« March 2006 | صفحه اصلی | May 2006 »

دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۵

Breaking News

من امروز در شرق یک Breaking News دارم! اینجا.


Excerpt: The very first Iranian things are going to be sent to space by Progress M-56 spaceship. There are 12 postcards of miniature paintings by Mahmoud Farshchian and a Persian book entitled "Space Firsts" by Cyrus Borzoo. Mr Borzoo set the idea of sending this things into space and he himself had some interviews with Russian astronauts for this idea to be realized. Finally Pavel Vinogradov who now is the commander of International Space Station (ISS) accepted that the things to be sent whitin his "personal package". The thing will be delivered to ISS (after Progress M-56 docks with it) and they will be signed and sealed by Vinogradov. Besides, Vinogradov will take film of the miniatures which would be mounted on ISS wall. Thus, the space flight of the Iranian things would be confirmed.

دسته‌بندی موضوعی: 

01:13 @ 24 Apr. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۵

سرگیجه

شعر هسته‌ای علیرضا قزوه را اول بار از طریق لینکی در وبلاگ هودر دیدم. هودر از بازتاب نقل کرده بود و بازتاب از مهر. نویسنده این وبلاگ آن را در وبلاگ روزنامه‌نگار نو دید، که او هم از بازتاب دیده بود و بازتاب هم از مهر. شعر را در وبلاگش گذاشت و من دوباره شعر را که قبلاً یک بار دیده بودم در وبلاگ او دیدم. همان اویی که لینک شعر را که روزنامه‌نگار نو از بازتاب و بازتاب از مهر نقل کرده بود، در وبلاگ روزنامه‌نگار نو دیده بود. همان روزنامه‌نگار نویی که لینک را در بازتابی دیده بود که از مهر نقل‌قول کرده بود. و شاید اصلاً خود او هم در وبلاگ هودر دیده بود. و هودر هم لابد یا در خود بازتاب دیده بود یا در وبلاگی که از بازتاب نقل‌قول کرده بود. همان بازتابی که خودش از مهر نقل‌قول کرده بود. همان... عجب سرگیجه‌ای بود، برادر خاطرت هست؟:)


Excerpt: Vertigo!

دسته‌بندی موضوعی: 

00:31 @ 20 Apr. 2006 | نظر (4) | دنبالک (0)

چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۸۵

اوهام، یک نشریه اینترنتی هفتگی جدید


امید ایران‌مهر وقتی این عکس را گرفت، در ال‌سی‌دی دوربینش نشانم داد و با خنده گفت: مثل عکس‌های رضا معطریان شده! عکس جالبی از کار درآمده، با کادربندی و نور خوب، و مخصوصاً چهره دکتر معتمدنژاد که حس‌وحال خاصی دارد... این عکس مال مطلبی است با عنوان «گفتگو با استاد» (گزارشی از حضور پروفسور معتمدنژاد در کافه تیتر) که در اولین پیش‌شماره «اوهام هفتگی» منتشر شده. امید همان روز گفت که تصمیم دارد وبلاگش را تبدیل به یک مجله اینترنتی کند و حالا خوشحالم که می‌بینم به این قولش این‌قدر زود عمل کرده. صفحه یک بسته‌شده برای این پیش‌شماره هم چشم‌نواز است با لوگویی خوش‌ترکیب. راستی در عکس یک این پیش‌شماره من هم هستم:) و منتظر شماره‌های بعدی اوهام، مشتاقانه...!


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

02:12 @ 19 Apr. 2006 | نظر (3) | دنبالک (0)

راحت باش!

خیلی خوب است که آدم بتواند راحت رفتار کند و از آن حالت تعارفی و تصنع‌گونه که اکثر ما ایرانی‌ها به آن گرفتاریم، رها باشد. امروز با آدمی برخورد کردم که دقیقاً چنین رفتاری داشت. مدیر جایی بود، اما آن‌قدر خودمانی رفتار می‌کرد (با این‌که اولین برخوردمان بود) و راحتی را می‌شد در رفتار و کلامش دید که ناخودآگاه من هم احساس خوبی داشتم و راحت بودم در صحبت و بودن با او. رفتارش آدم را یاد این فیلم‌های آمریکایی می‌انداخت که مثلاً آدم مهمی کراواتش را شل بسته و آستین‌های پیراهنش را بالا داده و به مهمانش می‌گوید: می‌تونی منو جو صدا کنی! چقدر خوب است که آدم بتواند این نوع رفتار راحت را تمرین کند... گرچه در محیط تعارف‌زده ایران کمی سخت است... (ما رفتار تعارف‌گونه را اغلب مترادف احترام گذاشتن می‌دانیم، در حالی که اگر هر کسی سعی کند خودش باشد و در عین حال در حد آداب معاشرت عمومی رعایت ادب و بعضی آداب را بکند، هم خودش و دیگران راحت‌تر خواهند بود و هم بی‌احترامی‌ای وجود نخواهد داشت. رعایت تناسب بین همه این فاکتورها خودش نکته ظریفی است و هنری...:))


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

02:01 @ 19 Apr. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

درباره نوشتن

يك جمله معروف است كه مي‌گويد در نگارش، موضوع كسل‌كننده نداريم، بلكه نويسندگان، كسالت‌بار مي‌نويسند.

به نقل از: رودررو


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

01:17 @ 19 Apr. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۵

گزارش من در شرق از حضور پروفسور معتمدنژاد در کافه تیتر

لابد دیگر فهمیده‌اید که پنجشنبه گذشته دکتر معتمدنژاد به کافه تیتر آمده بود و همراه جمعی از بزرگان روزنامه‌نگاری مهمان این کافه بود. من در این‌باره گزارش‌گونه‌ای نوشته بودم که امروز در صفحه ماقبل آخر شرق چاپ شده است. البته یک مقدار از اول‌های گزارش (که لابد زیادی ستایش‌گرانه بوده:)) کوتاه شده است، در حد یکی دو جمله البته. متن گزارش را بخوانید:

اینجا چراغی روشن است

علي اکبر قزويني: «دکتر معتمدنژاد مرد بسیار نازنینی است.» نمی‌دانم این را از چه کسی شنیده بودم، اما در غروب یک روز گرم بهاری درست چنین تصویری از پدر ارتباطات نوین ایران در ذهنم نقش بسته بود. حضور در محضر یک «همیشه استاد» می‌تواند حس شادی و دلهره را هم‌زمان در انسان ایجاد کند و پنجشنبه ۲۴ فروردین فرصت یگانه‌ای بود برای تجربه این حضور. مرد سپیدمویی که در تصویر سیاه‌وسفیدِ قابی کوچک بر دیوار «کافه تیتر» بیش از یک ماه همه را به لبخند دلنشین خود مهمان کرده بود، در آن بعدازظهر ساکت و دم‌کرده از چارچوب قاب خارج شد، رنگ گرفت و آرام و بی‌صدا قدم به داخل کافه گذاشت. با همه کسانی که به احترام او برخاسته بودند دست داد و با همان لبخند دوست‌داشتنی پشت یکی از میزها نشست. کت وشلوار قهوه‌ای به تن داشت و پیراهنی سفید، درست به سفیدی موهایش. موقع صحبت با کناردستی‌ها لب‌هایش آرام تکان می‌خورد و به همان آرامی تکه‌ای از بستنی رنگارنگش را به دهان می‌گذاشت. پیرمرد مهربانی که آنجا نشسته بود برای هیچ‌کس ناآشنا نبود: «پروفسور کاظم معتمدنژاد».

