یادداشت‌ها

عالم بسم‌الله

کتاب الکترونیک رایگان تنها سخت‌جان‌ها به هدف می‌رسند

چند وقت پیش به بهانۀ گرفتگیِ گوش راست که ناشی از جمع شدن جِرم در آن به مدت طولانی بود، با آقای دکتری تماس گرفتم که از دو سال پیش به این سو تماسی با ایشان نداشتم. شمارۀ موبایل ایشان را از همان موقع داشتم که داستان دست یافتن به آن طولانی و حوصله‌سربر است و ربطی هم به مطلب فعلی ما ندارد. خلاصه، با بوق دوم یا سوم ایشان گوشی را برداشت و وقتی خودم را معرفی کردم و خواستم دلیل تماسم را توضیح بدهم، گفتند: «آقای قزوینی شما قرار بود دو ماه بعدش بیایید برای ویزیت مجدد!»

اصلاً انتظار نداشتم مرا به یاد داشته باشند چه رسد به این قرار ــ که خودم کامل از خاطر برده بودم! با خنده گفتم که ما تا وقتی به مشکلِ حاد نخوریم انگار یادمان نمی‌افتد که باید برای بررسی و چکاپی هم شده به دکتر مراجعه کنیم. به هر روی، برای همان روز عصر قراری را تنظیم کردیم که خدمت ایشان بروم.

از همان دو سال پیش یادم بود که این آقای دکتر منشی ندارند و در مطب کوچک خود در ساختمانی نسبتاً قدیمی، به‌تنهایی به معاینه و رتق‌و‌فتق امور بیماران می‌پردازند و حتی خودْ برای باز کردن در می‌آیند و موقع رفتن هم مراجع را تا دمِ در مشایعت و بدرقه می‌کنند. جزئیات چهرۀ ایشان را از خاطر برده بودم و فقط یادم بود که سیما و رفتار خاصی داشتند که «خاکی بودن» بهترین توصیفی بود که می‌توانستم از آن داشته باشم. و البته در کنار این خاکی بودن، در تخصص‌شان هم استاد بودند و کاربلد.

استاد دانشگاه هم بودند و دربارۀ کاربلدی‌شان همین بس که وقتی دو سال پیش نزد پزشک دیگری رفته و گفته بودم که گوشم به خاطر جرم بسته شده و احتمالاً نیاز به شست‌وشو دارد، ایشان ابتدا مرا به بخش شنوایی‌سنجی فرستاد و خلاصه داشت کاری می‌کرد که کار به جاهای باریک بکشد! او نه‌تنها کارش را بلد نبود، که با رفتارش نگرانی و اضطراب را هم به بیمار منتقل می‌کرد؛ درست برعکس این آقای دکترِ عزیز که با گفتار طنازانه و لبخند شیرین‌اش کاری می‌کرد که مراجعه به مطب دکتر از یک تجربۀ ناخوشایند، تبدیل به تجربه‌ای شود که حتی آدم دوست داشته باشد آن را تکرار کند.

کلیک کنید و بخوانید!
شاید باور نکنید: داستان آشنایی من و محمود پیرحیاتی

بیرون از مطب در مترو و خیابان، شلوغی سر آدم را می‌بُرد. اما خسته و کلافه که به مطب رسیدم، یک جور آرامش خاص را احساس کردم که با گذرِ کمی زمان، عمیق‌تر هم شد. دکتر، بیمار دیگری داشت و از من دعوت کرد که بنشینم و نفسی تازه کنم. یکی از مبل‌ها را تعارف کرد و گفت اینجا خنک‌تر است.

در حالی که به در و دیوار اتاق کوچک انتظار نگاه می‌کردم، احساس کردم اینجا در این ساعات مانده به غروب در این روز بهاری و گرم، چقدر با بیرونِ شلوغ و خسته‌کننده تفاوت دارد. هیچ چیز خاصی در کار نبود، نه با نوشیدنی خنکی پذیرایی شدم و نه موسیقی آرامی پخش می‌شد و نه کولر گازی بود یا ساختمانی نوساز. اما آرامشی که آنجا بود، عجیبْ عجیب بود.

دو سه روز بعد هم که برای ادامۀ کار به آنجا مراجعه کردم، باز همان آرامش خاص که آنجا را از دنیای بیرون متمایز می‌کرد، به من آرامش می‌داد.

دکتر در حالی که مشغول بیرون آوردن جرم‌ها از درون گوش من بود، به این فکر می‌کردم که اولاً او چقدر به این کار می‌آید و به عبارتی گویا لباسِ پزشک بودن بر قامت او درست و اندازه دوخته شده، و در ثانی چقدر «باصفا» است.

این صفا و این باصفایی، چیزی است که اگر در آدمی باشد، دیگران را ناخودآگاه مثل مغناطیس جذب او می‌کند و البته بیش و پیش از هر چیزی، آدمِ باصفا خودش احساس خوشایند و عمیقِ آرامش دارد؛ که تا این حس در درون نباشد، در بیرون نمی‌تواند متجلی شود.

کلیک کنید و بخوانید!
چرا اپل تمام‌صفحه از «محمد علی کلی» قدردانی کرده است؟

کم ندیده‌ایم در هر شغلی از جمله پزشکی که گویی طرف فقط به رفع تکلیف فکر می‌کند و آدم‌ها را در حکم حساب بانکی‌ای می‌بیند که هر چه بتوان بیشتر از او بیرون کشید، بهتر. و طرفه آن‌که این نوع افراد عموماً تخصص‌شان هم می‌لنگد که معمولاً تخصصِ واقعی و از روی عشق، به تعهد هم منجر می‌شود و این دو همچون تاروپود در هم تنیده‌اند و جدایی‌شان تقریباً ناممکن است.

