« December 2005 | صفحه اصلی | February 2006 »

جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴

مردها به جای زن‌ها

علی اکبر قزوینی: اگر یک مسافر ناآشنا به فرهنگ ایرانی و محدودیت‌های موجود در این جامعه قدم به تهران بگذارد، احتمالاً فکرهای بدی در مورد ایرانی‌ها از ذهنش خواهد گذشت. این مسافر ابتدا به میدان هفت تیر می‌رود و با یک پسربچه هفت، هشت‌ساله روی بیلبورد بزرگِ پشت به ایستگاه مترو روبرو می‌شود که با یک قوطی ژل موی سر در دست، به عابران و رانندگان عبوری از این میدان لبخند می‌زند. مسافر فرضی ما بعداً از میدان ونک سر در می‌آورد و راهش را به سمت خیابان ملاصدرا کج می‌کند. حدود 100 متر جلوتر در نبش یک خیابان فرعی، او بیلبورد بزرگی را در ارتفاعی قابل توجه ملاحظه می‌کند که تبلیغ پوشاک زمستانی است. صحنه جالبی است: مرد جوان خوش‌چهره‌ای که لبانش از سرخی‌ای غیرطبیعی برق می‌زند، در حالی که بارانی بلندی بر تن دارد و در محلی پر از برف ایستاده، یک نوزاد لخت را در بغل دارد. این مرد و نوزادش هم به عابران عجول و رانندگان بی‌حوصله لبخند می‌زنند. مسافر مورد نظر ما بعداً سری به یک دکه روزنامه‌فروشی می‌زند و یک نسخه همشهری می‌خرد. در حالی که این مسافر صفحه‌های روزنامه را ورق می‌زند، نگاهش روی یک آگهی یک‌چهارم صفحه خشک می‌شود: پسر جوانِ خندانی پشت دار قالی نشسته است. مسافر ما بعداً که به هتل محل اقامتش می‌رود و شبکه‌های تلویزیونی محلی را مرور می‌کند، در لابه‌لای آگهی‌های تبلیغاتی چیزهای باز هم جالب‌تری می‌بیند: مرد خانه پیش‌بند بسته و دستکش دست کرده و دارد ظرف می‌شوید! مرد دیگری هم در آشپزخانه مشغول طبخ غذا است... این مسافر اگر کمی‌ زودتر به ایران آمده بود، آسِ این نوع تبلیغات را هم می‌توانست ببیند: مرد جوانی با اندام ظریف و اطواری دلبرانه، لباس‌ها را به سمت ماشین لباسشویی هدف می‌گرفت! خانم‌ها بعد از خواندن این سطور احتمالاً نویسنده را به طرفداری جانبدارانه از مردها متهم کرده‌اند. اما چنین نیست و به اعتقاد من در این روند همان‌قدر به زن‌ها اجحاف شده که به مردها. کسی مخالف این نیست که آقایان در کار خانه‌داری و بچه‌داری و... به خانم‌ها کمک کنند. اما آیا این نوع «تبلیغاتِ مردگرایانه» به معنای نادیده گرفتن نقش/حضور زن‌ها در جامعه نیست؟ و از سوی دیگر اگر بهانه حذف چهره خانم‌ها «استفاده ابزاری از آنها» است، آیا الان مردها مورد استفاده ابزاری آن هم به شکل افراطی قرار نگرفته‌اند؟ لطفاً باز هم به ذهنیت‌ها/تصورات آن مسافر فرضی فکر کنید.

***

نسخه چاپی: شرق جمعه، 7 بهمن 1384


Excerpt: My essay in Shargh newspaper on how putting limitations to show women in advertisements in Iran (on TV, street billboards, newspaper and magazine ads, etc.) has resulted in over-showing men even when you naturally expect to see a woman. A stranger coming Tehran may well imagine that all Iranians are sexually deviated!

