« September 2006 | صفحه اصلی | November 2006 »
پنجشنبه ۴ آبان ۱۳۸۵
پارادایز؛ پادکست من
خواندن مطلب نیما اکبرپور در چلچراغ ِ هفته پیش* و سر زدن به پادکست خودش، باعث شد که من هم پادکستم «رایو پارادایز» را راه بیندازم و اولین برنامهاش را هم بفرستم. پادکست شنیدنی است، پس بشنویدش؛ زیاد حس و حالِ نوشتن دربارهاش نیست!:)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* مطلب مربوطه در وبلاگ نیما اکبرپور
Excerpt: My Podcast, Radio Paradise, http://paradise.cast.ir; in Persian.
دستهبندی موضوعی:
08:59 @ 26 Oct. 2006
| نظر (2)
| دنبالک (0)
چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
معجزه
معجزهها زمانی رخ میدهند که تو از شرّ مفهوم «غیرممکن» خلاص شده باشی.
* از کتاب "روزشمار آرامش"، وین دایر، ترجمه مژگان انصاریراد، انتشارات نسل نواندیش، چاپ اول، تهران: بهار 1383.
Excerpt: ---
دستهبندی موضوعی:
02:55 @ 25 Oct. 2006
| نظر (1)
| دنبالک (0)
چهار راز خوشبختی
به نقل از آدمهای خوب شهر:
«ساعت نه صبح بود، کلی راه رفته بودیم و خسته روی دو تا سنگ نشستیم، کوه حسابی گرم بود! ما نشسته بودیم و حرف نمی زدیم، فقط خیره شده بودیم به برگ هایی که نارنجی و قرمز بودن، به درخت بالای سرمون. آخه اون بالا خیلی درخت نبود، فقط سنگ بود و گل سنگ. آقایی پیر داشتن از بالا برمی گشتن. تحسین برانگیز بود.، مامان بهش لبخند زد، اون هم لبخند زد، ما گفتیم خسته نباشید و او هم گفت "تعظیم!" جلو اومد و تعظیم کرد. ما رو نگاه کرد و بعد اولین چیزی که گفت این بود :
چهار چیز یک آدم رو خوشبخت می کنه، می دونید چی؟
- چی؟
- می گم ها!
خندیدیم.
انگار خیالش راحت شده باشه که مزاحم نیست...
یادم نمی ره، با یه حالت عمیقی گفت:
یکی مهرورزی ست، (ما به هم تکیه داده بودیم) یکی خلاقیت است، یکی یادگیری ست، و آخری هم درک زیبایی ست. به برگ ها نگاه کرد. به ما، به چشم هایمان :
پس ما خوشبخت بودیم،
بعد گفت:
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ...کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم
گفت چیزی هست که توی چشمهای مردم که مثل یه برقه. قسم خورد هرگز این کار را نکرده – منظورش این بود که یهو با همه اینطوری حرف بزنه - و نخواهد کرد اما وقتی چشم های ما رو دید چیزی رو دید که ندیده بود، گفت :این چشمها، این تبسم.
گفتیم حرف هایش قشنگ است. با افتخار عجیبی می گفت روزه است، گفت از چهار صبح اینجاس، هرروز به پارک می رود و بعد نماز می خواند. گفت از هشت سالگیش اینطور بوده.
از عشق گفت...گفت اگر عشق نباشد، دست که هست.
وقتی این رو گفت به قله ی یه کوه نگاه کرد. از عشق که گفت، از خانمش هم گفت.
گفت دوازده سال است که خانومش فوت کرده، گفت هرهفته به بهشت زهرا می رود، گفت عاشق است، زنش را دوست دارد، مکثی کرد و من لحظه به لحظه چشم هام پرتر می شدن.
از نوه هایش گفت. از این که از آنها چیزهای زیادی یاد گرفته.
به من گفت سکوتم پر از فریاد است!!!!
