلاش شبانه روزی خودم و همسرم رو میبینم، میگم نه اینطور نیست. یا مثلا فکر میکنم چون خوندن زبان و غم دوری خانواده سخته دارم از زیر مهاجرت شونه خالی میکنم که مثلا ایران بهتره
    خلاصه خیلی درگیری دهنی دارم که نمیدونم چیکارشون کنم

    • سلام. پیشنهاد می‌کنم دنبال کردن رؤیاهای خودتان ــ رؤیاهای دل‌تان ــ را فراموش نکنید. و با توجه به کلیت مطلبی که نوشته‌اید، مهاجرت را برای شما مناسب می‌دانم. البته حتماً بررسی‌ها و مشورت‌های خود را کامل انجام بدهید. و فراموش نکنید که در مشورت‌ها هر چه به شما گفته شد، در نهایت شما ۱۰۰٪ مسئولِ تصمیم خود خواهید بود.

      در خصوص پرورش علاقه‌مندی هم پیشنهاد می‌کنم این لینک را ببینید.

      شاد و پیروز باشید

    • سلام آیا به نظر شما من ۱۸سالم و می‌خوام در آلمان دندان پزشکی را ادامه بدم و یک سال پشت کنکور بمونم در کارنامه کنکور مجاز شوم و زبان آلمانی یاد بگیرم آیا موندن تو ایران و دندان پزشکی خواندن بهتر است یا آلمان برم و ویزا تحصیل بگیرم؟؟؟

      • سلام جناب دکتر قزوینی.۴۹ ساله مهندس الکترونیک با سابقه و تخصص خیلی خوب در ایران موقعیت کاری و زندگی خوبی دارم در ضمن سوابقم را برای یک شرکت معتبر آلمانی که قبلا در پروژه های کاری که در ایران داشتند با آنها همکاری میکردم فرستادم و با موافقت و دعوت به کار آنها در آلمان مواجه شدم (البته به شرط گرفتن مدرک زبان)یک دختر دانشجو و یک دختر ۱۲ ساله هم دارم.حالا دچار تردید و دودلی هستم که آیا این کار به صلاح من و خانواده ام میباشد یا نه (البته بیشتر برای آینده بچه ها تمایل به این کار دارم) بیشتر کسانی که مرا میشناسن میگویند که تردید نکن و ما اگر موقعیت تورا داشتیم یک لحظه هم درنگ نمیکردیم واقعا موندم بین دوراهی که چکار کنم رفتن تصمیم درستی هست یا خیر؟ با توجه به اوضاع نابسامان مملکت و آینده نامعلوم کشورم ممنون میشم که راهنمایی کنید

        • سلام خدمت شما. به هر روی در این سن (برای فرزندان شما و نیز خود شما) احتمالاً شوک‌های فرهنگی و عاطفی زیادی پیش خواهد آمد. برای تغییرات بزرگی باید آماده باشید. پیشنهاد می‌کنم بدون اینکه موقعیت ایرانِ خود را از دست بدهید، مثلاً برای یک سال به آلمان بروید. البته نمی‌دانم در آن یک سال، وضعیت مدرسه و دانشگاه دختران شما چه خواهد شد. نیز نمی‌دانم همسر شما چقدر با قصد مهاجرت شما موافق و همراه هستند. همچنین دختران شما.

          اما اگر بتوانید همگی (جمع خانواده‌تان) به این جمع‌بندی برسید که مدت کوتاهی به آلمان بروید و زندگی و کار و… را در آنجا بسنجید، به نظرم در ادامه تصمیم بهتری می‌توانید بگیرید.

          شاد و پیروز باشید

  • سلام-از مطلبی که دربارi ایکی گای گذاشته بودید بسیار لذت بردم و در واقع تمام روح من به دنبال چیزی مانند ایکی گای است.من ۱۷ سالمه و تقریبا تمام عمرمو با این تفکر که روزی بتونم به امریکا مهاجرت کنم زندگی کردم حتی از وقتی که ۸ سال سن داشتم شاید به خاطر این است که پدرم هم ۹ سال امریکا تحصیل و زندگی کرده است و خودم هم قصد دارم سال اینده مهاجرت تحصیلی داشته باشم.سوالم از شما این است که چرا مهاجرت را برای افراد زیر ۲۲ سال توصیه نمی کنید؟

    • سلام. آن توصیه یک امر کلی است و آن هم بیشتر از این جهت که پدر و مادرها، فرزند(ان) خود را صرفاً به تصورِ اینکه در مهاجرت وضعیت بهتری خواهند داشت، در این سنین راهیِ سرزمین‌های دور نکنند.

