« سیروس برزو: فقط مراقب باشید از «انوشه انصاری» قهرمان ساخته نشود | صفحه اصلی | بهای یک رویا »
پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۸۵
دو یادداشت درباره سیروس برزو و عکسهایی از او
بازتابِ انتشار ِ
این پست: سیروس برزو: تبلیغ برای «انوشه انصاری» را تبلیغ برای ایران نمیدانم،
این پست: بحثهای داغ درباره «انوشه انصاری»،
و این پست: سیروس برزو: فقط مراقب باشید از «انوشه انصاری» قهرمان ساخته نشود
همچنان ادامه دارد...
بخوانید:
محمد آقازادهی عزیز، از دوستان و همکاران قدیمی سیروس برزو، در بخش نظراتِ این پست نوشته:
قزويني عزيز چه كردي با من با گذاشتن عكس برزو در سايت خود . در ذهن من هنوز جوان بود و با چهره خندان . اين را كه بنويسم بايد بروم در وبلاگم در باره برزو بنويسم تا همه بدانند او كيست و چرا حق دارد قضاوت كند . حتي اگر قضاوتش را دوست نداشته باشيم.
و در وبلاگش، زیر عنوان «برای سیروس برزو در غیاب جدالش با انوشه انصاری» این طور آورده:
دهه شصت بود. جنگ بود و موشک.اما چقدر احساس خوشبختی می کردیم . در سرویس فرهنگی کیهان کار می کردیم.من بودم و بقیه.ما بودیم.من بعد ها آ مد.ثریا صدر دانش بود و حسین زاده.تجسم پاکی و مهربانی و دوست داشتن وکار بلدی . وقتی مرگ با خود برد آنها را.من بسیار گریستم.اما امرو برای خود می گریم.در جامعه منحط دوست داشتن افسانه ای است که هیچکس باور نمی کند آنرا.شاید این دو نمی توانستند با زمانه ما یکی شوند.شاید مرگشان هشداری بود برای زمانه تلخ ما. دیگران هم بودند.علی بهزاد.مینو مومنی.ساسان رئوفی - کجاست نمی دانم - لیلا رستگار و فریدون صدیقی که اداره سرویس با او بود.سر اینکه چه کسی بیشتر کار کند با هم رقابت می کردیم.پر از عشق بودی.پر از شوق. کسی دیگر هم با ما بود. سیروس برزو یک مشهدی تمام عیار.اما دل در فضا داشت.زندگیش با نگاه به آ سمان می گذشت.این عشق اورا به مهاجرت کشاند.به روسیه رفت تا فضا نوردان را ببیند . این دوست داشت منفعت طلبانه نبود.زندگی بر سر این عشق گذاشت.کمتر دلم می خواهد فریدون را ببینم . علی را ببینم و دیگران را.چون می خواهم این بخش از زندگیم دست نخورده باقی بماند.نمی خواهم ببینم آنهمه عشق و عطش آ موختن به دیگران گم شده باشد در سوداگری.اگر می توانست از دست خودم خلاص می شدم به خاطر آن روزگار. حتما این کار را می کردم .اگر کسی از این جمع بگوید.بخواهد بد بگوید نمی شنوم.نمی خواهم بهترین سالهای زندگیم آ سیب ببیند. وقتی عکس برزو را می بینم در سایت قزوینی.می شکنم.آ نهم طراوت جوانی در برزو چه شد.آ ئینه به من می گوید تو هم پیر شده ای.خودم را باور می کنم ولی او را نه.دعوای او در باره انوشه انصاری چز دغدغه های من نیست.افتخار برای من معنای دیگری دارد. افتخاری را می طلبم که از دل یک جامعه زنده و پر افتخار بر خاسته باشد.برزو عاشق فضاست .بخاطر تداومش ذر اینعشق برای من عزیز است .اوزندگی در این عشق گذاشتن. در ایران می ماند مرفه تر و بهتر زندگی می کرد . یکبار که به روسیه رفتم سراغش نرفتم چون نمی خواستم ذهن قضاوت دیگر بکند . ماجرای انوشه نباید برزو را به یادمان بیاورد باید از او بخواهیم گه سایتی و یاوبلاگی راه بیندازدوا زندگیش بنویسد که خواندنی است . سهیل پسرم هم عاشق فضاست و هر بار در باره فضا هوشمندانه حرف می زند برزو جوان می آ ید در ذهن من . نمی دانم این نوشته را چطور تمام کنم آ نهم با چشمی که خیس است . شوخی تلفتی حمید احمدی استاد صاحب نام علوم سیاسی که درکیهان آن زمان کا ر می کرد چنذ روزی خنده را در جان ما انداخت که رها نمی کرد ما را کجاست آن خنده نمی دانم .