شماره اش را داد. دکتر سرابی (یا صرابی)
گفتش که تا روزی که زنده س، ما دوستیم.
دوست.
دوست!
و رفت. هشتاد و دو ساله ش بود.
نویسنده:
پانته آ»
Excerpt: ---
دستهبندی موضوعی:
01:34 @ 25 Oct. 2006
| نظر (3)
| دنبالک (0)
سه شنبه ۲ آبان ۱۳۸۵
...
روزگار توقیف شد. همین.
Excerpt: Roozegar newspaper is banned. Really banned.
دستهبندی موضوعی:
14:51 @ 24 Oct. 2006
| نظر (1)
| دنبالک (0)
یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۵
تولد یک سالگی!
30 مهر 1384 ــ 30 مهر 1385
یک سال از نوشتن من در این وبلاگ گذشت...
Excerpt: It's now one year that I'm writing in this weblog.
دستهبندی موضوعی:
21:28 @ 22 Oct. 2006
| نظر (4)
| دنبالک (0)
پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۵
ملاقات سیروس برزو با انوشه انصاری
امروز از آقای سیروس برزو ایمیلی دریافت کردم که ایشان در آن نوشتهاند: «دیروز (26 مهرماه) در شهرک ستارهای مراسم تجلیل از وینوگرادوف، ویلیامز و خانم انصاری برگزار شد. من هم در این مراسم بودم و بالاخره بعد از ماه ها انتظار موفق به دیدار با ایشان شدم. طی این دیدار مشخص شد که سوء تفاهمی به دلیل سهلانگاری رابط، بین من و ایشان پیش آمده بوده که منجر به بدبینی من به ایشان (و بالعکس) شده بود. از آنجا که نامه من به دوستان ایرانی از جمله خود جنابعالی، در سایت شما منتشر شد (1، 2، 3، 4) و طبیعتاً در بعضی ممکن است نسبت به خانم انصاری ایجاد نظر منفی کرده باشد، لازم دیدم که این نامه را برای شما بنویسم تا با درج آن سوء تفاهم برطرف شود.» آقای برزو در ادامه نوشتهاند: «پس از روشن شدن ماجرا، من از خانم انصاری از قضیه پیشآمده عذرخواهی کردم و لازم میدانم از کلیه هموطنان عزیزم که نامه من آنان را آزردهخاطر کرد و لحظههای شیرین آنان را با کلام تلخم مکدر کردم، پوزش بطلبم. انسان جایزالخطاست و به دلیل عدم دسترسی به اطلاعات واقعی ممکن است قاضی عادلی نباشد. من در مورد خانم انصاری به دلیل این که اطلاعات به درستی به دو طرف منتقل نشده بود اشتباه کردم و امیدوارم دوستان عزیز با بزرگواری این اشتباه را ببخشند.» ایشان در ادامه آوردهاند: «آنچه در این روزها از افراد مختلف از جمله آموزشیاران مرکز آمادگی کیهاننوردان شنیدم، نشانگر تیزهوشی ، درایت و تواناییهای خانم انصاری است. علاوه بر اینها آنچه خود به چشمم دیدم و شنیدم نشانگر قلب پاک، صمیمیت و بالاخره عشق و احترام فوقالعاده وی به ایران است.» آقای برزو نامه خود را اینگونه به پایان رساندهاند: «برای تمامی کسانی که برای سربلندی نام ایران عزیز تلاش می کنند از جمله انوشه انصاری آرزوی شادکامی و سرفرازی دارم.»
دو عکس دیگر از این ملاقات را در ادامه ببینید:

Excerpt: Iranian space/science journalist Cyrus (Sirous) Borzoo, met Anousheh Ansari, the first Iranian, female private space explorer on Oct. 18 at Star City in Moscow. In the first photo, you see Mr Borzoo at left with Anousheh and her husband Hamid.
دستهبندی موضوعی:
21:16 @ 19 Oct. 2006
| نظر (19)
| دنبالک (0)
روزگار بی روزگار
تازه داشتیم با روزگار نبود شرق را یکجورهایی تحمل میکردیمها...
