«محمود معظمی» سمینار «راز چراغ جادو» را برگزار می‌کند

۱۰ تیر ۱۳۸۶


Mahmoud_Moazzami.jpg


محمود معظمی در دفتر «مکتب کمال» در تهران، عکس: سینا شعبانی

جمعه ۲۲ تیر ۱۳۸۶، سالن همایش بیمارستان قلب تهران

*محمود معظمی کیست؟*
لطفا مصاحبه من با محمود معظمی را که در شماره‌های بهمن و اسفند ۱۳۸۵ مجله دانشمند منتشر شده بود، در ادامه همین پست بخوانید.


(قسمت اول- دانشمند- بهمن ۱۳۸۵)

گفت‌وگو با دکتر محمود معظمی درباره بیماری‌های سایکوسوماتیک (روان‌تنی) و راه‌های درمان آن
در آغاز تنها فکر بود…

علی اکبر قزوینی
عکس‌ها: سینا شعبانی برای دانشمند

«خودت را دوست بدار و کمک کن تا دیگران نیز خودشان را بیشتر دوست بدارند.» عمیقا به این گفته معتقد است و آن را شعار اصلی نگرشی قرار داده که در «مکتب کمال» ترویج می‌شود. می‌گوید مشکل اصلی جوامع این است که آدم‌ها خودشان را دوست ندارند؛ با خودشان آشتی نیستند. برای همین اگر همین الان یک بسته به آنها بدهند و بگویند خوشبختی شما داخل این بسته است، می‌گویند لابد اشتباهی شده و بسته مال کس دیگری بوده است!

نامش «معظمی» است؛ «محمود معظمی». متولد ۱۳۳۱ است. حدود ۹ سالی می‌شود که ساکن کانادا است. با همسر و سه دخترش در شهر ونکوور زندگی شادمانه‌ای دارد و مرتب بین ایران و کانادا در رفت‌وآمد است. چندین و چند مدرک دانشگاهی دارد و دوره‌های متعددی را در زمینه‌های مختلف گذرانده است. حتی همین الان هم به‌طور متوسط ماهی هزار دلار خرج آموختن خود می‌کند. با این حال افتخار او به مدارکش، درجات علمی‌اش، تعدد آنها و اعتبار دانشگاه‌ها و موسساتی که از آنها مدرک گرفته، نیست. می‌گوید فرض کنید من یک آدم بی‌سوادم! از من بپرسید آیا خوشبخت هستی؟ آیا از زندگی‌ات راضی هستی؟ اگر با اطمینان پاسخ مثبت بدهم، آن وقت می‌توانید به حرف‌هایم اعتماد کنید و آنها را به کار ببندید. می‌گوید از ۱۵ سال پیش تاکنون خودش را «کاملا خوشبخت» می‌داند. خوشبختی از نگاه او، نداشتن مشکل و دغدغه نیست. او همین الان هم با مسائلی در زندگی‌اش روبه‌رو است که شاید یک انسان معمولی را از پا درآورد. اما می‌گوید مشکل را فقط آنهایی ندارند که الان در قبرستان‌ها آرمیده‌اند! آدم تا وقتی زنده است، مشکل (یا بهتر است بگوییم مسئله) دارد که باید آنها را حل کند. و زندگی یعنی همین!

همواره لبخند می‌زند. بسیار آرام و شاد است و با روی باز با دیگران برخورد می‌کند. البته همیشه این‌طور نبوده؛ زمانی او هم خیلی عصبانی می‌شد، می‌خواست حرف خودش را ثابت کند، خجول و کم‌اعتماد به نفس بود و با این‌که در امتحانات کتبی مدرسه نمرات خیلی خوبی می‌آورد، سرِ پرسش‌های شفاهی در کلاس دست و پایش را گم می‌کرد. یک بار در دبیرستان وقتی نتوانسته بود پای تخته اضطراب و خجولی‌اش را کنترل کند، با معلمش آن‌قدر تند صحبت کرده بود که از کلاس اخراج شد! حتی اولین ازدواج او هم بعد از ۱۳ سال زندگی مشترک، به طلاق منجر شد.

محمود معظمی اما سال‌ها است که آدم دیگری شده است. چون خودش این طور خواسته و در این راه، پشتکاری فراوان داشته است. آن آدم خجول، حالا در سمینارهایش در برابر صدها و گاه چند هزار نفر می‌ایستد و برایشان از این می‌گوید که چطور می‌توانند زندگی‌شان را بهتر کنند، چطور می‌توانند آن زندگی را که دوست دارند بسازند، و چطور می‌توانند خودشان را بیشتر دوست داشته باشند. روبه‌روی دوربین تلویزیونی می‌نشیند و با لبخند و آرامش با میلیون‌ها بیننده‌ای صحبت می‌کند که از طریق شبکه‌های تلویزیونی یا سی‌دی‌های تصویری، برنامه‌های او را در سراسر جهان می‌بینند. او عمیقا آدم‌ها –همه آدم‌ها- را دوست دارد، و دوست دارد همه را خوشبخت ببیند. برای همین با وجود فعالیت‌های فراوان دیگر، بیشتر وقتش را در «مکتب کمال» صرف کمک به آدم‌ها می‌کند. حدود ۱۵ سالی می‌شود که «مکتب کمال» را تاسیس کرده، و درباره آن در یک جمله ‌چنین می‌گوید: «مکتب کمال نگرشی است که می‌تواند کمک کند آدم‌ها در هر موقعیتی که هستند، بهترین باشند و خوشبخت.»

معظمی می‌گوید یک راز خوشبختی، درست فکر کردن است. طرز فکر نادرست آن‌قدر برای روح و جسم مضر است که می‌تواند منجر به بیماری شود و حتی شخص را از پا درآورد: «انسان اگر مراقب افکارش نباشد، مرتب به امور منفی فکر کند و زندگی‌اش دائما تحت استرس باشد، در نهایت مریض خواهد شد. بسیاری از بیماری‌های سخت‌درمان و بیماری‌هایی که پزشکان از تشخیص و درمان آنها عاجزند، نتیجه همین نوع نگرش منفی به خودمان و دنیا است.» او می‌گوید آدم‌ها می‌توانند با نگرش و طرز فکر صحیح، سالم و شاد زندگی کنند. بررسی همین نگرش، محور اصلی گفت‌وگوی ما با دکتر محمود معظمی بود که ۲۸ آذرماه امسال در دفتر «مکتب کمال» در تهران انجام شد. آن روز تهران هوای خوبی داشت و آفتاب کم‌جان آخرین روزهای پاییز، طراوت خاصی به سرمای هوا بخشیده بود. شاید هم اثر حضور در برابر دکتر معظمی و آرامش و لبخند همیشگی او بود که ساعات به‌نسبت طولانی گفت‌وگو را برای من و سینا شعبانی (عکاس) با لذتی دوچندان همراه ساخت. گفت‌وگوی ما که برای ۲ ساعت از ۱۰ تا ۱۲ تعیین شده بود، تا ساعت یک بعدازظهر طول کشید. وقتی در انتهای گفت‌وگو از دکتر معظمی خداحافظی کردیم و از طولانی شدن مصاحبه عذر خواستیم، با همان لبخند و نگاه دوست‌داشتنی گفت: «من امروز وقتم را برای این کار گذاشته بودم و در این چند ساعت هم به‌واقع زندگی کردم!» گفت‌وگو را که تنظیم می‌کردم، در هر کلمه و جمله نکاتی تازه می‌یافتم که با وجود یک بار شنیدن در مصاحبه، و بارها شنیدنِ بعضی از آنها در برنامه‌های تصویری او، باز برایم تازگی داشت. امیدوارم شما هم که گفت‌وگو را می‌خوانید، از انرژی مثبتِ نهفته در کلمات آن به وجد بیایید و برای ساختن زندگی دلخواه خود تصمیم بگیرید. این شماره از مجله (و شماره بعد را که ادامه گفت‌وگو در آن منتشر خواهد شد) نگه‌دارید، مرتب به این حرف‌ها رجوع کنید و به دوست و آشناها هم بدهید تا بخوانند. وقتی آدم‌های بیشتری خوشبختی را احساس کنند، خوشبختی هر کدام از ما صدچندان خواهد شد.

ضمن سپاس از خانم فریبا مقصودی برای هماهنگی مصاحبه و همین‌طور خانم سمیه مهرعلی برای پیاده‌ کردن فایل صوتی گفت‌وگو، از شما دعوت می‌کنم آماده خواندن اولین بخش این مصاحبه شوید. پس یک نفس عمیق بکشید و با ادامه مطلب همراه شوید!



آقای دکتر معظمی! با توجه به این‌که دانشمند یک مجله علمی است، می‌خواهم اولین سوال را با اثر فکر روی بدن، روی سلامت بدن، آغاز کنم. برای خیلی‌ها شاید این موضوع که بیماری‌های ما زائیده افکار ما هستند، غیرقابل پذیرش باشد. اگر ممکن است این را برای ما باز کنید.

