آیا برای خوشبخت شدن باید پولدار بود؟
۲ آذر ۱۳۸۷لطفا پیش از هر گونه قضاوت، این مطلب را تا انتها بخوانید.
«آیا برای خوشبخت شدن باید پولدار بود؟» این از آن چیزهایی است که آدم را یاد آن موضوع انشای مزخرفِ «علم بهتر است یا ثروت؟» میاندازد که همه هم بای-دیفالت! مینوشتیم: «البته واضح و مبرهن است که علم از ثروت بهتر است…» و یک سری از همین اراجیف.
یک نکته را اما اجازه بدهید در مورد این پرسش بگویم و بروم سراغ ادامه مطلب. البته و صدالبته علم از ثروت بهتر است! اما کدام علم؟ علم ثروتمند شدن! یاد گرفتن فیزیک و ریاضی و شیمی، آدم را فیزیکدان و ریاضیدان و شیمیدان میکند؛ نه لزوما ثروتمند، مگر اینکه آدم علم کسب ثروت را هم آموخته باشد. مشکل اینجاست که اغلب ما تصور میکنیم پول چیزی است که روی درخت میروید و به دست آوردن پول همینجوری الکی و شانسکی است. در حالی که برعکس، به دست آوردن پول خودش یک دانش است که بلد نبودنش میتواند تا آخر عمر آدمی را از لحاظ مالی فقیر و تنگدست نگه دارد. من بعد از خواندن کتاب «ثروتمندترین مرد بابل» به این نتیجه و در واقع به پاسخ درستِ پرسش «علم بهتر است یا ثروت؟» رسیدم و پیشنهاد میکنم که این کتاب را حتما بخوانید و در زندگیتان به کار ببندید.
اما برگردیم به پرسشی که تیتر این یادداشت است: «آیا برای خوشبخت شدن باید پولدار بود؟» این هم از همان پرسشهایی است که اگر از خیلیها بپرسی، میگویند: «نه، پول که خوشبختی نمیآورد!» و مشتی از همین اراجیف، در حالی که از صمیم قلبشان معتقدند که برای خوشبخت شدن باید حتما پولدار بود.
اما آیا واقعا برای خوشبخت شدن باید پولدار بود؟ این پرسشی است که شاید خیلی از ما هر روز از خودمان میپرسیم و سعی میکنیم با توجه به بیپولی نسبیمان، توجیهی برای آن بیابیم تا ذهنمان را از فشارش آزاد کنیم. من پنجشنبهشبی که گذشت، در صحبتهای دکتر الهی قمشهای که از شبکه چهار پخش میشد، به پاسخی برای این پرسش رسیدم که برای من فراتر از توجیههای موقتی، و پاسخی اساسی بود. (و داخل پرانتز بگویم، یکی از معدود سخنرانیهای دکتر الهی قمشهای بود که مدام از این شاخ به آن شاخه نپرید و موجز و یکپارچه، درباره یک موضوع مهم صحبت کرد و بحث را به نتیجه رساند.)
اما آن پاسخ چه بود؟ دکتر الهی قمشهای در جایی از صحبتش به این اشاره کرد که یکی از بزرگترین مشکل امروز آدمها، دپرسیون (deppression یا همان افسردگی) است؛ و چرا افسردگی؟ چون انسان امروز لذت را در چیزهایی میبیند که میتواند با پول بخرد (نقل به مضمون) و چون آنقدر پول ندارد برای خریدن همه لذتهای مادی (و هر کدام را هم که بخرد بعد از مدتی برایش عادی میشود)، پس افسرده میشود. در واقع، انسان امروز افسرده است چون سرچشمه لذت و خوشی را از یاد برده و آن را در جایی اشتباه جستوجو میکند.
اما آن سرچشمه لذتها چیست؟ اینکه به این باور حقیقی برسیم که در این عالم، در این کائنات، به قول پائولو کوئلیو، همه چیز یک چیز است. لذتهایی هست که میتوان از آنها سرشار و سرخوش شد و ثروت میلیارد تومانی (دلاری، یورویی!) هم لزوما ممکن است آن احساس را به آدم ندهد. و اصلا میدانید چرا ما از پول لذت میبریم؟ (و در واقع، چگونه یا چه زمانی از پول لذت میبریم؟) زمانی که بتوانیم آن را در درونمان به یک «احساس خوشی» تبدیل کنیم.