تازگیها دلمان خوش شده بودها...
خبر توقف انتشار روزگار را که شنیدم، حال آدمی را داشتم که دارد خودش را برای لذتهای تازهی زندگی آماده میکند که یکهو ای دل غافل! زنگ در را میزنند و پشت در کسی نیست جز جناب عزرائیل...!
خوشیمان را هنوز درست و حسابی جا نیفتاده، [...] بهش!
» نوشته اکبر منتجبی در اینباره همراه با لینکهای نوشتههای دیگران
Excerpt: Roozegar newspaper stopped publishing, accused for being possessed by the Shargh!!!
دستهبندی موضوعی:
21:00 @ 19 Oct. 2006
| نظر (0)
| دنبالک (0)
سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۵
...
دیشب در عالم جان غوغایی بود...!
Excerpt: ---
دستهبندی موضوعی:
16:42 @ 17 Oct. 2006
| نظر (0)
| دنبالک (0)
پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۵
...
20 شهریور ــ 20 مهر 1385
یک ماه از توقیف شرق گذشت...
Excerpt: One month passed since the Shargh banned on Sep. 11, 2006.
دستهبندی موضوعی:
00:30 @ 12 Oct. 2006
| نظر (1)
| دنبالک (0)
سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۵
چشم امیدُ نبُر از آسمون!
ترانهها و آهنگهای فرهاد مهراد را دوست دارم، میشود گفت زیاد. اما در میان همه آنها حداقل یک ترانه هست که با وجود همه زیبایی آهنگینش و روانیاش زیر زبان، اصلاً دوستش ندارم. همان ترانه معروفی که با «میبینم صورتمو تو آینه...» شروع میشود. فرهاد با لبی خسته از خودش میپرسد: «این غریبه کیه از من چی میخواد، اون به من یا من به اون خیره شدم؟» هر چه را که میبیند باورش نمیشود: «چشامو یه لحظه رو هم می ذارم، به خودم میگم که این صورتکه، میتونم از صورتم ورش دارم!» اما دست که روی صورتش میکشد، هر آنچه را که باید بداند میداند: «منو توی آینه نشون میده، میگه: این تویی، نه هیچ کس دیگه!» آینه میگوید: «جای پاهای تموم قصهها، رنگ غربت تو تموم لحظهها، مونده روی صورتت تا بدونی، حالا امروز چی ازت مونده به جا!» آینه ولکن قضیه نیست: «آینه میگه: تو همونی که یه روز، میخواستی خورشیدو با دست بگیری، ولی امروز شهر شب خونهت شده، داری بیصدا تو قلبت میمیری!» فرهاد دیگر طاقت نمیآورد، میزند آینه را میشکند: «میشکنم آینه رو تا دوباره، نخواد از گذشتهها حرف بزنه! آینه میشکنه هزار تيکه میشه، اما باز تو هر تيکهش عکس منه!» حالا نوبت عکسها است تا حال او را بگیرند: «عکسا با دهنکجی بهام میگن: چشم امیدو ببُر از آسمون! روزا با هم دیگه فرقی ندارن، بوی کهنگی میدن تمومشون!»