×××

وقتی از پروفسور معتمدنژاد درخواست می‌شود چند لحظه‌ای برای جمع صحبت کند، اول از همه در پاسخ به تعریف‌هایی که (به‌‌درستی) از او شده، می‌گوید: «از لطف شما متشکرم. من فقط یک همکار علمی هستم.» گرچه جز این هم انتظار نمی‌رود از استادی که همه دوستش دارند. پروفسور ادامه می‌دهد: «روزنامه‌نگاری ایران از آغاز تا امروز و در این صد و خورده‌ای سال، مسائلی داشته که هنوز نتوانسته‌ایم بر آنها غلبه کنیم. در این مدت ما نتوانسته‌ایم تجربه روزنامه‌نگاری مطلوب را پیدا کنیم که آثار آن هنوز باقی است.» او معتقد است که برای نهادینه کردن روزنامه‌نگاری وجود تشکل‌های صنفی مورد نیاز است، و در حالی که رویش را به سمت رجبعلی مزروعی رئیس انجمن صنفی روزنامه‌نگاران ایران که در گوشه‌ای دیگر از میز نشسته برمی‌گرداند، می‌گوید: «با این‌که انجمن صنفی دیر شروع کرد، ولی شکل‌گیری آن مایه امیدواری است.» امروز روز حضور جمعی از بزرگانِ روزنامه‌نگاری در کافه کوچکِ روزنامه‌نگاران است. از هیأت مدیره انجمن صنفی روزنامه‌نگاران جز مزروعی، بهروز گرانپایه هم هست و خانم‌ها بدرالسادات مفیدی و فراهانی. دکتر حسن نمکدوست هم آمده تا با دکتر احمد میرعابدینی و دکتر حسین قندی که کمی بعد می‌آید، جمع استادان کامل باشد. اما شاید غافل‌گیری این روز، حضور بی‌خبر یکی از روزنامه‌نگارهای پیشکسوت است که تقریباً کسی از نسل کنونی روزنامه‌نگاران او را نمی‌شناسد. ناصر مجرد از آن کیهانی‌های قدیمی است که سال ۵۹ از این روزنامه بازنشسته شده. گزارش دیدار هفته پیشِ دکتر قندی از کافه تیتر را در روزنامه شرق خوانده و بعد به این دوست دیرینه زنگ زده و گفته که بسیار علاقه‌مند است به این کافه برود و دوستانش را ببیند. و حالا او اینجا است. می‌گوید: «الان هم در هیأت تحریریه یکی از روزنامه‌ها هستم. یک ستون طنز دارم و کار دلم را انجام می‌دهم.» و چه می‌کند این دل با همه آنها که دل بسته‌اند به حرفه روزنامه‌نگاری، که کاش زمینه‌‌ای فراهم شود که کسی در وسط کار آن را رها نکند... پروفسور معتمدنژاد هم در پی آن است تا شرایطی ایجاد شود که روزنامه‌نگاری شغل تمام‌وقت و کار اصلیِ تمام علاقه‌مندان به این حرفه باشد، و در پی آن است که قانون بر این حرفه حکم‌فرما شود. می‌گوید: «ما در کشورمان هم صنف داریم و هم قانون. ولی مجبوریم از طریق قانون اقدام کنیم.» توضیح می‌دهد که به کمک انجمن صنفی از سه سال پیش تهیه چند متن حقوقی را آغاز کرده‌اند: «سال گذشته یکی از این متن‌ها به هیأت دولت رفت ولی فرصت نشد که به مجلس هم ارائه شود.» او می‌گوید این قانون‌ها کمک خواهند کرد تا تعریف روزنامه‌نگار و حدود کار حرفه‌ای او مشخص شود، مقررات کاری و ارتقاء سمت‌ها تعیین شود، حرمت روزنامه‌نگار در جامعه حفظ شود و مهم‌تر از همه این‌که بتوان از حیثیت حرفه‌ای روزنامه‌نگاری دفاع کرد. دکتر معتمدنژاد از امیدواری به راهی که آغاز کرده می‌گوید، و امید شاید همان واژه‌ای است که در فضای امروز مطبوعات ایران بیش از هر چیز دیگر مورد نیاز است. همان که دکتر نمکدوست به شیرینی در حکایتی طنزگونه به نقل از استاد غایب در این جمع (دکتر یونس شکرخواه) بیان می‌کند و آن‌قدر به همه انرژی مثبت می‌دهد که شک نکنیم او یکی از دوست‌داشتنی‌ترین استادان برای دانشجویان است، همان‌ها که بازگشت او به کلاس‌های درسش را «حق مسلم» خود می‌دانند.

×××

ساعت از هفت‌ونیم گذشته و هوا دیگر کاملاً تاریک شده است. انگار همین چند لحظه پیش بود که در یک قاب با بزرگان ایستادیم و عکس گرفتیم. دو میز آن‌سوتر، خبرنگاری ضبط‌صوتش را درآورده و با دکتر قندی که در کنار دوستش ناصر مجرد نشسته، در حال گفت‌وگو است. این سو، بحثی خودمانی در جریان است که هرازگاهی به فلسفه و تاریخ پهلو می‌زند. پشت میز چسبیده به دیوار، زن و شوهر روزنامه‌نگاری فارغ از هر گفتار جدی مشغول نوشیدن آبمیوه‌شان هستند... پروفسور معتمدنژاد باز به درون قاب برگشته و تصویر او با سایه‌روشن نور چراغ‌های زردرنگ در هم آمیخته است. «همیشه استاد» همچنان لبخند می‌زند.

***

نسخه چاپی: شرق، سه‌شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۵

***

لینک:
حکایتی را که دکتر نمکدوست به نقل از دکتر شکرخواه نقل کرد، می‌تونید در این یادداشت که نگین حسینی نوشته و داغ‌ترین گزارش! از آن جلسه محسوب می‌شه، بخوانید.

***
اضافه (۲۹/۱/۸۵، شب):
واقعاً وبلاگ استادانی مثل دکتر توکلی، دکتر شکرخواه و... مثل یک کلاس درس آن‌لاین است. من موقع نوشتن همین گزارشی که خواندید، حتی با این‌که قبلاً مطلب سبک خبری گیلاستوضیح و مثال تکمیلی‌اش) را در وبلاگ دکتر توکلی خوانده بودم، اصلاً به «سبک» نوشتن‌/نوشته‌ام فکر نمی‌کردم و حتی بعد از آن هم به این فکر نیفتاده بودم که ببینیم این گزارشی که نوشته‌ام در چه دسته‌ای می‌گنجد! اما امشب دیدم که دکتر توکلی ضمن لینکی که به گزارش من در شرق داده، در تیتری جالب نوشته: «اینجا چراغی [به سبک گیلاس] روشن است». حالا که صحبت از دکتر توکلی شد، بد نیست بگویم که ایشان سبک نگارش و نثر بسیار گیرایی دارند و کتاب‌هایشان را (حتی اگر بی‌علاقه به روزنامه‌نگاری باشید) می‌توانید با لذتِ خواندنِ یک رمانِ خواندنی بخوانید و لذت ببرید (و البته کلی چیز یاد بگیرید:)).


