دوشنبه ۹ آبان ۱۳۸۴
پیدا کنید «متهم» را!
چند روزی است که در سریال تلویزیونی «متهم گریخت» که بعد از افطار از شبکه 5 (تهران) شبکه 3* پخش میشود، شاهد پرشهایی در بعضی از صحنهها هستیم. البته این چیزها در تلویزیون ایران بیسابقه نیست ولی با این گستردگی فکر نمیکنم تا حالا بوده باشد. یعنی اینکه در یک سریال واحد و در چند قسمت متوالی بارها و بارها شاهد پریدن صحنهها (به خاطر شوخیهای کلامی، فیزیکی، یا...؟) باشیم. به هر حال همه اینها از ثمرات ساخت سریال برای رسانه ملی یک مرز پرگهر است!
(در ادامه: البته این سریال برای تداوم پخش در نزدیک به 30 روز، هر روز دارد بیشتر از پیش آسمان را به ریسمان میبافد و میشود گفت بسیار اللهبختکی، هردمبیلی و «هسته»ای(!!!) پیش میرود. و این ساخت عجلهای و هستهایوار باعث شده حتی در بطن خود یک سری بدآموزی ــ یا بگوییم از قبح انداختن/لوث کردن بعضی از مسائل با تأکید بیش از حد و لمپنوار بر آنها ــ داشته باشد. مثلاً مرد اصلی سریال (هاشم آقا با بازی سیروس گرجستانی) هر وقت کم میآورد از مادرش (بیبی) به عنوان طعمه برای ساکت کردن «شازده» (مرد علاقهمند به بیبی) استفاده میکند. یا باز در صحنههای دیگری با آدمی به اسم «مش قربون» روبهرو میشویم که او هم خاطرخواه بیبی است. البته کل سریال طنز است و خیلی هم نباید مته به خشخاش گذاشت، ولی این نکتههای ظریف هم به هر حال هست...)
* یکی از خوانندگان در بخش نظرخواهی این اشتباهِ ناشی از عجله و در نهایت نه چندان مهم را با این ادبیاتِ دلنشین تذکر داده: «اول فرق بین شبکه 3و5 را بفهم بعد نظر بده».
Excerpt: An Iranian TV series (The accused escaped) is broadcasted from Iranian official TV these days in which some scenes have been deleted after final edition. Perhaps TV officials have decided those scenes are not "suitable" for a conceived-to-be-moral society as Iran!
دستهبندی موضوعی:
01:22 @ 31 Oct. 2005
| نظر (5)
| دنبالک (0)
یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸۴
پایانِ تنهاییِ فریدون گله
نمیدونم بَده یا نه که آدم «فریدون گله» رو نشناسه،
نمیدونم بَده یا نه که آدم ندونه یکی از کارگردانهای مطرح سالهای دور بوده،
نمیدونم بَده یا نه که آدم ندونه بعدِ انقلاب تو ایران مونده و تنها مونده و فیلم نساخته،
نمیدونم بَده یا نه که آدم ندونه ترانه «کندو»یی که بارها و بارها شنیدهتش مال فیلم «کندو»ی فریدون گله بوده،
نمیدونم...
اما میدونم که گوش کردن کندو با صدای ابی همیشه میچسبه،
حتی اگه حالا خود کندوساز آخرین کات رو داده باشه.
تنهاتر از انسان، در لحظهی مرگ
ساده تر از شبنم، رو سفرهی برگ
مطرودِ همقبیله، محکوم خویشم
غریبهای طعمهی این کندوی نیشم
نفرینی آسمون، مغضوب خاکم
بیگانه با نور و هوا، هوای پاکم
تنخسته از تقویم، از شب شمردن
با مرگِ ساعتها، بیوقفه مردن
همغربت بغض شب، مرگ چراغم
تو قُرُق زمستونی، اندوه باغم
ای دست تو حادثه تو بهت تکرار
پابستهی این مردابم، بیا سراغم
تولدم زادنِ کدوم افوله
که بودنم حریص مرگ فصوله
خسته از بارِ این بودنم، نفس حبابم
بیتفاوت مثل برکه، بیالتهابم
تشنهی تشنهی تشنهام، خودِ کویرم
با من مرگِ سنگ و انسان، تاریخِ پیرم
من ساقهی نورم، میراث مهتاب
تسلیم تاریکی، تو جنگل خواب
ای ساقهی عطوفت، ای مرگ غمگین
برهنه کن منو از این لباس نفرین
ای اسم تو جواب همه سؤالا
از پشت این کندوی شب
منو صدا کن، صدا
Excerpt: Fereydoun Goleh, an Iranian film director of long ago years, is dead.