دسته‌بندی موضوعی: 

02:32 @ 27 Jan. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

«سوژه هفته» برای شرق جمعه

از این هفته یک باکس جدید را در صفحه رسانه شرق جمعه شروع کرده‌ام با عنوان «سوژه هفته» که اگر خدا بخواهد هر هفته به یک گزارش، خبر، مقاله، عکس خبری، برنامه رادیویی یا تلویزیونی و... [کلاً چیزی که در رسانه‌های سنتی داخل ایران منتشر شده] که به نظر من جالب بوده و باارزش، خواهد پرداخت. البته مسلم است که چند عامل (از جمله ناممکن بودن آگاهی از همه چیزهایی که در رسانه‌ها منتشر شده، زمان محدود، سلیقه شخصی و...) باعث می‌شود تا این باکس نمایانگر «بهترین» مطلق نباشد. هدف من بیشتر این است که اولاً مخاطبان رسانه‌ها با دیدی حرفه‌ای‌تر (انتقادی/ارزش‌گذارانه در جهت مثبت) و همچنین جزءنگرانه (دیدن ریزه‌کاری‌ها) به سراغ رسانه‌ها بروند، در ثانی روزنامه‌نگارها و کلاً اصحاب رسانه‌ها هم ببینند که اگر کار خوبی انجام داده‌اند (که به طور معمول ممکن است کسی به آن توجه یا از آن تعریف نکند) یک جایی هست که آنها را در حد توان و مقدورات خودش بازتاب می‌دهد. این هفته یک گزارش از کشتار حیوانات را که در همشهری چاپ شده بود، سوژه این باکس قرار دادم که متن آن را در ادامه می‌خوانید.

***

حیوانات کشته می‌شوند

علی اکبر قزوینی: «گُدار بالای کوه/ پناه جون قوچه/ تفنگ تو می‌غرّه/ که زندگی چه پوچه...» همشهری دوم بهمن را که ورق می‌زنم، در ضمیمه ایرانشهر و در صفحه طبیعت، نگاهم به نگاه قوچی در عکس بزرگ بالای صفحه گره می‌خورد. اما... اما این قوچ زنده نیست. حیوان را کشته‌اند و جنازه بی‌جانش را مچاله کرده‌اند توی یک جعبه آبی‌رنگ مخصوص حمل بطری و گذاشته‌اند عقب یک ماشین شاسی‌بلند، وسط کلی خرت‌وپرت و آت‌وآشغال دیگر. کله قوچ روی تنش برعکس شده و دو پای عقبش از پشت کله بیرون زده است. چشمان قوچ باز است و گرچه نیمه‌باز و خط نگاهش رو به جایی که با نگاه تو تلاقی نمی‌کند، اما چنان غمی در این چشم‌ها هست که از روی عکس روزنامه هم تا ژر‌ف‌ترین نقطه قلبت نفوذ می‌کند. عکس مذکور اما فقط یک بخش قضیه است. تیتر درشت بالای آن را می‌خوانم: «شکار قانونی همچنان ادامه دارد» و روتیتری که انگار تیر خلاص را شلیک می‌کند: «با وجود باردار بودن میش‌ها». متن گزارش باز هم نکات دردآورتری دارد: «...در واقع شکارچیان خودی در بسیاری موارد رفتارهای بسیار بی‌رحمانه‌ای دارند که می‌توان به جای واژه شکار بر آن صفت کشتار اطلاق کرد. مواردی از این دست زیاد دیده‌ایم مثل دام‌گذاری در نزدیکی تالاب‌ها و مسیرهای پرواز پرندگان مهاجر،...، کشتار کبک‌هایی که از سرمای کشنده کوهستان به حاشیه روستا و شهر پناه می‌آورند،...، برداشتن جوجه‌های پرندگان شکاری، صید دسته‌جمعی و شبانه گنجشک‌هایی که بر درختان می‌خوابند، کشتن بی‌تأمل هر حیوان بخت‌برگشته‌ای که از گرسنگی یا سرما به نزدیکی سکونتگاه‌های انسانی آمده باشد اعم از کل و بز یا گرگ و پلنگ و خرس و یوز و....» گزارش تلخی بود، اما تأثیرگذاری‌اش هم از همین تلخی و صراحتش می‌آمد. دست «عباس محمدی» نویسنده آن و عکاسی که نامش نیامده بود و همه آنهایی که آن گزارش را بر صفحه روزنامه نشاندند، درد نکند.

