« April 2006 | صفحه اصلی | June 2006 »

سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۸۵

دکتر توکلی در کافه تیتر

آره می‌دونم که دکتر توکلی ۲۸ اردیبهشت اومده بود کافه تیتر و الان ۹ خرداده، اما تازه یاد اون روز نیفتادم که بخوام درباره‌اش بنویسم. فردای همون روز یک گزارش برای شرق نوشتم که از بس صفحه رسانه یا به ویژه‌نامه خورد و منتشر نشد یا نیم‌تا آگهی خورد و نشد که مطلب کار بشه و صفحه شهر هم از بس با تراکم مطالب دیگه و ایضاً آگهی مواجه بود، به هر حال نشد که بشه و این مطلب من سپرده شد به بایگانی تاریخ. ولی خوبه که حداقل چیزی به اسم وبلاگ هست که می‌تونه هر مطلب مرده‌ای رو زنده کنه و زمان و مکان براش مهم نباشه! حالا اگه بعد از حدود دو هفته هنوز دلتون می‌خواد که (با وجود گزارش‌هایی که بعضی از دیگر حاضران در جلسه اون شب نوشته بودند) گزارشی رو درباره اون دیدار بخونید، ادامه مطلب رو بخونید!

***

به امید یک روز دیگر

علي اکبر قزويني

کمی شکسته‌تر از عکسی که در وبلاگش گذاشته به نظر می‌رسد، همان عکسی که به نظر خودش هم کمی اخمو افتاده. پیراهنی سفید با راه‌راه‌های عمودی بنفش به تن دارد و کت و شلواری مشکی با چهارخانه‌های باریک و کم‌رنگِ خاکستری که از دور دیده نمی‌شود. انگشتر عقیق کوچکی هم به دست راست دارد. دقیقه‌های پیش از او مثل هر پنجشنبه معمولی دیگری بود که می‌توانست به سادگی کسالت‌بار باشد. آن‌قدر که حتی طعم یک فنجان قهوه ترک با زبری دانه‌های قهوه‌ای که زیر زبان می‌روند هم تغییری در آن ندهد. صندلی‌های نه‌چندان پرتعداد کافه تیتر تقریباً پر شده بودند و همه در انتظار مردی که قرار بود ساعت ۶ سر برسد. عقربه بزرگ هنوز به عدد ۵ نرسیده بود که آن مرد آمد. آن مرد با خنده آمد و کیفی بر دوش. با همه سلام‌وعلیک کرد و خوش‌وبش، و بر یکی از صندلی‌های کنار دیوار نشست تا پشتش به کسی نباشد. هزاران هزار جمله‌ او در کتاب‌ها، روزنامه‌ها، نشریه‌ها و همچنین پست‌های وبلاگش، افراد بی‌شماری را وارد دنیای او کرده و به همه آنها چیزهایی آموزانده، و این همه جز آن شمار پرتعدادی است که سر کلاس‌ها حضور مستقیم او را تجربه کرده‌اند. حالا در بعدازظهر یک روز بهاری، «دکتر احمد توکلی» از حصار همه آن عکس‌های بی‌حرکت و کلمات بی‌صدا خارج شده تا برای همه کسانی که تاکنون او را ندیده‌اند، دیدارها را «رو در رو» کند، درست مثل نام وبلاگش.

وقتی عینکش را با آن قاب طلایی‌رنگ و ظریف به چشم می‌زند برای دیدن منو، بیشتر شبیه خاطره همه آن عکس‌هایی می‌شود که تصویر ذهنی او را شکل داده بودند. امشب او یک خبر خوش هم دارد برای همه کسانی که در فضای رسانه نفس می‌کشند، خبری که چند وقتی است قول اعلام آن را در وبلاگش داده. ثانیه‌ها به کندی می‌گذرند تا سرانجام «ثانیه پرس» تیتر شود روی دو برگ کاغذ A4 که خبر از تأسیس سایتی می‌دهند که قرار است یک بانک اطلاعاتی جامع و مرجع باشد در زمینه علوم ارتباطات و روزنامه‌نگاری؛ از اطلاعات مربوط به استادان گرفته تا کتاب‌ها و خلاصه هر آن چیزی که ارتباطی با ارتباطات دارد. هنوز کار زیادی مانده و تا به حال هم کم زحمت کشیده نشده برای رساندن www.saniehpress.com به جایگاهی که الان هست، دکتر توکلی اما امیدوار است و ما هم امیدوار، که ثانیه پرس پورتالی شود برای دانش ارتباطات/روزنامه‌نگاری فارسی‌زبان‌ها.