دستهبندی موضوعی:
01:43 @ 30 Oct. 2005
| نظر (0)
| دنبالک (0)
شنبه ۷ آبان ۱۳۸۴
او یک «شیطان» بود
این روزها در ماه رمضان بعد از افطار سریالی به نام «او یک فرشته بود» از شبکه دو پخش میشود که سوژه جالب ــ و شاید نویی در میان سریالهای ایرانی ــ دارد. ماجرا درباره مردی است که ادعای ایمانش گوش فلک را کر کرده و فکر میکند که هیچ وسوسهای بر او کارگر نیست. این را از دیالوگ او با مردی خلافکار در یکی از قسمتهای ابتدایی سریال میفهمیم. جایی که آن مرد خلافکار (و حالا توبهکرده) در مسجد و به توصیه روحانی مسجد از این مرد خواهش میکند که کاری برای او جور کند و او به شدت و با کلماتی تند آن مرد را همچنان آدمی گناهکار و غیر قابل اصلاح میداند. همان شب اما این مرد در حالی که سوار بر ماشین خود به سوی خانه میرود، با زنی تصادف میکند که بعد از بردنش به بیمارستان میگویند حافظهاش را از دست داده و بین فرستادن او به بهزیستی یا آوردنش به خانه، راه دوم را انتخاب میکند و او را به خانهای میآورد که همراه با مادر و زن و دو فرزندش در آن زندگی میکند. این دخترِ تصادفکرده اما با کارهایش خودش را توی دل اعضای خانه جا میکند تا جایی که مرد ماجرا به او دل میبندد و این میشود سرآغاز مخالفتهای مادر و همسرش. مادرش اما سکته میکند و زنش هم از خانه میرود تا او با این مرد و فرزندانش در خانه بماند. در این میان یک وکیل هم هست که قرار است در یافتن هویت این دختر به مرد کمک کند. اما وکیل رفتارهای عجیبی دارد... تا در نهایت در یکی از قسمتها بیننده متوجه میشود که آن وکیل و این دختر یکی و هر دو در واقع تجسمیافته «شیطان» هستند. این سریال هنوز تمام نشده و قضاوت در مورد آن شاید هنوز زود باشد، ولی تا همین جا هم داستان خوب پیش آمده و بازیهای بهنسبت روان و فیلمبرداری/کارگردانی خوب، آن را پرطرفدار کرده است. یک نکته مثبت این فیلم هم موسیقی بسیار عالی و متناسب آن است که در انتقال دلهره و تشویش داستان فیلم بسیار موفق عمل کرده است.
بسیاری ممکن است ماجرای این فیلم را انتزاعی و تخیلی بدانند؛ چیزی که در دنیای واقعی اتفاق نمیافتد. دلیل اصلی این تصور، احتمالاً انتزاعی دانستن وجودِ موجودی به نام «شیطان» است. اما گرچه بسیاری شیطان را به نفس اماره و وسوسههای آن تعبیر کردهاند (که آن هم به جای خود درست)، اما «شیطان» واقعاً وجود دارد و منحصر به یکی هم نیست. اصل شیطان شاید همان «ابلیس» باشد که در متون مقدس مذهبی از او نام برده شده، اما این ابلیس فرزندان و لشگریان متعددی هم دارد که واقعاً در کار وسوسه و گمراه کردن آدمیان هستند و چه بسا به شکل آدمیزاد هم درآیند. آنها از جنس جن هستند و نیروهایی فراتر از آدمیان خاکی دارند، گرچه راههای متعددی هم برای در امان ماندن از آنها هست که بسیاری از آنها در متون مذهبی آمدهاند (یک مورد نمادین آن در همان سریال: دخترِ شیطانی میخواهد وارد اتاقی شود که مادر مرد ماجرا در آن نماز میخوانده، به همین دلیل نور سبزی از آن اتاق بیرون میزند که چشم دختر را میزند و او نمیتواند وارد اتاق شود).