این پدیده، تازه نیست؛ هرچند تازگی‌ها تحقیقات و پیشرفت‌های بسیار زیادی در این مورد صورت گرفته است. این نوع بیماری‌ها را «سایکوسوماتیک» (Psychosomatic) می‌گویند؛ یعنی «روان‌تنی». به این معنا که چیزی که در ذهن ما رخ می‌دهد، روی جسم ما اثر می‌گذارد. در زمان ابن‌سینا هم این مسئله وجود داشته و او این را می‌دانسته. نقل است که او را بالای سر مریضی بردند که در واقع مریض نبود؛ عاشق شده بود. ابن‌سینا نبض او را که گرفت، متوجه شد که سایکوسوماتیک است؛ یعنی واقعا مریض نیست، واقعا تب ندارد، جسمش مشکل خاصی ندارد، مشکل از مغزش (فکرش) است. نبضش را که می‌گرفت گفت محله‌های اینجا را نام ببر. آن شخص موقع گفتن نام محله‌ها، به یکی از آنها که رسید نبضش تندتر شد. ابن‌سینا گفت حالا کوچه‌های این محله را اسم ببر. با گفتن نام کوچه‌ها ضربان قلب او تندتر می‌شد، تا این‌که سر یکی از آنها نبضش به بالاترین حد رسید. ابن‌سینا گفت حالا خانه‌های این کوچه را نام ببر. باز همین اتفاق افتاد، یعنی موقع نام بردن یکی از خانه‌ها ضربان قلب آن فرد بسیار تند شد. آن وقت ابن‌سینا گفت دختری در این خانه است که او عاشقش شده است. همین مثال، نشان می‌دهد که چطور فکر ما موجب اعمال استرس روی بدن ما (چه مثبت و چه منفی) می‌شود. یا مثلا فرض کنید شما عمیقا در خوابید که ناگهان بیدارتان می‌کنند و می‌گویند برای یکی از دوستانتان اتفاقی افتاده. می‌گویید «خواب از سرم پرید.» چرا خواب از سرتان می‌پرد؟ مگر بدنتان [از خواب] سیراب شده؟ نه؛ اما مغز هشدار می‌دهد، یعنی موادی را در بدن شما آزاد می‌کند که باعث می‌شود همه چیز به حالت فوق‌العاده درآید. به عبارت دیگر، انرژی اضافه‌ای را خرج می‌کند تا تمام خستگی از تنتان برود، تا موقعی که زمانش برسد که دوباره بخوابید. یا مثلا ناگهان به شما خبر می‌دهند چیزی را که گم کرده بودید پیدا شده؛ یک‌دفعه خوشحال می‌شوید، افسردگی‌تان محو می‌شود و خستگی از تنتان در می‌رود. همه اینها را چه کسی انجام می‌دهد؟ فکر و مغز شما. به همین شکل اگر شما یک فکر منفی یا نامناسب را دائم در ذهنتان نگه‌ دارید، این فکر متناسب با خودش احساس و یا هیجانی را ایجاد ‌می‌کند؛ که این احساس یا هیجان باعث می‌شود شما یک سری رفتارها را انجام بدهید. مثلا یکی ترسو می‌شود یا یکی تنبل. ما آدمِ ذاتا ترسو یا تنبل نداریم؛ همه اینها ناشی از طرز فکر آدم‌ها است. مثلا فرض کنید کسی فکر می‌کند اگر عطسه کرد باید بایستد. او فکر می‌کند اگر نایستد، اتفاقی برایش می‌افتد. این «باور» او است. چه اتفاقی می‌افتد اگر نایستد؟ چون بر خلاف باورش عمل کرده، خودش چند قدم جلوتر بلایی سر خودش می‌آورد! برای این‌که [درستی] فکرش را و باورش را ثابت کند. یعنی سلامتی‌اش به‌خاطر باورش و طرز فکرش به خطر می‌افتد و همه اینها را مغز او، فکر او، انجام می‌دهد.

با این حساب اگر بخواهیم بخش منفی قضیه را نگاه کنیم، هر بدی‌ای که بر شخص حادث می‌شود، ناشی از فکر خود او است. اما فرض کنید کسی در هوای آلوده، مثلا در همین شهر تهران، زندگی می‌کند. آیا می‌تواند برعکس این روش، یعنی با طرز فکر مثبت، از اثرات مضر چنین هوای آلوده‌ای در امان بماند؟

سوال خیلی خوبی پرسیدید. اول از همه بگویم که هر مسئله‌ای ناشی از طرز فکر ما نیست. ممکن است یک نفر از لحاظ ژنتیکی استخوان‌هایش ضعیف باشد، این آدم اگر زمین بخورد خیلی بیشتر از یک آدم سالم احتمال دارد استخوان‌هایش بشکند. یا ممکن است فردی یک بیماری ارثی داشته باشد، و مواردی نظیر اینها که از حیطه اختیار و فکر شخص خارج است. یا برعکس، یکی به‌خاطر وضعیت جسمی‌اش دونده خوبی یا شناگر خوبی است. مربی تشخیص می‌دهد که جسم او برای کدام ورزش ساخته شده. به هر حال، اگر یک نفر پایش بشکند، شکستگی باید جوش بخورد! نقش طرز فکر و باور در اینجا به این شکل است که اگر مثبت فکر کند، باعث می‌شود پای شکسته سریع‌تر جوش بخورد؛ اما اگر منفی فکر کند ممکن است همان پای شکسته قانقاریا بگیرد.
اجازه بدهید دو نکته را هم در همین ابتدای صحبت تاکید کنم. اول این‌که من پزشک نیستم و به خودم اجازه نمی‌دهم که در امور پزشکی دخالت کنم. این صحبت‌هایی هم که می‌کنم هیچ کدام را نباید جایگزین مداوای پزشکی کرد. تجربیات شخصی من است که برای من و خیلی‌های دیگر کار کرده، اما در نهایت تعهدی برای من ایجاد نمی‌کند؛ این‌‌که کسی بگوید من داشتم قرص‌هایم را می‌خوردم و حالا به خاطر حرف‌های شما گذاشتم کنار و حالم بدتر شد! همیشه معتقدم که باید به پزشک متخصص مراجعه کرد. بالاخره آنها بیشتر از من و شما مریض دیده‌اند. و به‌خصوص آنهایی که به کارشان عشق می‌ورزند، واقعا موجودات باارزشی هستند و به بیماران خود کمک خواهند کرد. نکته دوم این‌که علم پزشکی در سالیان اخیر خیلی به بشر خدمت کرده، یکی از جهت آموزش و دیگری پیش‌گیری. مثلا همین‌که الان می‌دانیم باید قبل از غذا خوردن دست‌هایمان را بشوییم یا آب را تصفیه کنیم… اینها چیزهایی بوده که سال‌های سال موجب بیماری‌های کشنده بوده است. یا مثلا ساخت واکسن‌ها وسرم‌های مختلف. کسی که مار او را گزیده، باید به او سرم زد و این هم ردخور ندارد! به هر حال اینها یافته‌هایی است که علم پزشکی داشته و باید ممنون آن بود.
همچنین علم پزشکی باعث شده ما نسبت به خودمان شناخت خیلی بیشتری پیدا کنیم. مثلا یکی از روی غریزه غذا می‌خورد، اما دیگری از روی شناخت و آگاهی از این‌که هر غذایی چه اثری روی سلامت بدن دارد. همه اینها، هم به پیش‌گیری از بیماری‌ها کمک می‌کند و هم به بهبود آنها. یا مثلا عمل جراحی چیزی است که در برخی موارد لازمه بازگرداندن سلامت به شخص است. نمی‌توان اینها را رها کرد و تنها به مثبت‌اندیشی پرداخت. اما این مطالبی که من می‌گویم، یافته‌هایی است که ریشه‌های دیرینه دارد و حالا دلایل قوی علمی پشت آنها است. الان حدود ۲۸ دانشگاه معتبر در دنیا، «سایکوسوماتیک» یعنی همان اثر فکر روی بدن را پذیرفته‌اند و آن را تدریس می‌کنند، در حالی که قبلا این‌طور نبود.
مسئله مهم اینجا است که اگر کسی این اطلاعات را داشته باشد، دستگاه ایمنی بدنش را فلج نمی‌کند یا جلوی اثر مثبت درمان‌های پزشکی را نمی‌گیرد. پزشکی هوشمند سال‌ها است که از دارو دادن و برخورد مقطعی احتراز می‌کند، دلیلش هم این است که متوجه شده‌اند در بدن ما سیستمی به نام «هموستازیس» وجود دارد که متعادل‌کننده بدن است. یعنی استفراغ، اسهال، تب و لرز، واکنش به اضطراب و…، متعادل‌کننده بدن و بشر است. یا مثلا اگر انگشت دست بریده شود، گلبول‌های سفید به‌طور خودکار می‌آیند آنجا، و همه کارهای دیگر خودکار انجام می‌شود تا در آن قسمت خون لخته شود و جلوی نفوذ میکروب‌ها به داخل بدن را بگیرد. هیچ‌ کدامِ اینها را ما اختراع نکرده‌ایم. پس می‌شود فهمید که پزشکی نوین وقتی می‌گوید برای درمان درد بهتر است هموستازیس را تقویت کرد، از چه حرف می‌زند. یکی از بخش‌های هموستازیس، غذا است؛ این‌که چه چیزهایی را بخوریم و چه چیزهایی را نه. به عبارت دیگر، برنامه غذایی ما طوری باشد که هموستازیس بدن را مختل نکند. مثلا تحقیقات نشان داده اغلب کسانی که سرطان روده بزرگ می‌گیرند، کسانی‌اند که گوشت زیاد می‌خورند و در مقابل فیبر، سلولز، سبزی و میوه‌جات کم مصرف می‌کنند. یا مثلا کسانی که سرطان معده می‌گیرند، باز به نوع تغذیه‌شان و البته استرس‌شان مرتبط است.
اما مثلا در ایتالیا جایی هست که مردم آن هم سیگار می‌کشند، هم این‌که هر نوع غذایی می‌خورند و کلسترولشان هم بالا است؛ ولی بیماری قلبی نمی‌گیرند! تحقیقات نشان داده که در اینجا، عوامل محیطی باعث شده‌اند تا این مردم حتی با این روش تغذیه دچار بیماری قلبی نشوند. یا فرض کنید اگر کسی از اثرات سوء پرتوهای رادیواکتیو مطلع نباشد و بدون حفاظ جلوی یک معدن رادیواکتیو برود، مبتلا به سرطان خواهد شد.

و این دیگر ربطی به طرز فکر ندارد!

