چیزهایی که می‌تواند یک روز شما را گُه کند

۲۷ آبان ۱۳۸۷

بعضی (یا شاید باید گفت خیلی) چیزهای به‌ظاهر (و بعضا واقعا) [عجب ترکیب قیدی خفنی شد!] بی‌اهمیت وجود دارند که می‌توانند حال آدم را خراب و به‌تبع آن یک روز (یا حداقل بخش‌هایی از آن) را گه کنند.

من چند تا چیز را که الان به ذهنم می‌رسد می‌نویسم و شما هم اگر چیزی به نظرتان می‌رسد در بخش نظرات بنویسید.

این یادداشت را با چیزهایی که شما می‌نویسید و چیزهایی که بعدا به ذهنم خواهد رسید، تکمیل خواهم کرد.

(شماره‌ها صرفا برای شمارش‌اند، نه اولویت‌گذاری.)

***

۱- اینترنت قطع است یا مدام بازی درمی‌آورد.

۲- هر کاری می‌کنی، توئیتر لاگین نمی‌کند.

۳- اطلاعات کارت شتابت را برای خرید اینترنتی وارد می‌کنی، ولی مدام پیغام خطا می‌دهد.

۴- گودر را برای شر(Share)های دوستان چک می‌کنی، اما یا خبری نیست یا چیز دندان‌گیری پیدا نمی‌کنی.

۵- موقع غذا خوردن موبایلت زنگ می‌زند و مجبوری جواب بدهی.

۶- کاری را هنوز تمام (یا شروع!) نکرده‌ای و صاحبِ کار زنگ می‌زند که «کجای کاری؟»

۷- n تا باجه خودپرداز در مسیرت است و حتما باید پول بگیری، اما هیچ کدامشان کار نمی‌کنند.

۸- می‌خواهی در بانکی پولی را به حساب کسی بریزی و فکر می‌کنی این ساعتِ روز بانک باز است، اما اشتباه فکر کرده‌ای.

۹- داخل خودروی مسافربر شخصی [عجب ترکیب فرهنگستان-زبان-و-ادب-فارسی-پسندی!] نشسته‌ای و از مسافرت درون‌شهری‌ات! لذت!! می‌بری، اما یکی از مسافران موقع پیاده شدن سر ۵۰ تومان ناقابل با راننده بحث می‌کند و تا آخر مسیر مجبوری مزخرفات راننده و اخلاق سگ‌شده‌اش را تحمل کنی.

۱۰- در تختخوابی و چشم‌هایت را باز می‌کنی و فکر می‌کنی جمعه است، اما نیست.

۱۱- هر کاری می‌کنی تا همۀ یک متن مرکب از فارسی و انگلیسی را در Word سِلِکت [الان فرهنگستان مرا می‌کشد!]، نمی‌شود که نمی‌شود.

۱۲- عدل برگه امروز تقویم رومیزی‌ات را یک از خدا بی‌خبر برداشته کنده و پشتش برایت یادداشت نوشته.

۱۳- می‌خواهی چای بخوری و همه حبه قندها اندازه کله قندند.

۱۴- می‌خواهی فقط یک استکان چای بخوری اما چای کیسه‌ای‌ات تمام شده.

۱۵- به گالری سایت عکاسی می‌روی و می‌بینی یک نفر به عکس یا نظرت امتیاز منفی داده.

۱۶- شب با قرص سردرد می‌خوابی اما صبح که بیدار می‌شوی هنوز سردرد داری.

۱۷- می‌خواهی با اینترنت دایل-آپ فکسنی کانکت شوی [کجایی فرهنگستان؟!] ولی اینترنت هوشمند! هر بار بعد از کلی صدای گوش‌آزار مودم، از این پیغام‌های چرت و پرت می‌دهد.

۱۸- کامپیوترت Disk Error می‌دهد و بالا نمی‌آید.

۱۹- طرف می‌خواهد روی مانیتور یک چیزی را نشانت بدهد، اما حتما باید اثر انگشتش را هم بگذارد.

۲۰- از حمام آمده‌ای و می‌خواهی سشوار بکشی، اما برق رفته.

۲۱- آخر شب است، کارت را انجام داده‌ای [فکر بد نکن!] و می‌خواهی CD رایت کنی برای فردا اول وقت، اما CD خام نداری.

۲۲- یک پستِ کامل خوشگل برای وبلاگت نوشته‌ای، ctrl+A / ctrl+C نزده‌ای و دکمه انتشار را می‌زنی، اما به خاطر یک error یا قطعی اینترنت، همه‌اش می‌پرد.

۲۳- یک پستِ کامل خوشگل برای وبلاگت نوشته‌ای، ctrl+A / ctrl+C را هم زده‌ای و دکمه انتشار را می‌زنی، اما به خاطر یک error یا قطعی اینترنت، پست ارسال نمی‌شود. تا می‌آیی دوباره اوضاع را روبه‌راه کنی، برق می‌رود.

۲۴- یک پستِ کامل خوشگل برای وبلاگت نوشته‌ای، ctrl+A / ctrl+C را هم زده‌ای، همه را در نوت‌پد ctrl+P می‌کنی و بعد دکمه انتشار را می‌زنی، اما به خاطر یک error یا قطعی اینترنت، پست ارسال نمی‌شود. تا می‌آیی دوباره اوضاع را روبه‌راه کنی، برق می‌رود؛ و تازه یادت می‌افتد که ctrl+S را نزده بودی.

۲۵- همه کارهای بالا را می‌کنی و ctrl+S را هم می‌زنی، اما تا بیایی نام فایل را بنویسی و Enter را بزنی، برق می‌رود.

۲۶- تا اینجا (دقیقا اینجا!) خورده‌ای، اما صاحبخانه هی اصرار می‌کند که بخور!

۲۷- از سینه آب‌پز مرغ متنفری، اما زرشک+پلو را که کنار می‌زنی، می‌بینی دقیقا همان بهت افتاده.

۲۸- یادت هست که CD کامل MP3 مدرن‌تاکینگ را خریده‌ای و به کسی هم نداده‌ای، اما هر چه می‌گردی پیدایش نمی‌کنی.

۲۹- DVD ظاهرا بدون خش را داخل دستگاه می‌گذاری، قبلا هم با همین دستگاه تماشایش کرده‌ای، اما هر کار می‌کنی بالا نمی‌آید.

۳۰- داخل خلا! هستی و موبایلت زنگ می‌زند، قاعدتا! نمی‌توانی جواب بدهی. اما بعدا، هم باید زنگ بزنی و هم توضیح بدهی که چرا به گوشی‌ات attached نبوده‌ای.

۳۱- هوا ابری است و فکر می‌کنی هنوز ۸ نشده، اما چشم‌هایت را که درست به ساعت می‌دوزی می‌بینی از ۱۱ گذشته است.

۳ دیدگاه »

  1. پست جالبی بود ! تقریبا جزء معدود پست هایی بود که تا آخر خوندم. اگه دوست داشتی میتونیم چیزای بیشتری رو هم بهش اضافه کنیم ;)

  2. پاسخ به مینا:

    موافقم با اضافه کردن چیزای بیشتر:) پیشنهادی داری بنویس.

  3. سلام دوست عزیزم . افتخار آشناییت را از گالری عکاسی داشتم ولی شک داشتم که همان علی اکبر قزوینی باشی ! نصفه شبی کلی خندیدم . مرسی :)
    راستی بلاگ خوبی داری . تبریک میگم …

دیدگاه خود را بیان کنید.