شاید همچنان در حالی که این سطور را میخوانید در دلتان بخندید و همه اینها را داستانسرایی و تخیل بدانید، اما واقعیت این است که این چیزها ــ بخواهیم یا نخواهیم ــ واقعیت دارند [و حتی من کسی را میشناسم که صدای شیطان را ضبط کرده است]...
Excerpt: On an Iranian TV series which depicts satan. Most may think that these are imaginary and just for fantasy, but Satan and satans do really exist and even I know someone who has recorded the voice of satan on tape.
دستهبندی موضوعی:
00:11 @ 29 Oct. 2005
| نظر (14)
| دنبالک (0)
جمعه ۶ آبان ۱۳۸۴
زردِ فردِ اعلا
اصطلاح «زرد فرد اعلا» از آن چیزهایی بود که یکهو در ذهن آدم جرقه میزنند. عبارت آهنگین و قشنگی است که توصیف آن را در باکس «زرد» این هفته صفحه رسانه شرق جمعه نوشتم.
***
علی اکبر قزوینی: درست است که همه «زرد»ها دنبال پول هستند و برای تبدیل کاغذهای رنگارنگشان به اسکناسهای خوشرنگ از پرداختن به هر نوع مطلب کممایه/بیمایه دریغ ندارند، با این حال همه آنها به یک اندازه «زرد» نیستند. اگر توفیق یارتان باشد و چندین نشریه مختلف زرد در برابرتان گسترده، با مقایسهای میان آنها خواهید دید که بعضاً از شکل و ظاهر و آرایش مطالب و صفحات گرفته تا خودِ محتوای نوشتهها، تفاوتهای مشهودی قابل تشخیص است. اصطلاح خوشآهنگ «زرد فرد اعلا» هم از چنین مقایسهای شکل گرفت تا به شکلی محترمانه/طعنهآمیز بیانگر آن دسته از نشریات زرد باشد که حتی ابتداییترین اصول روزنامهنگاری و فراهمآوری/عرضه یک نشریه چاپی را هم رعایت نمیکنند. اما برخی از ویژگیهای یک زرد فرد اعلا: 1- روی جلد نشریات زرد ــ همانند سایر نشریات ــ حاوی تیترها و عناوین مطالبی است که ادامه آنها را باید در صفحات داخلی پی گرفت. ذکر شماره صفحات در زیرِ تیترها، کمترین احترام به خوانندگان است که در قاموس زردهای فرد اعلا اصلاً جایی ندارد. 2- یکی از رفتارهای شایع در میان زردها، نقل (=کپی) مطالب از جاهای دیگر است. در حالی که رعایت ابتداییترین آداب حرفهای ذکر عنوان منبع را الزامی میکند، زردهای فرد اعلا با جسارت تمام از این کار طفره میروند. 3- کسی از زردها انتظار ندارد صفحاتشان را به صورت موضوعی دستهبندی کنند، گرچه برخی از آنها تا حدی به این تقسیمبندی پایبند هستند. یک زرد فرد اعلا اما هر صفحهاش که باز شود، فرقی از لحاظ مضمون و محتوا با دیگر صفحات (معجونی از اخبار بزرگنماییشده حوادث و ستارههای هنر و سینما و...) نخواهد داشت. 4- هیچیک از مطالب یک نشریه زرد فرد اعلا اسم نویسنده ندارند. تنها نامی که در این نوع نشریات میتوان دید، همان است که قانون ذکر آن را لازم شمرده است: مدیر مسئول. 5- و در نهایت، یک زرد فرد اعلا نشریهای است که با ناشیانهترین صفحهآرایی و بدترین کیفیت چاپ و کاغذ راهی پیشخوان روزنامهفروشیها میشود... شما ویژگی دیگری سراغ دارید؟
***
نسخه چاپی: فعلاً در سایت شرق موجود نیست.
Excerpt: A description of "Absolute Yellow" papers; a phrase (in Persian of course) coined by me.
