« May 2006 | صفحه اصلی | July 2006 »

شنبه ۳ تیر ۱۳۸۵

تولد آقای دات

دکتر شکرخواه در کنار سیدفرید قاسمی، کافه تیتر، ۲ تیر ۸۵

* برای دیدن عکس در ابعاد بزرگتر، روی آن کلیک کنید.

همین‌جا نشسته بود، بعد از این‌که مراسم جشن تولد ۵۰ سالگی‌اش تقریباً تمام شده و بیشتر مهمان‌ها رفته بودند. دکتر توکلی و فریدون صدیقی تازه رسیده بودند. به او گفتند یادداشتی نوشته‌ی فریدون صدیقی را به وبلاگ دکتر توکلی پست کرده‌اند: قناری. دکتر شکرخواه طاقت نیاورد برای خواندن آن تا رسیدن به خانه صبر کند. بهنام قلی‌پور کامپیوتری را که تازه به کافه تیتر پیوسته به اینترنت متصل کرد و رودررو را بالا آورد. به دکتر شکرخواه گفت که صفحه آماده است. آقای دات بلند شد و رفت پشت بار، چند دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید که برگشت. آمد بالاسر فریدون صدیقی ایستاد، دولا شد و شانه او را بوسید. فکر می‌کنم همین یک تصویر برای توصیف مردی که همه را دوست دارد و همه دوستش دارند، کافی است. پاینده باشی استاد دات!

در همین زمینه:
» دیشب اینجا جشنی بود، وبلاگ کافه تیتر
» ذهن ایرانی ما و جشن تولد یونس شکرخواه، محمد آقازاده
» برای استاد دات، مصطفی قوانلو قاجار


Excerpt: Last night was the celebration of the 50th year of Dr Younes Shokrkhah's birthday in Cafe Titre. Shokrkhah is not only a perfect journalism instructor, specially in cyberjournalism in which he can easily be called the father of Iranian cyberjournalism, but also a perfect man: someone who easily loves and easily is loved.

دسته‌بندی موضوعی: 

22:08 @ 24 Jun. 2006 | نظر (2) | دنبالک (0)

شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۵

ایران-پرتغال به نفع همان حسرت‌های همیشگی

خوب، بازی با پرتغال هم تمام شد. به نفع همان حسرت‌های همیشگی. ایران تیمی نبود که در برابر فشار حمله‌های پرتغال دوام بیاورد یا با تکنیک بازیکنان پرتغال هم‌آوردی کند. این را آمارها هم نشان می‌دادند. درصد مالکیت توپ ۶۰ به ۴۰ بود و تعداد کرنرهای آنها از ده فراتر رفت در حالی که ما فقط یک کرنر زدیم. خدا هم با کسانی است که (بیشتر) تلاش می‌کنند و علم احتمالات را هم که در نظر بگیریم، تیمی که ۱۰ بار حمله می‌کند بیشتر احتمال دارد یکی از آنها را گل کند تا تیمی که دل‌بسته‌ی یکی دو حمله است و دوست دارد همه آنها را هم گل کند. فوتبال اما زمین شگفتی‌ها هم هست و همین‌ها هم این بازی و دنبال کردن و دیدن‌اش را لذت‌بخش می‌کند. منصفانه اگر نگاه کنیم، ایران جلوی پرتغال بازی خیلی خوبی داشت. نشان داد که شایسته رسیدن به جمع ۳۲ تیم و بازی در این مهم‌ترین تورنمنت فوتبالی جهان بوده است. اما کاش آن نیمه دوم بازی با مکزیک آن‌طور نبودیم. همه حسرت‌های ما برمی‌گردد به همان دقایقی که سر اشتباه‌های قابل اجتناب گل خوردیم و از هم پاشیدیم. میرزاپور امروز انصافاً عالی کار کرد و کاش آن اشتباه مرگبار نیمه دوم بازی با مکزیک را نمی‌کرد. مطمئناً با بضاعت فوتبالی که ما داریم کسی انتظار نتایج محیرالعقول از این تیم را نداشت. اما فقط بازی خوب و جنگندگی با تمام توان می‌توانست مرهمی بر زخم کنار رفتن از دور جام جهانی باشد. زخمی که فقط نیمه دوم بازی با مکزیک نمکی بر روی آن است.