Excerpt: Professor Kazem Motamednejad, the father of Iran's modern journalism, last Thursday was in Cafe Titre.

دسته‌بندی موضوعی: 

01:00 @ 18 Apr. 2006 | نظر (2) | دنبالک (0)

دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۸۵

دو تا لینک

۱- یوسف علیخانی را تا به حال ندیده‌ام و تنها یک بار صدایش را از پشت تلفن شنیده‌ام، آن هم موقعی که چند ماه پیش سایت قابیل را در شرق معرفی کرده بودم... علیخانی وبلاگ دل‌نشینی دارد با پست‌های متفاوت و خواندنی. یکی از آنها، که تازه‌ترینشان هم‌ هست، در مورد قلعه اسکول‌سر در الموت است که با عکسی که خود او همین جمعه از آن گرفته، همراه شده است. بخوانیدش: اینجا.

۲- سر زدن به قسمت آمارگیر وبلاگ و دیدن جاهایی که بازدیدکننده‌ها را به وبلاگ فرستاده، خوبیِ آشنایی با وبلاگ‌های خوب را دارد. یکی از این وبلاگ‌ها که پست‌های جالبی دارد، پنجره چوبی نام دارد و پر است از یادداشت‌هایی که همواره الهام‌بخش‌اند و امیدآفرین. یکی از آنها را بخوانید: «در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد. آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟ زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم. پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد.» لذت بردید؟:)


Excerpt: Introducing two weblogs, in Persian.

دسته‌بندی موضوعی: 

23:18 @ 17 Apr. 2006 | نظر (1) | دنبالک (0)

فراواني مخاطب و حجم خبر: رابطه معكوس

شايد اصل حرف براي روزنامه نگاران كليشه و قديمي باشد، اما نموداري كه ملاحظه مي كنيد، اين حرف را علمي تر به ما نشان مي دهد. بله؛ هر چه تعداد كلمات شما، جملات شما، و پاراگراف مطلب شما بيشتر باشد، به همان نسبت خوانندگان خودتان را از دست خواهيد داد.( هر كلمه اضافه كه مي نويسيد، گلوله توپي است كه به سوي مخاطبان شليك مي شود.) همانطور كه در نمودار مشاهده مي كنيد،بررسي ها نشان مي دهد 7/56 درصد خوانندگان تنها 5 پاراگراف اول يك خبر را مطالعه مي كنند و از خير بقيه خبر مي گذرند، 39 در صد تا 10 پاراگراف يك خبر را مي خوانند، و تنها 28 درصد حوصله و وقت مي كنند تا 25 پاراگراف مطلب را ادامه دهند. اين موضوع بر دو نكته مهم تاكيد دارد: (اول) اهميت سبك هرم وارونه را در خبر نويسي مورد توجه قرار مي دهد؛ نكات مهم را در بالاي خبر بنويسيد كه اگر مخاطب هر مقدار از خبر را خواند، به همان نسبت مهمترين نكات را دريافت كرده باشد.(دوم) ما را به ضرورت رعايت "ايجاز" در روزنامه نگاري توصيه مي كند: «حرف اصلي را بزن و برو» به همين علت است كه مي گويند: ‌پس از سادگي، ايجاز مهمترين عنصر مورد توجه روزنامه نگاران است. ايجازي كه از كلمه و جمله شروع مي شود و تا متن كامل يك مطلب را دربر مي گيرد. دي. اچ. منزل ( D.H.Menzel ) يكي از نويسندگان كتاب، «نگارش يك مقاله تكنيكي» به جمع آوري آماري براي يافتن طول لازم و كافي جمله هاي يك مقاله تكنيكي پرداخت؛ او دريافت كه درك جمله هاي با بيش از 34 كلمه، بسيار دشوار است و مصرف كننده به طور حتم، صبر و طاقت كمتري در قبال جمله هاي طولاني و رگبار كلمه ها از خود نشان مي دهد.

به نقل از: رودررو

تکمیل:
(پاسخ دکتر توکلی به سؤال یکی از خوانندگان در مورد ایجاز/خلاصه‌نویسی): ايجاز به معناي آن نيست كه مطالب روزنامه بايد لزوما همه كوتاه باشد.مثلا ما نمي توانيم براي رعايت ايجاز از روزنامه نگاران يا مديران تحريريه بخواهيم كه صفحه روزنامه را به جاي آنكه با 4 خبر پر كنند، با 15 خبر پر كنند. متاسفانه اكثر ما اين اشتباه را از واژه ايجاز برداشت مي كنيم. بعضي مواقع من از دانشجويي سوال مي كنم: ايجاز يعني چه؟ مي گويد: « يعني خلاصه نويسي» درحاليكه به يك عبارت معناي آن، خلاصه نويسي هم نيست! حالا سوال اين است: « پس ايجاز چيست؟» رعايت ايجاز، يعني:« نوشتن آنچه كه اگر ننويسيم، بخشي از پيام به مخاطب منتقل نخواهد شد.» به عبارت ديگر يعني تفنگ «چخوف». آنتوان چخوف نمايشنامه نويس معروف روسيه مي گويد: « اگر من تفنگي را در صحنه اي از تاتر بر ديوار بياويزم، حتما آنرا در صحنه اي ديگر شليك خواهم كرد.» اين نگاه براي رسانه هم پر معنا است. اين يعني اينكه هيچ چيز دكور نيست. در روزنامه و كلا رسانه هم ما به عنوان خبرنگار، نويسنده، دبير و سردبير نبايد اجازه دهيم كلمات و جملات و پاراگراف هاي اضافي به نوشته ها راه پيدا كنند. با اين توضيحات، اكنون اگر ما احساس كرديم براي انتقال يك پيام لازم است كه يك چهارم صفحه روزنامه را سياه كنيم، ترديد نكنيد كه بايد اينكار را بكنيم. (لینک مطلب)

تکمیل‌تر:
دکتر توکلی نوشته: آقا سياوش و آقاي منتجبي عزيز، از كامنت ها و اظهار نظر هردوي شما عزيزان متشكرم. واقعيت اين است كه مثال آورده شده از چخوف از سوي شما دوبزرگوار اشتباه برداشت شده است. البته اينكه شما هردو نفر به اين جمع بندي رسيده ايد، به يك معناي ديگر مي توان گفت كه من در بيان مطلب موفق نبوده ام و احيانا توضيح درستي نداده ام. مخلص كلام اينكه، براي رعايت ايجاز در نوشته، ما اگر لغتي، عبارتي، جمله اي يا پاراگرافي را در نوشته خود مي آوريم، نيايد اين نوشته دكور باشد، بلكه بايد سرجاي خودش باشد و به پيشبرد پيام كمك كند؛ يعني اگر از ما پرسيدند: چرا اين را آورده ايد؟ ما بايد بتوانيم به طور منطقي آنرا توجيه كنيم. يعني در نوشتن براي رسانه، اضافه گويي و بيهوده گويي نبايد صورت گيرد. براي جا انداختن بهتر اين مفهوم من مثال چخوف را استعاره گرفتم. آقاي منتجبي عزيز، اين كه شما در باره تفنگ چخوف و شليك آن،فرموده ايد:«می توان بدون شلیک و بدون برداشتن از روی دیوار از آن استفاده کرد. القای قدرت یا ترس به دیگری.» اگر شما اين حرف را به مرحوم چخوف هم مي گفتيد، حرف شما را تاييد مي كرد. چرا؟ به اين دليل كه اين همان حرف اوست. وقتي شما تفنگ را شليك نمي كنيد ولي در پاسخ من مخاطب كه از شماي نمايشنامه نويس، مي پرسم چرا ان تفنگ را روي ديوار آويزان كرده ايد، ولي شليك نمي كنيد؟ شما پاسخ مي دهيد. قصد من شليك نبود، قصد من « القاي قدرت و ترس به ديگري» بود. مي خواهم بگويم ،به تعبير چخوف شما آن را شليك كرده ايد! چون شما براي آن توجيه منطقي داريد. ولي اگر مي گفتيم همينطور براي قشنگي. آنوقت قانع كننده نبود. (لینک مطلب)