این نشست‌های دوستانه با استادان در کافه روزنامه‌نگاران، کمتر شده که بدون سورپرایز باشد، و اتفاق غیرمنتظره امشب هم حضور مرد سپیدمویی است که از نشانه‌های بالا رفتن سن گویی همین یکی را دارد بس که سرحال است و حرف‌هایش، خاطره‌هایش و خنده‌هایش پر از انرژی مثبت. خودش اما می‌گوید چند سالی هست که منزوی بوده و دور از نوشتن در روزنامه‌ها؛ همان چیزی که دل‌مشغولی بیشتر (و شاید همه) روزهای زندگی‌اش بوده است. ممنون است از دکتر توکلی که راه و چاه ساختن وبلاگ و نوشتن در آن را به او نشان داده و این‌گونه دنیایی تازه را به روی او گشوده است. معجزه دنیای دیجیتال گویی به او زندگی دوباره داده اما بدا به حال ما که هر چه از روزهای روزنامه‌نگاری‌اش می‌گوید کمتر او را به خاطر می‌آوریم. مردی که ۱۴ سال در کیهان بوده و ۷ سال صفحه آینه روزنامه ایران را درمی‌آورده و همه اینها تنها بخشی از کارهای او در همه زندگی روزنامه‌نگاری‌اش بوده، آن‌قدر باید بگوید تا مثلاً به یاد بیاوریم که آن ستون هرروزه صفحه آخر اعتماد (که یکی از جمع حاضر می‌گوید مدت‌ها اعتماد را به خاطر همان یک ستون می‌خرید) کار همین آقای «محمد آقازاده» بوده است.

بحثِ معمولی است رسیدن اغلب بحث‌هایی که در جمع روزنامه‌نگاران جریان دارد به بحث آسیب‌شناسی مطبوعات. یکی از نبود تجربه مستمر انتشار یک روزنامه می‌گوید بس که توقیف‌ها و تعطیلی‌ها این نوع تجربه‌ها را ناکام گذاشته‌اند و نگران است که اگر همه هنرش را در رساندن نشریه‌ای به اوج به کار بگیرد و آن نشریه در اوج تعطیل نشود یا عذر او را نخواهد، ادامه راه را چگونه برود. از به هم خوردن جایگاه‌ها صحبت می‌شود، این‌که خبرنگاری که تازه در قابلیتش برای خبر آوردن هم جای تردید است به لطف روابطِ بی‌ضوابط پله‌ها را طی‌نکرده ناگاه دبیر سرویس می‌شود یا سردبیر! این‌که هیچ کس به جایی که هست و به درآمدی که می‌تواند داشته باشد قانع نیست و پا بدهد حاضر است ۱۰ جا هم کار بکند با افت کیفیتی که ناگزیرِ این نوع هویتِ تکثیرشده میان‌تهی است. صحبت می‌شود از این‌که طرف وقتی یک پله ارتقاء مقام گرفت یادش می‌رود نوشتن و گزارشگری و همه آن کارهایی که اصل کار مطبوعات است، و گلایه می‌شود از این‌که کارهای اجرایی بعضاً فراغ بال و خاطر را می‌گیرد از کسانی که روزگاری قلمشان تیراژ روزنامه‌ها را تکان می‌داده است. مثال زده می‌شود از کسانی که روزی به یمن حمایت‌های آشنایان دبیر و سردبیر می‌شوند اما به محض قطع حمایت‌ها و گرفته‌ شدن مقام از آنها، نه دیگر خبرنگاری را در شأن خود می‌بینند و نه حتی قابلیت آن را دارند. یکی از کنفرانس‌های مطبوعاتی خارجی مثال می‌زند که می‌بینی پیرمردی با دست‌های لرزان پشت میکروفون می‌رود و خود را «خبرنگار» فلان خبرگزاری معرفی می‌کند، و می‌گوید آرزویم این است که در ایران هم بشود روزی این صحنه‌ها را دید. انتقاد می‌شود از این‌که چه لزومی دارد دبیر سرویس از خبرنگارش حتماً بیشتر پول بگیرد تا هر خبرنگاری در آرزوی حقوق بیشتر و دغدغه کمتر فقط به گرفتن پست فکر کند... بحث آن‌قدر گرم شده که کسی رسیدن عقربه‌ها به ساعت ۱۰ را ندیده است. زمان خداحافظی است و رفتن به خانه با خاطره یک شب خوب در 28 اردیبهشت. کرکره کافه پایین کشیده می‌شود به امید بالا بردن آن در آغاز روزی دیگر. مثل همان امیدی که هر روز روزنامه‌ها را به کیوسک‌ها می‌رساند.