ربطش به فکر در آنجا است که شخص باید بداند چنین جایی نباید رفت؛ این‌که بداند چه چیزهایی سلامت آدمی را به خطر می‌اندازند. بنابراین «آگاهی» داشتن نسبت به نوع تعذیه، عوامل محیطی و…، که باز هم به نوعی به فکر برمی‌گردد، در سالم و تندرست ماندن موثر است. اما جز این، طرز فکر و نحوه برخورد با زندگی، در تنظیم تعادل طبیعی بدن باز هم بسیار نقش دارد. بینش ما نسبت به خودمان، نسبت به انسان‌ها و نسبت به دنیا، بسیار تاثیرگذار است. اگر کسی تصور کند که قربانی است و زندگی‌اش در یک چرخه رنج‌آور افتاده، این آدم اعتماد به نفسش افت می‌کند و با خودش بد می‌شود. مثلا در طول جنگ ممکن است مردم بگویند کاش یک بمب روی سر ما بیفتد از این زندگی راحت شویم؛ یا کسی که فشار زندگی‌اش خیلی زیاد است و مدام خودش را تحت استرس می‌بیند، زخم معده می‌گیرد. در این مورد یک آزمایش هم انجام شده است. به این شکل که سه گروه از میمون‌ها انتخاب شدند؛ به گروه اول کاری نداشتند، گروه دوم سر زمان‌های معین شوک الکتریکی دریافت می‌کردند و گروه سوم، به‌طور نامنظم شوک دریافت می‌کردند. نتیجه این شد که گروه سوم دچار زخم معده شدند، چون همواره در انتظار دریافت شوک بودند و بدنشان در یک استرس دائمی به سر می‌برد.
استرس دائمی، بشر را دچار مشکل می‌کند. تجربه نشان داده که خیلی از بیماری‌های سخت‌درمان مثل ام‌اس یا سرطان، یا بیماری‌هایی که پزشک در مقابلش درمی‌ماند و نمی‌تواند تشخیص بدهد که دقیقا چیست تا بر اساس آن اقدام به درمان کند، به احتمال زیاد جزو بیماری‌های سایکوسوماتیک هستند. الان بیش از ۸۵ درصد کسانی که در آمریکای شمالی به پزشک مراجعه می‌کنند، جزو بیماران سایکوسوماتیک هستند. یعنی استرس محیط کار، محیط زندگی، رقابت و برتری‌جویی‌ها در زمینه کار و زندگی و…، آن‌قدر به شخص فشار می‌آورد و او را از نیازهای طبیعی‌اش دور می‌کند که بدن تخریب می‌شود. استرس یک واکنش طبیعی بدن به خطر است که ضامن بقای نسل انسان از دوران غارنشینی تاکنون بوده است. در زمان احساس خطر، زنگ هشدار بدن به صدا در‌می‌آید و با آزاد شدن موادی مثل آدرنالین، کورتیزول و هیدروکورتیزول در بدن، شخص آماده مقابله با وضعیت خطرناک می‌شود. اگر ضربان قلب بالا می‌رود برای این است که خون سریع‌تر به بخش‌های مختلف بدن برسد و شخص آماده دویدن و واکنش سریع باشد. تند شدن تنفس، آماده شدن مثانه و روده بزرگ برای خالی کردن محتویات خود (و در نتیجه سبک‌تر شدن بدن) و…، همه و همه برای این هستند که شخص راحت‌تر بتواند با خطر مقابله کند. اما وقتی به‌خاطر شیوه کار و زندگی این استرس دائمی باشد، مثلا شخص در محل کار مدام نگران دیر شدن کارها باشد، غذایش را با عجله بخورد، بین محل کار تا خانه مدام در ترافیک شهری به خودش فشار بیاورد و حرص بخورد…، این مواد دائما در خون ترشح می‌شوند و با تغییر دادن شیمی بدن، آن را دچار بیماری می‌کنند. الان بین کورتیزول و سرطان رابطه مستقیم یافته شده است. یا یکی از فرضیه‌هایی که هم‌اکنون در مورد سرطان وجود دارد، این است که سلول‌های سرطانی ارتباطشان را با سلول‌های کناری خود از دست می‌دهند و در نتیجه بدون هماهنگی با آنها (که با دستورات مرکزی مغز فعالیت می‌کنند)، برای خودشان فعالیت می‌کنند؛ بیش از اندازه تکثیر می‌شوند و توده‌های سرطانی را به وجود می‌آورند. اما این ارتباط چرا از دست می‌رود؟ علتش استرس است.
استرس دائمی بدن، موجب می‌شود تا دستگاه ایمنی بدن مدام در حال جنگ و گریز باشد و اصلا استراحت نکند. این حالت، مثل یک لشکر تازه‌نفس است که تا می‌خواهد استراحت کند، سوت آماده‌باش را می‌زنند. وقتی این قضیه مدام تکرار شود، بعد از مدتی آن لشکر از نفس می‌افتد و در برابر کوچک‌ترین تهدیدها هم قادر به مقابله نیست. در حال استرس دائمی، بدن حتی شب‌ها هم در وضعیت جنگ و گریز است.
نتیجه این‌که ما با طرز فکر خودمان و نحوه واکنش به شرایط پیرامونی، می‌توانیم جلوی خیلی از بیماری‌های سخت‌درمان و آنهایی را که عوامل ناشناخته دارند، بگیریم. البته همان‌طور که گفتم، آگاهی از نوع تغذیه و شرایط محیطی خطرزا را هم نباید فراموش کرد.
اما در مورد سوالی که درباره آلودگی هوا پرسیدید، باید بگویم که اگر ما با خودمان آشتی باشیم، هوا را آلوده نمی‌کنیم. یکی از دلایل آلودگی هوای شهرهای ما این است که (در یکی از برنامه‌ها هم گفته‌ام) «یک جای کار اشکال دارد.» آن جایی که اشکال دارد، طرز نگرش ما به خودمان است. ما ندانسته، میل به خودکشی داریم. وگرنه هر آدمی می‌داند که مثلا می‌شود در مصرف سوخت صرفه‌جویی کرد، رفت‌وآمد [با خودروی شخصی] را می‌شود کمتر کرد. واقعا می‌شود!

ولی هنوز با این طرز فکر اُخت نشده‌ایم!

نشده‌ایم و نمی‌خواهیم بشویم! فرض کنید شما میلیاردر هستید. آیا باید غذای اضافی بپزید و آن را دور بریزید؟ آیا باید بیخود لامپ‌ها را روشن بگذارید؟ آیا باید بی‌دلیل سوخت را بسوزانید؛ هر چقدر هم که نفت داشته باشید؟ چرا حرامشان می‌کنیم؟ اگر اضافه است، می‌توانیم بفروشیم. می‌توانیم سالم‌تر و قشنگ‌تر زندگی کنیم و همه اینها خوشبختانه شدنی است، اگر بخواهیم.
اما به هر حال در مورد کسانی که در شرایط مساوی در هوای آلوده زندگی می‌کنند، باز هم آنهایی که مثبت فکر می‌کنند، به خودشان احترام می‌گذارند و خودشان را دوست دارند، چون سازوکار روانی‌شان در جهت حفظ و بقای آنها است، [نسبت به کسانی که تفکر منفی دارند] هم دیرتر مریض می‌شوند و هم این‌که اگر مریض شوند، زودتر خوب می‌شوند.

با صحبت‌هایی که تا اینجا داشتیم، در کل به این نتیجه رسیدیم که فکرهای ما خیلی قوی هستند؛ آن‌قدر که می‌توانند بدنِ به این عظمت را از کار بیندازند یا برعکس، صاحب آن را به شخصی سالم، شاد و با اعتماد به نفس تبدیل کنند. اما خود «فکر» اصلا چیست؟!

سوال خیلی قشنگی است؛ گرچه پاسخ آن خیلی آسان نیست! الان موج جدیدی در دنیا به وجود آمده که سوالشان این است: «What is the reality?» یعنی: «واقعیت چیست؟» مثلا من می‌گویم آقای قزوینی که روبه‌روی من نشسته واقعیت دارد، یا این مجله [دانشمند] که دست من است، واقعیت دارد. اما محل تشخیص این واقیعت‌ها کجا است؟ می‌گویید مغز؛ اما وقتی داخل مغز می‌رویم و آن را وامی‌شکافیم، آنجا چه می‌یابیم؟ سلول‌های و رشته‌های عصبی… ریزتر که می‌شویم به مولکول‌ها می‌رسیم و مواد شیمیایی و پروتئین‌ها… بعد از آن هم اتم‌ها… داخل اتم‌ها هم الکترون است… اما الکترون چیست؟ الکترون چیزی نیست که وجود داشته باشد، بلکه ابری از احتمالات است. هسته اتم هم همین‌طور است. وقتی خوب در بحر این مسائل می‌رویم و به حیطه فیزیک کوانتومی می‌رسیم، می‌بینیم که همه اینها Possibility یا «امکان وقوع» هستند و در ضمن ماده هم نیستند. اینها فرم‌هایی (حالت‌هایی) از انرژی هستند. الکترون حالتی از انرژی است که ما حدس می‌زنیم در فلان لایه در حال گردش است. خود هسته اتم هم چنین وضعیتی دارد. هر چه بیشتر داخل کُنه ماده می‌شوید، می‌بینید که بیشترِ آن تشکیل‌شده از حباب (فضاهای خالی) است؛ به‌طوری که محاسبه کرده اند تمام عالم که الان ما می‌شناسیم، اگر فشرده شود، به اندازه یک معبد خواهد شد. یعنی این‌قدر بین اجزای آن فاصله است. اما در مورد مغز که در نهایت رسیدیم به اتم و اجزای آن که گفتیم انرژی است؛ این میان فکر چیست؟ و کجا است؟
فکر یک جریان است، یک جریان انرژی. ولی این واقعیتی که ما تشخیص می‌دهیم و با تکیه به آن می‌گوییم این میز است، این کتاب است و…، این واقعیت را کجا تشخیص می‌دهد؟ یکی از دانشمندان مثال قشنگی در این‌باره دارد. می‌گوید آیا کسی به اداره‌اش زنگ می‌زند بگوید «بدن من امروز درد می‌کند، اداره نمی‌آید»، بعد بپرسند شما کی هستید؟ بگوید «من بدنم هستم؛ امروز درد می‌کنم، نمی‌آیم»؟ اینها را نمی‌گوید، می‌گوید «من امروز بدنم درد می‌کند، نمی‌آیم». یا می‌گوید «دست من» درد می‌کند، این «من» کجا است؟
این «من»، Consciousness است؛ آگاهی، خودآگاه. اما این آگاهی کجا ایستاده که می‌گوید دست من، پای من، بدن من، سر من، فکر من؟ این دانشمند می‌گوید یک چیزی را مطمئن باشید؛ این‌که جسم شما متعلق به «آن» است، به آن آگاهی. بعضی‌ها آن آگاهی را روح می‌نامند، بعضی‌ها انرژی و…. هر کسی هر چه می‌خواهد بگوید؛ مهم این است که ما فقط آن چیزی نیستیم که بدنمان است. به عبارت دیگر، آن اتفاقاتی که منجر می‌شود به این‌که من نسبت به واقعیت آگاهی پیدا کنم، در جسم من رخ نمی‌دهد. طبق این فرضیه، مرکز درک در جای دیگری است. یعنی می‌گوید آگاهی، این جهان است؛ جهان هستی. بعضی‌ها می‌گویند خداوند، بعضی‌ها می‌گویند طبیعت، بعضی‌ها می‌گویند جهان هستی، بعضی‌ها می‌گویند انرژی… ما راجع به آن بحث نمی‌کنیم. ولی یک چیزِ واحد است که خودش را به صورت‌های مختلف نشان می‌دهد. حتی این گروه از دانشمندان تا آنجا پیش رفته‌اند که می‌گویند در مغز ما یک سری ترکیبات پروتئینی به نام «ماکروتوبولار» وجود دارد که هر ثانیه ۴۰ بار روشن و خاموش می‌شوند. در این ۴۰ بار، اطلاعات بدن را جمع می‌کنند، بعد وصل می‌شوند به Universe، به «انرژی جهانی»، آن [اطلاعات] را می‌فهمند و درک می‌کنند، و خبرش را به داخل بدن می‌آورند.