Excerpt: Iran lost game against Portugal in Germany World Cup 2006 with a 0-2 result. Alas! We could really have winned Mexico...

دسته‌بندی موضوعی: 

18:48 @ 17 Jun. 2006 | نظر (2) | دنبالک (0)

چهارشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۵

تصور کن اگه حتی...

صفحه یک روزنامه شرق، ۱۹ تیر ۸۵، ایران برنده جام جهانی شده!


Excerpt: An imaginary page one of Shargh newspaper if Iran wins the Germany World Cup 2006!

دسته‌بندی موضوعی: 

01:25 @ 14 Jun. 2006 | نظر (3) | دنبالک (0)

یکشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۵

ایران-مکزیک به نفع آقای دایی

مهم نیست که ایران ۳ تا از مکزیک خورد، اصلاً مهم نیست. مهم اینه که آقای دایی با n سال سن ۹۰ دقیقه تمام تو تیم بازی کرد. دیگه همه داشتن بهش تیکه می‌نداختن: فردوسی‌پور یه جا که دایی نتونست هد بزنه گفت اگه ۵ سال جوون‌تر بود حتماً گلش می‌کرد. گفت دایی تو کار دفاعی خوب بوده!... حاج‌رضایی هم بعد بازی به کنایه گفت که خوبه به جوون‌ترها هم فرصت داده بشه... به هر حال هیچ کدوم از اینها مهم نیست. مهم «نفس حضور در جمع ۳۲ تیم جام جهانی‌یه.» آخه یکی نیست بگه اگه فقط «نفس حضور» مهمه و «تجربه‌اندوزی» و از همین دست شر-و-ورها، پس اصلاً غلط زیادی می‌کنید پا می‌شید می‌رید جام جهانی. ولی اصلاً مهم نیست، ناراحت نباشید، ۹۰ دقیقه بازی آقای دایی رو عشقه.

در همین زمینه:
» حال‌گیری، علی پیرحسین‌لو
» باختیم، محمد آقازاده
» علی دایی قدم می‌زد، کارتونی از بزرگمهر حسین‌پور (هادی‌تونز) [در صفحه یک اعتماد ملی هم چاپ شده]
» علی رو نمی‌گم، علی رو می‌گم، طنزنوشته‌ای از پوریا عالمی (هادی‌تونز)
» تصویری کوچک از حقیقتی بزرگ، سرمقاله اعتماد ملی
» ترس برانکو ایران را کشت، هیوا یوسفی (اعتماد ملی)
» در شادمانی ارواح ایرانی، معصومه ناصری
» ما اعصاب معصاب نداریم، نیک‌آهنگ کوثر
» مریم مهتدی [در روزنوشت بدون آرشیو وبلاگش]: «امروز به این نتیجه رسیدم که عابدزاده با برانکارد اگه تو دروازه باشه به مراتب از میرزاپور بهتره. خیلی زور داره که تیم اینقدر خوب بازی بکنه و بعد یه همچین باخت سنگینی بده اون هم فقط به خاطر سوتی های وحشتناک میرزاپور. چی فکر میکنه آخه؟ بعدشم... این علی دایی نمیخواد پاشو از تیم ملی بکشه بیرون؟؟؟ اسمی که ازش نشنیدیم. جز ۲ تا خطا رو مکزیک و ... یه بارم که بازیکن خودمون رو داشت می‌کشت... میرزاپور رو میخوام بکشم. به همین بی منطقی و خشونت... لعنتی!»


Excerpt: Iran failed against Mexico in Germany World Cup 2006 with a 1-3 result.

دسته‌بندی موضوعی: 

22:28 @ 11 Jun. 2006 | نظر (1) | دنبالک (0)

شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۵

چه کسی دچار پارانویا است؟

فرض کنید مردی شب‌هنگام خسته و کوفته از یک روز کار به در خانه‌اش می‌رسد و خوشحال از این رسیدن، آرام کلید را از جیبش بیرون می‌آورد برای باز کردن در. اما کلید را که می‌اندازد می‌بیند به قفل نمی‌خورد! دوباره امتحان می‌کند و باز هم... اما نه! یک جای کار اشتباه است: قفل را عوض کرده‌اند! تنها کمی زمان می‌برد تا مرد بفهمد که شریک زندگی‌اش ــ زنش ــ که موقع عقد حق طلاق را به او داده بوده، بی‌آن‌که او بداند و بفهمد از این «حق»اش! استفاده کرده و حتی نامه‌های احضار را هم از او قایم می‌کرده تا در مدتی که به این کار شریف! مشغول بوده، مرد خوش‌خیال بویی از ماجرا نبرد... لابد می‌گویید عجب زن عفریته‌ای و بعد می‌گویید مگه ممکنه؟! این‌که مرد حتی نتونه بره خونه‌اش لباس‌هاش رو برداره! بعد هم می‌گویید ولش کن بابا حالا مگه چنین اتفاقی افتاده که بخوایم ازش ناراحت بشیم یا عصبانی یا متعجب!

اما این اتفاق افتاده آن هم در مورد آدمی که حتماً حداقل یک‌بار هم که شده نامش را شنیده یا دیده‌اید: علی دهباشی، مدیر مجله بخارا. و زن مورد نظر کی بوده؟ مدیر مجله سمرقند که (طبق شنیده‌ها) اتفاقاً همین آقای دهباشی اون رو براش راه انداخته بوده تا این خانم سری توی سرها دربیاره. آن‌طور که می‌گویند سمرقند همه اعتبارش رو از علی دهباشی گرفته بوده، طوری که (طبق شنیده‌ها) این مجله الان از سوی همه کسانی که از جریان باخبر شده‌اند، تحریم شده: نه بهش مقاله می‌دن، نه می‌خرنش و نه می‌فروشنش. بگذریم... سرمقاله شماره اخیر سمرقند را بخوانید، چیزهای بیشتری دستتان می‌آید: پارانویا*.

* این تکه متن هم در صفحه اول سایت زیر عنوان سرمقاله آمده که کامل‌کننده پارانویا است: «در بلوار مونپارناس با همراهم (رفیق پیشین، رقیب بعدی و حریف کنونی!) می‌رفتیم که کیوسک مطبوعاتی شماره جدید مگزین لیترر را روی سکو می‌چید. شماره ویژه پارانویا. برداشتم، ورقی زدم و به اسامی نوابغی که دچار پارانویا بودند خیره شدم و طرح شماره آینده سمرقند ریخته شد؛ هرچند انتشار مجله بنابر مشکلاتی ــ کاملاً خصوصی ــ یک فصل به تأخیر افتاد اما همچنان ذهنم درگیر اختلالات روانی من و اطرافیانم، پارانویا و نوابغ ادبیات و هنر شده بود.»

در همین زمینه:
» درد دهباشی، احمد شیثی
» جنایت در حق جنس زن یا پارانویا؟، مریم مهتدی
» دهباشي معادل خود معجزه، محمد آقازاده

*

»عکسی از دهباشی در بخارا: علی دهباشی و گوشه دنجش، منصور نصیری


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

20:08 @ 10 Jun. 2006 | نظر (3) | دنبالک (0)

چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۵

با خودمان مهربان‌تر باشیم

در مورد وقایع اخیری که سر کاریکاتور روزنامه ایران پیش آمد، می‌توان علت‌های زیادی را مسبب ماجرا دانست. اما بیشتر از هر عامل دیگری، مسائل فرهنگی و عدم احترام متقابل خود ما آدم‌های جامعه به هم، به این نوع اختلاف‌های ناشی از دین، قومیت، زبان و... دامن می‌زند. به عبارت دیگر، تعریفی که از «ایرانی» در پس‌زمینه ذهن اکثر ماها هست، اجازه‌ای به نمایاندن این تفاوت‌ها/تنوع‌ها نمی‌دهد. باز هم به عبارت دیگر، در همین ایرانی که هستیم همدیگر را نمی‌شناسیم و حضور یا سروکار داشتن با افرادی که مطابق «نُرم» نیستند، برایمان تعریف‌شده نیست. این مسأله علت‌های زیاد و مختلفی دارد که یکی از آنها به نظر من نداشتن تصویر رسانه‌ای از این تنوع‌های قومی/فرهنگی است. من یادداشت زیر را در همان اولین روزهای توقیف روزنامه ایران برای شرق نوشتم که البته توصیه کردم با دقت ویژه خوانده و برای انتشارش تصمیم گرفته شود. از گروه اجتماعی تا حروفچینی مشکلی برای انتشار نداشت و قرار شد کار شود، اما چرا نشد را دیگر نمی‌دانم. به هر حال هر چند دیر، می‌گذارمش اینجا. موضوعش همیشه تازه است. در ابتدای این یادداشت به ماجرای دیداری اشاره کرده‌ام (در سال گذشته) که از همان موقع می‌خواستم به بهانه آن، این موضوع را مطرح کنم. اما نشد و هی عقب افتاد تا این ماجراهای اخیر بهانه دوباره‌ای به دست داد برای نوشتن از آن. متن یادداشت را در ادامه بخوانید.