***

نسخه چاپی: شرق جمعه، 7 بهمن 1384


Excerpt: My new Box in Shargh Newspaprer's Friday Magazine, "Week Subject". It covers a story in Iranian media which I've found interesting and deserved to be written about.

دسته‌بندی موضوعی: 

02:19 @ 27 Jan. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

دود باید خورد

این مطلب را برای شرق نوشته بودم و تقریباً (صد درصد!) مطمئن بودم که چاپ نمی‌شود.

***

دود باید خورد

علی اکبر قزوینی: روزنامه ایران، یکشنبه 25 دی 1384، صفحه 4. نگاهم سُر می‌خورد روی تیتر «شكست طرح خروج خودروهاى فرسوده» که سه سال پس از آغاز طرح صدایش درآمده. با حروفی کوچک‌تر در زیر آنها، حرف‌های رئیس سازمان حفاظت محیط‌زیست آمده: «اعتراف مى‌كنم كه طرح خروج خودروهاى فرسوده، عملاً شكست خورده است. اگر اين‌گونه نبود، براى جبران آن جلسات متعدد كارشناسى را قبل از تصويب بودجه در هيأت دولت نمى‌گذاشتيم.» حوصله‌ای اما برای خواندن جزئیات نیست... به فاصله چند ساعت از دیدن این خبر در پایانه تاکسی‌/مسافربر/مینی‌بوس‌ ضلع غربی میدان ونک هستم؛ جایی که صف طولانیِ آدم‌های مچاله‌شده از سرما، به تلویزیون غول‌پیکرِ ناظر بر میدانِ بی‌تندیسِ ونک ــ که در چرخه‌ای ظاهراً بی‌پایان چند تبلیغ را مدام تکرار می‌کند ــ پشت کرده‌ است. در یکی از خط‌ها یک پیکان عهد بوق چنان دودی به راه انداخته که نفس هم که بکشی بوی دود می‌دهد. به نا‌چار باید هر از گاهی نفسِ معکوس! بکشی تا دودها را از خودت دور کنی یا اگر شالی چیزی داری آن را کامل جلوی دماغ و دهنت بگیری. یک مینی‌بوسِ کثیفِ دودگرفته هم با یک گازِ تا تهِ جانانه آن‌قدر دود وارد آن محوطه می‌کند که تا چند ثانیه هیچ چیز نمی‌توان دید. آسمانِ پوشیده از ابر تهران در انعکاس آخرین پرتوهای خورشیدِ یک غروب معمولی زمستانی، در پس پرده‌ای از دود و دوده دست‌نیافتنی شده است... یک ماشین قراضه از راه می‌رسد. این هم شانس ما! پیکانی که بیشتر شایسته نام لگن است یُخ آورده و روشن نمی‌شود. چهار تا مسافر روی صندلی‌های نه‌چندان راحت آن نشسته‌اند و راننده(ی بی‌نوا؟) هی استارت می‌زند و استارت می‌زند. دو تا از مسافرهای خانم تحمل اوضاع را تاب نمی‌آورند و رانندۀ نه چندان خوش‌اخلاق هم به‌تندی می‌گوید: «اگه عجله دارید پیاده شید.» خانم‌ها زیاد هم راضی نیستند دوباره به صف و انتظار برگردند: «اما اگه وسط راه خاموش بشه چی؟» راننده تشر می‌زند: «دیگه کف دستمو که بو نکردم.» خانم‌ها پیاده شده‌اند و ماشین هم روشن شده تا راننده با صدای بلند رئیس خط را صدا بزند: «احمد دو تا توحید بفرست برای من.» میدان (چهارراه، هزارراه، دوربرگردان‌راه؟) توحید است و خط عوض کردنی دیگر. راننده، جوانی است که حداکثر به 24 سال می‌زند. کمی جلوتر پشت ترافیک نابودکننده آزادی لوله اگزوز مینی‌بوسی درست توی ماشین ما است. راننده به مسافر بغل‌دستی‌اش می‌گوید شیشه را بزن بالا اما تا شیشه بالا برود حجم زیادی از دود را تنفس کرده‌ایم. راننده سرِ درددلش باز می‌شود: «دود که بهم می‌خوره سردرد می‌گیرم. الانَم همین یه‌ذره که اومد تو باعث شد سرم درد بگیره...» محلِ پیاده شدن است و چند دقیقه پیاده تا مقصد. تبلیغ‌های شرکت خودروسازی تویوتا و طرح‌های انرژی سبزش تصویری مبهم در ذهنم ساخته‌اند*. اما هیچ‌کدام از اینها مهم نیست، انرژی هسته‌ای را فعلاً عشق است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* تویوتا تحقیقات در زمینه خودروهای بدون آلاینده (Zero Emission Vehicle) را چندین سال است که آغاز کرده و هم‌اکنون تعدادی از نمونه‌های آزمایشی آنها در جاده‌ها و خیابان‌ها در حرکتند. سوخت این خودروها هیدروژن (یکی از دو اتم تشکیل‌دهنده آب) است و موتور محرکه آنها «پیل سوختی هیدوژنی». از اگزوز این خودروها، که دو دستگاه از اولین نمونه‌های آماده استفاده آن در 2 دسامبر 2002 به دانشگاه کالیفرنیا تحویل داده شد، تنها گرما و بخار آب خارج می‌شود! جز این، تویوتا هم‌اکنون سه مدل خودروی تجاری کم‌آلاینده با موتور دوگانه‌سوز (موسوم به Hybrid Synergy Drive) دارد که از موتور بنزینی و برقی در کنار هم استفاده می‌کنند. از این سه مدل تاکنون بیش از 250هزار دستگاه در آمریکا به فروش رفته و میزان صرفه‌جویی بنزین ناشی از آن (بر اساس برآوردهای تقریبی) بیش از 500میلیون لیتر بوده است.