جز این، امروز ایمیلی (به فینگلیش) دریافت کردم که به جهت حفظ حریم شخصی، نام نویسندهاش را نمیآورم. او در این ایمیل با لینک به این پست، درباره آقای برزو اینطور نوشته:
بنده در دهه 60 با خواندن مقالات و گزارشهای آقای سیروس برزو در مجلات دانشمند و ماشین به دنیای فضانوردی وارد و به آن علاقهمند شدم. مجله ایشان [مرزهای بیکران فضا] را هم میخواندم. یادم است در نیمه اول دهه 60 چند تا اسلاید رنگی از مؤسسه ایشان به صورت پستی خریدم که با آنها ساعتها به اعماق فضا سفر کردم. کسانی که هم سن و سال من باشند، میدانند در آن زمان داشتن اسلایدهای رنگی با کیفیت خوب از اعماق کیهان برای علاقهمندانش چقدر میتوانست جالب و جذاب باشد.
همچنین همانوقتها یک پوستر بزرگ از اولین شاتل فضایی آمریکا (چلنجر) از مؤسسه ایشان خریدم، که در فرآیند افست در ایران، تمام پرچمهای روی بال و بدنهاش را پوشانده بودند. یک نامه مفضل سرشار از عصبانیت و تندروی برای ایشان نوشتم و اعتراض کردم، که با دستخط خودشان و با صبر و حوصله به من پاسخ دادند؛ و به من که آن زمان یک نوجوان 14-15 ساله شهرستانی بودم، یاد دادند که چطور باید به چیزی اعتراض کرد که اثرگذار باشد.
یاد آنوقتها بهخیر. یاد وقتی که هنوز اینترنت نبود و آدمها مجبور بودند بیش از ضرب چند کلیک و تایپ چند کلمه و زدن Send، برای هم مایه بگذارند تا به همدیگر چیز یاد بدهند.
جداً در آن زمان که امکانات نشر اینقدر گسترده نبود، ایشان خدمت بزرگی را برای اطلاعرسانی در این خصوص، با مرارت انجام میداد.
***
بگذارید چند عکس هم از روزهای دور و نزدیک سیروس برزو بگذارم:


آقای سیروس برزو درباره این عکس، میگویند: «شهرک فضانوردان یکی از سریترین مکانها در دوران شوروی سابق بود. در این شهرک که در حدود 40 کیلومتری مسکو واقع است، فضانوردان زندگی میکنند و آموزش میبینند. نمونه آموزشی ایستگاه فضایی میر محلی بود که فضانوردان شوروی (و بعداً روسیه تا زمان نابودی میر) در آن با میر و سیستمهای آن، طرز کار و زندگی در آن آشنا میشدند. من نخستین ایرانی هستم که در آن پا گذاشتم (سال 1993)، دومین ایرانی هم دخترم بود که مرا همراهی میکرد. سالها بعد دو ایرانی دیگر از تلویزیون ایران هم به کمک من به آن راه یافتند . غیر از ما چهار نفر، نشنیدهام که ایرانی دیگری به داخل این ایستگاه قدم گذاشته باشد. این عکس را فکر می کنم در سال 2000 برداشته باشم. برای من پا گذاشتن به داخل این محل، احساس شادی زیادی به همراه داشت.»



Excerpt: ---
دستهبندی موضوعی:
15:54 @ 14 Sep. 2006
دنبالکهای رسیده
برای فرستادن دنبالک از این آدرس استفاده کنید:
http://www.alighazvini.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/120