دستهبندی موضوعی:
00:42 @ 28 Oct. 2005
| نظر (0)
| دنبالک (0)
پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۸۴
...و تو چه میدانی شب قدر چیست؟
بسم الله الرحمن الرحیم
انا انزلناه فی لیله القدر
و ما ادریک ما لیله القدر
لیله القدر خیر من الف شهر
تنزل الملئکه و الروح فیها باذن ربهم من کل امر
سلام هی حتی مطلع الفجر
به نام خداوند بخشنده مهربان
ما در شب قدر نازلش کردیم
و تو چه میدانی شب قدر چیست
شب قدر از هزار ماه برتر است
در آن شب فرشتگان و جبرئیل به اذن پروردگارشان برای هر کاری فرود میآیند
آن را تا طلوع فجر رحمت و سلامت باشد
...بیاییم برای لحظهای در معنای این آیهها تدبر/تفکر کنیم. شاید اینقدر اینها را شنیدهایم و برایمان عادی شده است که حساسیت روحمان را برنمیانگیزد، شاید تصور میکنیم که این کلمات آسمانی نوشتارهایی انتزاعی هستند... اما بیاییم لحظهای بیندیشیم، واقعاً آن شب چیست که فرشتگان از آسمان به زمین میآیند برای تدبیر هر کاری، آن شبی که از هزار ماه بالاتر و برتر است، آن شبی که قرآن بر زمین فرو فرستاده شده است... خدا که حرف غیرواقعی نمیزند... آن وقت است که شاید باور کنیم در همین سال 1384 شمسی و در همین شهر دودگرفته تهران هم ممکن است فرشتگان در ستونهایی از نور به زمین بیایند... که اگر چشم باز کنیم میبینیمشان.
میتوانیم باور کنیم همه اینها را، که اگر باور کنیم زندگیمان (حتماً) جور دیگری خواهد شد. باور کنیم که مسأله سر همین «باور کردن»/«باور داشتن» است.
Excerpt: On "Ghadr" (literally means Destiny, Fate or Value, Worth) night [a holy night of Islam with a surah in Holy Quran with this name], and how believing it can dramatically change us/our lives.
دستهبندی موضوعی:
03:05 @ 27 Oct. 2005
| نظر (0)
| دنبالک (0)
چهارشنبه ۴ آبان ۱۳۸۴
شبهای خوب خدا
دو شب از اصلیترین شبهایی که ظن قدر بودن آنها میرود گذشته و امشب آخرین شبی است که مراسم این شب گسترده برگزار میشود. شرق پسفردای اولین شب قدر متن زیبایی را در توصیف نحوه برگزاری آن نوشته بود با تیتر زیبای (و به قول مهران بهروز فغانی یگانهی) «ایران قدر شب قدر را میداند»، که خواندنش در صبح (نزدیک به ظهر) دوم آبان در تاکسیای که از ونک به میرداماد میرفت، بسیار چسبید. شما هم اگر دوست دارید بخوانید: «ساعت ۱۰ شب تهران جنب و جوش ديگرى داشت و ترافيك شبانه شهر شبيه ديگر شب ها نبود، شب قدر، غنيمتى است كه مسلمانان نمى خواهند دقيقه اى از اين شب مبارك را از دست بدهند. اولين منظره اى كه مى شد در شب قدر تهران ديد، حضور بانوانى بود كه به همراه كودكانشان عازم مسجد بودند. ساعت به نيمه شب نزديك مى شد و انبوه مشتاقان راز و نياز در مساجد و حسينيه ها سكنى گرفته بودند. در شب قدر امسال روحانيان و مداحان برنامه نيايش شب قدر را اكثراً تا اذان صبح ادامه دادند. دعاى جوشن كبير و فرياد الغوث الغوث را مى شد در خيابان هاى مركزى و جنوبى شهر بى حضور در مساجد شنيد. صدايى كه نغمات روحانى را تداعى مى كرد و معلوم نبود از كدام حنجره بر خاسته است. شب قرآن تهران تا صبح تداوم داشت. در مساجد معروف تهران از آنجا كه ازدحام جمعيت، جايى در شبستان نگذاشته بود، مردان و زنان شب زنده دار در حياط مساجد و خيابان هاى اطراف بر زيراندازهايى كه با خود آورده بودند، قرآن به سر راز و نياز مى كردند و شب سرد