از تماشای آسمان میشود لذت برد، از شنیدن صدای قورباغه، از دیدن یک تیغه علف، از نوشیدن یک فنجان چای، از خواندن یک کتاب خوب، از لبخند یک نوزاد، از کمک به آدمی که بار اول است میخواهد سوار مترو شود، از…
اما ما، همه اینها را فراموش کردهایم و به خاطر آن چیزهایی که نداریم، زندگی را به کام خودمان تلخ میکنیم. یک علت بزرگ این قضیه، دنیای آگهیهای تجاریای است که با ترفندهای مختلف به مخاطب القا میکنند که اگر این کالا را بخری، خوشحالتر میشوی. کالاهای زیادی هست که اگر بخریم، رفاه و آسایش زندگیمان بیشتر میشود؛ اما خوشحالتر نخواهیم شد اگر پیش از آن راه و روش خوشحالی را نیاموخته باشیم.
و دیگر اینکه، ما مدام خودمان را با بالادستهایمان مقایسه میکنیم (و به خودمان سرکوفت میزنیم). مقایسه با بالادست خوب است اگر ما را برای پیشرفت تحریک کند. اما ما، میگوییم ببین فلانی چه ثروتی دارد و من چی؛ و اینگونه حالمان را خراب میکنیم. اجازه بدهید یک مثال بزنم. شما در مترو ایستادهاید، مرسدس بنز ندارید یا پنتهاوسی در نیاوران یا درآمد چند میلیون تومانی در ماه، اما پسرک فالفروشی که از میان مسافران میگذرد به امید فروختن چند عدد فال ۲۰۰ تومانی (در حالی که آن ساعت باید در مدرسه باشد)، ممکن است نگاهش به شما بیفتد و از ادوکلن ۵۰ هزار تومانی که شما زدهاید سرخوش شود و با خودش بگوید اگر من هم به اندازه این آدم پول داشتم خوشبختتر بودم.
مقایسه با بالادست چیزی است که انتها ندارد و من این حس کُشنده را (فجیعتر از آدمهای متوسط) در آدمهای خیلی پولدار هم دیدهام.
اما اجازه بدهید به نتیجهای برسیم. آیا به این توصیههای سیبزمینیوار که «به پول اهمیت نده، لذات معنوی را دریاب» دل خوش کنیم؟ خیلی از آدم ها از این حرفها میزنند چون خودشان آهی در بساط ندارند و برای پولدار شدن تلاشی نکردهاند. در واقع، این حرفهایشان توجیهی است و پردهپوشیای است بر کمکاری و نادانیشان. من خودم عاشق پولم و زندگی تجملی را دوست دارم. البته هنوز در کسب پول، آنطور که دلم میخواهد، توفیق نداشتهام. اما دارم تلاشم را میکنم و البته دنبال هر راهی برای پولدار شدن نیستم. خیلی از آدمهای دیگر هم همینطور هستند. اما ممکن است یک آدم با تمام تلاشی که میکند و با همه شایستگی و استعدادی که دارد، به هر دلیلی، نتواند آنقدر پولدار شود که یک مرسدس بنز یا پنتهاوسی در نیاوران بخرد. در واقع، درست که نگاه کنیم، اعتراف خواهیم کرد که خیلی از آدمها هرگز نخواهند توانست یک مرسدس بنز یا پنتهاوسی در نیاوران بخرند. چون مرسدس ماشینی نمیسازد که همه بتوانند آن را بخرند و پنتهاوس نیاوران در کلاسی نیست که همه توانایی خریدش را داشته باشند.
بنابراین، علاوه بر اینکه همچنان پیشنهاد میکنم به پولدارتر شدن فکر کنیم و برای پولدارتر شدن فکر/وقت/انرژی صرف کنیم، پیشنهاد میکنم به این پرسش خوب فکر کنیم:
شاید من هرگز نتوانم یک مرسدس بنز بخرم، آیا این یعنی که من نباید آدم خوشبختی باشم؟