در حالی که می‌خواستم از دکتر خداحافظی کنم، ایشان تأکید کردند که مراجعه برای یک ماه بعد را فراموش نکنم و باز با همان طنازی و لبخند شیرین گفتند که ماه رمضان هم خواهد بود و با هم یک افطاری هم خواهیم زد! دکتری سال‌ها بزرگ‌تر از من و در کار خودش استاد؛ آن‌وقت این همه متواضع و رفیق با کسی که دو سه بار بیشتر همدیگر را ندیده‌ایم. بیخود نگفته‌اند که درخت هر چه پربارتر است، افتاده‌تر می‌شود… با گذر از چند پله و یک درِ رو به خیابان، آن دنیای آرام دوباره تبدیل به دنیایی مغشوش شد.


وقتی به صفای دکتر و باصفاییِ مطبش فکر می‌کردم، جمله‌ای از استاد حسین الهی قمشه‌ای را به خاطر آوردم که از «عالم بسم‌الله» گفته بود:

«سعادت بزرگی است که انسان از عالم ماده وارد عالم بسم‌الله شود. بسم‌الله فقط یک کلمه نیست. اگر انسان به این عالم وارد شود الهی شده و نشانه‌های آن در سیمای او نمایان می‌شود.»

و باز به خاطر آوردم که کم‌وبیش آدم‌هایی را می‌بینم که می‌توانم بگویم وارد این عالم شده‌اند یا در این عالم رفت‌وآمد دارند. قرار هم نیست این افراد عالِم دین باشند یا خیلی جور خاصی باشند. مهم‌ترین اثر و نشانه‌اش این است که آدم در حضور آنها و در معاشرت با آنها، حالش خوب و خوش‌تر می‌شود. یکی‌شان فروشندۀ مغازۀ خواروبارفروشی است که در مسیر رفتن به خانه از او خرید می‌کنم. شاید بیشتر از ۱۰ تا از این مغازه‌ها سر راهم باشند، اما ترجیح می‌دهم از او خرید کنم حتی با این‌که نزدیک‌ترین مسافت را به خانه ندارد. و حتی شب‌هایی که خریدی هم ندارم، دوست دارم سلام و علیکی داشته باشیم. عموماً چهره‌ای متبسم دارد، اخلاقش خوش است و دفعه‌ای نشده که پول کالایی را بپردازم و «خدا برکت بده» را از زبان او نشنوم.

کلیک کنید و بخوانید!
آیا شالوده‌ای محکم برای طی مسیر موفقیت ایجاد کرده‌ای؟

خیلی‌های دیگر هم هستند که شاید حشر و نشر با آنها نداشته باشیم اما از طریق آثارشان وارد عالم شگفت‌انگیز بسم‌الله می‌شویم. یا درست‌تر بگویم، در تماس با آنها که مراوده‌ای با این عالم دارند، نشئگیِ خوشِ تماس با این عالم را کمی حس می‌کنیم.

یک نمونه‌اش همین استاد الهی قمشه‌ای که باز در جایی دیگر فرموده:

«نکته ناسنجیده گفتم دلبرا معذور دار/ عشوه‌ای فرمای تا من طبع را موزون کنم. حافظ هر وقت که از کوک می‌افتاده با عشوه کوک می‌شده. عشوه هم همان بسم‌الله است؛ یعنی آن مذکور ــ و نه ذکر ــ در نظرش متجلی می‌شده و کوک می‌شده.»

یا نمونه‌ای دیگر استاد کریم زمانی که آن‌قدر با قرآن و کلمات مولانا مأنوس و همدم بوده که خواندن کلماتش حتی از روی کاغذ روزنامه یا پشت شیشۀ مانیتور هم حال آدم را خوش می‌کند.

ما عموماً ناخوشیم و ناخوش‌احوال. اما هرازگاهی مصاحبتی و سلام و علیکی با آدم‌های باصفا، حال ما را خوب می‌کند و دمی از این عالم ماده بیرون می‌آورد و به آستانۀ عالم بسم‌الله می‌برد. قدر این لحظه‌های ناب را بدانیم…


این مقاله در تیرماه ۹۴ برای یک هفته‌نامه نگاشته شده بود اما هرگز چاپ نشد!

تصویر ابتدای مقاله: بسم الله الرحمن الرحیم اثر استاد عظیم هادی‌پور


شما درباره این مطلب چه نظری دارید؟ خوشحال می‌شوم اینجا را کلیک کنید و دیدگاه‌های خود را با من و سایر خوانندگان در میان بگذارید.

در دوره آنلاین چهل میثاق زندگی ثبت‌نام کنید

دربارۀ نویسنده

علی‌اکبر قزوینی

من علی‌اکبر قزوینی هستم. حرفهٔ اصلی‌ام نویسندگی است و در کنار آن، آموزش و تدریس هم (با تمرکز روی رشد فردی و کسب‌وکار) انجام می‌دهم. چند سالی است ساکن کانادا هستم، و در این وب‌سایت آموزش‌هایی را عرضه می‌کنم که به شما کمک می‌کند ــ چه در ایران هستید، چه در کانادا، و چه در هر جغرافیای دیگری ــ رویاهای خود را بیابید و آنها را محقق کنید.

۶ دیدگاه تاکنون

لطفاً دیدگاه یا پرسش خود را بنویسید