« آقاي هامانه؛ عذرخواهي بلدي؟! (هر چند خيلي هم دردي را دوا نمي‌كند، خوش باش) | صفحه اصلی | خواب بزرگان آشفته شد؛ هم‌میهن توقیف »

یکشنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۶

«محمود معظمي» سمينار «راز چراغ جادو» را برگزار مي‌كند

Mahmoud_Moazzami.jpg
محمود معظمي در دفتر «مكتب كمال» در تهران، عكس: سينا شعباني


جمعه 22 تیر 1386، سالن همایش بیمارستان قلب تهران


*محمود معظمي كيست؟*
لطفا مصاحبه من با محمود معظمي را كه در شماره‌هاي بهمن و اسفند 1385 مجله دانشمند منتشر شده بود، در ادامه همين پست بخوانيد.

(قسمت اول- دانشمند- بهمن 1385)

گفت‌وگو با دکتر محمود معظمي درباره بيماري‌هاي سايكوسوماتيك (روان‌تني) و راه‌هاي درمان آن
در آغاز تنها فکر بود...

علي اکبر قزويني
عکس‌ها: سينا شعباني براي دانشمند

«خودت را دوست بدار و کمک کن تا ديگران نيز خودشان را بيشتر دوست بدارند.» عميقا به اين گفته معتقد است و آن را شعار اصلي نگرشي قرار داده که در «مکتب کمال» ترويج مي‌شود. مي‌گويد مشکل اصلي جوامع اين است که آدم‌ها خودشان را دوست ندارند؛ با خودشان آشتي نيستند. براي همين اگر همين الان يک بسته به آنها بدهند و بگويند خوشبختي شما داخل اين بسته است، مي‌گويند لابد اشتباهي شده و بسته مال کس ديگري بوده است!

نامش «معظمي» است؛ «محمود معظمي». متولد 1331 است. حدود 9 سالي مي‌شود که ساکن کانادا است. با همسر و سه دخترش در شهر ونکوور زندگي شادمانه‌اي دارد و مرتب بين ايران و کانادا در رفت‌وآمد است. چندين و چند مدرک دانشگاهي دارد و دوره‌هاي متعددي را در زمينه‌هاي مختلف گذرانده است. حتي همين الان هم به‌طور متوسط ماهي هزار دلار خرج آموختن خود مي‌کند. با اين حال افتخار او به مدارکش، درجات علمي‌اش، تعدد آنها و اعتبار دانشگاه‌ها و موسساتي که از آنها مدرک گرفته، نيست. مي‌گويد فرض کنيد من يک آدم بي‌سوادم! از من بپرسيد آيا خوشبخت هستي؟ آيا از زندگي‌ات راضي هستي؟ اگر با اطمينان پاسخ مثبت بدهم، آن وقت مي‌توانيد به حرف‌هايم اعتماد کنيد و آنها را به کار ببنديد. مي‌گويد از 15 سال پيش تاکنون خودش را «کاملا خوشبخت» مي‌داند. خوشبختي از نگاه او، نداشتن مشکل و دغدغه نيست. او همين الان هم با مسائلي در زندگي‌اش روبه‌رو است که شايد يک انسان معمولي را از پا درآورد. اما مي‌گويد مشکل را فقط آنهايي ندارند که الان در قبرستان‌ها آرميده‌اند! آدم تا وقتي زنده است، مشکل (يا بهتر است بگوييم مسئله) دارد که بايد آنها را حل کند. و زندگي يعني همين!

همواره لبخند مي‌زند. بسيار آرام و شاد است و با روي باز با ديگران برخورد مي‌کند. البته هميشه اين‌طور نبوده؛ زماني او هم خيلي عصباني مي‌شد، مي‌خواست حرف خودش را ثابت کند، خجول و کم‌اعتماد به نفس بود و با اين‌که در امتحانات کتبي مدرسه نمرات خيلي خوبي مي‌آورد، سرِ پرسش‌هاي شفاهي در کلاس دست و پايش را گم مي‌کرد. يک بار در دبيرستان وقتي نتوانسته بود پاي تخته اضطراب و خجولي‌اش را کنترل کند، با معلمش آن‌قدر تند صحبت کرده بود که از کلاس اخراج شد! حتي اولين ازدواج او هم بعد از 13 سال زندگي مشترک، به طلاق منجر شد.

محمود معظمي اما سال‌ها است که آدم ديگري شده است. چون خودش اين طور خواسته و در اين راه، پشتکاري فراوان داشته است. آن آدم خجول، حالا در سمينارهايش در برابر صدها و گاه چند هزار نفر مي‌ايستد و برايشان از اين مي‌گويد که چطور مي‌توانند زندگي‌شان را بهتر کنند، چطور مي‌توانند آن زندگي را که دوست دارند بسازند، و چطور مي‌توانند خودشان را بيشتر دوست داشته باشند. روبه‌روي دوربين تلويزيوني مي‌نشيند و با لبخند و آرامش با ميليون‌ها بيننده‌اي صحبت مي‌کند که از طريق شبکه‌هاي تلويزيوني يا سي‌دي‌هاي تصويري، برنامه‌هاي او را در سراسر جهان مي‌بينند. او عميقا آدم‌ها –همه آدم‌ها- را دوست دارد، و دوست دارد همه را خوشبخت ببيند. براي همين با وجود فعاليت‌هاي فراوان ديگر، بيشتر وقتش را در «مکتب کمال» صرف کمک به آدم‌ها مي‌کند. حدود 15 سالي مي‌شود که «مکتب کمال» را تاسيس کرده، و درباره آن در يک جمله ‌چنين مي‌گويد: «مکتب کمال نگرشي است که مي‌تواند کمک کند آدم‌ها در هر موقعيتي که هستند، بهترين باشند و خوشبخت.»

معظمي مي‌گويد يك راز خوشبختي، درست فكر كردن است. طرز فكر نادرست آن‌قدر براي روح و جسم مضر است كه مي‌تواند منجر به بيماري شود و حتي شخص را از پا درآورد: «انسان اگر مراقب افكارش نباشد، مرتب به امور منفي فكر كند و زندگي‌اش دائما تحت استرس باشد، در نهايت مريض خواهد شد. بسياري از بيماري‌هاي سخت‌درمان و بيماري‌هايي كه پزشكان از تشخيص و درمان آنها عاجزند، نتيجه همين نوع نگرش منفي به خودمان و دنيا است.» او مي‌گويد آدم‌ها مي‌توانند با نگرش و طرز فكر صحيح، سالم و شاد زندگي كنند. بررسي همين نگرش، محور اصلي گفت‌وگوي ما با دکتر محمود معظمي بود كه 28 آذرماه امسال در دفتر «مکتب کمال» در تهران انجام شد. آن روز تهران هواي خوبي داشت و آفتاب کم‌جان آخرين روزهاي پاييز، طراوت خاصي به سرماي هوا بخشيده بود. شايد هم اثر حضور در برابر دکتر معظمي و آرامش و لبخند هميشگي او بود که ساعات به‌نسبت طولاني گفت‌وگو را براي من و سينا شعباني (عکاس) با لذتي دوچندان همراه ساخت. گفت‌وگوي ما که براي 2 ساعت از 10 تا 12 تعيين شده بود، تا ساعت يک بعدازظهر طول کشيد. وقتي در انتهاي گفت‌وگو از دکتر معظمي خداحافظي کرديم و از طولاني شدن مصاحبه عذر خواستيم، با همان لبخند و نگاه دوست‌داشتني گفت: «من امروز وقتم را براي اين کار گذاشته بودم و در اين چند ساعت هم به‌واقع زندگي کردم!» گفت‌وگو را که تنظيم مي‌کردم، در هر کلمه و جمله نکاتي تازه مي‌يافتم که با وجود يک بار شنيدن در مصاحبه، و بارها شنيدنِ بعضي از آنها در برنامه‌هاي تصويري او، باز برايم تازگي داشت. اميدوارم شما هم که گفت‌وگو را مي‌خوانيد، از انرژي مثبتِ نهفته در کلمات آن به وجد بياييد و براي ساختن زندگي دلخواه خود تصميم بگيريد. اين شماره از مجله (و شماره بعد را که ادامه گفت‌وگو در آن منتشر خواهد شد) نگه‌داريد، مرتب به اين حرف‌ها رجوع کنيد و به دوست و آشناها هم بدهيد تا بخوانند. وقتي آدم‌هاي بيشتري خوشبختي را احساس کنند، خوشبختي هر کدام از ما صدچندان خواهد شد.

ضمن سپاس از خانم فريبا مقصودي براي هماهنگي مصاحبه و همين‌طور خانم سميه مهرعلي براي پياده‌ کردن فايل صوتي گفت‌وگو، از شما دعوت مي‌کنم آماده خواندن اولين بخش اين مصاحبه شويد. پس يک نفس عميق بکشيد و با ادامه مطلب همراه شويد!



آقاي دکتر معظمي! با توجه به اين‌که دانشمند يک مجله علمي است، مي‌خواهم اولين سوال را با اثر فکر روي بدن، روي سلامت بدن، آغاز کنم. براي خيلي‌ها شايد اين موضوع که بيماري‌هاي ما زائيده افکار ما هستند، غيرقابل پذيرش باشد. اگر ممکن است اين را براي ما باز کنيد.

اين پديده، تازه نيست؛ هرچند تازگي‌ها تحقيقات و پيشرفت‌هاي بسيار زيادي در اين مورد صورت گرفته است. اين نوع بيماري‌ها را «سايکوسوماتيک» (Psychosomatic) مي‌گويند؛ يعني «روان‌تني». به اين معنا که چيزي که در ذهن ما رخ مي‌دهد، روي جسم ما اثر مي‌گذارد. در زمان ابن‌سينا هم اين مسئله وجود داشته و او اين را مي‌دانسته. نقل است که او را بالاي سر مريضي بردند که در واقع مريض نبود؛ عاشق شده بود. ابن‌سينا نبض او را که گرفت، متوجه شد که سايکوسوماتيک است؛ يعني واقعا مريض نيست، واقعا تب ندارد، جسمش مشکل خاصي ندارد، مشکل از مغزش (فکرش) است. نبضش را که مي‌گرفت گفت محله‌هاي اينجا را نام ببر. آن شخص موقع گفتن نام محله‌ها، به يکي از آنها که رسيد نبضش تندتر شد. ابن‌سينا گفت حالا کوچه‌هاي اين محله را اسم ببر. با گفتن نام کوچه‌ها ضربان قلب او تندتر مي‌شد، تا اين‌که سر يکي از آنها نبضش به بالاترين حد رسيد. ابن‌سينا گفت حالا خانه‌هاي اين کوچه را نام ببر. باز همين اتفاق افتاد، يعني موقع نام بردن يکي از خانه‌ها ضربان قلب آن فرد بسيار تند شد. آن وقت ابن‌سينا گفت دختري در اين خانه است که او عاشقش شده است. همين مثال، نشان مي‌دهد که چطور فکر ما موجب اعمال استرس روي بدن ما (چه مثبت و چه منفي) مي‌شود. يا مثلا فرض کنيد شما عميقا در خوابيد که ناگهان بيدارتان مي‌کنند و مي‌گويند براي يکي از دوستانتان اتفاقي افتاده. مي‌گوييد «خواب از سرم پريد.» چرا خواب از سرتان مي‌پرد؟ مگر بدنتان [از خواب] سيراب شده؟ نه؛ اما مغز هشدار مي‌دهد، يعني موادي را در بدن شما آزاد مي‌کند که باعث مي‌شود همه چيز به حالت فوق‌العاده درآيد. به عبارت ديگر، انرژي اضافه‌اي را خرج مي‌کند تا تمام خستگي از تنتان برود، تا موقعي که زمانش برسد که دوباره بخوابيد. يا مثلا ناگهان به شما خبر مي‌دهند چيزي را که گم کرده بوديد پيدا شده؛ يک‌دفعه خوشحال مي‌شويد، افسردگي‌تان محو مي‌شود و خستگي از تنتان در مي‌رود. همه اينها را چه کسي انجام مي‌دهد؟ فکر و مغز شما. به همين شکل اگر شما يک فکر منفي يا نامناسب را دائم در ذهنتان نگه‌ داريد، اين فکر متناسب با خودش احساس و يا هيجاني را ايجاد ‌مي‌کند؛ که اين احساس يا هيجان باعث مي‌شود شما يک سري رفتارها را انجام بدهيد. مثلا يکي ترسو مي‌شود يا يکي تنبل. ما آدمِ ذاتا ترسو يا تنبل نداريم؛ همه اينها ناشي از طرز فکر آدم‌ها است. مثلا فرض کنيد کسي فکر مي‌کند اگر عطسه کرد بايد بايستد. او فکر مي‌کند اگر نايستد، اتفاقي برايش مي‌افتد. اين «باور» او است. چه اتفاقي مي‌افتد اگر نايستد؟ چون بر خلاف باورش عمل کرده، خودش چند قدم جلوتر بلايي سر خودش مي‌آورد! براي اين‌که [درستي] فکرش را و باورش را ثابت کند. يعني سلامتي‌اش به‌خاطر باورش و طرز فکرش به خطر مي‌افتد و همه اينها را مغز او، فکر او، انجام مي‌دهد.

