« April 2007 | صفحه اصلی | July 2007 »

چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۸۶

آقاي هامانه؛ عذرخواهي بلدي؟! (هر چند خيلي هم دردي را دوا نمي‌كند، خوش باش)

زن و مردي دختر نوجوانشان را به درمانگاه شبانه‌روزي كارون آورده‌اند. ساعت بيست دقيقه‌اي از يازده شب سه‌شنبه پنجم تيرماه 1386 گذشته و خيابان‌هاي اطراف در ازدحام خودروهايي كه از ساعاتي پيش و با اعلام خبر ناگهاني آغاز سهميه‌بندي بنزين به معناي واقعي كلمه بند آمده‌اند، توان نفس كشيدن ندارند. پزشك درمانگاه با بي‌حوصلگي به پدر و مادر دختر مي‌گويد: «گفتم كه، اينجا نمي‌توانيم برايش كاري بكنيم. بايد ببريدش بيمارستان لقمان.» پدر اما مستاصل مي‌گويد: «تمام خيابان‌ها بسته است. چطوري برويم؟» براي اين پرسش، هيچ كس پاسخي ندارد. تلويزيون درمانگاه روي كانال دو تنظيم است و گفت‌وگوي ويژه خبري با وزير نفت را نشان مي‌دهد. وزيري هامانه نيش‌هايش باز است و در حالي كه راحت در صندلي‌اش لم داده، احتمالا اهميتي به بسته شدن خيابان‌ها و ناآرامي‌هايي كه از ساعاتي پيش در خيابان‌هاي تهران آغاز شده نمي‌دهد. سه چهارراه جلوتر از اين درمانگاه، پمپ بنزيني است كه خبر مي‌رسد مردم آنجا را آتش زده‌اند. مي‌گويند نيروهاي كلانتري 111 براي دستگيري آنها و آرام كردن اوضاع روانه آنجا شده‌اند. در مسير رسيدن به درمانگاه، صداي جيغ و فرياد زني به گوش مي‌رسيد كه در برابر كلانتري با يكي از درجه‌داران درگيري لفظي پيدا كرده بود. خودرو در حال عبور از برابر كلانتري است كه جوانك نگهبان جلوي كلانتري نهيب مي‌زند: «واي‌نسا، برو!» راننده زير لب غرولند مي‌كند كه «مگه كوري! دارم مي‌رم‌ ديگه.» ياد مثل متولي آفتابه امامزاده مي‌افتم و با خودم مي‌گويم اين هم در اين اوضاع مي‌خواهد عرض اندامي كند. خيابان‌ها بسته است، نمي‌شود ماشين را از خانه بيرون آورد و مسير نه چندان كوتاه خانه تا درمانگاه (براي يك بيمار دردمند) را بالاجبار بايد پياده رفت. فقط مسيري كوتاه را به لطف راننده جوان يك پرايد سواره مي‌رويم. از درون ناآرامم، و فحش مي‌دهم. مي‌دانم كه اين، من نيستم. ولي مگر مي‌شود اين صحنه‌ها را ديد و به مرز جنون نرسيد؟

سه ربع ساعتي از بامداد روز چهارشبنه ششم تيرماه 1386 گذشته و خيابان‌هاي اطراف از آن ازدحام عجيب رسته است. خودرو اما همچنان بنزيني اندك دارد و مسير رسيدن تا بيمارستان خاتم‌النبيا آن‌قدر زياد هست كه نتوان به اندك اندوخته باك خودرو اطمينان كرد. به پر كردن باك در پمپ هم اطميناني نيست، هر چند خيابان‌ها خلوت شده باشند. خدا آژانش را از ما نگيرد! گرچه يكي‌شان گفت ماشين ندارد (اولين بارش هم نيود، پس اصلا براي چي باز است؟!)، 133 هم مدام اشغال بود اما بالاخره يكي از آژانس‌هاي نزديك، ماشين داشت. آردي يشمي خيابان خوش را به سمت شمال مي‌راند؛ تقاطع كميل به سمت شرق (پمپ بنزين، كعبه آمال!) را آدم‌هاي بي‌سيم به دست بسته‌اند و هنوز جو متشنج به نظر مي‌رسد. به نظرم راننده مي‌گويد شيشه‌هاي چند تا بانك را هم شكسته‌اند. آردي يشمي در خلوتي ِ نسبي ِ خيابان‌هاي ساعت يكِ بامداد تهران مي‌راند. بالاتر از پل گيشا، صف يك‌رديفه‌ي به‌نسبت طولاني خودروها هنوز در انتظار دريافت بنزين است. پمپ اما در محاصره پليس است! باورت مي‌شود؟ حداقل پنج تا الگانس به‌علاوه ده تا موتورسيكلتِ پليس و نيروهاي افسر و درجه‌دار، احتمالا مراقبند كه كسي هوس آتش زدن پمپ بنزين به سرش نزند. پمپ بنزين ميرداماد اما آرام‌تر است (مي‌شود گفت كاملا آرام). اختلاف فرهنگ/سطح درآمد را در همين حركت جنوب به شمال به‌وضوح مي‌توان ديد...