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

01:58 @ 27 Jan. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

کشمش‌ها در فرهنگستان

بعضی‌ها معتقدند که تکنولوژی‌های جدید ارتباطی باعث دورتر شدن آدم‌ها از هم شده است و قدیم‌ترها را مثال می‌آورند که تلفن نبود و مثلاً اهالی فامیل هر جمعه خانه یکی جمع می‌شدند و دید و بازدید می‌کردند. اما غافل از این که مشکل را باید در جای دیگری جست و این فن‌آوری‌ها اگر امکان ارتباط را بیشتر و آسان‌تر نکرده باشند مسلماً کمتر نکرده‌اند. الغرض این که من تا همین دو هفته پیش رضا ولی‌زاده را نمی‌شناختم. اما دیدن مقاله‌ای از او در همشهری و موضوعی که آن را به خوبی پرداخت کرده بود باعث شد تا تصمیم بگیرم مطلبی را در همان راستا برای شرق بنویسم. بعد از آن بود که یک شب اتفاقی وبلاگ او را پیدا کردم و همان جا برایش نوشتم که قصد نوشتن چنین مطلبی را دارم. تنبلی هم نکردم و مطلب را به‌موقع به شرق دادم! و باز بعد از آن بود که ای‌میل‌ها مبادله شد و شبی که جوابیه فرهنگستان در همشهری چاپ شده بود یک مکالمه کوتاه تلفنی داشتیم. همان موقع آقای ولی‌زاده گفت که زهر جوابیه فرهنگستان و در نتیجه پاسخ خود او را گرفته‌اند. در وبلاگش هم به این موضوع اشاره کرده و گذشته: کشمش‌های تاریخ مصرف گذشتۀ فرهنگستان [این تعبیر من است] با شعری توهین‌آمیز او را به مویزی که مرحله غوره بودن را طی نکرده تشبیه کرده‌اند!

...اما بهترین بخش این قضایا، همان پیدا کردن یک دوست خوب است که اگر تکنولوژی‌های سهل‌الوصول ارتباطی نبودند، به این راحتی‌ها میسر نمی‌شد.