با اين حساب اگر بخواهيم بخش منفي قضيه را نگاه کنيم، هر بدي‌اي که بر شخص حادث مي‌شود، ناشي از فکر خود او است. اما فرض کنيد کسي در هواي آلوده، مثلا در همين شهر تهران، زندگي مي‌کند. آيا مي‌تواند برعکس اين روش، يعني با طرز فکر مثبت، از اثرات مضر چنين هواي آلوده‌اي در امان بماند؟

سوال خيلي خوبي پرسيديد. اول از همه بگويم که هر مسئله‌اي ناشي از طرز فکر ما نيست. ممکن است يک نفر از لحاظ ژنتيکي استخوان‌هايش ضعيف باشد، اين آدم اگر زمين بخورد خيلي بيشتر از يک آدم سالم احتمال دارد استخوان‌هايش بشکند. يا ممکن است فردي يک بيماري ارثي داشته باشد، و مواردي نظير اينها که از حيطه اختيار و فکر شخص خارج است. يا برعکس، يکي به‌خاطر وضعيت جسمي‌اش دونده خوبي يا شناگر خوبي است. مربي تشخيص مي‌دهد که جسم او براي کدام ورزش ساخته شده. به هر حال، اگر يک نفر پايش بشکند، شکستگي بايد جوش بخورد! نقش طرز فکر و باور در اينجا به اين شکل است که اگر مثبت فکر کند، باعث مي‌شود پاي شکسته سريع‌تر جوش بخورد؛ اما اگر منفي فکر کند ممکن است همان پاي شکسته قانقاريا بگيرد.
اجازه بدهيد دو نکته را هم در همين ابتداي صحبت تاکيد کنم. اول اين‌که من پزشک نيستم و به خودم اجازه نمي‌دهم که در امور پزشکي دخالت کنم. اين صحبت‌هايي هم که مي‌کنم هيچ کدام را نبايد جايگزين مداواي پزشکي کرد. تجربيات شخصي من است که براي من و خيلي‌هاي ديگر کار کرده، اما در نهايت تعهدي براي من ايجاد نمي‌کند؛ اين‌‌که کسي بگويد من داشتم قرص‌هايم را مي‌خوردم و حالا به خاطر حرف‌هاي شما گذاشتم کنار و حالم بدتر شد! هميشه معتقدم که بايد به پزشک متخصص مراجعه کرد. بالاخره آنها بيشتر از من و شما مريض ديده‌اند. و به‌خصوص آنهايي که به کارشان عشق مي‌ورزند، واقعا موجودات باارزشي هستند و به بيماران خود کمک خواهند کرد. نکته دوم اين‌که علم پزشکي در ساليان اخير خيلي به بشر خدمت کرده، يکي از جهت آموزش و ديگري پيش‌گيري. مثلا همين‌که الان مي‌دانيم بايد قبل از غذا خوردن دست‌هايمان را بشوييم يا آب را تصفيه کنيم... اينها چيزهايي بوده که سال‌هاي سال موجب بيماري‌هاي کشنده بوده است. يا مثلا ساخت واکسن‌ها وسرم‌هاي مختلف. کسي که مار او را گزيده، بايد به او سرم زد و اين هم ردخور ندارد! به هر حال اينها يافته‌هايي است که علم پزشکي داشته و بايد ممنون آن بود.
همچنين علم پزشکي باعث شده ما نسبت به خودمان شناخت خيلي بيشتري پيدا کنيم. مثلا يکي از روي غريزه غذا مي‌خورد، اما ديگري از روي شناخت و آگاهي از اين‌که هر غذايي چه اثري روي سلامت بدن دارد. همه اينها، هم به پيش‌گيري از بيماري‌ها کمک مي‌کند و هم به بهبود آنها. يا مثلا عمل جراحي چيزي است که در برخي موارد لازمه بازگرداندن سلامت به شخص است. نمي‌توان اينها را رها کرد و تنها به مثبت‌انديشي پرداخت. اما اين مطالبي که من مي‌گويم، يافته‌هايي است که ريشه‌هاي ديرينه دارد و حالا دلايل قوي علمي پشت آنها است. الان حدود 28 دانشگاه معتبر در دنيا، «سايکوسوماتيک» يعني همان اثر فکر روي بدن را پذيرفته‌اند و آن را تدريس مي‌کنند، در حالي که قبلا اين‌طور نبود.
مسئله مهم اينجا است که اگر کسي اين اطلاعات را داشته باشد، دستگاه ايمني بدنش را فلج نمي‌کند يا جلوي اثر مثبت درمان‌هاي پزشکي را نمي‌گيرد. پزشکي هوشمند سال‌ها است که از دارو دادن و برخورد مقطعي احتراز مي‌کند، دليلش هم اين است که متوجه شده‌اند در بدن ما سيستمي به نام «هموستازيس» وجود دارد که متعادل‌کننده بدن است. يعني استفراغ، اسهال، تب و لرز، واکنش به اضطراب و...، متعادل‌کننده بدن و بشر است. يا مثلا اگر انگشت دست بريده شود، گلبول‌هاي سفيد به‌طور خودکار مي‌آيند آنجا، و همه کارهاي ديگر خودکار انجام مي‌شود تا در آن قسمت خون لخته شود و جلوي نفوذ ميکروب‌ها به داخل بدن را بگيرد. هيچ‌ کدامِ اينها را ما اختراع نکرده‌ايم. پس مي‌شود فهميد که پزشکي نوين وقتي مي‌گويد براي درمان درد بهتر است هموستازيس را تقويت کرد، از چه حرف مي‌زند. يکي از بخش‌هاي هموستازيس، غذا است؛ اين‌که چه چيزهايي را بخوريم و چه چيزهايي را نه. به عبارت ديگر، برنامه غذايي ما طوري باشد که هموستازيس بدن را مختل نکند. مثلا تحقيقات نشان داده اغلب کساني که سرطان روده بزرگ مي‌گيرند، کساني‌اند که گوشت زياد مي‌خورند و در مقابل فيبر، سلولز، سبزي و ميوه‌جات کم مصرف مي‌کنند. يا مثلا کساني که سرطان معده مي‌گيرند، باز به نوع تغذيه‌شان و البته استرس‌شان مرتبط است.
اما مثلا در ايتاليا جايي هست که مردم آن هم سيگار مي‌کشند، هم اين‌که هر نوع غذايي مي‌خورند و کلسترولشان هم بالا است؛ ولي بيماري قلبي نمي‌گيرند! تحقيقات نشان داده که در اينجا، عوامل محيطي باعث شده‌اند تا اين مردم حتي با اين روش تغذيه دچار بيماري قلبي نشوند. يا فرض کنيد اگر کسي از اثرات سوء پرتوهاي راديواکتيو مطلع نباشد و بدون حفاظ جلوي يک معدن راديواکتيو برود، مبتلا به سرطان خواهد شد.

و اين ديگر ربطي به طرز فکر ندارد!

ربطش به فکر در آنجا است که شخص بايد بداند چنين جايي نبايد رفت؛ اين‌که بداند چه چيزهايي سلامت آدمي را به خطر مي‌اندازند. بنابراين «آگاهي» داشتن نسبت به نوع تعذيه، عوامل محيطي و...، که باز هم به نوعي به فکر برمي‌گردد، در سالم و تندرست ماندن موثر است. اما جز اين، طرز فکر و نحوه برخورد با زندگي، در تنظيم تعادل طبيعي بدن باز هم بسيار نقش دارد. بينش ما نسبت به خودمان، نسبت به انسان‌ها و نسبت به دنيا، بسيار تاثيرگذار است. اگر کسي تصور کند که قرباني است و زندگي‌اش در يک چرخه رنج‌آور افتاده، اين آدم اعتماد به نفسش افت مي‌کند و با خودش بد مي‌شود. مثلا در طول جنگ ممکن است مردم بگويند کاش يک بمب روي سر ما بيفتد از اين زندگي راحت شويم؛ يا کسي که فشار زندگي‌اش خيلي زياد است و مدام خودش را تحت استرس مي‌بيند، زخم معده مي‌گيرد. در اين مورد يک آزمايش هم انجام شده است. به اين شکل که سه گروه از ميمون‌ها انتخاب شدند؛ به گروه اول کاري نداشتند، گروه دوم سر زمان‌هاي معين شوک الکتريکي دريافت مي‌کردند و گروه سوم، به‌طور نامنظم شوک دريافت مي‌کردند. نتيجه اين شد که گروه سوم دچار زخم معده شدند، چون همواره در انتظار دريافت شوک بودند و بدنشان در يک استرس دائمي به سر مي‌برد.
استرس دائمي، بشر را دچار مشکل مي‌کند. تجربه نشان داده که خيلي از بيماري‌هاي سخت‌درمان مثل ام‌اس يا سرطان، يا بيماري‌هايي که پزشک در مقابلش درمي‌ماند و نمي‌تواند تشخيص بدهد که دقيقا چيست تا بر اساس آن اقدام به درمان کند، به احتمال زياد جزو بيماري‌هاي سايکوسوماتيک هستند. الان بيش از 85 درصد کساني که در آمريکاي شمالي به پزشک مراجعه مي‌کنند، جزو بيماران سايکوسوماتيک هستند. يعني استرس محيط کار، محيط زندگي، رقابت و برتري‌جويي‌ها در زمينه کار و زندگي و...، آن‌قدر به شخص فشار مي‌آورد و او را از نيازهاي طبيعي‌اش دور مي‌کند که بدن تخريب مي‌شود. استرس يک واکنش طبيعي بدن به خطر است که ضامن بقاي نسل انسان از دوران غارنشيني تاکنون بوده است. در زمان احساس خطر، زنگ هشدار بدن به صدا در‌مي‌آيد و با آزاد شدن موادي مثل آدرنالين، کورتيزول و هيدروکورتيزول در بدن، شخص آماده مقابله با وضعيت خطرناک مي‌شود. اگر ضربان قلب بالا مي‌رود براي اين است که خون سريع‌تر به بخش‌هاي مختلف بدن برسد و شخص آماده دويدن و واکنش سريع باشد. تند شدن تنفس، آماده شدن مثانه و روده بزرگ براي خالي کردن محتويات خود (و در نتيجه سبک‌تر شدن بدن) و...، همه و همه براي اين هستند که شخص راحت‌تر بتواند با خطر مقابله کند. اما وقتي به‌خاطر شيوه کار و زندگي اين استرس دائمي باشد، مثلا شخص در محل کار مدام نگران دير شدن کارها باشد، غذايش را با عجله بخورد، بين محل کار تا خانه مدام در ترافيک شهري به خودش فشار بياورد و حرص بخورد...، اين مواد دائما در خون ترشح مي‌شوند و با تغيير دادن شيمي بدن، آن را دچار بيماري مي‌کنند. الان بين کورتيزول و سرطان رابطه مستقيم يافته شده است. يا يکي از فرضيه‌هايي که هم‌اکنون در مورد سرطان وجود دارد، اين است که سلول‌هاي سرطاني ارتباطشان را با سلول‌هاي کناري خود از دست مي‌دهند و در نتيجه بدون هماهنگي با آنها (که با دستورات مرکزي مغز فعاليت مي‌کنند)، براي خودشان فعاليت مي‌کنند؛ بيش از اندازه تکثير مي‌شوند و توده‌هاي سرطاني را به وجود مي‌آورند. اما اين ارتباط چرا از دست مي‌رود؟ علتش استرس است.
استرس دائمي بدن، موجب مي‌شود تا دستگاه ايمني بدن مدام در حال جنگ و گريز باشد و اصلا استراحت نکند. اين حالت، مثل يک لشکر تازه‌نفس است که تا مي‌خواهد استراحت کند، سوت آماده‌باش را مي‌زنند. وقتي اين قضيه مدام تکرار شود، بعد از مدتي آن لشکر از نفس مي‌افتد و در برابر کوچک‌ترين تهديدها هم قادر به مقابله نيست. در حال استرس دائمي، بدن حتي شب‌ها هم در وضعيت جنگ و گريز است.
نتيجه اين‌که ما با طرز فکر خودمان و نحوه واکنش به شرايط پيراموني، مي‌توانيم جلوي خيلي از بيماري‌هاي سخت‌درمان و آنهايي را که عوامل ناشناخته دارند، بگيريم. البته همان‌طور که گفتم، آگاهي از نوع تغذيه و شرايط محيطي خطرزا را هم نبايد فراموش کرد.
اما در مورد سوالي که درباره آلودگي هوا پرسيديد، بايد بگويم که اگر ما با خودمان آشتي باشيم، هوا را آلوده نمي‌کنيم. يکي از دلايل آلودگي هواي شهرهاي ما اين است که (در يکي از برنامه‌ها هم گفته‌ام) «يک جاي کار اشکال دارد.» آن جايي که اشکال دارد، طرز نگرش ما به خودمان است. ما ندانسته، ميل به خودکشي داريم. وگرنه هر آدمي مي‌داند که مثلا مي‌شود در مصرف سوخت صرفه‌جويي کرد، رفت‌وآمد [با خودروي شخصي] را مي‌شود کمتر کرد. واقعا مي‌شود!