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

23:14 @ 17 Apr. 2006 | نظر (1) | دنبالک (0)

روزنامه‌نگاری ژله‌ای

اميد مسعودي مدرس علوم ارتباطات معتقد است: روزنامه‌نگاري ژله‌اي«jell-O journalism»در گزارش و خبر،نرم‌نويسي را در برابرسخت نويسي برمي‌گزيند.به‌ جاي لحن رسمي واداري، لحني صميمانه را در نوشتن مطالب رعايت مي كند و اصطلاحا«خودماني»است.

به گزارش سرويس نگاهي به وبلاگ‌هاي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، بلاگر " ارتباطات" در وبلاگش به آدرسwww.media.blogfa.com ، در ادامه اين مطلب نوشته است: (روزنامه‌نگار ژله‌اي) به جاي «ليد»،«مقدمه» مي‌نويسد و گاهي عناصر وارزش‌هاي خبري را درليد به فراموشي مي‌سپارد و درعوض مهم‌ترين عنصر وارزش را با توصيف ونگاه صميمانه وشخصي به مخاطب منتقل مي‌کند.

اين بلاگر در بخش ديگري از اين نوشته، نرم خبرها را نمونه‌هاي خوبي از شيوه‌هاي ژله‌اي در رسانه‌ها معرفي كرده و نوشته است: اگر بگويم بيش از90 درصد مطالب روزنامه‌هاي ورزشي مابه سبک ژله‌اي است پر بي‌راه نگفته‌ام. به اخبار بخش خبري 20:30شبکه 2سيما بنگريد وآن را با مثلا اخبار 14:30شبکه اول مقايسه کنيد.خبرنگاران شبکه 2 از روزنامه‌نگاري ژله‌اي بهره مي‌برند. البته گاهي اين عزيزان افراط‌هايي هم دارند.

اين مدرس علوم ارتباطات همچنين گفته است كه دراين باره کتاب «گزارشگري پيشرفته»را در دست تاليف وترجمه دارد و اميدوار است كه به زودي به مرحله‌ي چاپ برسد.

به نقل از: وبلاگ ارتباطات


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

23:11 @ 17 Apr. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵

روز پرواز گاگارین

۱۲ آوریل روز مهمی در تاریخ دستاوردهای فضایی آدمیان است. ۴۵ سال پیش در چنین روزی یوری گاگارین به عنوان اولین انسان از جو کره زمین عبور کرد و وارد جایی شد که آن را فضا می‌نامیم... اطلاعات بیشتر درباره گاگارین را در ویکی‌پدیا (انگلیسی) بخوانید.


Excerpt: 45 years ago in 12 April 1961 Yuri Gagarin flew to outer space as the first ever human to go beyond the frontiers of the Planet Earth. It has been a great breakthrough for humankind.

دسته‌بندی موضوعی: 

23:37 @ 12 Apr. 2006 | نظر (3) | دنبالک (0)

کتاب: میرا

متن زیر را مصطفی قوانلو قاجار درباره رمان «میرا» در وبلاگش نوشته است. از داستانش خوشم آمد و برای همین اینجا پیست می‌کنمش تا یادم باشد که این کتاب را بخرم.

***

«در خانه‌یی، نزدیک خانه‌ ما، مردی زندگی می‌کند که در زمین اتاق‌اش سوراخی کنده است. شب‌ها در آن می‌خوابد و هیچ کس او را نمی‌بیند، با انگشتانش سوراخ را می‌کند و هر روز آن را عمیق‌تر می‌کند... وقتی با من از ظلمتی که شب‌ها در آن می‌خوابد حرف می‌زند، چشم‌هایش می‌درخشد و عرق از پیشانیش سرازیر می‌شود.» میرا داستان نقض حریم خصوصی است. آنجا که تو در اتاق خوابت هم دیده می شوی و سربازان از ورای دیوارهای شفاف تو را در خانه نگاه می کنند. در آنجا بزرگترین گناه تنهایی است و آدم ها اگر با جمع نباشند، اصلاح می شوند و نقاب خنده مصنوعی به صورت می زنند. میرا طنزی سیاه است و نویسنده سعی کرده سرگشتگی های انسان امروزی را نشان دهد. امروز همه مان رصد می شویم و مصنوعی رفتار می کنیم. این اتفاق نه مختص کشورهایی مثل ایران است و نه مختص کشورهای سرمایه داری. بشر به دردی گرفتار است به نام تنها نبودن. نمی گذارند آدم تنها باشد و تنهایی را با خودش قسمت کند، نه با دیگران.

میرا/ نویسنده: کریستوفر فرانک/ترجمه: لیلی گلستان/ انتشارات:بازتاب نگار سال 1384/چاپ چهارم

لینک:
همان‌بودگی ؛ شفافیت هستی انسان‌ها
نقدی درباره رمان میرا


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

22:10 @ 12 Apr. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

...

می‌گویند خبر خوش، اما نمی‌دانم چرا ناخوش شد هر کسی که به گوشش رسید این خبر خوش.


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

21:19 @ 12 Apr. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۵

درباره «هفت شین»

زوج، زوجه، شروط ضمن عقد، حق طلاق، حق انتخاب مسکن، حضانت،... در نیت خوب کسانی که این شرط‌ها را نوشته‌اند قاعدتاً شکی نیست، ولی اگر رابطه‌ای بر مبنای اعتماد و احترام متقابل (و بالاتر از آن دوستی/عشق) آغاز نشده و پایه‌گذاری نشده باشه، از این هفت‌شین که سهله، از هفت‌هزار تا شین دیگه هم کاری برنمی‌آد. به نظر من این جور «شرط و شروط گذاشتن» اول زندگی، همون اعتمادی رو که قراره پایه زندگی مشترک باشه مثل یه کرم می‌خوره و بالاخره یه روز اون رو به طور کامل نابود می‌کنه. اگه قوانین مدنی ایران در مورد ازدواج مردسالارانه/مردگرایانه هست (که هست)، نمی‌شه این اشکال رو با گرفتن این حق‌ها از مردها و تفویض همون‌ها به زن‌ها برطرف کرد. شما موافق نیستید؟


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

21:44 @ 11 Apr. 2006 | نظر (2) | دنبالک (0)

بيژامه بپوشيم و عميق بنويسيم

آرش موسوی در یک یادداشت خوندنی نوشته:

«...باور کنيد که می شود با زيرپوش هم حرف های عميق زد. فرقش اينست که وقتی با زيرپوش هستيد مردم از شما نمی ترسند و با شما دوست می شوند. ريچارد فاينمن يکی از بزرگترين فيزيکدانان قرن بيستم و نويسنده ای است که خشکترين تئوريهای علمی را چنان جذاب و صميمی می نويسد که فکر می کنيد داريد مارکز می خوانيد! او در يک جايي (فاينمن لکچرز آن کامپيوتيشن) به آندسته از دانشجويانش که می خواهند تز بنويسند توصيه می کند آدمی را روبروی خود تصور کنند که هيچ از موضوع نمی داند ولی "زيرک" است و برای او بنويسند. توصية فاينمن برای بلاگرهای قرن هايپرتخصص ها هم مغتنم است و من فکر می کنم که مغتنم تر است...»

