« July 2006 | صفحه اصلی | September 2006 »
یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۵
چنین کند دریابندریِ بزرگ
(محض یادآوری، از شرق پنجشنبه 2 شهریور 85)
لیلا نصیری ها: نجف دریابندری را همه می شناسند. آنقدر عمر از خدا گرفته و آنقدر ترجمه و تالیف درخشان از خودش باقی گذاشته كه احتیاج به معرفی نداشته باشد. دیروز تولد استاد بود، یك روز دیرتر می خواهیم به او تبریك بگوییم و این كمترین كار است. از كتاب مستطاب آشپزی گرفته تا ترجمه «هاكلبری فین» مارك تواین، همه و همه شاهدی هستند بر توانایی قلم دریابندری. اما همین آخری ها، مطلبی از استاد در ماهنامه «نگاه نو» چاپ شده بود كه همه فوت و فن هنر او را در خود داشت. هر چند مطلب چیزی حدود ۲۰سال پیش نوشته شده، اما هنوز طراوت و تازگی روزهای نوشته شدن اش را در خود داشت. این مطلب بخشی از سفرنامه دریابندری بود به كشور اتریش وقتی كه سهراب فرزندش هشت نه سالی بیشتر نداشته. خیلی ها را دیده ام كه ادعای فارسی فهمیدنشان می شده، ادعا می كرده اند كه فارسی را شیرین می نویسند. اما برای این دسته پرمدعا عرض كنم كه حتی نوشتن یك خط مثل آنچه دریابندری در این متن نوشته كار حضرت فیل است. نوشته او چیزی دارد كه روزنامه نویسان معتبر دنیا از آن به عنوان رنگ color یاد می كنند. نمی دانم استاد در كارنامه حرفه ای خود تجربه كار روزنامه نگاری داشته است یا نه، اما به همه دوستان و همكاران و علاقه مندانی كه اهل یاد گرفتن هستند می خواهم توصیه كنم حتما این مطلب را بخوانند. رنگی كه دریابندری به حال و هوای سفرنامه اش داده چشم نواز است. ناگفته هم نماند، این مطلب یكی از شیرین ترین گزارش هایی است كه در دسترس است و می شود خواند و یاد گرفت. سراغ طنز غریب استاد را می شود در همین سفرنامه گرفت و از همه مهمتر نوشتن چیزهایی كه شاید صریح نوشتنشان خالی از اشكال نباشد، ولی قلم ظریف دریابندری همه آنچه را كه در دل استاد بوده نگاشته، بدون آنكه مشكلی به لحاظ اخلاقی پیدا كند. اصولا خیلی از ما ادعای همه چیزدانی داریم، تواضع هم اگر داریم فقط به قصد یك جور فخرفروشی است. اما گاهی بد نیست، پیش خودمان هم كه شده اعترافی بكنیم و راه را برای رشدمان باز بگذاریم. یك وقتی مشق نوشتن از روی دست اساتید و یاد گرفتن ریز و درشت ظرایف كار آدم بزرگ ها عیب كه تلقی نمی شد هیچ، حتی به احترام آدم هم می افزود. به نظرم ماهی را می شود هر وقت آدم خواست از آب بگیرد و تر و تازه هم باشد. بد نیست كه هیچ، خوب هم هست كه گاهی از روی دست استاد دریابندری مشق نوشت.
Excerpt: ---
دستهبندی موضوعی:
01:32 @ 27 Aug. 2006
| نظر (1)
| دنبالک (0)
سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
...و دو فنجان قهوه!
از وبلاگ الپر:
پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چند شیء رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ سس مایونز رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :
این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند خدا، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."
پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان رو روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست،
همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست هست!
Excerpt: ---
دستهبندی موضوعی:
01:29 @ 22 Aug. 2006
| نظر (0)
| دنبالک (0)
یکشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۵
فحشهای اندیشمندانه
«برخلاف پندار و كوشش سنت گرایان كه رجعتی خام و ناممكن به گذشته را خواستارند و البته آن را در جامه ای از الفاظ پرطمطراق می پوشانند و سرحلقه آنان كه روزگاری از دفتر فرح پهلوی با تلسكوپ اشراق به دنبال امر قدسی در آسمان حكمت خالده می گشت، اینك پرمدعاتر از همیشه به مدد مداحان و شاگردان دیرین خود به میدان آوازه جویی پا نهاده است. اگر اسلام سنتی توازن میان معرفت و هویت را سامانی خردپسند ندهد گرفتار سنت پرستان و هویت گرایان بی معرفت و بی حقیقتی خواهد شد كه با بنیادگرایی كور دمار از روزگار حقیقت برخواهند آورد.»