ولي هنوز با اين طرز فکر اُخت نشده‌ايم!

نشده‌ايم و نمي‌خواهيم بشويم! فرض کنيد شما ميلياردر هستيد. آيا بايد غذاي اضافي بپزيد و آن را دور بريزيد؟ آيا بايد بيخود لامپ‌ها را روشن بگذاريد؟ آيا بايد بي‌دليل سوخت را بسوزانيد؛ هر چقدر هم که نفت داشته باشيد؟ چرا حرامشان مي‌کنيم؟ اگر اضافه است، مي‌توانيم بفروشيم. مي‌توانيم سالم‌تر و قشنگ‌تر زندگي کنيم و همه اينها خوشبختانه شدني است، اگر بخواهيم.
اما به هر حال در مورد کساني که در شرايط مساوي در هواي آلوده زندگي مي‌کنند، باز هم آنهايي که مثبت فکر مي‌کنند، به خودشان احترام مي‌گذارند و خودشان را دوست دارند، چون سازوکار رواني‌شان در جهت حفظ و بقاي آنها است، [نسبت به کساني که تفکر منفي دارند] هم ديرتر مريض مي‌شوند و هم اين‌که اگر مريض شوند، زودتر خوب مي‌شوند.

با صحبت‌هايي که تا اينجا داشتيم، در کل به اين نتيجه رسيديم که فکرهاي ما خيلي قوي هستند؛ آن‌قدر که مي‌توانند بدنِ به اين عظمت را از کار بيندازند يا برعکس، صاحب آن را به شخصي سالم، شاد و با اعتماد به نفس تبديل کنند. اما خود «فکر» اصلا چيست؟!

سوال خيلي قشنگي است؛ گرچه پاسخ آن خيلي آسان نيست! الان موج جديدي در دنيا به وجود آمده که سوالشان اين است: «What is the reality?» يعني: «واقعيت چيست؟» مثلا من مي‌گويم آقاي قزويني که روبه‌روي من نشسته واقعيت دارد، يا اين مجله [دانشمند] که دست من است، واقعيت دارد. اما محل تشخيص اين واقيعت‌ها کجا است؟ مي‌گوييد مغز؛ اما وقتي داخل مغز مي‌رويم و آن را وامي‌شکافيم، آنجا چه مي‌يابيم؟ سلول‌هاي و رشته‌هاي عصبي... ريزتر که مي‌شويم به مولکول‌ها مي‌رسيم و مواد شيميايي و پروتئين‌ها... بعد از آن هم اتم‌ها... داخل اتم‌ها هم الکترون است... اما الکترون چيست؟ الکترون چيزي نيست که وجود داشته باشد، بلکه ابري از احتمالات است. هسته اتم هم همين‌طور است. وقتي خوب در بحر اين مسائل مي‌رويم و به حيطه فيزيک کوانتومي مي‌رسيم، مي‌بينيم که همه اينها Possibility يا «امکان وقوع» هستند و در ضمن ماده هم نيستند. اينها فرم‌هايي (حالت‌هايي) از انرژي هستند. الکترون حالتي از انرژي است که ما حدس مي‌زنيم در فلان لايه در حال گردش است. خود هسته اتم هم چنين وضعيتي دارد. هر چه بيشتر داخل کُنه ماده مي‌شويد، مي‌بينيد که بيشترِ آن تشکيل‌شده از حباب (فضاهاي خالي) است؛ به‌طوري که محاسبه کرده اند تمام عالم که الان ما مي‌شناسيم، اگر فشرده شود، به اندازه يک معبد خواهد شد. يعني اين‌قدر بين اجزاي آن فاصله است. اما در مورد مغز که در نهايت رسيديم به اتم و اجزاي آن که گفتيم انرژي است؛ اين ميان فکر چيست؟ و کجا است؟
فکر يک جريان است، يک جريان انرژي. ولي اين واقعيتي که ما تشخيص مي‌دهيم و با تكيه به آن مي‌گوييم اين ميز است، اين کتاب است و...، اين واقعيت را کجا تشخيص مي‌دهد؟ يکي از دانشمندان مثال قشنگي در اين‌باره دارد. مي‌گويد آيا کسي به اداره‌اش زنگ مي‌زند بگويد «بدن من امروز درد مي‌کند، اداره نمي‌آيد»، بعد بپرسند شما کي هستيد؟ بگويد «من بدنم هستم؛ امروز درد مي‌کنم، نمي‌آيم»؟ اينها را نمي‌گويد، مي‌گويد «من امروز بدنم درد مي‌کند، نمي‌آيم». يا مي‌گويد «دست من» درد مي‌کند، اين «من» کجا است؟
اين «من»، Consciousness است؛ آگاهي، خودآگاه. اما اين آگاهي کجا ايستاده که مي‌گويد دست من، پاي من، بدن من، سر من، فکر من؟ اين دانشمند مي‌گويد يک چيزي را مطمئن باشيد؛ اين‌که جسم شما متعلق به «آن» است، به آن آگاهي. بعضي‌ها آن آگاهي را روح مي‌نامند، بعضي‌ها انرژي و.... هر کسي هر چه مي‌خواهد بگويد؛ مهم اين است که ما فقط آن چيزي نيستيم که بدنمان است. به عبارت ديگر، آن اتفاقاتي که منجر مي‌شود به اين‌که من نسبت به واقعيت آگاهي پيدا کنم، در جسم من رخ نمي‌دهد. طبق اين فرضيه، مرکز درک در جاي ديگري است. يعني مي‌گويد آگاهي، اين جهان است؛ جهان هستي. بعضي‌ها مي‌گويند خداوند، بعضي‌ها مي‌گويند طبيعت، بعضي‌ها مي‌گويند جهان هستي، بعضي‌ها مي‌گويند انرژي... ما راجع به آن بحث نمي‌کنيم. ولي يک چيزِ واحد است که خودش را به صورت‌هاي مختلف نشان مي‌دهد. حتي اين گروه از دانشمندان تا آنجا پيش رفته‌اند که مي‌گويند در مغز ما يک سري ترکيبات پروتئيني به نام «ماکروتوبولار» وجود دارد که هر ثانيه 40 بار روشن و خاموش مي‌شوند. در اين 40 بار، اطلاعات بدن را جمع مي‌کنند، بعد وصل مي‌شوند به Universe، به «انرژي جهاني»، آن [اطلاعات] را مي‌فهمند و درک مي‌کنند، و خبرش را به داخل بدن مي‌آورند.

مثل اين‌که ما يک ترمينال رايانه‌اي باشيم که به يک سرور مرکزي متصل مي‌شويم؟

دقيقا. در واقع، 40 بار در ثانيه ما تبادل اطلاعات مي‌کنيم. حالا روي اين ماکروتوبولارها بحث است که عده‌اي مي‌گويند اين عمليات بايد در حالت ابررسانا باشد و دما بايد حدود منفي 170 درجه باشد تا اين کار بتواند صورت گيرد. ولي طرفداران اين فرضيه مي‌گويند بدن و طبيعت توانسته اين را به‌صورت طبيعي بسازد. اين امر نشان مي‌دهد که در دنيا، نگرشي انقلابي در زمينه علم پديد ‌آمده، و علم دارد به سمتي پيش مي‌رود که پديده‌ها را فقط به‌خاطر اين‌که قابل اندازه‌گيري يا لمس نيستند، از دور خارج نکند. يک مشکلي که علم داشته اين بوده که اگر چيزي را نتواند اندازه‌گيري کند، به طرف آن نمي‌رود. ولي اين امر، دليل بر عدم وجود آن نيست. الان اين گروه از دانشمندان جسارت کرده و از آن حيطه بيرون آمده‌اند؛ فرضيه‌ها و حتي روش‌هاي آزمايش خود را مطرح مي‌کنند. آنها مي‌گويند اگر ما چيزي را نمي‌فهميم، دليل نمي‌شود که وجود ندارد... در واقع، دنيا جنبه ديگري غير از آن چيزي که ما فکر مي‌کنيم هم دارد؛ و وقتي انسان به اينجا مي‌رسد، ناگهان متوجه مي‌شود که خيلي قوي‌تر از آني است که فکر مي‌کرد. و آنجا است که متوجه مي‌شود من و تويي وجود ندارد. درمي‌يابد که ما همه صور مختلف يک چيز هستيم، و آنجا است که انسان به حکمت بزرگ اين شعر پي مي‌برد که: «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست/ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.» يعني حتي اين ميز هم جلوه حق است.