مثل این‌که ما یک ترمینال رایانه‌ای باشیم که به یک سرور مرکزی متصل می‌شویم؟

دقیقا. در واقع، ۴۰ بار در ثانیه ما تبادل اطلاعات می‌کنیم. حالا روی این ماکروتوبولارها بحث است که عده‌ای می‌گویند این عملیات باید در حالت ابررسانا باشد و دما باید حدود منفی ۱۷۰ درجه باشد تا این کار بتواند صورت گیرد. ولی طرفداران این فرضیه می‌گویند بدن و طبیعت توانسته این را به‌صورت طبیعی بسازد. این امر نشان می‌دهد که در دنیا، نگرشی انقلابی در زمینه علم پدید ‌آمده، و علم دارد به سمتی پیش می‌رود که پدیده‌ها را فقط به‌خاطر این‌که قابل اندازه‌گیری یا لمس نیستند، از دور خارج نکند. یک مشکلی که علم داشته این بوده که اگر چیزی را نتواند اندازه‌گیری کند، به طرف آن نمی‌رود. ولی این امر، دلیل بر عدم وجود آن نیست. الان این گروه از دانشمندان جسارت کرده و از آن حیطه بیرون آمده‌اند؛ فرضیه‌ها و حتی روش‌های آزمایش خود را مطرح می‌کنند. آنها می‌گویند اگر ما چیزی را نمی‌فهمیم، دلیل نمی‌شود که وجود ندارد… در واقع، دنیا جنبه دیگری غیر از آن چیزی که ما فکر می‌کنیم هم دارد؛ و وقتی انسان به اینجا می‌رسد، ناگهان متوجه می‌شود که خیلی قوی‌تر از آنی است که فکر می‌کرد. و آنجا است که متوجه می‌شود من و تویی وجود ندارد. درمی‌یابد که ما همه صور مختلف یک چیز هستیم، و آنجا است که انسان به حکمت بزرگ این شعر پی می‌برد که: «به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست/ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.» یعنی حتی این میز هم جلوه حق است.

اجازه بدهید این وسط، گریزی هم به «فیزیک ریسمانی» بزنیم، چراکه این نظریه فیزیکی هم به‌نوعی بیانگر همین یگانگی است. فیزیک ریسمانی می‌گوید همه چیز از ارتعاش‌های یک ریسمان واحد ایجاد شده‌اند، حتی آن پروتون و الکترون و هر ذره و هر چیز دیگری در این عالم، جلوه‌های مختلفی از یک ریسمان واحد تحت فرکانس‌های ارتعاشی مختلف هستند. یعنی من و شما و این میز هم مجموعه‌ای از ارتعاش هستیم که به شکل‌های مختلف تجلی یافته‌ایم. حالا نظر دیگری که بیشتر متافیزیکی است و لزوما هم به فیزیک ریسمانی مرتبط نیست (اما تعابیرش بسیار شبیه آن است)، می‌گوید این ارتعاش‌ها اگر «هم‌نوا» باشند، همدیگر را جذب می‌کنند. بنابراین اگر شما مثلا پول می‌خواهید، باید در فرکانس پول و ثروتمند شدن قرار بگیرید. یعنی مثل رادیو که برای پخش برنامه باید روی یک فرکانس خاص تنظیم باشد، باید خودتان را روی آن سیگنال قرار دهید تا شکل مادی‌اش را در زندگی خود متجلی کنید.

این کاملا درست است و زندگی من هم شاهدِ مثالی بر این گفته‌ها است. من هرازگاهی کاغذها و نوشته‌های قدیمی‌ام را نگاه می‌کنم و آنهایی را که دیگر لازم ندارم، دور می‌ریزم. شاید برایتان جالب باشد که بگویم من در سال ۲۰۰۱ یا ۲۰۰۲ بود که یک فرایند هدف‌گذاری را برای زندگی‌ام انجام می‌دادم. مربی‌ای که در این زمینه داشتیم، به ما گفته بود به جای این‌که اهدافتان را بنویسید، شکل آنها را بکشید تا یک تصویر از اهدافتان و همین‌طور آن کسی که دوست دارید بشوید، به مغزتان بدهید. و من دیدم در آن کاغذنوشته‌ها، تصویری از کره زمین را کشیده بودم و روی استوای آن نوشته بودم: «مکتب کمال». به این شکل، می‌خواستم بین‌المللی کردن مکتب کمال را نشان بدهم. الان من دوستان کانادایی، کره‌ای، ژاپنی، آمریکایی، آلمانی و… دارم؛ کسانی که در شعاع عمل من قرار گرفته‌اند. همه آنها مکتب کمال را فهمیده‌اند و خیلی اصرار دارند که به زبان‌های دیگر هم وب‌سایت بزنیم. به هر حال می‌خواهم بگویم که این تصویرسازی یا فکر کردن به اهداف و به آن چیزی که می‌خواهیم اتفاق بیفتد، واقعا عملی است و فقط حرف و تئوری نیست. الان حداقل در زبان فارسی به هدف بین‌المللی کردن مکتب کمال رسیده‌ام؛ چون هم در افغانستان برنامه‌های من پخش می‌شود و هم در تاجیکستان. حتی در تاجیکستان که بودم از طرف تلویزیون آنجا با من مصاحبه کردند. یعنی من کار خاصی نکردم، فقط به قول شما با آن موقعیت و موضوع Tune (روی موج آن تنظیم) شدم.
در این‌باره شعری هم داریم که می‌گوید: «آب کم جو تشنگی آور به دست/ تا بجوشد آبت از بالا و پست.» این تشنگی، یکی از تعابیرش «سوال کردن» است. اما سوال یعنی چه؟ یعنی «درخواست»، «آرزو». بخواه! در قرآن کریم هم خداوند فرموده: «ادعونی استجب لکم» (بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را). یعنی وقتی بخواهی، دنیا به تو می‌دهد. دنیا، دنیای محدودی نیست. محدودیت در فکر ما است. ترس‌ها در ذهن ما است. پایمان را به اندازه گلیممان دراز می‌کنیم. اما اندازه این گلیم را چه کسی تعیین کرده؟ والله اعلم! ما باید به بچه‌هایمان یاد بدهیم که بزرگ و وسیع فکر کنند؛ کوچک فکر کردن باعث ترس می‌شود. ترس هم باعث قطع ارتباط و حمله [به دیگران برای دفاع از خود] می‌شود.

یعنی فکر ما نامحدود است و خود ما هستیم که روی آن محدودیت می‌گذاریم؟

بله، اجازه بدهید با یک مثال موضوع را روشن‌تر کنم. یک بار در ایتالیا داشتم با قطار می‌رفتم، شخصی را دیدم که کنار ریل در مزارع اطراف داشت قدم می‌زد. این منظره را که دیدم، مغزم یک‌مرتبه جرقه زد که: «محمود! آن آدم جسم تو است و این قطار که رفت فکر تو.» من یک نکته را در مورد تندرستی و فکر خدمت شما بگویم. قدرت فکر و اندیشه ما شاید هزاران سال، میلیون‌ها سال جلوتر از بدنمان است. این بدن، بارِ این فکر را نمی‌تواند بکشد. بدن ما برای مثلا ۴۰هزار سال پیش است که بشر می‌خواست از درخت بالا برود، دنبال غذا باشد و پی شکار حیوانات بدود یا از دست جانوران وحشی فرار کند… فیزیک جسمی ما هنوز همان است و غرایزمان هم در همان حد است.
چرا این‌قدر علما، عرفا و بزرگان هر دینی می‌گویند از امور دنیوی خودتان را رها کنید؟ منظور این نیست که امور دنیوی بد است؛ می‌خواهند بگویند «ای انسان! تو فراتر از این محدودیت‌های جسمی هستی.» مثلا در مورد آمیزش جنسی، این موضوع جای خودش را دارد و باید هم باشد، ولی اگر کسی فکر کند تمام زندگی همین است و همواره در پی ارضای این نیاز باشد، معلوم است که خودش را نشناخته. عرفا می‌گویند شما خیلی فراخ‌تر، بزرگ‌تر و وسیع‌تر از آن چیزی هستید که فکر می‌کنید. مثلا فرض کنید میلیون‌ها تُن بار را بخواهید در یک کامیون معمولی بریزید، خب این کامیون نمی‌تواند این همه بار را بکشد. انسان هم گاهی اوقات به خاطر وسعت فکرش، زیر بار آنها خرد می‌شود. فکرهایی می‌کند که زمانه برایش ایجاد کرده است، خودش و نوع زندگی‌اش موجب ایجاد آنها شده است. مثلا در نظر داشته باشید که بدن ما برای این طراحی نشده که در خانه‌های گرم امروزی زندگی کند، بدن ما طوری ساخته نشده که پشت میز، جلوی رایانه یا این‌که پشت فرمان خودرو بنشینیم. بدن ما برای این کارها نیست، این [ابزار و وسایل] را برای ما ساخته‌اند [بی‌آن‌که به نیازهای ذاتی بدن ما توجه شده باشد]. برای همین ما باید حداقل روزی نیم الی یک ساعت فعالیت بدنی داشته باشیم. اگر این کار را بکنیم، با توجه به بهداشت و پزشکی مدرن که الان وجود دارد، همه ما ۱۲۰ سال زندگی می‌کنیم، مگر آنهایی که محدودیت‌های ژنتیکی دارند. یعنی طبیعت ما این‌طوری است. پیشنهاد من به پزشکان، پرستاران و تمام کسانی که در امور بهداشت هستند، این است که به مردم آموزش بدهند که هر فرد چگونه می‌تواند خودش را در بهترین حالت بدنی و روانی نگه‌ دارد. اگر ما افراد را از این لحاظ کمک کنیم و شرایط لازم را برای قرارگیری در حالت بهینه جسمی-روانی فراهم کنیم، مراجعات به پزشکان هم کمتر خواهد شد. البته معنایش این نیست که پزشکان بیکار خواهند شد، بلکه فرصت خواهند داشت تا روی کارهای پژوهشی و همچنین آموزش و پیش‌گیری فعالیت کنند.