      اما اگر شما خودتان به‌شخصه هدفی از مهاجرت دارید و خودتان آن را می‌خواهید و تمام مسئولیتش را حاضرید بپذیرید و با هر مسئلهٔ آن ــ اعم از دوری و موارد عاطفی ــ می‌توانید کنار بیایید، چرا که نه؟ 🙂

      شاد و پیروز باشید

  • باسلام وعرض ادب،دختری ۱۸ ساله دارم که عضو تیم ملی یکی از رشته های ورزشی است وکلاس دوازدهم هست ودر درس هم خدا راشکر موفق هست،خیلی اصرار دارد برای پیشرفت در درس وخصوصا ورزش خود به کانادا مهاجرت کند و البته این رو بگم دختر سخت کوش ومستقلی هست و الان با پدرش به این تردید و دو دلی رسیدیم که با صرف هزینه های اقامت و همچنین مسائلی که در مقاله ذکر شد ارزش این رو داره که این ریسک رو برای فرزندمان انجام دهیم؟

    • سلام. قطعاً خواستهٔ دختر شما هم در این قضیه دخیل است. اگر واقعاً می‌تواند مسئولیت همه چیز را بپذیرد، بگذارید برود. طوری با او رفتار کنید که متوجه شود مسئول احساسات عاطفی خود (از جمله دلتنگی) هم خواهد بود. و اگر آنجا رفت و اظهار دلتنگی کرد و خواست خیلی زود برگردد، روی احساس خود پا بگذارید و از او بخواهید فرصت بیشتری به خودش بدهد. اما اگر با پذیرشِ مسئولیتِ کامل رفت و به هر دلیلی دید از آنجا خوشش نمی‌آید و واقعاً دوست دارد برگردد و فرصت کافی هم به خودش داده است، بگذارید برگردد و «هرگز هرگز هرگز» او را سرزنش نکنید. او باید بداند که از تمام دنیا هم اگر سرخورده شود و ببُرد، خانهٔ پدر و مادرش و آغوش گرم آنها پذیرای او خواهد بود. البته، در کل طوری رفتار کنید که لوس نشود. هرچند مشخص است تربیت و رفتار شما طوری بوده که ایشان مستقل و سخت‌کوش بار آمده است.

      شاد و پیروز باشید

  • سلام وقت شما بخیر . امروز این مقاله رو خوندم وکلی لذت بردم خیلی ممنون که اینقدر خوب و کامل به مسئله ی مهاجرت پرداخته بودید . در حالیکه من در اوج ناامیدی از زندگی داخل ایران به سر می برم و ناامیدتر از اینکه توانایی مهاجرت ندارم ولی خوندن مقاله ی شما حال منو کمی بهتر کرد . سپاسگزارم

  • سلام مجدد..بله از چه کانالی اقدام کنم بهتر هست.؟؟من نیتم این هست ویزای تحصیلی بگیرم بعد تبدیل کنم به ویزای کار..آیا کار درستی هست به نظر شما..منظورم از موسسه این بود که از موسسه های مهاجرتی بهتر هست اقدام کنم یا موسسه های اعزام دانشجو به خارج ؟؟؟

  • سلام ممنون از مطلب خوبتون..راستش من هم یک موقعیت شغلی توسط یکی از آشناهام در امریکا برام فراهم شده که اگر برم حمایتم می کنه و از این نظر مشکلی ندارم، یعنی یه فرصت واقعا طلاییه که در زندگی فقط یک بار پیش میاد البته این نکته هم هست که من تجربه زندگی در اونجا رو ندارم و مطمئنا از این نظر برای من اولش خیلی سخت و حتی وحشتناکه.. ولی مساله اصلی من اینه که من تک فرزند هستم و با وجود استقلال مالی وابستگی عاطفی بسیار شدیدی به مادرم دارم طوری که وقتی چند ساعت از خونه میره بیرون یا من یه شب جای دیگه ای می خوابم دلم براش تنگ میشه. مدام فکر می کنم با رفتن به اونجا این فرصت های با هم بودن رو که تکرار هم نمیشه از دست میدم ولی از طرفی اگر برم شاید بتونم برای اون هم زندگی بهتری در ایران فراهم کنم .. اگر این وابستگی عاطفی نبود یک لحظه هم برای رفتن تردید نمی کردم هر چقدر هم سخت باشه من برای مقابله با سختی ها آماده بودم فقط این وابستگی عاطفی دیوانم می کنه، واقعا تو دوراهی موندم چطور می تونم تصمیم بگیرم؟؟ :((

    • سلام. نخست می‌خواهم توجه‌تان را به این نکته جلب کنم که خیلی به حمایت دیگران در امر مهاجرت دلخوش نباشید حتی اگر خودشان وعده می‌دهند که حمایت می‌کنیم. فکر کنید که اصلاً کسی را برای حمایت در سرزمین جدید ندارید.