پاييزى را با دعا و توسل گرم مى كردند. اطراف ميدان پانزده خرداد و بيرون از مسجد ارك از آن جاهايى است كه بسيارى رفته بودند و تمامى ميدان پر بود از شب زنده داران. سابقه احياى سال ها شب قدر در مسجد ارك بسيارى از دستفروشان را هم به اين منطقه كشانده است و بساط آش و طعام سحر با قيمت هاى ارزان و بعضاً كيفيت خوب برپاست. مهديه تهران و مرقد امام خمينى نيز از آنجاها است كه شب زنده داران را در شب قدر جذب خود كرد. گرچه اتوبوس هاى شركت واحد تا سحر در رفت و آمدند، اما روح تعاون و معنويت اين شب آنچنان است كه كسى براى خانه رفتن دغدغه اى ندارد. آنها كه ماشين دارند، قبل از عزيمت به دوروبرى ها خبر مى دهند تا اگر هم مسير هستند سوار شوند. كارى كه در روز و شرايط عادى و محدوده پرترافيك بازار تهران و جنوب شهر چندان انتظارش نمى رود. اما شب قدر تهران تنها در خيابان ها خلاصه نمى شد، تا دم سحر اگر خيابان ها و كوچه ها را طى كنى، روشنى هاى پنجره ها نشان مى دهد كه اهل خانه بيدارند و در خلوت و تنهايى دست به دعا برداشته اند. شهر خواب ندارد و دقايق قدر به غفلت نمى گذرد. اضطراب شب قدر و اينكه درهاى رحمت خداوند تا انتها باز است، خواب نوشين بامداد را از چشم مى پراند و ساعت ۴ بامداد است. ترافيك مهربانى در خيابان هاى شهر روان است، نه از بوق ممتد و اعصاب خردى هاى روز خبرى است و از خلاف هاى روزانه هم كمتر مى توان اثرى يافت. آرامش دعا بر پدال ماشين ها نيز اثر گذاشته، اين را مى توان از پليس راهنمايى و رانندگى پرسيد كه برگه هاى جريمه را در جيب گذاشته و اگر خلافى نيز مى بينند به حرمت شب گذشت و عفو قدر به تذكر و خنده اى درمى گذرد. نماز صبح نزديك است و شب زنده داران سواره و پياده به خانه رسيده اند، تنها دو شب ديگر مانده است تا باز چنين حال و هوايى را تجربه كنند.» (به نقل از شرق، 2 آبان 1384)
Excerpt: God's Good Nights: About "Ghadr" (literally means Destiny, Fate or Value, Worth), a holy night of Isalm.
دستهبندی موضوعی:
00:14 @ 26 Oct. 2005
| نظر (2)
| دنبالک (0)
دوشنبه ۲ آبان ۱۳۸۴
عوامگرایی در تیترزنی
تیتر یک کیهان را در روز اول آبان ببینید: «جلوگیری از ریخت و پاش در دستگاههای دولتی». این تیتر با روتیتر «هیأت وزیران تصویب کرد» تکمیل شده است. اما بحث سر این «ریخت و پاش» است. امروز که از کنار دکه روزنامهفروشی رد میشدم و این تیتر را دیدم، احساس کردم که این واژه بدجور توی ذوق میزند و خلاصه یک جای کارش ایراد دارد. حتماً شما هم متوجه شدهاید: این واژه خیلی «عوامانه» است. الان که به سیدی لغتنامه دهخدا هم مراجعه کردم، دیدم که بر وجه عامیانه بودن آن تأکید شده است. برای یک روزنامه جدی (باکیفیت، غیرزرد) ــ به دیدگاه و منش سیاسی کاری نداریم ــ اصلاً شایسته نیست که این نوع عبارات را در پیشانی روزنامه کار کند. (البته از این «عامیانه نشان دادن» میتوان تعابیر دیگری هم داشت و درباره قصد تیترنویس(ها) از بار معنایی/کنایی آن بحث کرد که باز هم موضوع این بحث نیست.) به هر حال، میتوان در چنین موردی تیتر زد: «جلوگیری از اسراف/هزینههای اضافی/خرجهای متفرقه در دستگاههای دولتی».
Excerpt: Populism in headline writing: Kayhan newspaper uses a vulgar (=colloquial, informal) word in its headline on October 23. It's more suitable for a yellow not quality paper.