شما جمله جالبی دارید، می‌گویید «زندگی هر کس مثل فیلمی است که از مغز (فکر) او پخش می‌شود.» یعنی هر کس خودش زندگی‌اش را و شرایطش را می‌سازد؛ یعنی انتخابگری کامل. صحبت‌هایی هم که تا الان داشتیم همگی موید این نکته بودند. اما این وسط یک پارادوکس (تناقض‌نما) پیش می‌آید. آیا انتخاب‌های این همه آدم که بعضا هم با هم متناقض است، در کنار هم به مشکل نمی‌خورد؟ مثلا فرض کنید فیلم ذهنی من این است که امروز بیایم اینجا با آقای معظمی بگومگو کنم. ولی فیلم شما این است که امروز ما با هم یک صحبت دوستانه و لذت‌بخش داشته باشیم. این تضاد بین دو فکر، بین انتخاب‌ها، چطور حل می‌شود؟

شاید بهتر باشد من این سوال را این‌طور جواب بدهم که چیزی که بشر را خیلی اذیت می‌کند، «تضاد» یا Conflict است. تضاد ریشه‌های مختلفی دارد، ولی یکی از ریشه‌هایش این است که ما در کودکی آموخته‌هایی را یاد می‌گیریم که مستقیما وارد مغزمان شده‌اند؛ بدون آن‌که هیچ قضاوتی در مورد [درستی یا نادرستی] آنها انجام داده باشیم. مثلا تا ۴ سالگی امواج مغزی بچه در حالت «تتا» است؛ یعنی امواجی که مغز انسان در حالت خلسه (بین خواب و بیداری) دارد. در این حالت، فرد بیشترین تلقین‌پذیری را دارد. در هیپنوتیزم هم برای تلقین به فرد، او را وارد این مرحله می‌کنند. [توضیح بیشتر این‌که انسان در حالت بیداری کامل در وضعیت امواج مغزی بتا است، در حالت آرامش ذهنی/جسمی یا Relaxation، وارد وضعیت آلفا می‌شود، باز هم آرام‌تر و در حالت خلسه عمیق، وارد وضعیت امواج تتا می‌شود و در نهایت در وضعیت امواج دلتا، انسان کاملا به خواب می‌رود. این امواج را می‌توان به کمک دستگاه ثبت امواج مغزی، مشاهده کرد.] با این تفاسیر، شما هر چیزی به بچه بگویید وارد سیستم باورهایش می‌شود و آن را به عنوان «حقیقت» (Fact) می‌پذیرد. وقتی هم که این باورها در او جا گرفت، بعد رفتارهای اطرافیان را می‌بیند. تمام اینها برای او، مبنایی برای باورها و عقایدش می‌سازد که به مبنای سنجش و قضاوت او تبدیل می‌شوند؛ یعنی «ترازو‌های ذهنی» او را شکل می‌دهند. «خود او» را می‌سازند.
اما این سیستم باورها که در حقیقت یک سیستم ارزشی (ارزش‌گذاری) است، موجب ایجاد یک سری احساسات و رفتارها می‌شود که همین‌ها، به‌طور متقابل موجب تقویت آن باورها می‌شوند. یعنی در اثر این تاثیر متقابل، فرد نسبت به [درستی] باورهایش راسخ‌تر می‌شود.
این نکته را هم داخل پرانتز بگویم که آدم‌ها وقتی کتاب می‌خوانند، با کسی آشنا می‌شوند، فیلمی می‌بینند و…، کمتر چیز جدیدی یاد می‌گیرند؛ چراکه بیشتر دنبال تایید باورهای خود در حرف‌های طرف مقابل هستند. یعنی همان‌که «هر کسی از ظن خود شد یار من». به عبارت دیگر، اکثر ما یاد نمی‌گیریم، فقط همواره در پی تایید باورهایمان هستیم.

مثل این‌که یک فیلتر در ذهنمان گذاشته باشیم که به باورهایی که قبول داریم، اجازه ورود بدهد و آنهایی را که قبول نداریم، پس بزند؟

همین‌طور است. انگار که اصلا ندیده یا نشنیده‌ایم. انسان فقط وقتی عامدانه و با دقت گوش بدهد یا نگاه کند، می‌تواند متوجه چیزهای جدید شود. به هر حال، در ادامه صحبتی که درباره سیستم باورها داشتیم، وضعیت آن بچه به این شکل است که بزرگ می‌شود و حالا نوبت فرهنگِ جامعه و همین‌طور آموزش و پرورش است که وارد صحنه می‌شوند و آن باورها و ارزش‌گذاری‌ها را تقویت می‌کنند. در نهایت، شخص یک مجموعه باورها را به عنوان راه و روش درست زندگی می‌پذیرد. اگر زندگی شخص هماهنگ با آن باورها باشد که مشکلی نیست و او در آرامش است؛ اما اگر این‌گونه نباشد، شخص دچار تضاد می‌شود. فرض کنید یک جوان اعتقادات مذهبی قوی دارد (در این مثال، قصد ارزش‌گذاری باورها را نداریم، فقط می‌خواهیم قرارگیری در وضعیت تضاد را نشان بدهیم). این فرد، بر مبنای باورهای خود، کارهایی را گناه و کارهایی را ثواب می‌داند و سیستم ارزش‌گذاری او کاملا «صفر و یک» است. اگر این شخص وارد محیطی گناه‌آلود شود، در یک حالت دوگانه قرار می‌گیرد. غرایزش به او می‌گوید که به طرف کار گناه برود، اما باورهای درونی‌اش او را از این کار بر حذر می‌دارد. این عدم هماهنگی، یک تضاد و کشمکش درونی را در او ایجاد می‌کند. اگر آن کار را انجام بدهد، احساس گناه می‌کند؛ اگر انجام ندهد، احساس غبن می‌کند؛ و در هر دو حالت با خودش بد می‌شود.
اگر این کار را انجام ندهد، به آنهایی که با خیال راحت این کار را می‌کنند، حسودی‌اش می‌شود. هرچند خودش را متقاعد می‌کند که «آنها مجازات خواهند شد و من نمی‌شوم»، اما باز هم این تضاد فروکش نمی‌کند. برعکس، وقتی کسی باورهایش با رفتارهایش هماهنگ است، بسیار آرامش دارد و خونسرد است. به همین دلیل، برای تامین بهداشت روانی جامعه خیلی مهم است که قوانین طوری وضع شوند که حتی‌الامکان در راستای غرایز بشر باشند، با آنها در تضاد نباشند. فرق جوامع موفق و ناموفق هم در همین نکته کوچک است. مثلا فرض کنید شما در آمریکا یا کانادا می‌خواهید میلیاردر شوید؛ نه‌تنها کسی جلوی شما را نمی‌گیرد یا به شما حسودی نمی‌کند، که تازه تشویقتان هم می‌کنند و مورد احترام هم واقع می‌شوید. علت چیست؟ برای این‌که باید مالیات بدهید، برای این‌که کار ایجاد می‌کنید. و وای به حال کسی که مالیات ندهد! بالاترین مقام‌ها را هم داشته باشد، از او بازخواست می‌کنند. آنها نمی‌آیند در فیلم‌های سینمایی و تلویزیونی‌شان ثروت را بد نشان بدهد، آدم ثروتمند را آدم بدی نشان بدهند. چرا؟ چون آن وقت جوانی که می‌خواهد ثروتمند بشود، احساس گناه می‌کند. احساس می‌کند فقط از راه نادرست می‌تواند ثروتمند شود.
اجازه بدهید باز با یک مثال، مطلب را روشن‌تر کنم. فرض کنید شما قانون می‌گذارید که تمام خیابان‌های شهر به سمت خارج شهر یک‌طرفه شوند. خب، خودروهایی که از شهر خارج می‌شوند بعد از مدتی باید به خانه‌شان برگردند. اما حالا چه اتفاقی می‌افتد؟ خیابان‌ها ورود ممنوع است! مامور هم گذاشته‌اند که افراد ورود ممنوع نیایند. اما افراد که نمی‌توانند به خاطر ورود ممنوع بودن خیابان، از برگشتن به شهر و خانه‌شان صرف‌نظر کنند. چه می‌شود؟ اگر بتوانند مامور را می‌خرند و اگر نتوانند دنده عقب می‌روند… تصادف می‌شود، کلی دردسر ایجاد می‌شود، این همه آدم صبح تا شب باید در فکر این باشند که چطوری به خانه‌شان برگردند. همه اینها به‌خاطر یک قانونِ غلط است. و همین تضادها، این دغدغه‌های فکری، تصادف‌ها، درگیری با مامور و…، باعث ناخوشبختی می‌شود، باعث بیماری جسمی می‌شود، باعث می‌شود مردم مدام به دکتر مراجعه کنند، باعث می‌شود بیمه‌ها کلی پول دارو و درمان و تصادفات را بدهند.
یا باز فرض کنید دو اسب تندرو به جلوی یک ارابه بسته شده‌اند. هم اسب‌ها خوشحالند و هم صاحب ارابه. اما اگر یکی از اسب‌ها کندرو باشد، اسب‌ها و صاحب ارابه ناراحت خواهند بود. ارابه هم آن‌طور که باید، پیش نمی‌رود. دلیلش این نیست که اسب‌ها بدند یا ارابه نامناسب است؛ فقط این مجموعه با هم همخوانی ندارد.
به همین شکل، اگر قوانین همخوانی نداشته باشند، فرد مجبور است رشوه بدهد تا کارش راه بیفتد؛ اما بعد حالش بد می‌شود، با خودش بد می‌شود که «چرا من این‌قدر بدبختم که باید رشوه بدهم تا کارم جلو برود»، رشوه‌گیرنده هم با خودش بد می‌شود که «چرا من باید درآمدم از این راه باشد». با خودشان دعوا می‌کنند، شب می‌روند خانه با همسرشان دعوا می‌کنند؛ مریض می‌شوند چون همه فکرشان این است که خودشان را و رفتارشان را توجیه کنند. کلی از انرژی‌شان را که می‌توانند صرف خلاقیت، بهره‌وری و زندگی بهتر کنند، باید به مصرف توجیه کارهایشان برسانند.