مرتبط:
» فارسی را دوست بداریم


Excerpt: ---

دسته‌بندی موضوعی: 

01:26 @ 27 Jan. 2006 | نظر (0) | دنبالک (0)

چهارشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۴

فارسی را دوست بداریم

رضا ولی‌زاده که همین تازگی‌ها وبلاگش (ایستگاه) را پیدا کرده‌ام، 18 دی یک گزارش در همشهری نوشته بود راجع به غلط‌های دستوری/نگارشی جاافتاده در زبان فارسی. همان موقع که آن گزارش را خواندم با توجه به این که خودم هم 2 تا مطلب در این زمینه در شرق نوشته بودم(برای آخرین بار و این پیشنهادات نچسب)، تصمیم گرفتم با گرفتن نقطه مرکزی مطلب رضا ولی‌زاده (بی‌توجهی فرهنگستان به این غلط‌ها)، یک مطلب برای شرق بنویسم. این مطلب که عنوانش عنوان همین یادداشت است، امروز در صفحه رسانه شرق چاپ شده و متن آن در ادامه همین مطلب هم آمده است. رضا ولی‌زاده نوشته که فرهنگستان در واکنش به مطلب او یک «جوابيه سراسر فحش و فضيحت» فرستاده. لابد من هم باید منتظر فحاشی‌های آقایان فرهنگی باشم!:)