این پاسخ آقای دکتر عبدالکریم سروش است به سیدحسین نصر که گفته بود:
«بنده به بیشتر روشنفكران نیمه متجدد و مسلمان توجه زیادی ندارم و اصالتی در فكر آنان نمی بینم. آنان بیشتر تسلیم تفكر دین زدایی غرب جدید هستند و دانشی عمیق نسبت به خود فرهنگ غربی هم ندارند و از تفكر آنان كه كوشیده اند به چالش های تجدد از دیدگاه دینی پاسخ گویند بی خبرند. بنده بیشتر این نوع متفكران را یك نوع متفكر غربی درجه دوم می دانم كه مانند اسلاف متجدد خود از محمد عبده گرفته به بعد تاثیری در آینده اسلام نخواهند داشت.»
من کاری به این ندارم که کدام درست میگویند، مسأله اینجا است که آقایانِ مثلاً فیلسوفِ ما با لحن و رفتار راننده تاکسیها (البته خیلی از راننده تاکسیها باکلاس و مبادی آداب هستند، این تشبیه فقط محضِ تشبیه آوردن است)، بله مثل راننده تاکسیها که مثلاً سر مسافر به هم میپرند و فحش میدهند، به هم پریدهاند. همان فحشها را ادیبانه کنید و در زرورق اصطلاحات و استعارات بپیچید، میشود گفتههای نغز آقایان نصر و سروش.
اما در اینجا روی سخنم با آقای دکتر سروش است که در داخل ایران صاحبِ سیمایی شناختهشدهتر است و آرایَش به عنوان یک متفکر متجدد محل مراجعهی افراد بسیار.
واقعاً حضرت آقای سروش، جنابعالی که فیلسوفید و اهل علم و دانش و مطالعه، میشود به منی که از فلسفه چیزی نمیدانم بگویید از لحاظ فلسفی چرا رئیسدفتر فرح پهلوی بودن بد است، و چرا آدمی که زمانی به هر دلیلی این سمت را داشته، باید آن را مثل چماق بر سر خودش و اندیشههایش کوبید؟ واقعاً شما دارید نقد کردن و درست نقد کردن را یاد ما میدهید؟ حضرتعالی که گفتهاید: «...مثل آن آقایی كه در آلمان نشسته و نه دوستدار حقیقت است و نه حقیقت در او آرامشی پدید آورده است. او بر طبل این اندیشه ناصواب می كوبد كه تدین و تفكر با همدیگر قابل جمع نیستند...»، شما که لابد دوستدار حقیقیت هستید و حقیقت در شما آرامش پدید آورده، آیا این طرز صحبت کردن و برخورد با مخالف (حتی گیریم معاند) را هم از غور در این دریای حقیقت دریافتهاید؟
واقعاً این همه سال خواندن و آموختن و اندیشیدن نتوانسته بر رفتار و گفتار شما آنقدر اثرگذار باشد که در برابر یک گفتهی هرچند نادرست و ناصواب اینطور عنان از کف ندهید؟
و آیا نباید به حال جامعهای گریست که اندیشمندان و اندیشهورزان آن اینگونه به هم میتازند؟
آقای دکتر سروش،
گرچه میدانم بعید است هرگز این یادداشت را ببینید، و گرچه بدیهی است که مخاطب آن انحصاراً جنابعالی نیستید، اما همان مولانایی که شما اشعارش را تفسیر کردهاید، میگوید:
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
جناب آقای دکتر سروش؛
آینه چون نقش تو بنمود راست
خودشکن، آیینه شکستن خطاست.
(*منابع نقلقولهای این یادداشت، همگی روزنامه شرق مورخ یکشنبه 29 مرداد 1385 هستند.)
Excerpt: ---
دستهبندی موضوعی:
20:43 @ 20 Aug. 2006
| نظر (1)
| دنبالک (0)