***

با خودمان مهربان‌تر باشیم

علي اکبر قزويني: سال پیش برای مراسمی در یکی از شهرهای شمالی مهمان بودیم. اتفاقاً در آن مراسم چند نفری از استان کردستان و شهر سنندج آمده بودند که یکی از آنها به دلیل نوع پوشش‌اش از سایرین متمایز بود؛ پیرمردی که دستاری بر سر و لباس کردی بر تن داشت. لباسی که در خاستگاه خود پوششی عادی به شمار می‌رود و کسی را انگشت‌نما نمی‌کند، آنجا و کیلومترها دورتر از موطن خود تقریباً همه نگاه‌های تازه‌وارد را به خود می‌خواند. به دلیل همین تمایز و شگفتی سعی کردم سر صحبت را جوری با او باز کنم، اما به دلیل نداشتن یا کمتر داشتن خاطره و ذهنیتی از سرزمین آن پیرمرد، اولین پرسشم باعث شد که خاطرش کمی مکدر شود و البته به سرعت وارد مباحثی شود که شاید هر دو بفهمیم فاصله و شکاف فرهنگی ما دو «ایرانی» چقدر زیاد است و البته منحصر به ما هم نیست. از دراویش کردستان و کارهای عجیبشان چیزهایی شنیده بودم و صحبت را با سؤالی درباره صحت‌وسقم آن شنیده‌ها آغاز کردم. پیرمرد اما ساده‌تر، خودمانی‌تر و بسیار خوش‌مشرب‌تر از آن بود که پای صحبتش نشستن نیاز به این مقدمه‌چینی‌های عجیب و غریب داشته باشد. سیر خاطره‌ها به سفرهایی رسید که بعضاً به نقاط مختلف ایران داشته و برخوردهایی که... دل هر انسان آزاده‌ و آزاداندیشی را به درد می‌آورد. نمی‌توانی تصور کنی که ایرانی باشی و در وطن خودت به «جرم»! انتساب به ناحیه‌ای خاص و به تن داشتن لباس‌هایی که تو را اهل آنجا معرفی می‌کند، به رستوران راهت ندهند یا در حالی که برای خودت نشسته‌ای و به کسی کاری نداری، زمزمه دو نفر را بشنوی که تو را آدم‌کش می‌دانند... (باور کنید اینها خیال‌پردازی نیست، عین حقیقت است.) پیرمرد صحبت‌هایش را که به انتهای تعریف این خاطره‌ها کشاند، قطره‌ اشکی گوشه چشمانش پیدا شد. دستمالش را بر چشمانش کشید و آهی عمیق. یک بار دیگر هم چشمانش خیس شد و صدایش لرزان، زمانی که داشت از حضرت علی (ع) صحبت می‌کرد و رشادت‌های این امام؛ پیرمرد سنی بود. همان‌جا و در همان شهر شمالی باز می‌شد نگاه‌های نه چندان محترمانه بعضی‌ها را در شهر دید و لب ورچیدن و سر تکان دادن‌هایشان را، فقط و فقط به خاطر لباسی که تن پیرمرد بود. او دو تا از پسرهایش را هم همراه خودش آورده بود. آنها لباس معمولی به تن داشتند، لابد تاب تحمل آن همه نگاه را نداشتند. در آن میانه می‌شد بر شعر سعدی خط بطلان بکشی و بگویی: «نه، همین لباس زیبا است نشان آدمیت!»