فقط ایراد تشبیه‌اش (کل یادداشت رو بخونید) اینه که بیش از حد مردگرایانه شده، نه؟:)


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

21:26 @ 11 Apr. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

وبلاگ کافه تیتر آمد

به سلامتی وبلاگ کافه تیتر هم آمد تا به زودی منتظر وب‌سایتش هم باشیم! همان‌طور که در دومین پست این وبلاگ نوشته شده، پنجشنبه این هفته یعنی ۲۴ فروردین ۸۵، دکتر معتمدنژاد از ساعت ۴ تا ۶ مهمان کافه تیتر خواهد بود و خبر این حضور همین امروز قطعی شد. بیتا صالحی از همه روزنامه‌نگارانی که می‌توانند بیایند و در این مهمانی دوستانه با پدر ارتباطات نوین ایران شرکت کنند، خواسته که بیایند و این پست هم به منزله دعوت عام از همه روزنامه‌نگاران است.

آدرس را هم که دیگر می‌دانید: ضلع جنوبی انقلاب به سمت شرق، نرسیده به چهارراه ولی‌عصر می‌پیچید توی خیابان برادران مظفر، ۲۰۰-۳۰۰ متر که پایین رفتید دست چپتون یه کافه کوچیک هست که روی شیشه‌اش نوشته «تیتر» و کنارش هم عکس یه فنجون هست. تا اینجا که اومدید دیگه بفرمائید تو، دم در بده:)

لینک:
يادداشت كنيد! كافه تيتر، ساعت ۴ تا ۶ روز پنجشنبه ــ دکتر احمد توکلی (رودررو)
كافه تيتر ميزان پدر ارتباطات ايران ــ مصطفی قوانلو قاجار (روزنامه‌نگار نو)
وبلاگ: کافه تیتر ــ محمود سلطان‌آبادی (اخبار ارتباطات)
آغاز به کار وبلاگ کافه‌تیتر و پروفسور معتمدنژاد در کافه تیتر ــ رضا ولی‌زاده (ایستگاه)
دكتر معتمد نژاد در كافه تيتر ــ داود پنهانی (شانای)
کافه‌تیتری‌ها هم بلاگر شدند ــ امید ایران‌مهر (اوهام روزانه)


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

19:08 @ 11 Apr. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

دکتر قندی در کافه تیتر

پنجشنبه گذشته دکتر حسین قندی مهمان کافه تیتر بود. گزارشی از آن جلسه را برای شرق نوشته بودم که امروز چاپ شده است. در متن چاپ‌شده، آن قسمت که به سیگار کشیدن دکتر اشاره کرده بودم حذف شده است! و این لابد یعنی این‌که سیگار نکشید، بده:) [من خودم هیچ علاقه‌ای به سیگار ندارم ولی دکتر قندی همان اول که اولین سیگارش را روشن کرد با خنده گفت اون هایی که سیگار نمی‌کشن پس چی‌کار می‌کنن؟!]

***

دکتر حسین قندی در جمع دوستانه روزنامه‌نگاران
دیدار در کافه تیتر

علي اکبر قزويني: کافه تیتر که خاطرتان هست؟ همان کافه‌ای که بهنام قلی‌پور و همسرش بیتا صالحی اسفند گذشته راه‌اندازی کردند تا در کنار ارائه خدماتی که هر کافه‌ای به مراجعانش می‌دهد، محلی برای دیدار و فراغت روزنامه‌نگاران نیز باشد. آنها از همان روز اول طرح‌هایی را برای متفاوت کردن کافه خود و تبدیل آن به محلی برای دیدار نسل‌ها و گرایش‌های مختلف روزنامه‌نگاران در نظر داشتند، و «دیدار با استادان روزنامه‌نگاری» یکی از آن طرح‌ها است که بعد از تعطیلات نوروز و به بهانه آن، در چند پنجشنبه متوالی قرار است برگزار شود. اولین مهمان این دیدارها دکتر حسین قندی بود که پنجشنبه ۱۷ فروردین به کافه تیتر آمد. دیدار برای ساعت ۵ تا ۷ بعدازظهر ترتیب داده شده بود و در حالی که هنوز وب‌سایت کافه تیتر راه‌اندازی نشده، دعوت شفاهی و SMS تنها راه خبردار کردن روزنامه‌نگارها از این برنامه بود. همین باعث شده بود تا بیتا صالحی کمی دل‌نگران باشد که نکند افراد کمی بیایند، گرچه در پایان دیدار دیگر از آن دلواپسیِ طبیعی خبری نبود و جایش را آرامش و خوشحالی‌ای عمیق‌ گرفته بود.