اجازه بدهيد اين وسط، گريزي هم به «فيزيک ريسماني» بزنيم، چراکه اين نظريه فيزيکي هم به‌نوعي بيانگر همين يگانگي است. فيزيک ريسماني مي‌گويد همه چيز از ارتعاش‌هاي يک ريسمان واحد ايجاد شده‌اند، حتي آن پروتون و الکترون و هر ذره و هر چيز ديگري در اين عالم، جلوه‌هاي مختلفي از يک ريسمان واحد تحت فرکانس‌هاي ارتعاشي مختلف هستند. يعني من و شما و اين ميز هم مجموعه‌اي از ارتعاش هستيم که به شکل‌هاي مختلف تجلي يافته‌ايم. حالا نظر ديگري که بيشتر متافيزيکي است و لزوما هم به فيزيک ريسماني مرتبط نيست (اما تعابيرش بسيار شبيه آن است)، مي‌گويد اين ارتعاش‌ها اگر «هم‌نوا» باشند، همديگر را جذب مي‌کنند. بنابراين اگر شما مثلا پول مي‌خواهيد، بايد در فرکانس پول و ثروتمند شدن قرار بگيريد. يعني مثل راديو که براي پخش برنامه بايد روي يک فرکانس خاص تنظيم باشد، بايد خودتان را روي آن سيگنال قرار دهيد تا شکل مادي‌اش را در زندگي خود متجلي کنيد.

اين کاملا درست است و زندگي من هم شاهدِ مثالي بر اين گفته‌ها است. من هرازگاهي کاغذها و نوشته‌هاي قديمي‌ام را نگاه مي‌کنم و آنهايي را که ديگر لازم ندارم، دور مي‌ريزم. شايد برايتان جالب باشد که بگويم من در سال 2001 يا 2002 بود که يک فرايند هدف‌گذاري را براي زندگي‌ام انجام مي‌دادم. مربي‌اي که در اين زمينه داشتيم، به ما گفته بود به جاي اين‌که اهدافتان را بنويسيد، شکل آنها را بکشيد تا يک تصوير از اهدافتان و همين‌طور آن کسي که دوست داريد بشويد، به مغزتان بدهيد. و من ديدم در آن کاغذنوشته‌ها، تصويري از کره زمين را کشيده بودم و روي استواي آن نوشته بودم: «مکتب کمال». به اين شکل، مي‌خواستم بين‌المللي کردن مکتب کمال را نشان بدهم. الان من دوستان کانادايي، کره‌اي، ژاپني، آمريکايي، آلماني و... دارم؛ کساني که در شعاع عمل من قرار گرفته‌اند. همه آنها مکتب کمال را فهميده‌اند و خيلي اصرار دارند که به زبان‌هاي ديگر هم وب‌سايت بزنيم. به هر حال مي‌خواهم بگويم که اين تصويرسازي يا فکر کردن به اهداف و به آن چيزي که مي‌خواهيم اتفاق بيفتد، واقعا عملي است و فقط حرف و تئوري نيست. الان حداقل در زبان فارسي به هدف بين‌المللي کردن مکتب کمال رسيده‌ام؛ چون هم در افغانستان برنامه‌هاي من پخش مي‌شود و هم در تاجيکستان. حتي در تاجيکستان که بودم از طرف تلويزيون آنجا با من مصاحبه کردند. يعني من کار خاصي نکردم، فقط به قول شما با آن موقعيت و موضوع Tune (روي موج آن تنظيم) شدم.
در اين‌باره شعري هم داريم که مي‌گويد: «آب کم جو تشنگي آور به دست/ تا بجوشد آبت از بالا و پست.» اين تشنگي، يکي از تعابيرش «سوال کردن» است. اما سوال يعني چه؟ يعني «درخواست»، «آرزو». بخواه! در قرآن کريم هم خداوند فرموده: «ادعوني استجب لکم» (بخوانيد مرا تا اجابت کنم شما را). يعني وقتي بخواهي، دنيا به تو مي‌دهد. دنيا، دنياي محدودي نيست. محدوديت در فکر ما است. ترس‌ها در ذهن ما است. پايمان را به اندازه گليممان دراز مي‌کنيم. اما اندازه اين گليم را چه کسي تعيين کرده؟ والله اعلم! ما بايد به بچه‌هايمان ياد بدهيم که بزرگ و وسيع فکر کنند؛ کوچک فکر کردن باعث ترس مي‌شود. ترس هم باعث قطع ارتباط و حمله [به ديگران براي دفاع از خود] مي‌شود.

يعني فکر ما نامحدود است و خود ما هستيم که روي آن محدوديت مي‌گذاريم؟

بله، اجازه بدهيد با يک مثال موضوع را روشن‌تر کنم. يک بار در ايتاليا داشتم با قطار مي‌رفتم، شخصي را ديدم که کنار ريل در مزارع اطراف داشت قدم مي‌زد. اين منظره را که ديدم، مغزم يک‌مرتبه جرقه زد که: «محمود! آن آدم جسم تو است و اين قطار که رفت فکر تو.» من يک نکته را در مورد تندرستي و فکر خدمت شما بگويم. قدرت فکر و انديشه ما شايد هزاران سال، ميليون‌ها سال جلوتر از بدنمان است. اين بدن، بارِ اين فکر را نمي‌تواند بکشد. بدن ما براي مثلا 40هزار سال پيش است که بشر مي‌خواست از درخت بالا برود، دنبال غذا باشد و پي شکار حيوانات بدود يا از دست جانوران وحشي فرار کند... فيزيک جسمي ما هنوز همان است و غرايزمان هم در همان حد است.
چرا اين‌قدر علما، عرفا و بزرگان هر ديني مي‌گويند از امور دنيوي خودتان را رها کنيد؟ منظور اين نيست که امور دنيوي بد است؛ مي‌خواهند بگويند «اي انسان! تو فراتر از اين محدوديت‌هاي جسمي هستي.» مثلا در مورد آميزش جنسي، اين موضوع جاي خودش را دارد و بايد هم باشد، ولي اگر کسي فکر کند تمام زندگي همين است و همواره در پي ارضاي اين نياز باشد، معلوم است که خودش را نشناخته. عرفا مي‌گويند شما خيلي فراخ‌تر، بزرگ‌تر و وسيع‌تر از آن چيزي هستيد که فکر مي‌کنيد. مثلا فرض کنيد ميليون‌ها تُن بار را بخواهيد در يک کاميون معمولي بريزيد، خب اين کاميون نمي‌تواند اين همه بار را بکشد. انسان هم گاهي اوقات به خاطر وسعت فکرش، زير بار آنها خرد مي‌شود. فکرهايي مي‌کند که زمانه برايش ايجاد کرده است، خودش و نوع زندگي‌اش موجب ايجاد آنها شده است. مثلا در نظر داشته باشيد که بدن ما براي اين طراحي نشده که در خانه‌هاي گرم امروزي زندگي کند، بدن ما طوري ساخته نشده که پشت ميز، جلوي رايانه يا اين‌که پشت فرمان خودرو بنشينيم. بدن ما براي اين کارها نيست، اين [ابزار و وسايل] را براي ما ساخته‌اند [بي‌آن‌که به نيازهاي ذاتي بدن ما توجه شده باشد]. براي همين ما بايد حداقل روزي نيم الي يک ساعت فعاليت بدني داشته باشيم. اگر اين کار را بکنيم، با توجه به بهداشت و پزشکي مدرن که الان وجود دارد، همه ما 120 سال زندگي مي‌کنيم، مگر آنهايي که محدوديت‌هاي ژنتيکي دارند. يعني طبيعت ما اين‌طوري است. پيشنهاد من به پزشکان، پرستاران و تمام کساني که در امور بهداشت هستند، اين است که به مردم آموزش بدهند که هر فرد چگونه مي‌تواند خودش را در بهترين حالت بدني و رواني نگه‌ دارد. اگر ما افراد را از اين لحاظ کمک کنيم و شرايط لازم را براي قرارگيري در حالت بهينه جسمي-رواني فراهم کنيم، مراجعات به پزشکان هم کمتر خواهد شد. البته معنايش اين نيست که پزشکان بيکار خواهند شد، بلکه فرصت خواهند داشت تا روي کارهاي پژوهشي و همچنين آموزش و پيش‌گيري فعاليت کنند.

شما جمله جالبي داريد، مي‌گوييد «زندگي هر کس مثل فيلمي است که از مغز (فکر) او پخش مي‌شود.» يعني هر کس خودش زندگي‌اش را و شرايطش را مي‌سازد؛ يعني انتخابگري کامل. صحبت‌هايي هم که تا الان داشتيم همگي مويد اين نکته بودند. اما اين وسط يک پارادوکس (تناقض‌نما) پيش مي‌آيد. آيا انتخاب‌هاي اين همه آدم که بعضا هم با هم متناقض است، در کنار هم به مشکل نمي‌خورد؟ مثلا فرض کنيد فيلم ذهني من اين است که امروز بيايم اينجا با آقاي معظمي بگومگو کنم. ولي فيلم شما اين است که امروز ما با هم يک صحبت دوستانه و لذت‌بخش داشته باشيم. اين تضاد بين دو فکر، بين انتخاب‌ها، چطور حل مي‌شود؟

شايد بهتر باشد من اين سوال را اين‌طور جواب بدهم که چيزي که بشر را خيلي اذيت مي‌کند، «تضاد» يا Conflict است. تضاد ريشه‌هاي مختلفي دارد، ولي يکي از ريشه‌هايش اين است که ما در کودکي آموخته‌هايي را ياد مي‌گيريم که مستقيما وارد مغزمان شده‌اند؛ بدون آن‌که هيچ قضاوتي در مورد [درستي يا نادرستي] آنها انجام داده باشيم. مثلا تا 4 سالگي امواج مغزي بچه در حالت «تتا» است؛ يعني امواجي که مغز انسان در حالت خلسه (بين خواب و بيداري) دارد. در اين حالت، فرد بيشترين تلقين‌پذيري را دارد. در هيپنوتيزم هم براي تلقين به فرد، او را وارد اين مرحله مي‌کنند. [توضيح بيشتر اين‌که انسان در حالت بيداري کامل در وضعيت امواج مغزي بتا است، در حالت آرامش ذهني/جسمي يا Relaxation، وارد وضعيت آلفا مي‌شود، باز هم آرام‌تر و در حالت خلسه عميق، وارد وضعيت امواج تتا مي‌شود و در نهايت در وضعيت امواج دلتا، انسان کاملا به خواب مي‌رود. اين امواج را مي‌توان به کمک دستگاه ثبت امواج مغزي، مشاهده کرد.] با اين تفاسير، شما هر چيزي به بچه بگوييد وارد سيستم باورهايش مي‌شود و آن را به عنوان «حقيقت» (Fact) مي‌پذيرد. وقتي هم که اين باورها در او جا گرفت، بعد رفتارهاي اطرافيان را مي‌بيند. تمام اينها براي او، مبنايي براي باورها و عقايدش مي‌سازد که به مبناي سنجش و قضاوت او تبديل مي‌شوند؛ يعني «ترازو‌هاي ذهني» او را شکل مي‌دهند. «خود او» را مي‌سازند.
اما اين سيستم باورها که در حقيقت يک سيستم ارزشي (ارزش‌گذاري) است، موجب ايجاد يک سري احساسات و رفتارها مي‌شود که همين‌ها، به‌طور متقابل موجب تقويت آن باورها مي‌شوند. يعني در اثر اين تاثير متقابل، فرد نسبت به [درستي] باورهايش راسخ‌تر مي‌شود.
اين نکته را هم داخل پرانتز بگويم که آدم‌ها وقتي کتاب مي‌خوانند، با کسي آشنا مي‌شوند، فيلمي مي‌بينند و...، کمتر چيز جديدي ياد مي‌گيرند؛ چراکه بيشتر دنبال تاييد باورهاي خود در حرف‌هاي طرف مقابل هستند. يعني همان‌که «هر کسي از ظن خود شد يار من». به عبارت ديگر، اکثر ما ياد نمي‌گيريم، فقط همواره در پي تاييد باورهايمان هستيم.