ساعت از سه بامداد گذشته. در تقاطع خيابان خوش و سينا موانع عبور ممنوع گذاشته‌اند و آدم‌هايي يونيفورم‌پوش و بي‌سيم به دست، بر تردد اندك خودروهاي آن موقع شب در آن خيابان پرت نظارت مي‌كنند. اين شب اما اينجا مثل خيلي از نقاط معمولي شهر كه نزديك يك پمپ بنزين هستند، VIP شده است.

ساعت نزديك دو بعدازظهر چهارشنبه ششم تيرماه 1386 است. به‌عمد راهم را كمي دور مي‌كنم تا از كنار پمپ بنزيني عبور كنم كه مي‌گفتند ديشب صحنه تشنج و درگيري بوده است. همان‌طور كه انتظار داشتم، پمپ بنزين بسته است. تمام تابلوهاي بالاي جايگاه بر اثر ضربات پاره‌سنگ و آجر درهم‌شكسته و اثر آتش‌سوزي بر ساختمان اداري جايگاه كاملا مشخص است. دور جايگاه را با كيسه‌هاي آبي‌رنگ بسته‌اند و پمپ‌ها پيدا نيستند. يك افسر پليس هم آنجا ايستاده و از لاشه جايگاه محافظت مي‌كند. كمي آن‌سوتر، نظافتچي ساختمان بانك ملي خرده‌شيشه‌ها را داخل سطل بزرگ جلوي بانك خالي مي‌كند. پشت نرده‌هاي پنجره‌هاي بانك كاملا لخت است...

در خيايان كارگر، خودروها براي دريافت جيره بنزين‌شان در صف ايستاده‌اند. در خيابان انقلاب، پمپ بنزين وصال، اوضاع دراماتيك‌تر است: صف خودروها تا فلسطين رسيده و معلوم نيست تا كجا، در داخل بازوي شمالي اين خيابان امتداد يافته است... مي‌گويند حداقل 12 پمپ بنزين تهران ديشب در آتش سوخته و داغان شده است...

در ميان اين وضعيت قمر در عقربي كه هر ذهن سالمي را متشنج مي‌كند، اما دلم هنوز پيش آن دختر نوجواني است كه گويا مسموم شده بود و نمي‌دانم در قفل بي‌كليد خيابان‌هاي ديشب تهران آيا بالاخره به بيمارستان رسيد يا نه.


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

19:31 @ 27 Jun. 2007 | نظر (1) | دنبالک (0)