      دوم اینکه برای وابستگی عاطفی‌تان ابتدا «باید باید باید» اینجا کاری انجام بدهید. وگرنه ممکن است در سرزمین جدید فروبپاشید. از الان شرایطی را فراهم کنید که مثلا چند روز پیاپی مادرتان را نبینید و فقط گاهی با پیامی در تلگرام احوال‌پرسی کنید. یا به جای اینکه ایشان را ببینید، چند دقیقه‌ای تماس تصویری بگیرید. در واقع، شرایط مهاجرت (از لحاظ دوریِ فیزیکی) را همین جا تا می‌توانید شبیه‌سازی کنید تا کمترین تبعات را برای هر دوی شما داشته باشد.

      در نهایت، اولویت‌سنجی کنید. آیا همراهِ مادرتان بودن برایتان اولویت بیشتری دارد یا کشف خودتان در سرزمین‌های جدید؟ در هر تصمیمی، ریسکی نهفته است و در هر تصمیمی، از یک سری چیزها باید بگذرید. آنگاه است که وقتِ انتخاب فرا می‌رسد.

      شاد و پیروز باشید

  • با سلام و وقت بخیر،ممنون از اطلاعات خیلی مفیدتون که مقداری از تردید و دودلی من رو کم کرد .
    ولی خیلی دوست دارم باز هم نظر شما رو در خصوص مهاجرت به سوئد بدونم .من و همسرم هر دو لیسانس کامپیوتر و فوق لیسانس مدیریت داریم و فرزندی ۵ساله. وضعیت اقتصادیمان بد نیست وهر دو در ادارات دولتی ورسمی مشغول بکار هستیم .یکی از بستگان نزدیک همسرم در سوئد زندگی می کنند. به نظر شما در این موقعیت که ایران واقعا از نظر زندگی و امنیت نابسامان است و هر روز استرس جدیدی به مردم وارد میشه،آیا به صلاح است که از طریق کاری مهاجرت کنیم یا نه ؟البته با وجود اینکه خیلی به خانواده ام وابسته هستم و دوری از آنها برایم سخت می باشد.

    • سلام. نظری نمی‌توانم بدهم و از وضعیت سوئد هم اطلاعی ندارم. اما اگر فرصت خوبی برای مهاجرت دارید و می‌توانید طوری مهاجرت کنید که پل‌های پشت سرتان خراب نشود، و در صورتی که شما و همسرتان هر دو در امر مهاجرت همدل و هم‌قدم و هم‌هدف هستید، می‌توانید به این فرصت به شکل جدی‌تری نگاه کنید.

      شاد و پیروز باشید

  • من قبلا که قصد مهاجرت داشتم به نتایج بالا رسیدم البته نه با این واژگان ولی با این واژگانی که “خوب میخواهم اونجا چه کار کنم؟”یا به چه چیزی میخواهم برسم؟” در واقع به این نکته آگاه شده بودم که هدف نهایی مهاجرت نیست ولی این را نمیدانستم که من در واقع رویایی ندارم و فقط چون در ایران موفق نشده بودم درآمد خوبی کسب کنم فکر میکردم در مثلا کانادا موقعیت برای کسب درآمد بالاتر آسان است و دچار دغدغه های مالی و اقتصادی اینجا نمیشوم یا دیگر به قول معروف […] را نخواهم دید.ولی وقتی سختیهای مهاجرت را دیدم ، کسب درآمد بالاتر یا فرار از موقعیت […] انگیزه کافی برای روبرو شدن با این دشواریها را در من ایجاد نکرد…نخست باید رویا داشت اگر نداشتیم بیهوده تن به مهاجرت ندهیم.بسیاری از افراد که اطرافم مهاجرت کرده اند فقط برای فرار از […] یا کسب درآمد و زندگی بدون دغدغه مهاجرت کرده اند ولی هیچ کدام به راستی خوشهال نیستند

  • مطلب بسیار عالی بود و موافق با تجربه و حس من در لحظه ای که بعد از یکبار آسیب دیدن از تلاش برای مهاجرت و از دست دادن پول و بازگشت و قضاوت های مردم خالی از فکر و آماده برای قضاوت ها بسیار خسته اما در حال تلاش برای اینکه دوباره تلاش کنم ،از خودم می پرسم چرا توانم کم شده چرا اینبار هم مثل دفعات قبل نمی توانم تلاش کنم ،چرا باز نمی توانم آن انسان قوی و با هدف باشم تلاش می کنم اما نه با آن قدرت ، سراغ گوشی می آیم و از راهنمای غیر فضولم که بدون سوال اضافی پاسخ می دهد سوال می کنم آیا مهاجرت خوب استو این مقاله ،سپاسگزارم اما در نهایت من نظر شخصی شما برای مهاجرت خودتان رامتوجه نشدم

لطفاً دیدگاه یا پرسش خود را بنویسید