###

دکتر قندی بعد از یک رگبار و باد شدید بهاری از راه رسید. سمندش را درست جلوی کافه پارک کرد و با چهره‌ای خندان از در وارد شد. ساعت نزدیک 5:40 بود و تعداد حاضران در کافه حدود هفت، هشت نفر. دکتر پشت میز وسط کافه نشست، دیگران در صندلی‌های خود در اطرافش حلقه زدند، و دیدار غیررسمی و دوستانه با حرف‌ها و شوخی‌های خودمانی آغاز شد. از همان آغاز هیچ یخی برای آب شدن وجود نداشت و حتی اگر اولین بار بود که دکتر قندی را رودررو می‌دیدی، می‌توانستی راحت بنشینی و با او خوش‌وبش کنی یا از دغدغه‌هایت در حرفه روزنامه‌نگاری بگویی. ساعت هنوز شش نشده، آن‌قدر آدم در کافه جمع شده بود که یکی دو نفر سرپا بایستند، و همه سراپا گوشِ حرف‌های دکتر. دکتر قندی در میانه پک زدن به نخ‌های سیگار وینستون‌اش و نوشیدن جرعه‌ای از دم‌نوش بهار نارنج که بیتا صالحی با سلیقه تمام تهیه کرده بود، بدون این‌که احساس خستگی کند یا معذب بودن، به پرسش‌هایی که هر از گاهی مطرح می‌شد پاسخ می‌داد و از تجربه‌های سال‌های کار مطبوعاتی‌اش می‌گفت، سالیانی که شمار آن از سن شناسنامه‌ای هر کدام از کسانی که در آن جمع بودند فراتر بود. دکتر قندی در روزنامه‌های مختلف بوده، از کیهان و ابرار گرفته تا جامعه و توس و انتخاب و حالا هم جام‌جم. از پایین‌ترین سمت‌ها آغاز کرده و ذره‌ذره خودش را بالا کشانده تا جایی که الان هست، و برای ماندن و آموختن در کاری که به آن عشق می‌ورزد از هیچ کاری ابایی نداشته حتی چایی بردن برای مدیرمسئول اگر از او می‌خواسته. دکتر قندی کار پژوهشی هم می‌کند، استاد دانشگاه است و کتاب هم نوشته است و می‌نویسد. و همه این کارها را می‌کند تا دیگران را «آگاه» کند. همان چیزی که بسیار روی آن تأکید می‌کند و آن را وظیفه اصلی یک خبرنگار/روزنامه‌نگار می‌داند. می‌گوید: «اگر من در حرفه روزنامه‌نگاری‌ام ده نفر را آگاه کرده باشم کارم را انجام داده‌ام. اگر در کلاس‌هایم سه نفر را آگاه کرده باشم وظیفه‌ام را انجام داده‌ام. اگر حتی یک جمله از یکی از کتاب‌های من یک نفر را آگاه کرده باشد من کارم را انجام داده‌ام.» دکتر قندی می‌گوید وظیفه روزنامه‌نگار عوض کردن جامعه یا دنیا نیست، و البته هر کسی را هم به صرف چاپ چند مقاله و مطلب در روزنامه، روزنامه‌نگار نمی‌داند. می‌گوید روزنامه‌نگار اول خودش باید درباره آن‌چه که می‌نویسد آگاه باشد، و در دادن این آگاهی (حتی به همکاران و هم‌صنفان خود) باید گشاده‌دست باشد. مثال می‌زند که روزی یک خبرنگار اقتصادی در خبرش واژه «دمپینگ» را به کار برده بود: «صدایش زدم و پرسیدم دمپینگ را برای من معنی کن. نمی‌دانست. در حالی که باید بتواند معنای آن را داخل پرانتز در برابر آن بنویسد تا همه مخاطبان از منظور او آگاه شوند.» دکتر قندی البته معتقد است که آگاهی دادن هم درجات مختلف دارد و شرایط (در هر کجای دنیا که باشد) نمی‌گذارد همه حرف‌ها را صریح زد، و به «لفافه‌نویسی» اشاره می‌کند که حتی در تاریخ بیهقی هم سابقه داشته است. وقتی یکی از میان جمع حاضر اعتراض می‌کند که این فرایند برای آگاهی دادن شاید 90 سال طول بکشد، دکتر قندی خیلی جدی جواب می‌دهد: «شاید هم بیشتر از ۹۰ سال. شاید حتی از دو نسل بعدی هم فراتر برود.»

او خبرنگارها را بنیان و شالوده اصلی کار روزنامه‌نگاری می‌داند و می‌گوید اگر آنها کارشان را بلد باشند، سالم باشند و به حرفه‌شان عشق بورزند، روزنامه‌نگاری در این مملکت پیشرفت خواهد کرد. از سیطره حس کارمندی بر بخش زیادی از خبرنگاران کنونی گله‌مند است و می‌گوید در نسل ما این‌گونه نبوده که خبرنگار منتظر لحظه زدن کارت خروج باشد و نگران که مبادا یک دقیقه بیشتر در روزنامه بماند! مثال می‌زند از شب فوت امام خمینی (ره) که نیمه‌های شب از کیهان به او زنگ زدند و او بدون این‌که بپرسد چرا احضارش کرده‌اند راهی دفتر روزنامه می‌شود و تا ساعت ۱۱ صبح ۵ تا مقاله می‌نویسد: «اما الان اگر به خبرنگار بگویی تعطیلات عید بیا روزنامه می‌گوید ولمان کن....» از عادت کردن خبرنگارهای کنونی به خبرگزاری‌ها و سایت‌های خبری هم گله دارد. می‌گوید خبرِ خبرگزاری باید دستمایه خبرنگار باشد برای بسط دادن خبر، رفتن به دنبال سابقه آن و کلی کار دیگر که می‌شود روی یک خبر انجام داد، نه‌ این‌که همان را بردارد عیناً در روزنامه بنویسد. و همین را عاملی می‌داند برای یک شکل شدن روزنامه‌ها و حتی خبرگزاری‌ها که آنها هم بعضاً از روی دست هم می‌نویسند! معتقد است که «خبر» به معنای مصطلح و مرسوم آن دیگر معنا ندارد و توضیح می‌دهد که خبرنگار باید بداند برای چه دارد فلان خبر را می‌نویسد. مثال می‌زند که فلان زلزله که اتفاق می‌افتد، می‌بینی همه بخش‌های خبری صداوسیما، خبرگزاری‌ها، روزنامه‌ها و... مثلاً می‌نویسند: «این زلزله 64 کشته به جا گذاشت.» حالا مخاطب با این خبر باید چکار کند؟ شاید بتواند به یکی از آن زلزله‌زده‌ها کمک کند اگر بداند چه کمکی و چگونه لازم است. و این کار خبرنگار است که این نوع اطلاعات کاربردی را به مخاطب خود بدهد.

دکتر قندی یک مشکل دیگر مطبوعات ایران را بی‌توجهی به «مخاطب‌شناسی» می‌داند. او می‌گوید در اغلب کشورها رسم است که هر کس می‌خواهد نشریه‌ای درآورد، سفارش یک نظرسنجی را به مؤسسه‌های مربوطه می‌دهد و آنها با روش‌های مختلف تعیین می‌کنند که نشریه به چه شکل و با چه تیراژ اولیه باید منتشر شود: «این‌طوری مثلاً همان ابتدای کار یک نشریه صدهزار مشترک خواهد داشت.» در میان مطبوعات ایرانی، او تنها یک نشریه را سراغ دارد که پیش از انتشار مخاطب‌سنجی کرده بود و با 2۵ هزار مشترک اولیه آغاز به کار کرد.

یکی از حاضران به مشکلات معیشتی اغلب روزنامه‌نگاران اشاره می‌کند و فشارهایی که بعضاً هست. دکتر قندی اما با خوش‌رویی می‌گوید مگر فکر می‌کنید از این چیزها برای ما نیست. او خودش و برخی از روزنامه‌نگاران هم‌نسلش را مثال می‌آورد که چگونه همین مشکلات آنها را از روزنامه‌ای به روزنامه دیگر کشانده یا از آن آرامش مالی که هر آدمی آرزویش را دارد دور نگه‌داشته است. با این حال می‌گوید که هرگز نخواسته روزنامه‌نگاری را با هیچ کار دیگری عوض کند، حتی با این‌که پیشنهادهای خوبی در زمینه‌های دیگر داشته که می‌توانسته آینده مالی او را به‌راحتی تضمین کند. با عشقی که از چشمانش و از میان کلماتش هویدا است می‌گوید: «وقتی می‌روم روزنامه روی آسمانم و بالای ابرها تا وقتی که برمی‌گردم.» و احتمالاً همه حاضران کیف می‌کنند از این واژه‌هایی که بر قلبشان می‌نشیند و همان احساس را در آنها تداعی می‌کند، احساسی که فاصله دو نسل را از میان برمی‌دارد و آنها را در فضایی دوستانه پشت یک میز رودرروی هم می‌نشاند.