***

مرتبط:
» دکتر قندی در کافه تیتر
» پروفسور معتمدنژاد در کافه تیتر


Excerpt: Dr Ahmad Tavakkoli, journalist and faculty member, was a guest of Cafe Titre about two weeks ago.

دسته‌بندی موضوعی: 

18:44 @ 30 May. 2006 | نظر (3) | دنبالک (0)

تیتر ندارد


این کاریکاتور را که دیدم، بی‌اختیار گریه‌ام گرفت... چه کشیده‌ای نیک‌آهنگ...


Excerpt: A cartoon by Nikahang Kowsar, Iranian cartoonist living in Canada, for Mana Neyestani's birthday. Mana is now in jail accused for insulting Azeris by drawing a cartoon in a satire text for children in which a beetle seems to speak a single word of Azeri.

دسته‌بندی موضوعی: 

01:56 @ 30 May. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۸۵

پشت دریاها شهری است

امشب داشتم مجله رودکی را ورق می‌زدم، شماره سومش را، مال اردیبهشت ۸۵. صفحاتی از آن به سهراب سپهری اختصاص داده شده بود. با خواندن آنها هوس فضای لطیف شعرهای سهراب به سرم زد. در همان صفحات یکی از شاعران در قالب کلمات فنی به شعرهای سهراب تاخته بود. جالب آن‌که نام آن آقا را کمتر کسی می‌داند اما مصراع به مصراع شعرهای سهراب ضرب‌المثل و تکیه‌کلام شده‌اند. بگذریم... اگر دوست دارید در لطافت کلمات/اندیشه‌های سهراب لحظاتی را فارغ از تعصبات/عصبیت‌های این روزها بگذارنید، بیایید با هم به پشت دریاها برویم...

پشت دریاها

سهراب سپهری/هشت کتاب/ از مجموعه حجم سبز

قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا_پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند:
«دور باید شد، دور.»
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.
هیچ آینه ی تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست.

همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوتر هایی است، که به فواره ی هوش بشری
می نگرند
دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.

پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت.


* متن شعر از اینجا

» در اینجا هم خوانشی از این شعر سهراب را می‌توانید بخوانید با عنوان «آرمان‌شهر سپهری».


Excerpt: A poem by Sohrab Sepehri.

دسته‌بندی موضوعی: 

01:31 @ 28 May. 2006 | نظر (1) | دنبالک (0)

شنبه ۶ خرداد ۱۳۸۵

دانستن حق مردم است

این وبلاگ (یعنی همین وبلاگی که دارید می‌خوانید!) به روایت آمارها بازدیدکننده قابل‌توجهی (معمولاً) نداشته است؛ میانگین اگر بگیریم ۵۰ تا در روز. اما این روزها تعداد بازدیدکننده‌ها همین‌طور در حال سیر صعودی است، از ۱۴۸ به ۳۰۴ و ۵۹۸ و.... و جالب این‌که تقریباً همه آنها از طریق موتورهای جست‌وجو (و اغلب گوگل) به اینجا آمده‌اند در پی کلیدواژه‌های «روزنامه»، «ایران»، «کاریکاتور»، «مانا نیستانی»، «آذری»، «ایران جمعه»، «سوسک» و نظایر آن. همه اینها نشان می‌دهد که مردم (حداقل آنهایی که به اینترنت دسترسی دارند) می‌خواهند درباره رویدادی که به اعتراض‌های خیابانی و زندانی شدن دو نفر و بسته شدن یک روزنامه منجر شده، خودشان اطلاعات دست اول به دست بیاورند. (به عبارت دیگر، خودشان کاریکاتور را به چشم خودشان ببینند و بعد احتمالاً قضاوت کنند.) راستی چه کسی بود که می‌گفت دانستن حق مردم است؟!

مرتبط:
» کاریکاتور روزنامه ایران
» یادداشت فرهاد رجبعلی: «...از آنان پريسيدم كه ببينم شما هميشه درباره مسايل بي‌مطالعه و بي‌اطلاع قضاوت مي‌كنيد؟! شما اصلا كاريكاتور را نديده‌ايد و مضمونش را هم اشتباه مي‌كنيد كه اين‌طور نيست. بنده‌هاي خدا نشسته بودند دور هم و تصوير سازي خيالي مي‌كردند. يكي از جمع پرسيد كه ديده‌ايد كاريكاتور را؟ يك دسته سوسك دارند به تهران حمله مي‌كنند و كاريكاتوريسته هم نوشته حاليشون نيست و همشون هم ترك‌اند و نمنه گويان حمله مي‌كنند...»(!)