***

فارسی را دوست بداریم

علی اکبر قزوینی: در حالی که زبان فارسی را دارد آب می‌برد، فرهنگستان معظم زبان فارسی را خواب برده است! این نتیجه‌ای است که از خواندن مقاله رضا ولی‌زاده با عنوان «شهر مملو از دیکته پرغلط» (که با روتیتر «سرگذشت زبان فارسی در کوچه و خیابان» همراهی و هجدهم دی ماه در صفحه 12 روزنامه همشهری چاپ شده بود)، می‌توان گرفت. در مقاله ریزبینانه و نکته‌سنجانه مذکور به غلط‌های مشهوری اشاره شده است که بی آن که کک کسی بگزد، از تابلوهای پرتعداد شهر گرفته تا نوشته‌های پشت شیشه مغازه‌ها، دستورالعمل نصب‌شده در ایستگاه‌های مترو و... سر درآورده تا جایی که بینندگان و خوانندگان را به گمان می‌اندازند که نکند اصلاً فارسی‌نویسی و درست‌نویسی همین‌ها است! این حجم عظیم غلط‌های درست‌نما آن‌قدر تأثیرگذار بوده و هست که نویسنده محترم مقاله همشهری به درستی نتیجه‌گیری کند «بسیاری از کسانی که به غلط بودن کاربرد این واژگان اشراف دارند نیز شکل صحیح آنها را به کار نمی‌برند، چرا که ممکن است از سوی دیگران به بی‌سوادی متهم شوند.» نگارنده نیز تاکنون طی دو مقاله در همین صفحه رسانه (12 مهر و 27 آذر سال جاری)، چند مورد از کابردهای نادرست و شیوع‌یافته در نگارش فارسی (به‌ویژه در رسانه‌ها) را نشان داده است تا حداقل کسانی که در کار نوشتن خبر و مقاله و گزارش و... برای روزنامه و خبرگزاری هستند، جز رعایت سایر استانداردهای نگارش برای رسانه مطبوع خود، به «درست نوشتن» آن‌چه که می‌نویسند نیز توجه داشته باشند. اما انگار گوش‌های شنوا کم شده یا زبان اجدادی ما آن‌قدر کم‌اهمیت، که کمتر کسی در کوران رساندن خبر به صفحه/سایت به ترکیب و استفاده درستِ واژگان و جملات توجه می‌کند. هنوز هم «آخرین فیلم فلان کارگردانِ زنده روی پرده‌ها می‌رود»، «پیشنهادات تازه‌ای درباره فلان موضوع مطرح می‌گردد»، «معلمین حقوق عقب‌افتاده خود را طلب می‌کنند»، «فلان سازمان بهمان برنامه فرهنگی را برگزار می‌نماید»، «فلان چیز فلان طور می‌باشد»،... و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. بعضی از این نمونه‌ها را ببینید: «فيلم سينمايي تقاطع آخرين ساخته ابوالحسن داودي در بيست‌و‌چهارمين جشنواره فيلم فجر حضور مي‌يابد.» (ایرنا، 20 آذر)، «قرار بود تا همه كشورها پيشنهادات و درخواست‌هاى خود را براى آزادسازى در بخش‌هاى مختلف ارائه كنند.» (شرق، 18 دی)، «آرد تهيه‌شده از گندم بهترين ماده غذايي در ايران محسوب مي‌گردد.» (کیهان، 30 آذر)، «آيا محل عابرين پياده پاركينگ موتوسيكلت‌ها است كه كارى با آنها ندارند؟» (ایران، 6 دی)، «پارلمان عراق 275 كرسي دارد و به مدت۴ سال فعاليت مي‌نمايد.» (همشهری دیپلماتیک، 3 دی)، «آريل شارون نخست‌وزير اسرائيل روانه بيمارستان شد و گزارشات از وخامت حال وي حکايت دارند.» (جام‌جم، 18 دی) و «درامرجابجایی یا مهمان کردن دانشجویان بومی بودن مراجعین حائز اهمیت می‌باشد.» (ایسنا، 9 آذر). وقتی وضع رسانه‌ها به این صورت است، از فلان سازمان و اداره و دستگاه و فلان کارمندی که بر فرض می‌خواهد یک گزارش یا نامه ادرای با قالب‌های کلیشه‌ایِ پیش‌فرض بنویسد و به زعم خودش مدیر بالادستش را راضی نگه‌دارد، چه انتظاری می‌توان داشت؟
اما چرا فارسی‌نویسی به این وضع اسفناک افتاده است؟ آقای ولی‌زاده زحمت کشیده و پس از نشان دادن تعدادی از غلط‌ها در گوشه و کنار شهر، به ساختمان فرهنگستان زبان و ادب فارسی رفته ‌است تا شاید پاسخی برای این پرسش بیابد. اما نیازی به جست‌وجو نیست. جایی که در واقع و به حکم جایگاه و وظیفه باید نگهبان زبان فارسی باشد، آن‌قدر دل‌مشغول ساختن معادل برای واژه‌های فرنگی است که نگاهی حتی به درون خود نمی‌اندازد. آقای ولی‌زاده می‌نویسد: «در طبقه ششم فرهنگستان و پيش از آن‌كه به روابط عمومي وارد شوم، نامه‌هاي داخل تابلوی اعلانات را مي‌خوانم: «از همه همكاران عزيز دعوت مي‌شود كه در جشن كوچك صميمانه‌اي كه به مناسبت انتشار جلد اول دانش‌نامه زبان و ادب فارسي برگزار مي‌شود شركت فرمايند.» و نامه بعدي: «كارگروه ورزش فرهنگستان