###

دم‌نوش بهار نارنج دکتر آن‌قدر که بین نوشیدن هر جرعه‌اش فاصله افتاده احتمالاً سردِ سرد شده، اما حسین قندی آخرین جرعه را هم می‌نوشد و به ساعتش که از 7:10 گذشته اشاره می‌کند و عزم رفتن. می‌خواهیم با دکتر یک عکس یادگاری بگیریم، باز هم با روی باز می‌پذیرد و همه ما در حافظه دوربین کانن هادی مختاریان ثبت می‌شویم... بیتا صالحی در حالی که مشغول جمع‌وجور کردن کافه کوچکشان است، می‌گوید اگر همه چیز جور باشد قرار است هفته بعد [یعنی همین پنجشنبه] میزبان دکتر کاظم معتمدنژاد باشیم. نگاهی به عکس او در قاب آویخته به دیوار کافه می‌اندازم، خداحافظی می‌کنم و راهی خانه می‌شوم. پیاده‌روی خیابان منتهی به انقلاب از باران بهاری که ساعتی پیش باریده هنوز خیس است.

***

نسخه چاپی: شرق، سه‌شنبه 22 فروردین 1385


Excerpt: Last Thursday Hossein Ghandi, PhD, and journalism instructor was a guest of Cafe Titre.

دسته‌بندی موضوعی: 

00:00 @ 11 Apr. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۵

شرق هنوز شرق است

گیر دادن به شرق هم انگار هر چند وقت یک بار مد می‌شود. البته از همان ابتدای انتشار این روزنامه در کنار تعریف و تمجیدها، انتقادهای درست و نادرست هم وجود داشت و شاید همه اینها برمی‌گشت و برمی‌گردد به حساسیت‌هایی که روی این روزنامه به عنوان تنها وارث دوران روزنامه‌نگاری اصلاح‌طلبانه و نخبه‌گرا وجود داشته و دارد. بیشتر انتقادها هم روی این پاشنه می‌گردد که «شرق دیگر مثل قدیم‌ها نیست. آن اوایل سر هر سرمقاله یا مطلبش کلی بحث در وبلاگ‌ها درمی‌گرفت و به مطالبش این سو و آن سو لینک داده می‌شد...» و چیزهایی نظیر این. البته در یک چشم‌انداز کلی‌تر که نگاه کنیم، این قضیه برمی‌گردد به حس نوستالژی‌گرایانه ما ایرانی‌ها که بدمان نمی‌آید (دوست داریم) در گذشته زندگی کنیم و عادتمان هست که بگوییم قدیم‌ها همه چیز خوب بود. حتی فرهاد هم در یکی از ترانه‌هایش می‌خواند: «آن روزها غم بود... اما... کم بود.» الان همه می‌گویند وای که جامعه چه روزنامه‌ای بود و نشاط و توس چه‌ها که نمی‌کردند و صبح امروز عجب خبرهایی داشت... و چه حیف که دیگر نیستند! غافل از این‌که اگر آنها هم الان بودند احتمالاً مثل شرق به هزار و یک چیز از جمله محافظه/سازش‌کاری متهم می‌شدند. این هم یک روحیه دیگر ما است که «بقا» را (در ناخودآگاهمان) نمی‌خواهیم و به نظر ما آن چیزی که توقیف‌اش کرده‌اند و یا آن کسی که به زندان‌اش فرستاده‌اند، ارج‌وقربی و مقامی بس بالاتر از آن نشریه‌ای دارد که با همه سختی‌ها و بالا-پایین‌ها مانده تا این آب‌باریکه اطلاع/خبررسانی هم متوقف نشود، یا آن آدمی که تلاش کرده زندان نرود تا بماند و تا آنجا که می‌تواند آگاهی بدهد. حاضرم شرط ببندم که شرق بعد از آن توقیف ۱۰ روزه بهمن ۸۲ اگر همچنان در توقیف می‌ماند و به لطف تصمیم (به نظر من شجاعانه و درست) مدیرمسئول برای نوشتن نامه به قاضی مرتضوی امکان ادامه انتشار نمی‌یافت، امروز همه به‌به و چه‌چه می‌کردند که شرق عجب روزنامه‌ای بود و چه حیف شد که نماند. روزنامه‌نگاری میدان جنگ و عرصه پارتیزانی که نیست، و روزنامه‌ها و روزنامه‌نگارها که قرار نیست خودشان را نابود کنند که «نامشان در تاریخ بماند.» در تاریخ بماند که چه بشود؟ بشود نوستالژی یک نسل دیگر لابد! اتفاقاً این نظری است که دکتر حسین قندی هم به‌جد به آن معتقد است و همین پنجشنبه گذشته که در کافه تیتر بود می‌گفت تنها وظیفه روزنامه‌نگار «آگاهی دادن» است نه عوض کردن جامعه یا دنیا.

اینها را ننوشتم که بگویم شرق از همه سر است و هیچ عیبی ندارد و منتقدانش بیخود می‌گویند و... از این حرف‌ها. من هم می‌دانم که شرق در پوشش فلان خبر محافظه‌کارانه عمل کرده یا در آن مورد خیلی خودسانسوری کرده (باج داده؟) یا مثلاً سر بهمان خبر پاچه‌خواری کرده؛ اما اینها «موردی» است اگر از یک چشم‌انداز کلی/بالاتر نگاه کنیم، و مهم آن است که روند/رویه کلی شرق همان تلاش برای آگاه کردن مردم است با نگاهی رو به جلو/اصلاح‌طلبانه. هیچ شکی نیست که اگر من در شرق تصمیم‌گیرنده بودم یا آقای فلان یا خانم بهمان، هر کدام یک سلیقه‌ای داشتیم و لزوماً همه با سلیقه ما موافق نبودند. الان هم همین حالت است و همیشه برای کسانی که با جایی (شرکت، اداره، روزنامه،...) که در آن تصمیم‌گیرنده نیستند کار می‌کنند، همواره درجه‌ای از سازش‌کاری/انطباق/آداپشن با سیاست‌های کلی آن سازمان باید وجود داشته باشد (و این یعنی نادیده یا کم‌دیده گرفتن برخی از تمایلات شخصی).

امیدوارم منظورم را در این پست نه چندان کوتاه درست منتقل کرده باشم. و البته یک نکته پایانی و بسیار مهم: اگر من اینها را نوشتم نه به دلیل «وابستگی‌»ام به شرق که به دلیل «دل‌بستگی»ام به این روزنامه است و معلوم است که بین این دو مفهوم تفاوت از زمین تا آسمان است! راستی یک چیز دیگر: خیلی‌های می‌گویند که شرقی‌ها مغرورند و جز خودشان کسی را قبول ندارند و.... اما من که از همان اول (که بدون این‌که کسی را در شرق بشناسم یا کسی در شرق مرا بشناسد) پا به آنجا گذاشتم، نه حسی از غرور دیدم و نه خودخواهی و خودبرتربینی. آنها همیشه برای «کار خوب» ارزش قائل بوده‌اند و البته این باز به معنای نفی برخوردهای خودخواهانه‌ی موردی نیست که نه فقط در شرق که در هر جایی می‌تواند وجود داشته باشد.