Excerpt: To know news is people's right!

دسته‌بندی موضوعی: 

00:34 @ 27 May. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

شعری برای مانا نیستانی

حمیدرضا زندی در وبلاگ خیال‌انگیز «نقش خیال»، شعری نوشته درباره مانا نیستانی که با این تقدیم‌نامه آغازش کرده:

« تقدیم به همه‌ی آن‌هایی که برای «اعدام مانا نیستانی»، طومار امضا کردند و با پوزش از همه آن‌هایی که با اشتباه پیش آمده، منطقی، انسانی و قانونی برخورد کردند .»

در قسمتی از این شعر آمده:

من پانزده سال است این آدم را می‌شناسم
من خودم خبر دارم
که او از یک آدم بیگانه و مرموز
که اسمش آقای «کا» بود پول می‌گرفت،
که کسی را نرنجاند
و با همه مهربان باشد
و هرگز به کسی توهین نکند
و پایش را روی هیچ مورچه‌ای نگذارد.

در ادامه همین پست متن کامل شعرش را بخوانید:

ای جماعت بی‌گذشت،
طومار مرگ نویسان،
با شما هستم،
این آدم را بکشید.
او باید بمیرد.

او بالای عکس یک سوسک نوشته
Na Mana
من خودم دیدم
با همین چشمهایم.
می‌گوید اشتباه شده است؟
باشد، بگذار بگوید.
بگذار بداند هرکه اشتباه کند
سزایش مرگ است.

من پانزده سال است این آدم را می‌شناسم
من خودم خبر دارم
که او از یک آدم بیگانه و مرموز
که اسمش آقای «کا» بود پول می‌گرفت،
که کسی را نرنجاند
و با همه مهربان باشد
و هرگز به کسی توهین نکند
و پایش را روی هیچ مورچه‌ای نگذارد.

یک چوبه دار بسازید
که قدش پنج متر باشد،
یا شش متر.
و او را آویزان کنید،
تا همه ببینند،
بعدش، قبر ستارخان را هم خراب کنید،
و قبر مهدی باکری را،
و قبر جواد فکوری را،
و قبر همه آذربایجانی هایی را
که فکر می‌کردند «وطن» یعنی «ایران».

جواب سلام همسایه‌تان را
که طومار را امضا نکرده، ندهید.
و شب که به خانه هاتان رفتید
زیر نگاه پرسش‌گر کودکان‌تان
یادتان باشد اما ...،
کلاه‌تان را کمی بالاتر بگذارید.

لینک


Excerpt: A poem for Mana Neyestani, the Iranian cartoonist in jail accused for insulting Azeris, by Hamidreza Zandi.

دسته‌بندی موضوعی: 

00:14 @ 27 May. 2006 | نظر (3) | دنبالک (0)

پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۸۵

وبلاگی برای آزادی مانا نیستانی

«آزادی برای مانا نیستانی» (با عنوان فرعی «مانا تنها نیست: مانا تنها نیست، این را ثابت می کنیم») وبلاگی است که از دیروز راه افتاده. در توضیح این وبلاگ که سردبیر آن فواد خاک‌نژاد است و طراح لوگویش هادی حیدری، نوشته شده: «وبلاگ آزادی مانا نیستانی سعی دارد که تا زمان آزادی مانا اخبار و اطلاعات در زمینه ی دستگیری و بازداشت او را به اطلاع همه برساند. همه ی ما می دانیم که مانا فقط مرتکب یک اشتباه غیر عمدی شد. اشتباهی که بیش از آن که حقش باشد به او آزار رساند.»

ضمناً می‌توانید کد لوگوی این وبلاگ را از اینجا دریافت کنید.

***

» این هم یادداشتی است از فواد خاک‌نژاد که امروز در صفحه اول سایت هادی‌تونز منتشر شده:

شب به خیر سهیل و سارا
فواد خاک نژاد
Foad Khaknezhad
روزنامه ی ایران با چاپ صفحات کودک ایران جمعه به سردبیری مانا نیستانی فصل جدیدی از تاریخ ادبیات کودکان در مطبوعات را رقم زد . معمولا نشریاتی که در حوزه ی کودکان فعالیت می کنند دارای نظارت شدیدی هستند که کودکان را از تابوهای تربیت کودکان دور نکنند . آیتم هایی مثل :کتاب دوست مهربان ، احترام به معلم ، درس خوان بودن و موارد مشابه بسیاری . همه ی این موارد نکات بسیار خوبی ست . اما این نکات سالهاست که در گوش کودکان خوانده می شود و هیچ گاه تاثیر فوق العاده ای بر ذهن هیچ کس نداشته است و اگر هم داشته باشد بسیار اندک است . دکارت در جمله ای می گوید : اگر در زندگی یک کودک عصیان گری وجود نداشته باشد زندگی او بر اساس الگویی تکراری شکل می گیرد و کودک را از زمان مرگ عصیان که منجر به خلاقیتش می شود باید مرده دانست . مانا نیستانی با شکستن تابوهای موجود اجازه ی شیطنت به کودکان می دهد . اجازه شلوغ کردن و به آنها اجازه می دهد که کودک باشند نه آدم بزرگی با سن کم . دو شخصیت دوست داشتنی این چهار صفحه را همراهی می کردند . سهیل و سارا و البته گروه دیگری با نام « چ . س . م .خ » زائیده ی ذهن همیشه خلاق مانا نیستانی و تیم همکارش . کارتونیست هایی مثل : داریوش رمضانی ، حمیدرضا پورنصیری و منصوره ی کمری . این صفحات چند سالی ست که با ماست . با بچه ها و کودک های درون آدم بزرگها .
اما اتفاقی افتاد که ما را از همه ی این اتفاقات دوست داشتنی دور کرد . یک اشتباه ناخواسته از مانا نیستانی در ایران جمعه ی بیست و دو اردیبهشت ماه . اشتباهی که بیش از آن که تصور شود به آن پرداخته شد و سر و صدا به پا کرد . اشتباهی که می توانست همان ابتدا با یک رفع ابهام کوچک کاملا حل شود اما این اتفاق نیفتاد و حالا که این یادداشت کوتاه را می خوانید مانا نیستانی در زندان است . هدفم از نوشتن یادداشت حمایت صرف از مانا نیست و البته نبوغ و حتی انسانیت او هم بر ما و دوستانش پوشیده نیست . نمی دانم چه عادت بدی ست که ما به انسانها گزینش گشده نگاه می کنیم . نمی دانم چرا آن روزها که مانا مسبب برگزاری جشن خیریه برای یک بیمار سیستریک فایبروسیسی هیچ کس حتی فکر تقدیری کوچک از مانا را نمی کرد .
ما روزنامه نگارها معمولا از زیر مسئولیت ها در می رویم و بعد هم سعی می کنیم کارمان را توجیه کنیم . اما ذهنم مغشوش تر از آن است که بخواهم تاریخچه ی کامل تری از چهار صفحه ای بنویسم که دیگر نیست . آقای سردبیر شما هم ببخشید . این به هم ریختگی نه تنها شامل من بلکه شامل روزنامه نگاران ، شما کاریکاتوریستها و ما دوستان مانا ست . مانا حالا دارد سردی دیوارهای اوین را تحمل می کند . به خاطر یک اشتباه کاملا سهوی . نمی دانم تا به حال بازداشتگاه یا زندان را تجربه کرده اید یا نه . اگر بدانید چه قدر سخت است .

***

» راستی در این میانه مهرداد قاسمفر فراموش نشود! او هم در زندان است!


Excerpt: A weblog asking for Mana Neyestani to get free, the Iranian caricaturist who is in jail accused for insulting Azeris in a caricature published in Iran daily newspaper's weekend edition (children's page) more than ten days ago, in which a beetle seems to speak a single word of Azeri!

دسته‌بندی موضوعی: 

22:07 @ 25 May. 2006 | نظر (4) | دنبالک (0)

چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۵

بالاخره می‌شه یا نمی‌شه؟!

«...خانم عدالت در ادامه از سفر يكي از خوانندگان زن ايراني مقيم آمريكا [ليلا فروهر] به تاجيكستان سخن گفت و افزود: علاقه مردم تاجيك به ايران آنقدر شديد است كه در ميزگرد هنري ايشان، تمام سؤالات درباره سياستهاي ايران و انرژي هسته اي دور مي زد و براي ما عجيب بود كه ايشان در پاسخ به سؤالي در اين باره گفت: با اينكه در آمريكا زندگي مي كنم، اما با قاطعيت مي گويم كه آمريكا حق ندارد جلوي پيشرفت علمي جوانان كشورم را بگيرد و از موضع و مقاومت كشورم در اين زمينه دفاع مي كنم. حتي خانم فروهر گفت: من وقتي آقاي احمدي نژاد در مسائل سياست خارجي موضعگيريهاي چنين صريح و قاطع مي گيرد، احساس عزت و شادي مي كنم و به مسئولان كشورم مي بالم...»