در نظر دارد به مناسبت دهه فجر يك دوره مسابقات در رشته‌هاي فوتسال، شطرنج و... و نيز گردش يك‌روزه برگزار نمايد، همكاراني كه مايلند در اين برنامه ها شركت كنند با ما تماس حاصل نمايند.» در نامه نخست، حرف اضافه «كه» دوبار بدون دليل آمده است و فعل «نمايد» و «نمايند» نيز در نامه دوم كاربرد صحيحي ندارد. در ساير نامه‌نگاري‌ها و پاره‌اي از مطالب خبرنامه فرهنگستان نيز استفاده نادرست از فعل «مي‌گردد» و برخي ديگر از واژه‌ها به وضوح ديده مي‌شود. اما اين عبارت كه: «اين آسان‌بر فقط در اين طبقات توقف مي‌كند» نشان مي‌دهد كه فرهنگستان چنان محو ضرب واژگان جديد و معادل‌سازي شده است كه ساده‌ترين اصول درست‌نويسي فارسي را در متون خود رعايت نمي كند؛ وسواسي كه براي استفاده نكردن از كلمه آسانسور وجود دارد براي انتخاب درست فعل‌ها در متون اين نهاد وجود ندارد.» حالا احتمالاً شما هم به این نتیجه رسیده‌اید که زبان فارسی را آب برده و فرهنگستان را خواب!
اما چه می‌توان کرد؟ آیا دست روی دست بگذاریم و پرپر شدن زبان بیش از هزارساله‌مان را تماشا کنیم؟ از اصلاح این خطاها ناامید و همرنگ جماعتی شویم که غلط‌نویسی‌هایشان به قول آقای ولی‌زاده «نشان از فرهیختگی اداری و کارمندمآبانه» دارد؟ یک «نه» محکم و کوبنده البته پاسخ این پرسش‌های مأیوسانه است. اما چگونه می‌توان این علف‌های هرز را کند و شاخه‌های زائد را هرس کرد؟ به نظر می‌رسد که گفتن و بازگفتن این مطالب و نشان دادن شیوه صحیح نگارش می‌تواند تا حدی زنگ خطر را در ذهن‌های به‌خواب‌رفته به صدا درآورد. روزنامه‌ها و مجلات می‌توانند با پرداختن به این مباحث و صدالبته به کار بستن آنها در نوشته‌های خود، آموزشی مستقیم/غیرمستقیم به خواننده‌های خود بدهند. اما این رسانه‌ها ناگزیر گستره پوشش و ضریب نفوذی کمتر از رسانه‌های دیداری و شنیداری (رادیو و تلویزیون) دارند. چندین سال پیش تلویزیون میان‌برنامه‌هایی با عنوان «فارسی را پاس بداریم» نشان می‌‌داد که در مجموع حرکت خوبی بود که ادامه نیافت. اما به نظر می‌رسد که بیش و پیش از «پاس داشتن»، باید زبان فارسی را «دوست بداریم» که اگر این طور باشد، دیگر نمی‌توانیم در برابر حتی کوچک‌ترین خطاها نگران نشویم و دلمان نسوزد. «فارسی را پاس بداریم» برنامه خوبی بود اما ساختار چندان جذب‌کننده‌ای نداشت و به هر حال مال دوران خودش بود. (نمی‌دانم چرا؛ اما آن برنامه به جای آموزاندن، بیشتر دستاویزی برای طنازی و لطیفه‌سرایی شده بود. ساختن عباراتی نظیر «فارسی را پاس‌کاری کنیم» از نمونه‌های جدی نگرفتن آن برنامه بود.) الان اگر کمی همت باشد و غیرت، می‌توان «فارسی را دوست بداریم»ی آن‌قدر جذاب ساخت که گفتارها و هشدارهایش نقل محافل شود. می‌توان در لابه‌لای تبلیغات پرتعداد پفک و پف‌فیل و مایع دستشویی و رختشویی و...، وقت کوتاهی هم به تبلیغ برای زبان فارسی داد. باور کنید راه دوری نمی‌رود، و البته صداوسیما با ساخت برنامه‌هایی نظیر «مستند ایران» (که به‌واقع نگینی در میان برنامه‌های این رسانه است) نشان داده که هم ذوق و سلیقه‌اش را دارد و هم اگر بخواهد پول و امکاناتش را.

***

نسخه چاپی: شرق، چهارشنبه 28 دی 1384


Excerpt: "Let's Love Persian." My essay in Shargh on how notorious mistakes can be wiped out of Persian language.

دسته‌بندی موضوعی: 

01:23 @ 18 Jan. 2006 | نظر (1) | دنبالک (0)

یکشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۴

کار نویسنده

ريچارد بيچ : يك وقتي من در هتلي بودم كه در اتاق مجاورش نويسنده مشهوري اقامت داشت. اين آقاي نويسنده هيچ وقت درباره نويسندگي صحبت نمي كرد، اما هر شب صداي ماشين تحريرش را مي شنيدم، چون تا ساعت ها پس از نيمه شب كار مي كرد؛ البته در آن موقع ساكنان ديگر هتل خواب بودند و صداي آن ماشين تحرير هنوز هم دائما به من گوشزد مي كند كه كار نويسنده نوشتن است. (نقل از وبلاگ دکتر احمد توکلی)


Excerpt: Writer's work is to write not to speak about writng.

دسته‌بندی موضوعی: 

00:11 @ 15 Jan. 2006 | نظر (1) | دنبالک (0)