من هنوز پاسخ سوالم را در مورد تضاد و تقابل فکرها نگرفته‌ام. ما ممکن است وارد محیط‌هایی شویم که در آنجا افکاری متناقض با نحوه اندیشه ما جریان داشته باشد و نخواهیم اسیر آنها شویم. مثلا فرض کنید وارد خیابان می‌شویم، در ترافیک، یا در یک تاکسی که راننده‌اش از زندگی‌اش ناراضی است و بنا به غر زدن گذاشته. اگر ما بخواهیم آرامش فکر و تعادل ذهنی خودمان را حفظ کنیم، چه باید بکنیم و نحوه فکر ما تا چه حد می‌تواند سپری باشد در برابر هجوم این نوع منفی‌اندیشی‌ها؟

مسئله از نظر من به این ترتیب مطرح است که اول مرغ بود یا تخم‌مرغ؟! ببینید، دنیا را ما می‌سازیم؛ راننده تاکسی را ما می‌سازیم. ما می‌توانیم کاری کنیم که آن ماشینی بیاید جلوی پای ما بایستد که دلمان می‌خواهد. ما می‌توانیم کاری کنیم که آن هم‌صحبتی کنار ما بنشیند که می‌خواهیم. بیش از آنچه فکر کنید، ما اختیار داریم. این‌که ما فکر کنیم در سیستمی گرفتار شده‌ایم که پر از عوامل منفی است، مربوط به طرز نگرشی است که خومان را قربانی و اسیر شرایط می‌بینیم. یادمان رفته که آن سیستم و شرایط را ما «انتخاب» یا آن را «ایجاد» کرده‌ایم. بعضی‌ها که برای مشاوره پیش من می‌آیند، می‌گویند مثلا پدر و مادرمان فلان رفتارها را داشته‌اند. در جواب آنها می‌گویم، درست است، آنها کاری را انجام دادند که بلد بودند؛ اما یادتان باشد که الان «شما» انتخاب کرده‌اید که با تشخیص آنها زندگی کنید. می‌توانید انتخاب کنید که آن دیدگاه را کنار بگذارید و الان خودتان پدر و مادر خودتان بشوید! اما اگر فکر کنید که اسیرید، زندگی را باخته‌اید.
من چند ماه پیش سمیناری در تهران داشتم با عنوان «چرا چشم‌ها را باید شست؟» آنجا شرح دادم که ایراد بزرگ ما این است که چون همیشه اثرات فکر خودمان (مثل پول، شهرت، مقام، خوشی‌ها، رنج‌ها و…) را در بیرون از خودمان می‌بینیم، چون همه چیزهای مادی را در بیرون می‌بینیم، باورمان شده که باید همه چیز را در بیرون از خودمان جست‌وجو کنیم. در حالی‌که همه اینها از درون ما سرچشمه گرفته است. در آن سمینار مثالی زدم. گفتم خودتان را در نظر بگیرید که ابتدا تنها یک خیال بودید؛ یک آرزو در ذهن یک پدر و مادر. آن خیال موجب ازدواج شده، موجب پدید آمدن شما شده، باعث شده به شما غذا بدهند، تربیت‌تان کنند و مواظبتان باشند… تا به اینجا برسید. یا مثلا تمام این ساختمان‌هایی که در جاهای مختلف دنیا می‌بینید، همگی اول در خیال بشر بوده‌اند. انرژی مجموع دنیا نه زیاد شده و نه کم، مجموع کره زمین نه زیاد شده و نه کم؛ چیزی از کرات دیگر نیاورده‌ایم که به زمین اضافه کنیم. اما الان می‌بینید که ثروت کل دنیا مثلا نسبت به ۲۰۰ سال پیش، چندین میلیون برابر شده است. یا مثلا آقای بیل گیتس، رئیس مایکروسافت را در نظر بگیرید. مگر او چه کار کرده؟ تنها انرژی‌های فکر را به صورت کدهایی درآورده و وارد رایانه کرده و آنها را می‌فروشد. یعنی اصلا چیز مادی در این میان نیست؛ آن بخش مادی‌اش (مثل سی‌دی‌ها، دفترچه‌های راهنما و…) هم فقط برای این است که به او پول بدهید! وگرنه کل اینها را می‌توان در رایانه دانلود کرد بدون این‌که نیاز به خرید چیزی باشد که بتوان آن را دید و لمس کرد. بنابراین همه آنچه که در بیرون می‌بینیم، جلوه‌ای است از دنیای درونِ ما که یا انتخابش کرده و یا آن را ساخته‌ایم. در یک کلام، دنیای بیرون جلوه‌ای است از دنیای درون.

و این نگرش می‌تواند ما را و دنیای ما را عوض کند. همین‌طور است؟

دقیقا. یک‌دفعه سلطان جهان می‌شویم. پادشاه می‌شویم و به‌واقع می‌فهمیم که کیستیم. «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند» یعنی همین. به‌خصوص با تفسیری که شما در مورد فیزیک ریسمانی داشتید و تفسیر من درباره آگاهی، انسان به‌ناگهان می‌بیند که همه اینها یک چیز است؛ یکی است…

…که یکی هست و هیچ نیست جز او/ وحده لا اله الا هو.

بله. یعنی این‌طور نیست که شما سوار تاکسی شوید و یک‌دفعه راننده شروع کند به نالیدن از اوضاع و زندگی. شما وقتی فکر می‌کنی، امواجی از ذهنت خارج می‌شود که انعکاس همان‌ها را به سویت برمی‌گرداند. مثلا فرض کنید وقتی شما می‌گویی «ها»، پژواک این عبارت به صورت «ها… ها… ها…» به سوی شما می‌آید. من این کار را به شکل عینی، در سمینارم با دست زدن نشان دادم. گفتم همه دست بزنید. همه شروع کردند به دست زدن. بعد من شروع کردم دست زدن به صورت ریتمیک. یعنی به‌طور منظم دو بار در ثانیه دست می‌زدم. بعد از چند لحظه، حدود ۸۰۰ نفری که آنجا بودند شروع کردند به دست زدن مثل من، که من ریتم خودم را گم نکنم. شما هر وقت ریتم خودت را نگه داری، مردم به طرفت می‌آیند و جذبت می‌شوند؛ به‌خصوص آنهایی که ریتم ندارند. و اکثر مردم هم ریتم ندارند، یعنی «دیمی» هستند. مدام این سو و آن سو می‌روند. به همین دلیل کسانی که به خودشان و به فکرشان متعهد هستند، مثل آهن‌ربا آدم‌ها را جذب خودشان می‌کنند. باید بدانی که اگر مستحکم باشی، اگر یک باور و یک هدف خوب داشته باشی، به آن می‌رسی. برای این‌که دنیا می‌خواهد که تو برسی، و جالب این‌که قبل از آن تو را آزمایش می‌کند. برای این‌که ببیند فقط حرفش را می‌زنی یا این‌که واقعا آن را می‌خواهی. و این را می‌فهمد.
آنجایی که ما با «آگاه»مان چیزی را می‌خواهیم اما با «ناخودآگاه»مان نمی‌خواهیم، به آن خواسته نمی‌رسیم.

می‌شود این موضوع را بیشتر برای ما باز کنید؟

بله، مثلا فرض کنید کسی می‌گوید «پول می‌خواهم، خانه و زندگی خوب می‌خواهم؛ اما از صبح تا شب کار می‌کنم و همه‌اش هشتم گرو نه‌ام است.» این از آن غرهایی است که اکثرا می‌زنند. اما من آن‌قدر به پول اهمیت می‌دادم که گفتم باید یک دوره درست کنم به اسم این‌که «شاد باشید و ثروتمند شوید». و این کار را کردم. در کتاب «ثروتمندترین مرد بابل» نوشته شده که پادشاه بابل به ثروتمندترین فرد سرزمینش دستور داد راز موفقیتش را به همه یاد بدهد. این فرد هم یک سری افراد را جمع کرد و این رازها را به آنها گفت تا آنها هم به دیگران بگویند، تا به این ترتیب در کشور بابل همه بدانند پول درآوردن و به ثروت رسیدن چگونه است. آنها راه ثروتمند شدن را یاد گرفته بودند و به بچه‌هایشان هم یاد می‌دادند که چطور باید ثروت را ایجاد کرد. به این شکل بابل که آن موقع درصد کمی از جمعیت کل دنیا در آن ساکن بودند، بیش از ۹۰ درصد ثروت جهان را در خود گرد آورده بود.
البته ثروت فقط پول نیست. ثروت یک «نشانه» است؛ میوه درختی است که آن درخت، تفکر و نوع نگرش شما است. کسی که پول ندارد، نوع نگرش و فکرش نمی‌گذارد پولدار شود؛ نه‌ این‌که پول وجود نداشته باشد که به او برسد.

یعنی همان ناهمخوانی بین خودآگاه و ناخودآگاه؟

بله. اجازه بدهید من از خودم مثال بزنم. چون من در پولدار شدن خیلی کم‌استعداد بودم! یکی از اهدافی هم که برای خودم نوشته بودم، این بود که مثلا در سال فلان، یک میلیون دلار داشته باشم. جالب آن‌که ظرف سه سال این مقدار پول را ایجاد کردم و خودم هم تعجب کردم از این‌که چطور راه به این سادگی برای پولدار شدن سال‌های سال در کنار من بود و من مدام می‌گفتم «از کجا بیاورم [چیزهایی را دوست دارم یا لازم دارم] بخرم؟» وقتی فکرم عوض شد، و در نتیجه آن ثروت را ایجاد کردم، حالا می‌گویم «کدام‌ها را بخرم!»
خانم‌ها راه خوبی برای این کار بلدند. آنها بدون این‌که پول در جیبشان باشد، طلا و جواهرات را نگاه می‌کنند، می‌روند داخل مغازه امتحان می‌کنند؛ می‌روند خانه می‌بینند در حالی‌که شوهرشان می‌گوید «خانم ما پولمان کجا بود چنین خانه‌ای بخریم؟» اما خانم می‌گوید حالا می‌رویم یک نگاهی می‌کنیم! و درست می‌گوید؛ چون ترس ندارد از داشتن آن خانه، برعکس، آرزویش را دارد. تجسم می‌کند که آشپزخانه اینجا است، اینجا اتاق پذیرایی، اینجا بچه‌ها دارند بازی می‌کنند… تمام اینها را برای خودش زنده می‌کند و این امواج را در خودش شکل می‌دهد و می‌فرستد برای دنیا.

مثل همان قضیه دست زدن و اعلام ریتم به دنیا؟

بله، و بعد می‌بینی که در همان خانه ساکن می‌شوند.