» این متن کجا منتشر شده باشه خوبه؟! حدسش رو هم (احتمالاً) نمی‌تونید بزنید: اینجا!

* به قول خود خانم فروهر: یک بوم و دو هوا نمی‌شه!!!

(لینک از طریق اینجا)


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

02:11 @ 24 May. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

نامه احمدی‌نژاد به پاپ بايگاني شد

فردا: ارسال دومين نامه محمود احمدي نژاد به سران و رهبران دنيا كه قرار بود خطاب به پاپ بنديكت شانزدهم نگاشته شود، به دليل مخالفت مقامات ارشد كشور، منتفي شد. به گزارش خبرنگار «فردا» برخي منابع خبري هفته گذشته اعلام كرده بودند دومين نامه احمدي نژاد آماده شده و براي پاپ ارسال خواهد شد. اما يك منبع مطلع ديروز به فردا گفت: نامه احمدی نژاد خطاب به پاپ تهیه شده و برای اعلام نظر برای برخی از مقامات عالی نیز ارسال شد. اما پس از ارزیابی‌های صورت گرفته، اعلام شد که این نامه هرگز برای پاپ فرستاده نخواهد شد. ظاهرا اصلی ترین دلیل این امر این است که احمدی نژاد به عنوان یک مقام سیاسی ایران، نباید برای یک رهبر مذهبی جهانی نامه بنویسد. همچنین گفته می شود نوع واکنش مقامات آمریکایی در قبال نامه اول رئیس جمهوری ایران و تصمیم سران اتحادیه اروپا برای بی پاسخ گذاشتن نامه های احتمالی احمدی نژاد به آنان نیز دلیل دیگر این تصمیم بوده است.


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

00:50 @ 24 May. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

ايران پس از توقيف

مصطفی قوانلو قاجار نوشته: «امروز عصر يه سر به روزنامه ايران زدم. بچه هاي روزنامه سر در اينترنت داشتند. به آنها گفته شده كه روزنامه تعطيل نيست و هر روز بايد بيايند. نگهبان دم در مي گفت كه هر روز تلفن هاي تهديدآميز دارند و عده اي مي گويند كه روزنامه را آتش مي زنند و يا شيشه هايش را مي شكنند. سربازي گوشه راهرو نشسته بود و آخرين ماههاي خدمتش را طي مي كرد. كلانتري 104عباس‌آباد آماده باش است تا در صورت وقوع هر حادثه اي خود را سريعا به روزنامه ايران برسانند. سردار طلايي صبح آمده بود و وضعيت امنيتي را بررسي كرده بود. يك شايعه هم بود كه تك تيراندازها بر روي پشت بام ها آماده هستند. انگار همه منتظر حمله هستند. امروز با جليل اكبري صحت دبير فرهنگي روزنامه كلي گپ زدم. جليل كه آذري زبان است برايم از بار معنايي" نه منه"گفت. او مي گفت از صبح تا به حال به 200 تلفن از دور و نزديك درباره وضعيت روزنامه ايران جواب داده است...» (ادامه)

» عکس‌هایی از ناآرامی در تبریز (سر و صورت خونین به خاطر یک سوسک؟؟؟!!!)
» صفار هرندی: مسئولیت روزنامه ایران بر عهده من نیست
» ما اهل ایرانیم، اهل ایران (بیانیه روزنامه‌نگاران و کارکنان روزنامه ایران): «...ما اهالی «ایران» هستیم. اهل تحریریه، اهل تولید، اهل صفحه‌آرایی و لیتوگرافی. هر روز در گوشه‌ای از موسسه مسوولین «ایران جمعه» را می‌دیدیم. اكنون دو تن از ایشان بازداشت را تجربه می‌كنند. اهالی «ایران» شهادت می‌دهند كه در دل همكاران دربند خود هیچ چیزی از جنس شیطنت یا خباثت نیست. آن‌ها نیز همچون ما و همانند قریب به اتفاق اصحاب رسانه، پروای منافع ملی را دارند...»