مثل اين‌که يک فيلتر در ذهنمان گذاشته باشيم که به باورهايي که قبول داريم، اجازه ورود بدهد و آنهايي را که قبول نداريم، پس بزند؟

همين‌طور است. انگار که اصلا نديده يا نشنيده‌ايم. انسان فقط وقتي عامدانه و با دقت گوش بدهد يا نگاه کند، مي‌تواند متوجه چيزهاي جديد شود. به هر حال، در ادامه صحبتي که درباره سيستم باورها داشتيم، وضعيت آن بچه به اين شکل است که بزرگ مي‌شود و حالا نوبت فرهنگِ جامعه و همين‌طور آموزش و پرورش است که وارد صحنه مي‌شوند و آن باورها و ارزش‌گذاري‌ها را تقويت مي‌کنند. در نهايت، شخص يک مجموعه باورها را به عنوان راه و روش درست زندگي مي‌پذيرد. اگر زندگي شخص هماهنگ با آن باورها باشد که مشکلي نيست و او در آرامش است؛ اما اگر اين‌گونه نباشد، شخص دچار تضاد مي‌شود. فرض کنيد يک جوان اعتقادات مذهبي قوي دارد (در اين مثال، قصد ارزش‌گذاري باورها را نداريم، فقط مي‌خواهيم قرارگيري در وضعيت تضاد را نشان بدهيم). اين فرد، بر مبناي باورهاي خود، کارهايي را گناه و کارهايي را ثواب مي‌داند و سيستم ارزش‌گذاري او کاملا «صفر و يک» است. اگر اين شخص وارد محيطي گناه‌آلود شود، در يک حالت دوگانه قرار مي‌گيرد. غرايزش به او مي‌گويد که به طرف کار گناه برود، اما باورهاي دروني‌اش او را از اين کار بر حذر مي‌دارد. اين عدم هماهنگي، يک تضاد و کشمکش دروني را در او ايجاد مي‌کند. اگر آن کار را انجام بدهد، احساس گناه مي‌کند؛ اگر انجام ندهد، احساس غبن مي‌کند؛ و در هر دو حالت با خودش بد مي‌شود.
اگر اين کار را انجام ندهد، به آنهايي که با خيال راحت اين کار را مي‌کنند، حسودي‌اش مي‌شود. هرچند خودش را متقاعد مي‌کند که «آنها مجازات خواهند شد و من نمي‌شوم»، اما باز هم اين تضاد فروکش نمي‌کند. برعکس، وقتي کسي باورهايش با رفتارهايش هماهنگ است، بسيار آرامش دارد و خونسرد است. به همين دليل، براي تامين بهداشت رواني جامعه خيلي مهم است که قوانين طوري وضع شوند که حتي‌الامکان در راستاي غرايز بشر باشند، با آنها در تضاد نباشند. فرق جوامع موفق و ناموفق هم در همين نکته کوچک است. مثلا فرض کنيد شما در آمريکا يا کانادا مي‌خواهيد ميلياردر شويد؛ نه‌تنها کسي جلوي شما را نمي‌گيرد يا به شما حسودي نمي‌کند، که تازه تشويقتان هم مي‌کنند و مورد احترام هم واقع مي‌شويد. علت چيست؟ براي اين‌که بايد ماليات بدهيد، براي اين‌که کار ايجاد مي‌کنيد. و واي به حال کسي که ماليات ندهد! بالاترين مقام‌ها را هم داشته باشد، از او بازخواست مي‌کنند. آنها نمي‌آيند در فيلم‌هاي سينمايي و تلويزيوني‌شان ثروت را بد نشان بدهد، آدم ثروتمند را آدم بدي نشان بدهند. چرا؟ چون آن وقت جواني که مي‌خواهد ثروتمند بشود، احساس گناه مي‌کند. احساس مي‌کند فقط از راه نادرست مي‌تواند ثروتمند شود.
اجازه بدهيد باز با يک مثال، مطلب را روشن‌تر کنم. فرض کنيد شما قانون مي‌گذاريد که تمام خيابان‌هاي شهر به سمت خارج شهر يک‌طرفه شوند. خب، خودروهايي که از شهر خارج مي‌شوند بعد از مدتي بايد به خانه‌شان برگردند. اما حالا چه اتفاقي مي‌افتد؟ خيابان‌ها ورود ممنوع است! مامور هم گذاشته‌اند که افراد ورود ممنوع نيايند. اما افراد که نمي‌توانند به خاطر ورود ممنوع بودن خيابان، از برگشتن به شهر و خانه‌شان صرف‌نظر کنند. چه مي‌شود؟ اگر بتوانند مامور را مي‌خرند و اگر نتوانند دنده عقب مي‌روند... تصادف مي‌شود، کلي دردسر ايجاد مي‌شود، اين همه آدم صبح تا شب بايد در فکر اين باشند که چطوري به خانه‌شان برگردند. همه اينها به‌خاطر يک قانونِ غلط است. و همين تضادها، اين دغدغه‌هاي فکري، تصادف‌ها، درگيري با مامور و...، باعث ناخوشبختي مي‌شود، باعث بيماري جسمي مي‌شود، باعث مي‌شود مردم مدام به دکتر مراجعه کنند، باعث مي‌شود بيمه‌ها کلي پول دارو و درمان و تصادفات را بدهند.
يا باز فرض کنيد دو اسب تندرو به جلوي يک ارابه بسته شده‌اند. هم اسب‌ها خوشحالند و هم صاحب ارابه. اما اگر يکي از اسب‌ها کندرو باشد، اسب‌ها و صاحب ارابه ناراحت خواهند بود. ارابه هم آن‌طور که بايد، پيش نمي‌رود. دليلش اين نيست که اسب‌ها بدند يا ارابه نامناسب است؛ فقط اين مجموعه با هم همخواني ندارد.
به همين شکل، اگر قوانين همخواني نداشته باشند، فرد مجبور است رشوه بدهد تا کارش راه بيفتد؛ اما بعد حالش بد مي‌شود، با خودش بد مي‌شود که «چرا من اين‌قدر بدبختم که بايد رشوه بدهم تا کارم جلو برود»، رشوه‌گيرنده هم با خودش بد مي‌شود که «چرا من بايد درآمدم از اين راه باشد». با خودشان دعوا مي‌کنند، شب مي‌روند خانه با همسرشان دعوا مي‌کنند؛ مريض مي‌شوند چون همه فکرشان اين است که خودشان را و رفتارشان را توجيه کنند. کلي از انرژي‌شان را که مي‌توانند صرف خلاقيت، بهره‌وري و زندگي بهتر کنند، بايد به مصرف توجيه کارهايشان برسانند.

من هنوز پاسخ سوالم را در مورد تضاد و تقابل فکرها نگرفته‌ام. ما ممکن است وارد محيط‌هايي شويم که در آنجا افکاري متناقض با نحوه انديشه ما جريان داشته باشد و نخواهيم اسير آنها شويم. مثلا فرض کنيد وارد خيابان مي‌شويم، در ترافيک، يا در يک تاکسي که راننده‌اش از زندگي‌اش ناراضي است و بنا به غر زدن گذاشته. اگر ما بخواهيم آرامش فکر و تعادل ذهني خودمان را حفظ کنيم، چه بايد بکنيم و نحوه فکر ما تا چه حد مي‌تواند سپري باشد در برابر هجوم اين نوع منفي‌انديشي‌ها؟

مسئله از نظر من به اين ترتيب مطرح است که اول مرغ بود يا تخم‌مرغ؟! ببينيد، دنيا را ما مي‌سازيم؛ راننده تاکسي را ما مي‌سازيم. ما مي‌توانيم کاري کنيم که آن ماشيني بيايد جلوي پاي ما بايستد که دلمان مي‌خواهد. ما مي‌توانيم کاري کنيم که آن هم‌صحبتي کنار ما بنشيند که مي‌خواهيم. بيش از آنچه فکر کنيد، ما اختيار داريم. اين‌که ما فکر کنيم در سيستمي گرفتار شده‌ايم که پر از عوامل منفي است، مربوط به طرز نگرشي است که خومان را قرباني و اسير شرايط مي‌بينيم. يادمان رفته که آن سيستم و شرايط را ما «انتخاب» يا آن را «ايجاد» کرده‌ايم. بعضي‌ها که براي مشاوره پيش من مي‌آيند، مي‌گويند مثلا پدر و مادرمان فلان رفتارها را داشته‌اند. در جواب آنها مي‌گويم، درست است، آنها کاري را انجام دادند که بلد بودند؛ اما يادتان باشد که الان «شما» انتخاب کرده‌ايد که با تشخيص آنها زندگي کنيد. مي‌توانيد انتخاب کنيد که آن ديدگاه را کنار بگذاريد و الان خودتان پدر و مادر خودتان بشويد! اما اگر فکر کنيد که اسيريد، زندگي را باخته‌ايد.
من چند ماه پيش سميناري در تهران داشتم با عنوان «چرا چشم‌ها را بايد شست؟» آنجا شرح دادم که ايراد بزرگ ما اين است که چون هميشه اثرات فکر خودمان (مثل پول، شهرت، مقام، خوشي‌ها، رنج‌ها و...) را در بيرون از خودمان مي‌بينيم، چون همه چيزهاي مادي را در بيرون مي‌بينيم، باورمان شده که بايد همه چيز را در بيرون از خودمان جست‌وجو کنيم. در حالي‌که همه اينها از درون ما سرچشمه گرفته است. در آن سمينار مثالي زدم. گفتم خودتان را در نظر بگيريد که ابتدا تنها يک خيال بوديد؛ يک آرزو در ذهن يک پدر و مادر. آن خيال موجب ازدواج شده، موجب پديد آمدن شما شده، باعث شده به شما غذا بدهند، تربيت‌تان کنند و مواظبتان باشند... تا به اينجا برسيد. يا مثلا تمام اين ساختمان‌هايي که در جاهاي مختلف دنيا مي‌بينيد، همگي اول در خيال بشر بوده‌اند. انرژي مجموع دنيا نه زياد شده و نه کم، مجموع کره زمين نه زياد شده و نه کم؛ چيزي از کرات ديگر نياورده‌ايم که به زمين اضافه کنيم. اما الان مي‌بينيد که ثروت کل دنيا مثلا نسبت به 200 سال پيش، چندين ميليون برابر شده است. يا مثلا آقاي بيل گيتس، رئيس مايکروسافت را در نظر بگيريد. مگر او چه کار کرده؟ تنها انرژي‌هاي فکر را به صورت کدهايي درآورده و وارد رايانه کرده و آنها را مي‌فروشد. يعني اصلا چيز مادي در اين ميان نيست؛ آن بخش مادي‌اش (مثل سي‌دي‌ها، دفترچه‌هاي راهنما و...) هم فقط براي اين است که به او پول بدهيد! وگرنه کل اينها را مي‌توان در رايانه دانلود کرد بدون اين‌که نياز به خريد چيزي باشد که بتوان آن را ديد و لمس کرد. بنابراين همه آنچه که در بيرون مي‌بينيم، جلوه‌اي است از دنياي درونِ ما که يا انتخابش کرده و يا آن را ساخته‌ايم. در يک کلام، دنياي بيرون جلوه‌اي است از دنياي درون.