یعنی فکرش را متمرکز می‌کند و مثل یک آهن‌ربا، آن چیزی را که می‌خواهد (ثروت، خانه دلخواه و…) جذب می‌کند؟

دقیقا. و من پیشنهادم این است که نویسندگان و سینماگران کشور ما، ثروت را در فیلم‌ها و داستان‌های ما بد نشان ندهند. ثروتمندها و آدم‌های تمیز و مرتب را شخصیت منفی سریال‌ها قرار ندهند و در مقابل، آدم‌های فقیر را شخصیت مثبت. چون هیچ فقیری دوست ندارد فقیر باشد. با این کار شاید فقط آرامشان کنیم، ولی خوشحال نمی‌شوند. تازه خوشحال هم بشوند، به جایی نمی‌رسند! کشور ما هم می‌تواند ثروتمندترین کشور باشد. الان تقریبا ۵۰ درصد درآمد ناخالص ملی دنیا مال آمریکا است. اقتصاد ایالت کالیفرنیا به تنهایی غنی‌تر از اقتصاد فرانسه است. آیا آنها شاخ و دم دارند؟ نه! ما ایرانی‌ها می‌توانیم با تغییر روش و دیدگاهمان به همان مرتبه برسیم. نیازی به تغییرات عظیم یا چرخش ۱۸۰ درجه هم نیست؛ با خیلی کمتر از اینها هم می‌توان به هدف رسید. مثل این می‌ماند که ذره‌بینی را روی یک کاغذ گرفته باشیم، کافی است آن را فقط کمی جلو یا عقب ببریم تا نقطه کانونی‌اش روی کاغذ بیفتد و آن را بسوزاند. بنابراین برای تولید ثروت کار خیلی شاق و مهمی نمی‌خواهد انجام بدهیم. ثروت نه به سواد ربط دارد، نه به مقام، نه به هیچ چیز دیگر از این سنخ. تنها به این ربط دارد که شما راجع به پول چطور فکر می‌کنید.
بگذارید باز هم از خودم مثال بزنم. یادم است چندین سال پیش داشتم ویلایی را از دور تماشا می‌کردم. از ذهنم گذشت که صاحب ویلای به این بزرگی و زیبایی، آیا بچه‌اش را نمی‌دزدند، باج‌گیری از او نمی‌کنند؟ یک‌مرتبه مغزم جرقه‌ای زد که «من دارم خودم این‌طوری فکر می‌کنم. یعنی می‌گویم اگر ثروتمند بشوم، بچه‌ام را می‌دزدند، ماشینم را خط می‌اندازند.» یا مثلا در کانادا، بعضی‌ها می‌گویند ما هر چقدر کار کنیم، دولت [مالیات] می‌گیرد. خب، این فرد با خودش نمی‌گوید اگر بر فرض من ۲ میلیون دلار درآمد داشته باشم و یک میلیونِ آن را دولت بگیرد، باز من یک میلیون دلار دارم! این، یکی از همان تغییر نگرش‌های کوچک است. این فرد برای این‌که به دولت مالیات ندهد، فقیر زندگی می‌کند. یا می‌ترسد بچه‌اش را بدزدند. اصلا چنین چیزی نیست. این «ترس» خودساخته است که مانع رسیدن او به ثروت می‌شود.
یا فرض کنید به کسی از بچگی گفته باشند پولدار شدن تو مساوی است با فقیر شدن دیگران. اما اگر این فرد طرز نگرش‌اش را عوض می‌کند، می‌بیند اگر ثروت داشته باشد و بتواند امکاناتی را که دوست دارد برای خودش فراهم کند، فراغت بال پیدا می‌کند و می‌تواند فکر مثبتش را پخش کند، به مردم خدمت کند، برای آنها راجع به نگاه مثبت به زندگی صحبت کند… می‌تواند مدرسه، مسجد، بیمارستان، کودکستان بسازد… می‌تواند هزار و یک کار مفید بکند که الان که هشتش گرو نه‌اش است، نمی‌تواند. چون الان همه فکرش مشغول خودش است و این‌که چطور زندگی‌اش را بگذراند [که پول کم نیاورد].
شما حتی می‌بینید در آن دوران طلایی تاریخ ایران که آن همه هنرمند و ادیب و دانشمند و… داشتیم، در آن دوران طلایی اسلامی که مدت زمان محدودی هم بود، آن‌قدر ثروت در ممالک اسلامی بود که دانشمندان نیاز نداشتند [برای گذران زندگی] کار کنند! مدارس مجانی برای آنها وجود داشت. درس می‌خواندند، آرامش هم داشتند و کار علمی و فرهنگی‌شان را انجام می‌دادند. خیلی هم خودشان دنبال ثروت نبودند، می‌خواستند چیزی یاد بگیرند. خرج تحصیلشان وقتی داده می‌شد، آنها هم ارضا می‌شدند و یافته‌های علمی‌شان هم به خدمت مردم درمی‌آمد.

**************************************

(قسمت دوم- دانشمند- اسفند ۱۳۸۵)

گفت‌وگو با دکتر محمود معظمی درباره اثر فکر بر سلامت جسم و روان-بخش پایانی
خوشبختی فرمول ساده‌ای دارد

علی اکبر قزوینی
عکس‌ها: سینا شعبانی برای دانشمند

همیشه فکر می‌کردم کلمه‌ای مثل «خوشحال» انگار واقعا خوشحال است و واژه‌ای مثل «عصبانی» واقعا عصبانی! اگر مقاله بعد از این گفت‌وگو (آب‌ها هم احساس دارند، صفحه ۴۷) را بخوانید، می‌بینید که این فکر چندان هم بی‌ربط نبوده و حتی همین کلمات خشک و خالی هم انرژی‌ای متناسب با مفهوم خود دارند. شاید به همین خاطر بود که یکی از شب‌های دی‌ماه که زیاد سرحال نبودم و متن این گفت‌وگو را (که آن موقع هنوز دست‌نویس بود) می‌خواندم، در همان میانه‌های خواندن و پیش از رسیدن به پایان آن، حس و حالی کاملا متفاوت یافته و دوباره با خودم آشتی شده بودم. همین حس را تقریبا تمام کسانی که بخش اول این‌ گفت‌وگو را در شماره پیش خوانده بودند هم داشته‌اند؛ احساسی خوب، خیلی خوب.

حقیقتش این است که کلمات ثبت‌شده در اینجا همگی حاوی انرژ‌ی‌اند؛ انرژی عشق، عشقی که دکتر محمود معظمی به شما -بله، خود شما- دارد. این انرژی در وجودتان به حرکت درمی‌آید و احساسی دیگرگون به شما می‌بخشد؛ گویی اکسیری است که می‌خواهد مس وجود را به طلا تبدیل کند. با این حال اغلب ما این حرف‌‌ها را می‌خوانیم، می‌گوییم «چه حرف‌های خوبی!»، و بعد مجله را می‌بندیم و زندگی‌مان را به روال سابق پی می‌گیریم-و باز نالانیم که چرا زندگی ما آن‌طور که می‌خواهیم تغییر نمی‌کند. ما این حرف‌ها را لب طاقچه عادت‌های هر روزه‌مان به فراموشی می‌سپاریم و باز همان آدم‌های سابق می‌شویم. اینجا است که باز به حرف دکتر معظمی می‌رسیم: «خواندن و دانستن کافی نیست، عمل باید کرد.» برای همین، این بار یک تمرین عملی ساده اما بی‌نهایت معجزه‌گر را در صفحه ۴۴ برایتان ذکر کرده‌ایم که انجام آن و مداومت در آن می‌تواند زندگی‌تان را از این رو به آن رو کند. این چیزی است که دکتر محمود معظمی تضمین کرده است!

برای خواندن بخش پایانی گفت‌وگو با دکتر معظمی آماده‌اید؟ چشم‌هایتان را ببندید و یک نفس عمیق بکشید. آرام… حالا چشم‌هایتان را باز کنید. خوشبختی در انتظار شما است!



آقای دکتر معظمی! آیا شما خوشبختید؟

بله، من ادعایم این است که از ۱۵ سال پیش تاکنون خوشبختم.

کاملا؟

کاملا یعنی چه؟

بعضی‌ها فکر می‌کنند خوشبختی کامل یعنی این‌که انسان در زندگی‌اش هیچ مشکل و دغدغه‌ای نداشته باشد. آیا واقعا همین‌طور است؟

من همین الان خیلی مسئله و مشکل در زندگی‌ام دارم، مشکلات کمی هم نیست و حتی ممکن است برای خیلی‌ها کمرشکن باشد.

پس چطور خودتان را خوشبخت می‌دانید؟ اصلا تعریف شما از خوشبختی چیست؟

برای این تعریفی که بعضی‌ها از خوشبختی دارند و زمانی خودشان را خوشبخت می‌دانند که در زندگی، ازدواج، کار و… هیچ مشکل و ناراحتی نداشته باشند، جایی هست که چنین ویژگی‌هایی دارد و اسمش قبرستان است! خوشبختی این نیست که شما مسئله نداشته باشی، خوشبختی یعنی این‌که بتوانی به خودت احترام بگذاری و خودت را همین‌طور که هستی، دوست داشته باشی. و این اصلا ربطی به پول و مقام و… ندارد. ممکن است شما تمام ثروتت را برای مداوای یک بیمار خرج کنی و بعدش پولی نداشته باشی، اما احساس خوبی به شما دست می‌دهد و با خودت می‌گویی من آدم بامعرفتی هستم؛ «آدم» هستم. ممکن است شب در خانه‌ات خوابیده باشی و دلت بخواهد بخوابی. اما همسایه‌ات نیاز به کمک دارد و می‌روی به او کمک می‌کنی. وقتی برمی‌گردی کاملا خسته‌ای اما خودت را دوست داری؛ و این خوشبختی است.
فقر و نداری زمانی خوشبختی را مخدوش می‌کند که باعث شود رابطه انسان با خودش بد شود. شما می‌خواهی به همسرت، بچه‌هایت، دوستانت خدمت کنی و می‌بینی نمی‌توانی؛ با خودت می‌گویی آخر این هم شد زندگی، همیشه هشتم گرو نه‌ام است… و با خودت بد می‌شوی. اما خوب است یک واقعیتی را اینجا بگویم که ببینید حتی همین عوامل هم ذاتا قادر نیستند خوشبختی انسان را خراب کنند و این احساس کاملا دست خود فرد است. در بعضی نقاط دنیا مثل هندوستان، آفریقا و آمریکای جنوبی، آدم‌هایی را می‌بینید که روز به روز زندگی می‌کنند. یعنی تا عصر کار می‌کنند و بعد انگار که پادشاه عالم باشند، دور هم می‌نشینند، می‌گویند، می‌خندند، می‌نوازند و آن‌قدر شادند که گویی تمام دنیا مال آنها است! حالا ممکن است من بگویم آنها عقل معاش ندارند، به فردایشان فکر نمی‌کنند. ولی آنها از همانی که هستند لذت می‌برند. پس خوشبختی حاصل امکانات نیست، بلکه حاصل نگرش درست به خود، به زندگی و به دنیا است.
ما در مکتب کمال می‌‌گوییم بچه‌ها را باید طوری آموزش داد که از «حل مسئله» لذت ببرند، نه از «مسئله نداشتن». چراکه زندگی پر از مسئله است، هر کدام را که حل کنی یکی دیگر سر راهت قرار می‌گیرد. مثل کوهی می‌ماند که وقتی به قله می‌رسی می‌بینی قله‌ای بلندتر از آن هست؛ یا راهی که وقتی به انتهایش می‌رسی می‌بینی راهی دیگر در ورای آن ادامه یافته است…