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

00:37 @ 24 May. 2006 | نظر (1) | دنبالک (0)

سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۸۵

مثل خاتمی

امروز وقتی روزنامه اعتماد ملی را گرفتم و صفحه اولش را نگاه کردم، دلم گرفت. عکسی داشت از حجت سپهوند، همان که دختری را با عکسی از خاتمی در دست نشان می‌دهد، همان عکسی که خاتمی هم گلی در دست دارد و کنار تصویر او نوشته شده: «ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار»، و خود دختر هم گلی در دست دارد و گلی دیگر بر گوش. کنار این عکس، ستونی بود با عکس‌های سیاه‌وسفید آدم‌هایی که یادداشت‌هایی درباره دوم خرداد نوشته بودند، با تیتر اصلی: «دوم خرداد، یک سال پس از خاتمی». یاد روزنامه‌های آن دوران افتادم، جامعه و توس و نشاط و عصر آزادگان و صبح امروز و خرداد و... که وقتی بازشان می‌کردی ستون‌های متنوع اظهارنظر و مقاله‌های آدم‌های مختلف را داشتند با عکس‌هایشان. دورانی که همه چیز یک جور دیگر شده بود. دورانی که «مثل خاتمی» بود. خاتمی‌ای که مثل هیچ کس نبود. خاتمی‌ای که برای ما از امید گفت. از دوستی گفت. ما که بیشتر به نفرت از ناطق‌نوری به خاتمی ناشناخته رأی داده بودیم از او یاد گرفتیم که به جای نفرت عشق بورزیم. به جای مرگ (که البته نمی‌گفتیم) از زندگی بگوییم... اعتماد ملی را که دیدم با آن صفحه اول و آن آدم‌ها و آن یادداشت‌ها، یاد بغض فروخورده همه این سال‌ها افتادم. بغضی که خیال شکستن ندارد. گاهی گداری قطره اشکی می‌شود اما خالی نمی‌شود این بغض. هنوز هر وقت عکسی از خاتمی می‌بینم یا صدایش را می‌شنوم یا حتی نامش را می‌خوانم، دلم می‌لرزد. یاد آن روزی می‌افتم که ساده و بی‌پیرایه آمد دانشگاه تهران تا ما برای اولین بار مردی را ببینیم که تصمیم گرفته بودیم به او رأی بدهیم. مسجد دانشگاه غلغله بود. دانشجوها شعار می‌دادند: «خاتمی، خاتمی، حمایتت می‌کنیم.» و من که اهل شعار و شعاربازی نبودم از آن انتها چهره مردی را دیدم که لبخند می‌زد. همان که کمتر از ساعتی بعد وقتی می‌خواست سوار ماشین تویوتایش شود از فاصله‌ای نزدیک‌تر دیدم. کسی پرسید با این گروه‌های تندرو و... چه کار می‌خواهید بکنید؟ خاتمی آرام، شمرده و باتأمل جواب داد: «فعلاً باید تحمل بکنیم تا بعد...». تا بعدی که هرگز به کام خاتمی نشد. وقتی در جمع دانشجوها از زندگی گفت و دانشجوهای پرامید و خندان دست‌ها را به هم زدند به شور زندگی، مدعیانی کفن پوشیدند و فریاد وااسلاما سر دادند. وقتی با غرور و ابهت در برابر خبرنگار سی‌ان‌ان نشست و با اعتماد به نفس از کرامت ایران و ایرانی گفت، هنوز طعم شیرین حرف‌هایش زیر زبانمان بود که... آن‌قدر نیش و کنایه زدند که کوتاه زمانی بعد در مراسمی با چهره افروخته فریاد زد که... اما آنهایی که نمی‌خواستند صدای خاتمی را بشوند، هرگز نشنیدند که او چه گفت و چه خواست. چه آنهایی که اصولاً او را و اندیشه او را و راه او را قبول نداشتند و چه آنها که معتقد بودند خاتمی کند است و سرعت بیشتری می‌خواستند. بی‌توجه به این‌که در جامعه ایران جاانداختن خیلی از چیزها زمان می‌خواهد و هر کاری با سرعت و عجله حل نمی‌شود. این روزها که رئیس‌جمهور فعلی گاهی اوقات کارهای آوانگارد می‌کند و مثلاً (به هر دلیلی) مجوز ورود زن‌ها به استادیوم‌ها را صادر می‌کند، مانع‌تراشی بخش‌هایی دیگر نشان می‌دهد که همه چیز را نمی‌توان یک‌شبه حل کرد. همه اینها البته به این معنا نیست که انتقادی بر خاتمی وارد نیست. لطف قضیه اما در آن است که با همه این انتقادها خاتمی هنوز دوست‌داشتنی است و نمی‌شود دوستش نداشت. البته بگذریم از بعضی‌ها که اصولاً به همه چیز و همه کس فحش می‌دهند و از همه نفرت دارند و گویی اصلاً این فحش دادن و نفرت ورزیدن دلیل وجودی آنها است. آدم‌هایی عقده‌ای که روانشان مریض است. خاتمی اما به همه یاد داد که به جای نفرت، عشق بورزیم. به جای نفی مخالف، متمدنانه به نقدش بنشینیم. به جای آرزوی مرگ، شور زندگی ایجاد کنیم. ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم... ای دریغ از... خاتمی را دوست دارم، خاتمی‌ای که مثل هیچ کس نبود. مثل خودش بود، خودِ خودش. مثل خاتمی.