تکمیل (اضافه‌شده در ۲۳ فروردین ۸۵):
اولین روزی که شرق منتشر شد، دوستی زنگ زد و گفت که بچه‌های همشهری جهان یک روزنامه درآورده‌اند و کلی تعریف کرد که مثل همان روزنامه‌های جامعه و نشاط و صبح امروز و... است که همه خبرها و مطالبشان خواندنی بود. من اما این را باور نداشتم و آن روز آن‌قدر جلوی یک دکه ایستادم و اولین نسخه شرق را برانداز کردم تا در نهایت قیمت ۵۰ تومانی‌اش مجابم کرد برای خرید. روزهای بعد و بعد هم به همین منوال سپری شد و من شرق را روزنامه‌ای میانه یافتم، البته میانه‌ای که یک (یا شاید حتی چند) سروگردن از سایرین بالاتر بود. و همین‌ها ترغیبم کرد برای همکاری، و نحوه برخورد با مطالب و سوژه‌های پیشنهادی که از همان موقع تا الان شکل حرفه‌ای خودش را داشته و باعث شده خود من بتوانم چیزهایی را به نحوه‌هایی بنویسم که انتظار انتشار آنها در هیچ روزنامه دیگری نمی‌رود، باعث شده این همکاریِ Progressive ادامه داشته باشد. (حرفه‌ای که می‌گویم یعنی هم در انتخاب سوِژه و هم در پرداخت آن نگاه اصلاح‌طلبانه/آگاهی‌بخش و مبتنی بر استانداردهای روزنامه‌نگاری حاکم بوده است.) اما دوستانی که معتقدند شرق عوض شده، به نظر من آن اوایل آن‌قدر ذوق‌زده بودند که کاستی‌ها را ندیدند. وگرنه تیتری که من برای این یادداشت زده‌ام در عین دوپهلویی کاملاً بامعنا است و شرقِ امروز کم‌وبیش همان شرقِ روزهای اول است. و اصلاً چه انتظاری باید داشت؟ اینجا ایران است، صدای من را از تهران می‌شنوید!

[یک نکته دیگر: شرق سعی کرده و می‌کند یک روزنامه حرفه‌ای و چندمنظوره درآورد و شاید اولین روزنامه‌ای بود که همه تیترهای یک آن سیاسی نبود و همان‌قدر به سیاست بها داد و می‌دهد که به فرهنگ، جامعه، هنر، ورزش و حتی علم (حتی یادم هست که خورشیدگرفتگی هم جزو تیتر یک‌های شرق بوده). از این منظر، شرق کلاً ذائقه خوانندگان ایرانی را عوض کرده و استانداردهایی را (حتی در زمینه صفحه‌بندی و چیدمان مطالب) جا انداخته که خیلی‌های دیگر دنباله‌رو آن شده‌اند. مهم‌تر از همه اینها، شرق هنوز یک روزنامه انتقادپذیر و خوداصلاح‌گر است. یعنی کم‌وکاستی‌ها یا بعضاً اشتباه‌ها را می‌پذیرد و تا حد ممکن آنها را برطرف می‌کند. از همین صفحه رسانه مثال بزنم، همان ماه‌های اول، به هر دلیلی که من نمی‌دانم، صفحه رسانه یک‌دفعه یک روز در میان شد. آن هم صفحه‌ای که شاید پرطرفدارترین صفحه شرق بود. خیلی‌ها در وبلاگ‌هایشان به این قضیه اعتراض کردند. من همه آنها را جمع کردم و به صورت مکتوب به قوچانی دادم. نتیجه: صفحه رسانه برگشت و هنوز هم هست. یا مثلاً همان اوایل یک مقاله بلند در مورد وبلاگ‌ها نوشته بودم. یکی از بچه‌های صفحه رسانه گفت ما راجع به وبلاگ‌ها مطلب کار نمی‌کنیم، گرچه یکی دو هفته بعد همان مقاله من کامل چاپ شد! (عنوانش این بود: چه کسی وبلاگ‌ها را ویرایش می‌کند). برعکس مطالبی هم بوده که بعد از نوشتن و دادن به شرق احساس کرده‌ام بیش از حد تند بوده و حتی بهتر است کار نشود، اما دیده‌ام که کار شده است. شرق ممکن یک جاهایی تند برود و یک جاهایی آن‌قدر کند که حرص همه را درآورد. اما مهم این است که برآیند کار و کارنامه کلی را که نگاه کنیم، به نظر من شرق نمره‌ای بالاتر از قبولی را (با توجه به همه شرایط) می‌گیرد. بعضی از گزارش‌ها و مطالب همین روزهای اخیر را ببینید، مثل تیتر یک چند روز پیش در مورد کتاب‌هایی که در ارشاد مانده‌اند (گزارش سام فرزانه و سرمقاله کنارش به قلم خشایار دیهیمی). یا نوشته امروز علی معظمی در صفحه اندیشه در مورد نحوه برخورد بعضی رسانه‌های وطنی با شورش‌های فرانسه و مقایسه آن با اعتصاب کارگران شرکت واحد. شرق هرگز یک روزنامه بی‌بو و خاصیت نبوده است. شاید این بهترین نتیجه‌گیری از همه این حرف‌هایی باشد که نوشتم.]

***

لینک:
بعضی از نقدها/انتقادها:
برخواستن [برخاستن!] شرق از دنده ی راست
بازار نیروی کار در روزنامه شرق
کیهانِ بزک‌شده


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

21:06 @ 8 Apr. 2006 | نظر (5) | دنبالک (0)

بی‌خبری در ایام نوروز

همان شبی که از مسافرت برگشتیم، یعنی ۱۴ فروردین، ولی‌الله خلیلی بهم زنگ زد و پرسید که می‌تونم تا چهارشنبه یک مطلب درمورد «بی‌خبری» در ایام عید به دستش برسونم یا نه. اولش دودل بودم، ولی با وجود کمی وقت قبول کردم. هر دوی ما و حتی محمد رهبر دبیر سرویس اجتماعی/رسانه، پیش‌ذهنیتمون این بود که تو تعطیلات کسی حس و حال اینو نداره که دنبال خبر باشه. اولش می‌خواستم در مورد همین ذهنیت و این‌که چطور در دو هفته تعطیلی عید زمین و آسمون دست به دست هم می‌ده تا کسی دنبال خبر نباشه و نبودش رو هم حتی احساس نکنه، یه مطلب بنویسم. تصمیم هم داشتم تیترش رو بزنم: «بگذارید بی‌خبر بمانیم» یا چیزی در این مایه‌ها. اما همان شب یک‌هو به ذهنم رسید که برای زنده/واقعی کردن این گزارش چرا از خود مردم و دکه‌دارها و روزنامه‌نگارها در این مورد نپرسم؟ برای همین طرح سؤال‌ها رو تو ذهنم ریختم و فرداش اونها رو از آدم‌های مختلف پرسیدم. سعی کردم آدم‌هایی که انتخاب می‌کنم از همه نوع تیپ و هم زن و هم مرد باشند تا نمونه من تا حد ممکن unbiased باشه. نتیجه کار که به نظر خودم خیلی خوب شد، و البته خیلی متفاوت از اون چیزی که تصور می‌کردم. برای همین هم تیتر گزارش رو زدم: «حق مسلم ماست» که در ترکیب با روتیتر «گزارشی پیرامون بی‌خبری در ایام نوروز» ایهام/ابهام جالبی داشت. البته برای چاپ تصمیم گرفته شد یک «خبر» هم آن اول بیاید. نتیجه کار از نظر ما که راضی‌کننده بود، تا نظر شما چی باشه:) بخونیدش: اینجا.


Excerpt: My report in Shargh newspaper on newslessness in Iran in Norouz (beginning of the Persian year) holidays. Almost all the newspapers are closed during the 2 week holidays.

دسته‌بندی موضوعی: 

19:00 @ 8 Apr. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)