دستهبندی موضوعی:
00:03 @ 24 Oct. 2005
| نظر (2)
| دنبالک (0)
یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
وقتناشناسی شرق
عکس یک امروز شرق که مربوط است به گفتوگو با سیروس گرجستانی بازیگر سریال «متهم گریخت»، خیلی خوب کار شده و خود مطلب هم باید خواندنی باشد. اما در هفتهای که به خاطر شبهای قدر این سریال پخش نمیشود (در واقع از شنبه تا چهارشنبه)، کار کردن مطلبی با عنوان «خالق خندههای پس از افطار» آن هم درست در روز 19 رمضان، یک کمی بیشتر از وقتناشناسی/بدسلیقگی است.
Excerpt: Shargh newspaper publishes a story on a comic TV series just on a day which is a religious mourning; contrary to journalism punctuality.
دستهبندی موضوعی:
01:37 @ 23 Oct. 2005
| نظر (1)
| دنبالک (0)
شنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۴
شما فعلاً بخوابید
نوشتن یک باکس هفتگی درباره «زرد»ها را در صفحه رسانه شرق جمعه چند هفتهای هست که شروع کردهام. عجالتاً این آخریاش را فعلاً داشته باشید که درباره تعبیر خواب است (ببینید راجع به خواب دیدن سوسیس چی نوشته!) تا بعد.
***
علی اکبر قزوینی: «با یک تلفن خوابتان را تعبیر میکنیم.» این جمله که در کادری سبز رنگ به بینندگان عبوری از جلوی دکههای روزنامهفروشی چشمک میزند، تنها زیبنده جلد یک نشریه زرد است. میدانیم و میدانید که برای زردها جز پول چیزی مهم نیست و بنا بر این اصل اساسی، هر کاری و رویکردی که به هر طریقی بتواند افراد بیشتری را وادار به خریدن این نوع نشریات کند، در قاموس زردها پذیرفتنی است. اما بخوانید متنی را که زردنامۀ مذکور برای درخواست از خوانندگان برای در میان گذاشتن خواب خود نوشته تا «خوابگزاران اعظم» نشریه تعبیر آنها را بگویند: «اگر معتقد به دنیای ماوراءالطبیعه هستید و اگر دوست دارید به دنیای فراتر از حواس پنجگانه آدمی پا نهید، از کنار خوابهای شبانه و روزانه خود به سادگی گذر نکنید و با یک تماس تلفنی با ما به معنی و تعبیر آنچه که در خواب دیدهاید پی ببرید. برای این کار کافی است تا در روزهای شنبه هر هفته از ساعت 13 الی 15 با تلفن ... تماس [گرفته] و به اسرار و تعابیر خوابتان دست یابید.» میدانیم و میدانید که نه هر خوابی تعبیرشدنی/بامعنا است و نه اصولاً تعبیر خواب کار هر کسی. اما اصل قضیه چیز دیگری است. ادامه جملات گهربار فوق را بخوانید: «البته ذکر این نکته خالی از لطف نخواهد بود که این ستون فقط در جهت سرگرمی شما خواهد بود.» و به زبان زردها این یعنی: «پر کردن جیبهای ما از صدقهسر سادگی/سادهانگاری شما.» این هم یک تعبیر خواب زردِ فرد اعلا تا زردی این مطلب را تکمیل کنیم: «خوردن سوسیس در خواب نشانه آن است که خانهای محقرانه ولی دلپذیر خواهید داشت و سرخ کردن سوسیس نشانه آن است که مسئولیتهای مختلفی را خواهید پذیرفت و در به ثمر رساندن همه آنها توفیق خواهید داشت.»
***
نسخه چاپی: شرق جمعه، 29 مهر 1384
Excerpt: Yellow papers in Iran and interpretation of dreams; sausage means a humble but pleasant house!
دستهبندی موضوعی:
01:40 @ 22 Oct. 2005
| نظر (0)
| دنبالک (0)
تبلیغ با طعم ایرانی
این مطلب را برای شرق نوشته بودم که در ویژهنامه شرق جمعه چاپ شد. مربوط است به محصولات مجید. تبلیغ بامزهای دارد. این مطلب و مطلب زیری آن (البته در صفحه چاپی) هر دو مال من است که یکیشان باید اسم میخورد که اشتباهاً هر دو تا بدون اسم چاپ شدهاند.