و اين نگرش مي‌تواند ما را و دنياي ما را عوض کند. همين‌طور است؟

دقيقا. يک‌دفعه سلطان جهان مي‌شويم. پادشاه مي‌شويم و به‌واقع مي‌فهميم که کيستيم. «رسد آدمي به جايي که به جز خدا نبيند» يعني همين. به‌خصوص با تفسيري که شما در مورد فيزيک ريسماني داشتيد و تفسير من درباره آگاهي، انسان به‌ناگهان مي‌بيند که همه اينها يک چيز است؛ يکي است...

...که يکي هست و هيچ نيست جز او/ وحده لا اله الا هو.

بله. يعني اين‌طور نيست که شما سوار تاکسي شويد و يک‌دفعه راننده شروع کند به ناليدن از اوضاع و زندگي. شما وقتي فکر مي‌کني، امواجي از ذهنت خارج مي‌شود که انعکاس همان‌ها را به سويت برمي‌گرداند. مثلا فرض کنيد وقتي شما مي‌گويي «ها»، پژواک اين عبارت به صورت «ها... ها... ها...» به سوي شما مي‌آيد. من اين کار را به شکل عيني، در سمينارم با دست زدن نشان دادم. گفتم همه دست بزنيد. همه شروع کردند به دست زدن. بعد من شروع کردم دست زدن به صورت ريتميک. يعني به‌طور منظم دو بار در ثانيه دست مي‌زدم. بعد از چند لحظه، حدود 800 نفري که آنجا بودند شروع کردند به دست زدن مثل من، که من ريتم خودم را گم نکنم. شما هر وقت ريتم خودت را نگه داري، مردم به طرفت مي‌آيند و جذبت مي‌شوند؛ به‌خصوص آنهايي که ريتم ندارند. و اکثر مردم هم ريتم ندارند، يعني «ديمي» هستند. مدام اين سو و آن سو مي‌روند. به همين دليل کساني که به خودشان و به فکرشان متعهد هستند، مثل آهن‌ربا آدم‌ها را جذب خودشان مي‌کنند. بايد بداني که اگر مستحکم باشي، اگر يک باور و يک هدف خوب داشته باشي، به آن مي‌رسي. براي اين‌که دنيا مي‌خواهد که تو برسي، و جالب اين‌که قبل از آن تو را آزمايش مي‌کند. براي اين‌که ببيند فقط حرفش را مي‌زني يا اين‌که واقعا آن را مي‌خواهي. و اين را مي‌فهمد.
آنجايي که ما با «آگاه»مان چيزي را مي‌خواهيم اما با «ناخودآگاه»مان نمي‌خواهيم، به آن خواسته نمي‌رسيم.

مي‌شود اين موضوع را بيشتر براي ما باز کنيد؟

بله، مثلا فرض کنيد کسي مي‌گويد «پول مي‌خواهم، خانه و زندگي خوب مي‌خواهم؛ اما از صبح تا شب کار مي‌کنم و همه‌اش هشتم گرو نه‌ام است.» اين از آن غرهايي است که اکثرا مي‌زنند. اما من آن‌قدر به پول اهميت مي‌دادم که گفتم بايد يک دوره درست کنم به اسم اين‌که «شاد باشيد و ثروتمند شويد». و اين کار را کردم. در کتاب «ثروتمندترين مرد بابل» نوشته شده که پادشاه بابل به ثروتمندترين فرد سرزمينش دستور داد راز موفقيتش را به همه ياد بدهد. اين فرد هم يک سري افراد را جمع کرد و اين رازها را به آنها گفت تا آنها هم به ديگران بگويند، تا به اين ترتيب در کشور بابل همه بدانند پول درآوردن و به ثروت رسيدن چگونه است. آنها راه ثروتمند شدن را ياد گرفته بودند و به بچه‌هايشان هم ياد مي‌دادند که چطور بايد ثروت را ايجاد کرد. به اين شکل بابل که آن موقع درصد کمي از جمعيت کل دنيا در آن ساکن بودند، بيش از 90 درصد ثروت جهان را در خود گرد آورده بود.
البته ثروت فقط پول نيست. ثروت يک «نشانه» است؛ ميوه درختي است که آن درخت، تفکر و نوع نگرش شما است. کسي که پول ندارد، نوع نگرش و فکرش نمي‌گذارد پولدار شود؛ نه‌ اين‌که پول وجود نداشته باشد که به او برسد.

يعني همان ناهمخواني بين خودآگاه و ناخودآگاه؟

بله. اجازه بدهيد من از خودم مثال بزنم. چون من در پولدار شدن خيلي کم‌استعداد بودم! يکي از اهدافي هم که براي خودم نوشته بودم، اين بود که مثلا در سال فلان، يک ميليون دلار داشته باشم. جالب آن‌که ظرف سه سال اين مقدار پول را ايجاد کردم و خودم هم تعجب کردم از اين‌که چطور راه به اين سادگي براي پولدار شدن سال‌هاي سال در کنار من بود و من مدام مي‌گفتم «از کجا بياورم [چيزهايي را دوست دارم يا لازم دارم] بخرم؟» وقتي فکرم عوض شد، و در نتيجه آن ثروت را ايجاد کردم، حالا مي‌گويم «کدام‌ها را بخرم!»
خانم‌ها راه خوبي براي اين کار بلدند. آنها بدون اين‌که پول در جيبشان باشد، طلا و جواهرات را نگاه مي‌کنند، مي‌روند داخل مغازه امتحان مي‌کنند؛ مي‌روند خانه مي‌بينند در حالي‌که شوهرشان مي‌گويد «خانم ما پولمان کجا بود چنين خانه‌اي بخريم؟» اما خانم مي‌گويد حالا مي‌رويم يک نگاهي مي‌کنيم! و درست مي‌گويد؛ چون ترس ندارد از داشتن آن خانه، برعکس، آرزويش را دارد. تجسم مي‌کند که آشپزخانه اينجا است، اينجا اتاق پذيرايي، اينجا بچه‌ها دارند بازي مي‌کنند... تمام اينها را براي خودش زنده مي‌کند و اين امواج را در خودش شکل مي‌دهد و مي‌فرستد براي دنيا.

مثل همان قضيه دست زدن و اعلام ريتم به دنيا؟

بله، و بعد مي‌بيني که در همان خانه ساکن مي‌شوند.

يعني فکرش را متمرکز مي‌کند و مثل يک آهن‌ربا، آن چيزي را که مي‌خواهد (ثروت، خانه دلخواه و...) جذب مي‌کند؟

دقيقا. و من پيشنهادم اين است که نويسندگان و سينماگران کشور ما، ثروت را در فيلم‌ها و داستان‌هاي ما بد نشان ندهند. ثروتمندها و آدم‌هاي تميز و مرتب را شخصيت منفي سريال‌ها قرار ندهند و در مقابل، آدم‌هاي فقير را شخصيت مثبت. چون هيچ فقيري دوست ندارد فقير باشد. با اين کار شايد فقط آرامشان کنيم، ولي خوشحال نمي‌شوند. تازه خوشحال هم بشوند، به جايي نمي‌رسند! کشور ما هم مي‌تواند ثروتمندترين كشور باشد. الان تقريبا 50 درصد درآمد ناخالص ملي دنيا مال آمريکا است. اقتصاد ايالت کاليفرنيا به تنهايي غني‌تر از اقتصاد فرانسه است. آيا آنها شاخ و دم دارند؟ نه! ما ايراني‌ها مي‌توانيم با تغيير روش و ديدگاهمان به همان مرتبه برسيم. نيازي به تغييرات عظيم يا چرخش 180 درجه هم نيست؛ با خيلي کمتر از اينها هم مي‌توان به هدف رسيد. مثل اين مي‌ماند که ذره‌بيني را روي يک کاغذ گرفته باشيم، کافي است آن را فقط کمي جلو يا عقب ببريم تا نقطه کانوني‌اش روي کاغذ بيفتد و آن را بسوزاند. بنابراين براي توليد ثروت کار خيلي شاق و مهمي نمي‌خواهد انجام بدهيم. ثروت نه به سواد ربط دارد، نه به مقام، نه به هيچ چيز ديگر از اين سنخ. تنها به اين ربط دارد که شما راجع به پول چطور فکر مي‌کنيد.
بگذاريد باز هم از خودم مثال بزنم. يادم است چندين سال پيش داشتم ويلايي را از دور تماشا مي‌کردم. از ذهنم گذشت که صاحب ويلاي به اين بزرگي و زيبايي، آيا بچه‌اش را نمي‌دزدند، باج‌گيري از او نمي‌کنند؟ يک‌مرتبه مغزم جرقه‌اي زد که «من دارم خودم اين‌طوري فکر مي‌کنم. يعني مي‌گويم اگر ثروتمند بشوم، بچه‌ام را مي‌دزدند، ماشينم را خط مي‌اندازند.» يا مثلا در کانادا، بعضي‌ها مي‌گويند ما هر چقدر کار کنيم، دولت [ماليات] مي‌گيرد. خب، اين فرد با خودش نمي‌گويد اگر بر فرض من 2 ميليون دلار درآمد داشته باشم و يک ميليونِ آن را دولت بگيرد، باز من يک ميليون دلار دارم! اين، يکي از همان تغيير نگرش‌هاي کوچک است. اين فرد براي اين‌که به دولت ماليات ندهد، فقير زندگي مي‌کند. يا مي‌ترسد بچه‌اش را بدزدند. اصلا چنين چيزي نيست. اين «ترس» خودساخته است که مانع رسيدن او به ثروت مي‌شود.
يا فرض کنيد به کسي از بچگي گفته باشند پولدار شدن تو مساوي است با فقير شدن ديگران. اما اگر اين فرد طرز نگرش‌اش را عوض مي‌کند، مي‌بيند اگر ثروت داشته باشد و بتواند امکاناتي را که دوست دارد براي خودش فراهم کند، فراغت بال پيدا مي‌کند و مي‌تواند فکر مثبتش را پخش کند، به مردم خدمت کند، براي آنها راجع به نگاه مثبت به زندگي صحبت کند... مي‌تواند مدرسه، مسجد، بيمارستان، کودکستان بسازد... مي‌تواند هزار و يک کار مفيد بکند که الان که هشتش گرو نه‌اش است، نمي‌تواند. چون الان همه فکرش مشغول خودش است و اين‌که چطور زندگي‌اش را بگذراند [که پول کم نياورد].
شما حتي مي‌بينيد در آن دوران طلايي تاريخ ايران که آن همه هنرمند و اديب و دانشمند و... داشتيم، در آن دوران طلايي اسلامي که مدت زمان محدودي هم بود، آن‌قدر ثروت در ممالک اسلامي بود که دانشمندان نياز نداشتند [براي گذران زندگي] کار کنند! مدارس مجاني براي آنها وجود داشت. درس مي‌خواندند، آرامش هم داشتند و کار علمي و فرهنگي‌شان را انجام مي‌دادند. خيلي هم خودشان دنبال ثروت نبودند، مي‌خواستند چيزي ياد بگيرند. خرج تحصيلشان وقتي داده مي‌شد، آنها هم ارضا مي‌شدند و يافته‌هاي علمي‌شان هم به خدمت مردم درمي‌آمد.