یادم نمیرود چند سال پیش را که خسته از فشار سختیهای زمانه (یا آنچه که من سختیاش میپنداشتم)، روزی جلوی کامپیوتر نشستم و واژههای خودکشی و suicide را در گوگل جستوجو کردم. نتیجه کار، بیش از آنکه عملاً به کارم بیاید، احتمالاً تجربه جالبی شد از اینکه ببینم ملت درباره این قضیه در اینترنت چهها نوشتهاند. یادم نمیرود شبهایی را که میخوابیدم با این آرزو که بی هیچ زحمت و دردی، صبحش بیدار نشوم. اما ساعتهای شب که میگذشت باز صبح بود و پرتوهای خورشید که کمکم چهره شهر را روشن میکرد و مرا به بیدار شدنی دوباره وادار. شاید تنها روزهایی که واقعأ به ادامه ندادن زندگی فکر میکردم همان روزها بوده باشد وامیدوارم که در حد خاطره همان روزها باقی بماند. اما آنچه که آن اندیشههای سمّی را برای همیشه زدود، همین معجزههای کوچک زندگی روزمره بوده است، همین خورشیدی که در هر طلوع دوباره خود روزی نو را که هرگز کهنه نیست، به ارمغان میآورد. همین پرنده هایی که نزدیکیهای رسیدن اولین پرتوهای خورشید با جیکجیکشان دنیا را روی سرشان میگذارند. همین گیاهان و درختانی که طراوتشان را بیچشمداشت به عابرانِ بیتوجه عرضه میکنند. و همین آدمهایی که هنوز و همچنان، خوب و خوبی میانشان کم نیست. تنها گناهِ نابخشودنی شاید همان «بریدن چشم امید از آسمان باشد» و تصور اینکه «روزها با هم فرقی ندارند و همه بوی کهنگی گرفتهاند.»
» بهانه نوشتن این یادداشت، خواندن این یادداشت بود در وبلاگ مریم مهتدی.
» الان که دارم این یادداشت را مینویسم، سیدی مطرب مهتابروی شهرام ناظری هم در حال پخش است. تجربه جالبی است شنیدنش. شما هم از اینجا میتوانید این آلبوم را بشنوید. یادم نمیرود روزهایی که در مدرسه مفید دانشآموز بودم. جو سنگین آن روزهای آنجا شاید، خیلی از بچهها را به سوی شنیدن آثار سنگین شجریان و ناظری سوق داده بود. آن روزها اما همان اندی و شهرام شبپره و لیلا فروهر برای من بس بود. هر چیز را بهتر است به وقت و زمانش کشف/مکاشفه کرد. شنیدن صدای قدیمی ناظری در این روزها، روی شعرهای عرفانی و تصنیفهایی پر از صدای دف و تار، کم از مکاشفههایی آسمانی ندارد.
Excerpt: ---
دستهبندی موضوعی:
20:52 @ 10 Oct. 2006
| نظر (0)
| دنبالک (0)
جمعه ۱۴ مهر ۱۳۸۵
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه...
شکوه کلمات مولانا آنقدر هست، آنقدر کلمات مولانا باشکوه هست، که نوشتن کلمهای دیگر زائد باشد. نوشتن هر کلمهی اضافه تنها مستی این شکوه را، شکوه این مستی را، میپراند... متن این غزل از اینجا برداشته شده، علیرضا عصار هم آن را (با متنی از یک روایت دیگر و مشهورتر) در آلبوم حال من بی تو خوانده که اینجا میتوانید بشنوید؛ ایضاً علیرضا افتخاری در آلبوم تازه به تازه که اینجا میتوانید بشنوید؛ نیز شهرام ناظری در آلبوم صدای سخن عشق و داود آزاد در آلبوم کوی تو که امکان شنیدن این دو تای آخری در سایت iransong نیست.
من بیخود و تو بیخود ما را که برد خانه
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
[من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه]
[صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه]*
در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بیصحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی [دستی زده بر دستی]
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه [و آن ساقی سرمستی...]
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
ای لولی بربط زن تو مستتری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیام به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بیلنگر کژ میشد و مژ میشد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیام ز ترکستان نیمیام ز فرغانه
نیمیام ز آب و گل نیمیام ز جان و دل
نیمیام لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منام خویشت [منات خویشم]
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بیدل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
در حلقه لنگانی میباید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجه علیانه
سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه
شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه
-------------
* روایتِ مشهورتر و گوشنوازتر
Excerpt: A poem by Rumi.
دستهبندی موضوعی:
05:26 @ 6 Oct. 2006
| نظر (5)
| دنبالک (0)