***

شعر زیر را ۸ شهریور پارسال نوشتم. نمی‌دانم در قالب‌های شعری جا می‌گیرد یا نه، اما مهم این است که واقعی است، یک حس اصیل. از همان موقع می‌خواستم بدهمش به مهدی یزدانی خرم برای صفحه شعر شرق جمعه. اما امان از این تنبلی...! شاید باز هم بدهمش به او، ولی فعلاً به این مناسبت می‌گذارمش اینجا.

***

وقتی تو آمدی

علي اکبر قزويني

«برای سید محمد خاتمی»

وقتی تو آمدی
اولین پرندۀ صبح
بر شاخۀ اولین درخت
که اولین جوانه‌اش را به افتخار آمدن تو
            باز کرده بود
آواز خواند.

وقتی تو آمدی
اولین وزش نسیم صبحگاهی
در اولین آبادی سرِ راه
صورت زبر اولین دختر را
که تا صبح ستاره‌ها را شمرده بود
نوازش کرد.

وقتی تو آمدی
خورشید
اولین تابش صبحگاهی‌اش را
برای پسرکی فرستاد
که برای دیدن طلوع آفتاب
تا بالای اولین تپه‌ای که می‌توانست
رفته بود.

وقتی تو آمدی
من عاشق شدم
و برای اولین بار
پروانه‌ها را
لمس کردم.

#

حالا تو رفته‌ای
و از پرنده و نسیم و آفتاب و پروانه
تنها طعمی گس
زیر زبانم مانده است.

۸ شهریور ۱۳۸۴


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

22:48 @ 23 May. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

کاریکاتور روزنامه ایران

امروز جست‌وجو در گوگل و سایر موتورهای جست‌وجو برای کلیدواژه‌های «روزنامه»، «ایران»، «توقیف»، «کاریکاتور» و نظایر آنها بازدیدکننده‌های زیادی را روانه این وبلاگ کرده بود. من قبلاً یک مطلبی نوشته بودم که در چند جای آن این کلمات وجود داشت ولی قاعدتاً ربطی به جنجال اخیر سر کاریکاتور روزنامه ایران نداشت. حالا برای این‌که علاقه‌مندان به دیدن آن کاریکاتور کذا دست‌خالی برنگردند، لینک‌های مربوطه را می‌گذارم اینجا تا خودشان به چشم ظاهر و باطن ببینند که مانا نیستانی بنده‌خدا و نویسنده و سردبیر چه کشیده و نوشته و منتشر کرده بودند تا احتمالاً به این نتیجه برسند که همه دعواها سر لحاف ملانصرالدین است!

» تصویر صفحه روزنامه ایران جمعه (۲۲ اردیبهشت ۸۵)
» زوم روی قسمت مورد ادعا!
» متن کامل صفحه (html) در سایت روزنامه ایران (لینک فایل pdf آن صفحه از سایت روزنامه برداشته شده) [لینک صفحه html را هم بعداً از ستون فهرست کنار صفحه برداشتند!، ولی خود صفحه در آرشیو سایت روزنامه پابرجا است.]
» پرستو دوکوهکی لینک‌های متنوعی را در این زمینه در این پست جمع کرده،
» ایضاً مریم خانم مهتدی در این پست،
» و البته پوپک صابری فومنی (دختر گل‌آقای فقید) در این پست.

»» یادداشت مهرداد قاسمفر (سردبیر هم‌اکنون زندانی ایران جمعه) در مورد این قضیه/قضایا. (توصیه می‌کنم حتماً بخوانید.)


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

20:00 @ 23 May. 2006 | نظر (50) | دنبالک (0)

2nd of Khordad

برای تکمیل دل‌تنگی‌های دوم خرداد گویا فقط همین کم بود که خبر بازداشت مانا نیستانی و توقیف روزنامه ایران را بشنویم...

» در همین زمینه:
درباره آن كاريكاتور جنجالي! (یادداشت پوپك صابري فومني «گلنسا» به همراه لینک‌ یادداشت‌های دیگران)

»»» محض انبساط خاطر! این را هم ببینید (و به‌ویژه توضیح زیر عکس را بخوانید). (از طریق الپر)


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

15:24 @ 23 May. 2006 | نظر (1) | دنبالک (0)