**************************************

(قسمت دوم- دانشمند- اسفند 1385)

گفت‌وگو با دکتر محمود معظمي درباره اثر فکر بر سلامت جسم و روان-بخش پاياني
خوشبختي فرمول ساده‌اي دارد

علي اکبر قزويني
عکس‌ها: سينا شعباني براي دانشمند

هميشه فکر مي‌کردم کلمه‌اي مثل «خوشحال» انگار واقعا خوشحال است و واژه‌اي مثل «عصباني» واقعا عصباني! اگر مقاله بعد از اين گفت‌وگو (آب‌ها هم احساس دارند، صفحه 47) را بخوانيد، مي‌بينيد که اين فکر چندان هم بي‌ربط نبوده و حتي همين کلمات خشک و خالي هم انرژي‌اي متناسب با مفهوم خود دارند. شايد به همين خاطر بود که يکي از شب‌هاي دي‌ماه که زياد سرحال نبودم و متن اين گفت‌وگو را (که آن موقع هنوز دست‌نويس بود) مي‌خواندم، در همان ميانه‌هاي خواندن و پيش از رسيدن به پايان آن، حس و حالي کاملا متفاوت يافته و دوباره با خودم آشتي شده بودم. همين حس را تقريبا تمام کساني که بخش اول اين‌ گفت‌وگو را در شماره پيش خوانده بودند هم داشته‌اند؛ احساسي خوب، خيلي خوب.

حقيقتش اين است که کلمات ثبت‌شده در اينجا همگي حاوي انرژ‌ي‌اند؛ انرژي عشق، عشقي که دکتر محمود معظمي به شما -بله، خود شما- دارد. اين انرژي در وجودتان به حرکت درمي‌آيد و احساسي ديگرگون به شما مي‌بخشد؛ گويي اکسيري است که مي‌خواهد مس وجود را به طلا تبديل کند. با اين حال اغلب ما اين حرف‌‌ها را مي‌خوانيم، مي‌گوييم «چه حرف‌هاي خوبي!»، و بعد مجله را مي‌بنديم و زندگي‌مان را به روال سابق پي مي‌گيريم-و باز نالانيم که چرا زندگي ما آن‌طور که مي‌خواهيم تغيير نمي‌کند. ما اين حرف‌ها را لب طاقچه عادت‌هاي هر روزه‌مان به فراموشي مي‌سپاريم و باز همان آدم‌هاي سابق مي‌شويم. اينجا است که باز به حرف دکتر معظمي مي‌رسيم: «خواندن و دانستن کافي نيست، عمل بايد کرد.» براي همين، اين بار يک تمرين عملي ساده اما بي‌نهايت معجزه‌گر را در صفحه 44 برايتان ذکر کرده‌ايم که انجام آن و مداومت در آن مي‌تواند زندگي‌تان را از اين رو به آن رو کند. اين چيزي است که دکتر محمود معظمي تضمين کرده است!

براي خواندن بخش پاياني گفت‌وگو با دکتر معظمي آماده‌ايد؟ چشم‌هايتان را ببنديد و يک نفس عميق بکشيد. آرام... حالا چشم‌هايتان را باز کنيد. خوشبختي در انتظار شما است!




آقاي دکتر معظمي! آيا شما خوشبختيد؟

بله، من ادعايم اين است که از 15 سال پيش تاکنون خوشبختم.

کاملا؟

کاملا يعني چه؟

بعضي‌ها فکر مي‌کنند خوشبختي کامل يعني اين‌که انسان در زندگي‌اش هيچ مشکل و دغدغه‌اي نداشته باشد. آيا واقعا همين‌طور است؟

من همين الان خيلي مسئله و مشکل در زندگي‌ام دارم، مشکلات کمي هم نيست و حتي ممکن است براي خيلي‌ها کمرشکن باشد.

پس چطور خودتان را خوشبخت مي‌دانيد؟ اصلا تعريف شما از خوشبختي چيست؟

براي اين تعريفي که بعضي‌ها از خوشبختي دارند و زماني خودشان را خوشبخت مي‌دانند که در زندگي، ازدواج، کار و... هيچ مشکل و ناراحتي نداشته باشند، جايي هست که چنين ويژگي‌هايي دارد و اسمش قبرستان است! خوشبختي اين نيست که شما مسئله نداشته باشي، خوشبختي يعني اين‌که بتواني به خودت احترام بگذاري و خودت را همين‌طور که هستي، دوست داشته باشي. و اين اصلا ربطي به پول و مقام و... ندارد. ممکن است شما تمام ثروتت را براي مداواي يک بيمار خرج کني و بعدش پولي نداشته باشي، اما احساس خوبي به شما دست مي‌دهد و با خودت مي‌گويي من آدم بامعرفتي هستم؛ «آدم» هستم. ممکن است شب در خانه‌ات خوابيده باشي و دلت بخواهد بخوابي. اما همسايه‌ات نياز به کمک دارد و مي‌روي به او کمک مي‌کني. وقتي برمي‌گردي کاملا خسته‌اي اما خودت را دوست داري؛ و اين خوشبختي است.
فقر و نداري زماني خوشبختي را مخدوش مي‌كند که باعث شود رابطه انسان با خودش بد شود. شما مي‌خواهي به همسرت، بچه‌هايت، دوستانت خدمت کني و مي‌بيني نمي‌تواني؛ با خودت مي‌گويي آخر اين هم شد زندگي، هميشه هشتم گرو نه‌ام است... و با خودت بد مي‌شوي. اما خوب است يک واقعيتي را اينجا بگويم که ببينيد حتي همين عوامل هم ذاتا قادر نيستند خوشبختي انسان را خراب کنند و اين احساس کاملا دست خود فرد است. در بعضي نقاط دنيا مثل هندوستان، آفريقا و آمريکاي جنوبي، آدم‌هايي را مي‌بينيد که روز به روز زندگي مي‌کنند. يعني تا عصر کار مي‌کنند و بعد انگار که پادشاه عالم باشند، دور هم مي‌نشينند، مي‌گويند، مي‌خندند، مي‌نوازند و آن‌قدر شادند که گويي تمام دنيا مال آنها است! حالا ممکن است من بگويم آنها عقل معاش ندارند، به فردايشان فکر نمي‌کنند. ولي آنها از هماني که هستند لذت مي‌برند. پس خوشبختي حاصل امکانات نيست، بلکه حاصل نگرش درست به خود، به زندگي و به دنيا است.
ما در مکتب کمال مي‌‌گوييم بچه‌ها را بايد طوري آموزش داد که از «حل مسئله» لذت ببرند، نه از «مسئله نداشتن». چراکه زندگي پر از مسئله است، هر کدام را که حل کني يکي ديگر سر راهت قرار مي‌گيرد. مثل کوهي مي‌ماند که وقتي به قله مي‌رسي مي‌بيني قله‌اي بلندتر از آن هست؛ يا راهي که وقتي به انتهايش مي‌رسي مي‌بيني راهي ديگر در وراي آن ادامه يافته است...

مي‌توانيم بگوييم ذات زندگي در جهان ما، داشتن مسئله است؟

بله، و شايد بتوان آن را به بازي‌هاي رايانه‌اي تشبيه کرد: چالش، اکتشاف، موفقيت. يک نوع اضطراب است که ببينم اين چه مي‌شود، آن چه مي‌شود؛ اين زندگي را قشنگ مي‌کند. البته تجربه نشان داده که بشر يک حداقلي را [از لحاظ مالي و امکانات] بايد داشته باشد. ولي اگر آن حداقل را داشت و با اين حال خوشحال نبود، بايد بداند که يک جاي کارش اشکال دارد. چون طبيعت زندگي بر شادي است. اجازه بدهيد در اين مورد يک داستان حقيقي برايتان بگويم. آن اوايل که کانادا رفته بودم، کسي را نمي‌شناختم و حتي براي کار ساده‌اي مثل اتوبوس سوار شدن هم بايد از ده نفر مي‌پرسيدم که کدام خط را سوار شوم، کجا بروم و...، و اين براي من که در ايران کلي دوست و آشنا و شاگرد داشتم خيلي سخت بود. يک روز روي تخت دراز کشيده بودم، هوا آفتابي بود و نور خورشيد از پنجره روي تخت افتاده بود. همين‌طور در فکر بودم که چه خواهد شد، چکار بايد بکنم... خلاصه در يک حالت برزخ‌گونه بودم که ناگهان پرنده‌اي آمد پشت پنجره و دو تا نوک به شيشه زد. بلند شدم و نگاهش کردم، ديدم چقدر خوشحال است (و من بعدا اين جريان را در مقاله‌اي به نام «پرنده خوشحال» آوردم). با خودم گفتم اگر اين پرنده چشمش را ببندد، ممکن است يک پرنده بزرگ‌تر يا يک گربه او را بخورد. يخچال و فريزر هم که ندارد غذاي فردايش را داخل آن بگذارد، بايد هر روز دنبال غذاي همان روزش باشد. تامين اجتماعي و بازنشستگي و از کار افتادگي هم که ندارد. اگر جايي از بدنش زخم شود يا بايد خودش خوب شود يا اين‌که همان زخم مي‌تواند موجب مرگ او شود. با همه اينها اما آن پرنده خوشحال است. با خودم گفتم «محمود آقا! تو هم تحصيلکرده‌اي، هم بدنت سالم است و هم اين‌که بالاخره يک حداقلي را در زندگي‌ات داري. تو چرا خوشحال نيستي؟» باور کنيد به آن پرنده نگاه کردم و ديدم آن دنيايي که من هميشه از آن سوال مي‌کنم (و جواب مي‌خواهم)، جوابم را فرستاده و مي‌گويد «بيا، اين هم استاد امروزت!» از استادم تشکر کردم و برايش دانه ريختم...!
اگر خوب توجه کنيم، مي‌بينيم ما بيش از آنچه که لازم است، داريم. بيش از آنچه که لازم است، مي‌دانيم. اما کمتر از آنچه که لازم است عمل مي‌کنيم. يکي از مشکلات زندگي ما اين است که مدام کتاب مي‌خريم يا دنبال توصيه و راهکار براي بهبود زندگي‌مان هستيم. اينها به جاي خود، اما بايد عمل کرد. بدون عمل، همه اينها بي‌فايده است. اگر به يکي از همان راهکارها عمل کنيم، به ما مهارت مي‌دهد، پختگي مي‌دهد و زندگي ما را متحول مي‌کند.