سه شنبه ۵ تیر ۱۳۸۶

كافه ما را به ما بدهيد؛ اين يك التماس نيست، يك درخواست محترمانه است

براي بي‌تا اس‌ام‌اس مي‌زنم كه «پلمب كه نشديد هنوز؟» دقيقه‌اي بعد صداي موبايل خبر از آمدن پاسخ اس‌ام‌اس مي‌دهد. با ترس و لرز دكمه show را مي‌زنم. مثل همان ترس و لرزي كه ديروز بعدازظهر وقتي خيابان صباي جنوبي را به سمت كافه طي مي‌كردم و با خودم مي‌گفتم اگر به كافه برسم و كركره كافه پايين باشد و.... «نه.» با پاسخ بي‌تا نفسي دوباره به آرامي مي‌كشم. مثل ديروز كه نور چراغ‌هاي كافه مطمئنم كرد معجزه‌اي كه حميدرضا از آن حرف زده بود حداقل امروز اتفاق افتاده است. حالا با امروز مي‌شود دو روز كه معجزه‌ي باز ماندن كافه تكرار شده است. زندگي با معجزه‌ها خوب است. خوب است؟ عالي است! مثل همين باراني كه ساعتي پيش از آسمان تابستاني تهران بر سر اين شهر شلوغ و دم‌كرده از آفتاب داغ تيرماه باريد و وقتي قطره‌هاي درشت آن روي شيشه‌هاي دفتر مجله نشست آرام با خودم ترانه شهره را زمزمه كردم كه «بارون مياد رو شيشه‌ها/... هنوز وقتي بارون مياد/ دلم عشق تو رو مي‌خواد...» مهستي هم كه راستي مرد. همه ما يك روز مي‌ميريم. مهم اين است كه بين آمدن و رفتن ما دنيا حداقل يك تغيير مثبت به خاطر حضور ما كرده باشد. براي بي‌تا مي‌نويسم:
it seems good for now! i love & support you
ياد ديشب مي‌افتم كه با بهنام و بي‌تا و چند تا از بچه‌هاي ديگر كه روي هم ده نفر مي‌شديم بعد از بستن كافه رفتيم رستوران. جاي همه شما خالي خيلي خوش گذشت. هيچ حسي از ناراحتي بين ما نبود. حتي با اين‌كه دقايقي قبل از آن كافه را با اين احتمال ترك كرده بوديم كه «شايد ديگه نبينمت.» بي‌تا مجموعه فرهاد را برداشت كه شايد ديگر تا روزها مجبور مي‌شد پشت پلمب نامهربان اداره اماكن زنداني باشد. «تو فكر يك سقفم...» در اولين گزارشم براي شرق كه از افتتاح كافه نوشتم، جايي از گزارش مصرع‌‌هايي از اين ترانه فرهاد را آورده بودم و اظهار خوشحالي كرده بودم كه حالا ما روزنامه‌نگارها هم كافه‌اي داريم كه بتوانيم خاطره روزگارمان را در آن زندگي كنيم. اين سقف كوچولو را هم از ما خواهند گرفت؟ هنوز هيچ كس چيزي نمي‌داند. مطمئنا اما زندگي در برزخ ادامه پيدا نمي‌كند. ما لبخند مي‌زديم، شادمانه، گرچه در پس آن حسرتي بود كه شايد ديگر جايي نباشد كه اين‌طور راحت و صميمانه با هم دوست شويم و باشيم و خاطره‌ها و دغدغه‌هايمان را با هم share كنيم.
برزخ اما ادامه پيدا نمي‌كند. اين بار نوبت ماست كه از اداره اماكني‌ها بخواهيم. التماس نمي‌كنيم! حق‌مان را درخواست مي‌كنيم. مودبانه و محترمانه. لطفا مجوز فعاليت كافه تيتر را صادر كنيد. وگرنه ما خودمان تعطيلش مي‌كنيم. زندگي در برزخ ادامه پيدا نمي‌كند. هر چه بشود، در نهايت ما برنده‌ايم. ما كه تا آخرين لحظه مانديم و با هم بوديم و خنديديم. دوستتان دارم بي‌تا و بهنام نازنين. شما دنيا را تغيير داديد!


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

20:11 @ 26 Jun. 2007 | نظر (2) | دنبالک (0)

یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶

كافه تيتر...

در يكي از وبلاگ‌ها مي‌خوانم كه كافه تيتر پلمب شد. ياد دوم دي ماه پارسال مي‌افتم كه در رستوراني در اصفهان، در ميانه‌هاي ناهار، smsاي آمد كه «كافه تيتر پلمب شد.» ناهار زهر شد. اين خبر دوباره (گرچه نه به اندازه اول بار نامنتظره) باز حالم را بد مي‌كند. با بي‌تا تماس مي‌گيرم و از اوضاع مي‌پرسم. هنوز اميدي هست؟ اميدي هست. خبر گرباد را كه مي‌خوانم، خاطره‌هايم از كافه تيتر مثل گردابي دور سرم مي‌چرخد. تنها وقتي دنيا دوباره آرام مي‌گيرد كه به اين جمله مي‌رسم: «یک معجزه. فقط یک معجزه می‌تواند به کمک ما بیاید. من دلم هنوز به یک معجزه که از راه برسد می‌لرزد.» براي بي‌تا هم اين جمله را مي‌خوانم. به معجزه‌ها ايمان دارم. همين جمله حميدرضا در ميانه اين گيرودار خودش يك معجزه است. مي‌خواهم براي اين موضوع يك يادداشت روي اين وبلاگ گرد و خاك گرفته بفرستم. ذهن ياري نمي‌كند. كلمات در گرداب افتاده‌اند. مصرعي از حافظ در اين ميانه به داد مي‌رسد: «استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم». دنيا دوباره آرام مي‌گيرد. معجزه‌ها از راه مي‌رسند. فردا شب در كافه تيتر همديگر را مي‌بينم. اميدوارم. اين را به بي‌تا مي‌گويم.


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

20:17 @ 24 Jun. 2007 | نظر (0) | دنبالک (0)