***
علی اکبر قزوینی: همیشه که نباید انتقاد کنیم و از خطا و اشتباه و غیرحرفهایگری در تبلیغاتِ وطنی بنویسیم. در همین پیامهای بازرگانی که وقت و بیوقت از شبکههای چندگانه سیما پخش میشوند، گاهی میتوان نمونههای خوبی هم یافت که در عین وفادار بودن به فاکتورهای تبلیغ برای کشوری چون ایران، ملزومات ساخت یک تبلیغ تلویزیونی را نیز رعایت کردهاند.
چند روزی است که در میانه پیامهای بازرگانی، آگهی یک شرکت تولیدکننده محصولات غذایی را میتوان دید که به گفته بسیاری «به دل مینشیند» و باعث شده تا نام تجاری (برند) آن شرکت به سرعت در ذهن بینندگان حک شود. اول از همه، این تبلیغ بسیار کوتاه است. برخی از مدیران شرکتها تصور میکنند تبلیغشان هر چه طولانیتر باشد بیشتر نظر مخاطبان را جلب میکند، در حالی که در اغلب موارد قضیه عکس است و مثل یک سخنرانیِ کسالتآورِ کشدار، زمان طولانی تبلیغ تنها به خمیازه منجر میشود یا فشار دادن شمارههای روی دستگاه کنترل از دور برای عوض کردن کانال تلویزیون. دوم اینکه در تبلیغ یادشده به خوبی از ترانه/موسیقی استفاده شده و همه اجزای آن بسیار عالی با هم جفتوجور شدهاند. نه از آن شعرهای بیمعنی (که قافیههایشان با صد من سریش هم نمیچسبد) خبری است، نه از آن آهنگهای تکراری و بدون خلاقیت و نه از آن خوانندههایی که صدایشان فقط به درد تبلیغ کالاهایی میخورد که قرار است نفروشند! سوم اینکه در این تبلیغ از جلوههای تصویری بسیار بهجا و مناسب استفاده شده است. هنرپیشهها (تبلیغپیشهها) با کاراکترهای کارتونی بسیار هماهنگ هستند و نحوه طراحی صحنهها، اشخاص و نوع تعامل آنها بسیار خلاقانه و دوستداشتنی است. ضمن اینکه این شخصیتها در عین بامزه بودن، «کودن» نیستند؛ طوری که بیننده (خریدار بالقوه) تصور کند به شعور او توهین شده است. و باز مهمتر از همه اینها، اینکه همه عوامل فوق دست به دست هم دادهاند تا یک تبلیغ کاملاً «بومی» بسازند که نشانههای شاخص وطنی بودن را دارد؛ یک تبلیغ تلویزیونی که میتوان «ایرانی» نامیدش و دوستش داشت و از آن لذت برد.
***
نسخه چاپی: شرق جمعه، 29 مهر 1384
Excerpt: About a TV ad in Iran which seems nice.
دستهبندی موضوعی:
01:16 @ 22 Oct. 2005
| نظر (0)
| دنبالک (0)
آغازی دوباره
دامنه این وبلاگ را فروردین ماه امسال گرفتم. اما کمبود وقت و ناآشنایی با مووبل تایپ باعث شد تا راهاندازی آن تا الان به تعویق بیفتد. البته الان هم آن چیزی که میخواهم نشده، خیلی با آن چیزی که در ذهن داشتم فاصله دارد. ولی آن قدر هم زشت و بیریخت نیست که بازدیدکنندهها را فراری بدهد! زیرساختهایش را تقریباً آماده کردهام، به جز لینکدونی، و تا جایی که امتحان کردهام باگ یا خطای مشهودی ندارد.
به هر حال، این یک آغاز دوباره است. یک تجربه دیگر در وبلاگنویسی این بار در سایت شخصی. عوامل بسیاری ممکن است دست به دست هم بدهند تا این وبلاگ آن طور که باید و شاید نباشد؛ اما تلاش میکنم نظم نوشتن را رعایت کنم و چیزهایی بنویسم که ارزش ماندگاری داشته باشند...
Excerpt: The Debut!
دستهبندی موضوعی:
00:03 @ 22 Oct. 2005
| نظر (2)
| دنبالک (0)