قبل از اين‌که شما اين روش و نگرش را در زندگي‌تان پيش بگيريد، فراز و نشيب‌هاي زيادي را طي کرديد. مي‌خواهم کمي از زندگي خودتان بگوييد و اين‌که چه شد که محمود معظمي در نقطه‌اي از زندگي‌اش تصميم گرفت خودش را عوض کند. آيا اين امر به‌واسطه شخص خاصي بود، همان که گاهي اوقات از او به عنوان «استاد» خودتان نام مي‌بريد؟

من در کودکي، بچه مريض‌احوالي بودم و اگر همت پدرم و دانش آقاي دکتر قريب (که خدا رحمتش کند) نبود، شايد من هم الان اينجا نبودم. هنوز يک سالم نشده بود که دچار اسهال و استفراغ شديد شدم و به‌خاطر همين دکترهاي ديگر گفته بودند که به اين بچه غذا ندهيد. هر روز هم حالم بدتر مي‌شد. اما دکتر قريب که من را ديده بود گفته بود اين بچه گرسنه است و غذا مي‌خواهد! يک رژيم غذايي مناسب براي من تعيين کردند و خلاصه به اين شکل من زنده ماندم! اما جز اين، آنچه که از مجموع زندگي‌ام به ياد دارم اين است که آدم بسيار خجولي بودم. و در ضمن در همان دنياي خلوت و کودکانه خودم بسيار مبتکر بودم. پدر من آدم اهل فني است و خيلي چيزها را به ما (بچه‌هايش) ياد داد، مثل لحيم‌کاري، کارهاي فني و... برايمان مجله دانشمند هم مي‌خريد و من از آن مجله هم خيلي چيزها ياد گرفتم. حتي يادم است مدرسه که مي‌رفتم، يک بار تصميم گرفتم موتور ماشين بسازم. با توضيحاتي که پدرم داده بود پيستون و سيلندر و... را به هم لحيم کردم و فکر مي‌کردم که واقعا همين‌طوري مي‌شود يک موتور ساخت. (البته اين طرز فکر واقعا درست است، يعني ما نبايد از نبود امکانات بترسيم. چون وقتي شما به مغرب‌زمين مي‌رويد متوجه مي‌شويد که واقعا به همين سادگي يک ايده را اجرا مي‌کنند و ترس ندارند.) به هر حال خجولي و در کنار آن کنجکاوي و خلاقيت، ويژگي‌هايي بود که در کودکي داشتم و خوب يادم مانده است. پدربزرگ و مادربزرگ (هم پدري و هم مادري) بسيار مهرباني داشتم. مادربزرگ مادري‌ام اولين معلم من بود و به من فارسي درس مي‌داد. پدربزرگم هم به من رياضيات درس مي‌داد. من از 4 سالگي درس مي‌خواندم و 5 سالگي آماده مدرسه رفتن بودم. ابتدا مسئولان مدرسه حتي براي امتحان گرفتن از من هم موافقت نمي‌کردند، اما مادربزرگم که خودش در آنجا معلم بود گفت شما امتحان بگيريد، اگر قبول شد او را بپذيريد. و يادم است که قبول شدم و باز به ياد دارم که در آن تلاطم‌هاي زندگي، اين مهر مادربزرگ براي من مثل يک جزيره آرامش بود... استنباط من اين است که او مي‌خواست يک پسربچه ضعيف و نحيف را مراقبت کند. چون در نوجواني زياد باعث افتخار پدرم نبودم. پدرها دوست دارند بچه‌هايشان قوي و پرزور باشند و من نه از لحاظ بدني و نه اخلاق و رفتار چندان ايده‌آل نبودم... يادم است خانم اربابي و آقايي که الان اسمشان خاطرم نيست، برنامه‌اي را در تلويزيون اجرا مي‌کردند به نام 5 و 3 دقيقه. يادم مي‌آيد که راجع به خجولي صحبت مي‌کردند و فن بيان، و مي‌گفتند دموستنس که خطيب يوناني بود، زبانش مي‌گرفت؛ زير زبانش ريگ مي‌گذاشت و مي‌رفت در بيابان براي درخت‌ها و سنگ‌ها صحبت مي‌کرد. اين را که من شنيدم، انگيزه‌اي بسيار قوي در من ايجاد کرد... (اينها را که مي‌گويم مهم است؛ کساني که در راديو، تلويزيون، نشريات و... کار مي‌کنند بدانند اين کارهايي که انجام مي‌دهند خيلي باارزش است.) و در ضمن چون من خيلي به صحبت‌هاي روحانيون در بالاي منبر (به‌خصوص مرحوم آقاي فلسفي) گوش مي‌دادم؛ دقت مي‌کردم که چطور خطابه مي‌گويند، کجاها صدايشان را مي‌کشند يا تن صدا را بالا و پايين مي‌برند... و اينها الگوي من شدند براي صحبت کردن و حرف زدن. ولي مسئله من هرگز به‌طور اساسي حل نشد. طوري که خاطرم هست در دبيرستان نمرات کتبي‌ام 18 به بالا بود ولي در امتحانات شفاهي قادر به جواب دادن نبودم. حتي وقتي يک بار در کلاس نتوانستم مسئله‌اي را که در برگه کتبي کامل حل کرده بودم، پاي تخته حل کنم، معلمم مرا متهم کرد که تقلب کرده‌ام. من هم حرف بدي از دهنم درآمد به ايشان گفتم و معلم هم توي گوش من زد و از کلاس اخراج کرد. اما ناظم مدرسه ما که خدا رحمتش کند، به آن معلم توضيح داد که بعضي بچه‌ها نمي‌توانند شفاهي جواب بدهند. من قشنگ يادم است که وقتي پاي تخته مي‌رفتم انگار دنيا دور سرم مي‌چرخيد و همه چيز حرکت آهسته پيدا مي‌کرد و هر چه بلد بودم از ذهنم پاک مي‌شد. از اين جهت خيلي در فشار و رنج بودم. اما وقتي بحث کتبي پيش مي‌آمد من خودم را نشان مي‌دادم. حتي در دبيرستان البرز که درس مي‌خواندم، سال سوم جايزه فيزيک سال را بردم. آقاي وحيد که معلم فيزيک ما بودند، متوجه استعداد من شده بودند... (اجازه بدهيد باز هم اين نکته را تکرار کنم ‌که راديو، تلويزيون، مطبوعات، مردم،... حرف‌هايشان را بزنند. حرف‌هايتان را بزنيد چون در آدم‌ها اثر دارد. حرف‌هايي که امثال آقاي وحيد‌ها زدند، در من اثر داشته؛ حرف‌هايي بوده که سرنوشت يک آدم را عوض کرده... ما در لحظه‌اي در جايي قرار مي‌گيريم که اگر کسي حرف درستي به ما بزند، سرنوشتمان عوض مي‌شود. خودمان هم اگر حرفي داريم، نگه نداريم، بگوييم و با نيت خير بگوييم؛ منتظر هم نباشيم که همان لحظه به ما پاسخ يا پاداش بدهند.) ...خلاصه مجموعه اين افراد در من اثر داشته‌اند. يعني وقتي من مي‌گويم «استاد»، تمام دنيا استاد من است؛ مادربزرگم، پدرم، مادرم، آن آدم داخل تلويزيون، آن شخصي که فلان مطلب را در مجله نوشته، شما، حتي همان پرنده که گفتم... و يکي از اين استادان من، آقاي ابراهيم خواجه‌نوري بود.

با ايشان چطور آشنا شديد؟

در دانشگاه که تحصيل مي‌کردم، يک روز کتابي به دستم رسيد با عنوان «روان‌کاوي» که آقاي خواجه‌نوري آن را نوشته بود. من آن کتاب را خواندم و بسيار از آن لذت بردم. نزديک دو سال طول کشيد تا ايشان را پيدا کردم و سال‌ها در خدمت ايشان نکات بسيار زيبا و قشنگي را آموختم. مهم‌ترين چيزي که از ايشان آموختم، «عشق» بود؛ محبت و عشق را در عمل ديدم، و ديدم که چطور قادر است زندگي آدم‌ها را عوض کند. با روش‌هاي ايشان و ايده‌هايي که داشتم، بعد از فوتشان «مکتب کمال» را تاسيس کردم.

شما در صحبت‌ها، برنامه‌ها، سمينارها و... موضوعات بسيار گسترده‌اي را مورد بحث قرار مي‌دهيد. خيلي‌ها مي‌پرسند آقاي معظمي چه تحصيلاتي داشته که اين همه دانش و اطلاعات دارد؟

من مدارک تحصيلي زيادي دارم و دوره‌هاي متعددي را گذرانده‌ام (از الکترونيک و بيوفيزيک گرفته تا روان‌شناسي، مديريت و بازاريابي، هيپنوتراپي، NLP، ارتباطات و...)، اما حقيقتش من براي اين مدارک اعتبار زيادي قائل نيستم. از نظر من، اين مدارک فقط يک چيز را نشان مي‌دهد؛ اين‌که شخصي که دانشگاه رفته و مدرک گرفته، در زندگي‌اش نظم و ترتيبي دارد و وقتي براي خودش هدف تعيين مي‌کند، مي‌تواند با اين نظم و ترتيب به آن برسد-و اين چيزي است که برايش ارزش عميقي قائلم. ولي به صرف اين‌که من گواهي‌نامه‌اي دارم، نشان نمي‌دهد که قادرم کاري انجام دهم يا ابداعي بکنم؛ به‌ويژه در زمينه‌هاي اجتماعي، روان‌شناسي و رفتاري. براي همين وقتي از من مي‌پرسند «تحصيلات شما چيست؟»، مي‌گويم از من بپرسيد «آيا خوشبختي؟ آيا همسرت از تو راضي‌ است؟ آيا بچه‌هايت راحت و خوشبخت هستند؟ دوستانت چند نفرند و وضع زندگي‌ات در عمل چطور است؟» چون آن چيزهايي که بلدم، چيزهايي است که انجام داده‌ام. انسان وقتي چيزي را مي‌داند که انجامش بدهد. براي همين من خودم را «محمود معظمي» مي‌دانم و همين دو کلمه براي معرفي من کافي است. ضمن احترامي که براي همه متخصصان قائلم، اما مي‌خواهم انتقادي بر پديده مدرک‌گرايي داشته باشم که همه چيز را استانداردشده مي‌خواهد. شما ببينيد آيا کسي مي‌گويد «پروفسور سعدي» يا «دکتر بتهوون»؟! من با اين‌که خودم آدم دانشگاهي و تحصيلکرده هستم، اما هميشه از خودم مي‌پرسم «آقاي محمود معظمي! تو چقدر به درد خودت و اطرافيانت مي‌خوري؟» اگر شب اين سوال را از خودم پرسيدم و از خودم راضي بودم، راحت مي‌خوابم. ولي ممکن است من پروفسور فلان رشته باشم اما امروز در رانندگي خلاف کرده باشم، سر کسي را کلاه گذاشته باشم، دروغ گفته باشم؛ آن وقت چطور مي‌توانم راحت بخوابم؟ آيا مدرک مي‌تواند من را نجات بدهد؟

پديده مدرک‌گرايي يا به عبارتي صرفا تلاش براي کسب نمره، واقعا يکي از معضلات جامعه ما است. اگر امکان دارد قبل از پرداختن به ادامه بحث، اين موضوع را بيشتر باز کنيد. چون بسياري از باور‌هاي غلط از همين امر ناشي مي‌شود و افراد به جاي اين‌که براي زندگي و حل مسائل آماده شوند، با افکاري بسته و محدود پرورش مي‌يابند.

همان‌طور که پيش از اين هم اشاره کردم [بخش اول اين گفت‌وگو را در شماره قبل ببينيد]، يکي از عواملي که افزايش بيماري‌ها را موجب مي‌شود، تضاد قوانين [با هم و با روح جامعه] است. خيلي از قانون‌ها، روش‌ها و آموزش‌ها در زمان خودشان بسيار مترقي بوده‌اند ولي به کار جوامع کنوني نمي‌آيند. ما الان در عصر اينترنت هستيم و دنيا تغييرات زيادي نسبت به 10 يا 20 سال پيش کرده است. برفرض اگر دانشگاهي درس‌هاي 20 سال پيش را ارائه دهد، واقعا فاجعه است. اما شما ببينيد که آموزش و پرورش ما بازمانده قرن صنعتي شدن است؛ يعني بيش از 100 سال پيش. در پديده صنعتي شدن، براي توليد انبوه و ارزان بايد استانداردهايي تعريف مي‌شد؛ از جاده‌ها و ماشين‌ها گرفته تا صندلي‌ها و پيچ ومهره‌ها بايد از يک استاندارد تبعيت مي‌کردند. دليلش هم روشن است، اگر پيچ من استاندارد نباشد به کار شما نمي‌آيد و چرخ صنعت نمي‌گردد. در اين روند، آموزش و پرورش هم استاندارد شد. يعني گفتند اگر کسي فلان واحدهاي درسي را بگذراند متخصص اين رشته مي‌شود. اما در اين ميان چيزي که مورد غفلت قرار گرفته است، روح بشر است. يعني به خواست‌هاي دروني آدم‌ها توجه نمي‌شود. برفرض گفته مي‌شود الان کشور پزشک لازم دارد و همه به سمت تحصيل در رشته‌هاي پزشکي سوق داده مي‌شو