این برخوردها و نگاه‌ها پرسشی را پیش می‌کشد، این‌که به‌راستی سهم قومیت‌ها، اقلیت‌ها و خرده‌فرهنگ‌ها در تعریفی که از یک «ایرانی» می‌شود و نگاهی که به «ایرانی» وجود دارد چقدر است؟ جز ماجراهای مربوط به کاریکاتور روزنامه ایران و اعتراض‌های هم‌وطنان آذری‌زبان، این روزها سر شعار تیم ملی فوتبال (ستارگان پارسی) هم دعوا است و عده‌ای از آن استنباط «قوم پارس را داخل ماجرا دانستن و سایر قومیت‌ها را نادیده گرفتن» دارند. واقعاً ایرانی کیست؟ اگر رسانه‌ها (روزنامه، مجله، رادیو و تلویزیون، سینما و...) را یکی از عوامل ترسیم چهره یک ایرانی بدانیم، شاید بتوان پاسخی برای این پرسش (البته تنها از یک جنبه) یافت. تصویر ایرانی تقریباً به مرکزنشینان محدود شده است. دیگران هم اگر هستند باید نگاه ترحم/تحقیرآمیز را با رویکرد بالا-به-پایین تحمل کنند. اثری از خرده‌فرهنگ‌ها ــ تقریباً ــ نیست. نه در پوشش نه در گویش و نه در اعتقادات. پل‌هایی که باید رابط این فرهنگ‌ها و این آدم‌ها باشد مدت‌ها است که خراب شده و هر کدام به جزیره‌ای بدل شده‌اند که تنها خود را می‌بینند و دیگران را نفی می‌کنند. (همان پیرمرد وقتی صحبت از یک قومیت دیگر به میان آمد، زبان به انتقاد و نفی آنها گشود!). در صداوسیمای ما (به عنوان مثال) چقدر به موسیقی محلی بها داده می‌شود؟ چه مقدار در معرفی هنرمندانه (نه توریست‌نگرانه) شهرها و روستاها و قومیت‌های ایرانی تلاش می‌شود؟ اقلیت‌های دینی چه جایگاهی در شبکه‌های پرتعداد این رسانه دارند؟ همین پرسش‌ها را در مورد رسانه‌های مکتوب و فیلم‌های سینمایی هم می‌توان پرسید، گرچه شبکه‌های رادیو و تلویزیونی به دلیل برد و گستردگی خود تأثیری ورا و فرای آنها دارند.

با همه اینها، موارد موفق معدودی را می‌توان ذکر کرد. سریال «دنیای شیرین دریا» یکی از نمونه‌های موفق برنامه‌سازی در تلویزیون بود که تمرکزی تام‌و‌تمام بر قومیت‌ها و خرده‌فرهنگ‌ها آن هم با نگاهی محترمانه داشت. در این سریال (که مرحوم پوپک گلدره در آن بازی می‌کرد و این روزها هم از شبکه جام‌جم در حال پخش است)، خانواده‌ای شمالی به تصویر کشیده شده بود که مادرشان از خطه جنوب بود و البته استفاده از بازیگران محلی به‌ویژه بچه‌ها با لهجه طبیعی خودشان، بر عینی و ملموس بودن ماجراها افزوده بود. این سریال هنوز هم بیننده را تا آخر به دنبال خود می‌کشاند. «گل پامچال» هم سریالی بود که داستان آن در بستر خرده‌فرهنگ‌ها روی می‌داد. بعضی سریال‌ها هم بوده‌اند که تلاش کرده‌اند اقلیت‌های دینی (اغلب مسیحی) را در تعامل و رفاقت با مسلمانان به تصویر بکشند. اما خاطرات آن پیرمرد، نگاه‌هایی که همچنان به افرادی با پوشش و گویش محلی می‌شود و همین ماجراهای اخیر، نشان می‌دهد که این تلاش‌ها کافی نبوده است. این «نگاه» تحقیرآمیز و متفاوت‌نگر باید عوض شود تا هر کسی که ملیت ایرانی دارد، هم‌وطنان خود را فارغ از دین و پوشش و گویش و محل زندگی، «ایرانی» بداند و هم‌وطن خود. روزنامه‌ها هم می‌توانند مثلاً صفحه‌ای با عنوان «تنوع فرهنگی» راه بیندازند و در ترمیم پل‌های شکسته بکوشند. سرمنشأ نگاه‌های ناشایست خودمان به هم‌وطنانمان را در جاهای دیگر جست‌وجو نکنیم. تنها کافی است صدای همدیگر را بشنویم و با خودمان کمی مهربان‌تر باشیم.


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

17:39 @ 7 Jun. 2006 | نظر (3) | دنبالک (0)