می‌توانیم بگوییم ذات زندگی در جهان ما، داشتن مسئله است؟

بله، و شاید بتوان آن را به بازی‌های رایانه‌ای تشبیه کرد: چالش، اکتشاف، موفقیت. یک نوع اضطراب است که ببینم این چه می‌شود، آن چه می‌شود؛ این زندگی را قشنگ می‌کند. البته تجربه نشان داده که بشر یک حداقلی را [از لحاظ مالی و امکانات] باید داشته باشد. ولی اگر آن حداقل را داشت و با این حال خوشحال نبود، باید بداند که یک جای کارش اشکال دارد. چون طبیعت زندگی بر شادی است. اجازه بدهید در این مورد یک داستان حقیقی برایتان بگویم. آن اوایل که کانادا رفته بودم، کسی را نمی‌شناختم و حتی برای کار ساده‌ای مثل اتوبوس سوار شدن هم باید از ده نفر می‌پرسیدم که کدام خط را سوار شوم، کجا بروم و…، و این برای من که در ایران کلی دوست و آشنا و شاگرد داشتم خیلی سخت بود. یک روز روی تخت دراز کشیده بودم، هوا آفتابی بود و نور خورشید از پنجره روی تخت افتاده بود. همین‌طور در فکر بودم که چه خواهد شد، چکار باید بکنم… خلاصه در یک حالت برزخ‌گونه بودم که ناگهان پرنده‌ای آمد پشت پنجره و دو تا نوک به شیشه زد. بلند شدم و نگاهش کردم، دیدم چقدر خوشحال است (و من بعدا این جریان را در مقاله‌ای به نام «پرنده خوشحال» آوردم). با خودم گفتم اگر این پرنده چشمش را ببندد، ممکن است یک پرنده بزرگ‌تر یا یک گربه او را بخورد. یخچال و فریزر هم که ندارد غذای فردایش را داخل آن بگذارد، باید هر روز دنبال غذای همان روزش باشد. تامین اجتماعی و بازنشستگی و از کار افتادگی هم که ندارد. اگر جایی از بدنش زخم شود یا باید خودش خوب شود یا این‌که همان زخم می‌تواند موجب مرگ او شود. با همه اینها اما آن پرنده خوشحال است. با خودم گفتم «محمود آقا! تو هم تحصیلکرده‌ای، هم بدنت سالم است و هم این‌که بالاخره یک حداقلی را در زندگی‌ات داری. تو چرا خوشحال نیستی؟» باور کنید به آن پرنده نگاه کردم و دیدم آن دنیایی که من همیشه از آن سوال می‌کنم (و جواب می‌خواهم)، جوابم را فرستاده و می‌گوید «بیا، این هم استاد امروزت!» از استادم تشکر کردم و برایش دانه ریختم…!
اگر خوب توجه کنیم، می‌بینیم ما بیش از آنچه که لازم است، داریم. بیش از آنچه که لازم است، می‌دانیم. اما کمتر از آنچه که لازم است عمل می‌کنیم. یکی از مشکلات زندگی ما این است که مدام کتاب می‌خریم یا دنبال توصیه و راهکار برای بهبود زندگی‌مان هستیم. اینها به جای خود، اما باید عمل کرد. بدون عمل، همه اینها بی‌فایده است. اگر به یکی از همان راهکارها عمل کنیم، به ما مهارت می‌دهد، پختگی می‌دهد و زندگی ما را متحول می‌کند.

قبل از این‌که شما این روش و نگرش را در زندگی‌تان پیش بگیرید، فراز و نشیب‌های زیادی را طی کردید. می‌خواهم کمی از زندگی خودتان بگویید و این‌که چه شد که محمود معظمی در نقطه‌ای از زندگی‌اش تصمیم گرفت خودش را عوض کند. آیا این امر به‌واسطه شخص خاصی بود، همان که گاهی اوقات از او به عنوان «استاد» خودتان نام می‌برید؟

من در کودکی، بچه مریض‌احوالی بودم و اگر همت پدرم و دانش آقای دکتر قریب (که خدا رحمتش کند) نبود، شاید من هم الان اینجا نبودم. هنوز یک سالم نشده بود که دچار اسهال و استفراغ شدید شدم و به‌خاطر همین دکترهای دیگر گفته بودند که به این بچه غذا ندهید. هر روز هم حالم بدتر می‌شد. اما دکتر قریب که من را دیده بود گفته بود این بچه گرسنه است و غذا می‌خواهد! یک رژیم غذایی مناسب برای من تعیین کردند و خلاصه به این شکل من زنده ماندم! اما جز این، آنچه که از مجموع زندگی‌ام به یاد دارم این است که آدم بسیار خجولی بودم. و در ضمن در همان دنیای خلوت و کودکانه خودم بسیار مبتکر بودم. پدر من آدم اهل فنی است و خیلی چیزها را به ما (بچه‌هایش) یاد داد، مثل لحیم‌کاری، کارهای فنی و… برایمان مجله دانشمند هم می‌خرید و من از آن مجله هم خیلی چیزها یاد گرفتم. حتی یادم است مدرسه که می‌رفتم، یک بار تصمیم گرفتم موتور ماشین بسازم. با توضیحاتی که پدرم داده بود پیستون و سیلندر و… را به هم لحیم کردم و فکر می‌کردم که واقعا همین‌طوری می‌شود یک موتور ساخت. (البته این طرز فکر واقعا درست است، یعنی ما نباید از نبود امکانات بترسیم. چون وقتی شما به مغرب‌زمین می‌روید متوجه می‌شوید که واقعا به همین سادگی یک ایده را اجرا می‌کنند و ترس ندارند.) به هر حال خجولی و در کنار آن کنجکاوی و خلاقیت، ویژگی‌هایی بود که در کودکی داشتم و خوب یادم مانده است. پدربزرگ و مادربزرگ (هم پدری و هم مادری) بسیار مهربانی داشتم. مادربزرگ مادری‌ام اولین معلم من بود و به من فارسی درس می‌داد. پدربزرگم هم به من ریاضیات درس می‌داد. من از ۴ سالگی درس می‌خواندم و ۵ سالگی آماده مدرسه رفتن بودم. ابتدا مسئولان مدرسه حتی برای امتحان گرفتن از من هم موافقت نمی‌کردند، اما مادربزرگم که خودش در آنجا معلم بود گفت شما امتحان بگیرید، اگر قبول شد او را بپذیرید. و یادم است که قبول شدم و باز به یاد دارم که در آن تلاطم‌های زندگی، این مهر مادربزرگ برای من مثل یک جزیره آرامش بود… استنباط من این است که او می‌خواست یک پسربچه ضعیف و نحیف را مراقبت کند. چون در نوجوانی زیاد باعث افتخار پدرم نبودم. پدرها دوست دارند بچه‌هایشان قوی و پرزور باشند و من نه از لحاظ بدنی و نه اخلاق و رفتار چندان ایده‌آل نبودم… یادم است خانم اربابی و آقایی که الان اسمشان خاطرم نیست، برنامه‌ای را در تلویزیون اجرا می‌کردند به نام ۵ و ۳ دقیقه. یادم می‌آید که راجع به خجولی صحبت می‌کردند و فن بیان، و می‌گفتند دموستنس که خطیب یونانی بود، زبانش می‌گرفت؛ زیر زبانش ریگ می‌گذاشت و می‌رفت در بیابان برای درخت‌ها و سنگ‌ها صحبت می‌کرد. این را که من شنیدم، انگیزه‌ای بسیار قوی در من ایجاد کرد… (اینها را که می‌گویم مهم است؛ کسانی که در رادیو، تلویزیون، نشریات و… کار می‌کنند بدانند این کارهایی که انجام می‌دهند خیلی باارزش است.) و در ضمن چون من خیلی به صحبت‌های روحانیون در بالای منبر (به‌خصوص مرحوم آقای فلسفی) گوش می‌دادم؛ دقت می‌کردم که چطور خطابه می‌گویند، کجاها صدایشان را می‌کشند یا تن صدا را بالا و پایین می‌برند… و اینها الگوی من شدند برای صحبت کردن و حرف زدن. ولی مسئله من هرگز به‌طور اساسی حل نشد. طوری که خاطرم هست در دبیرستان نمرات کتبی‌ام ۱۸ به بالا بود ولی در امتحانات شفاهی قادر به جواب دادن نبودم. حتی وقتی یک بار در کلاس نتوانستم مسئله‌ای را که در برگه کتبی کامل حل کرده بودم، پای تخته حل کنم، معلمم مرا متهم کرد که تقلب کرده‌ام. من هم حرف بدی از دهنم درآمد به ایشان گفتم و معلم هم توی گوش من زد و از کلاس اخراج کرد. اما ناظم مدرسه ما که خدا رحمتش کند، به آن معلم توضیح داد که بعضی بچه‌ها نمی‌توانند شفاهی جواب بدهند. من قشنگ یادم است که وقتی پای تخته می‌رفتم انگار دنیا دور سرم می‌چرخید و همه چیز حرکت آهسته پیدا می‌کرد و هر چه بلد بودم از ذهنم پاک می‌شد. از این جهت خیلی در فشار و رنج بودم. اما وقتی بحث کتبی پیش می‌آمد من خودم را نشان می‌دادم. حتی در دبیرستان البرز که درس می‌خواندم، سال سوم جایزه فیزیک سال را بردم. آقای وحید که معلم فیزیک ما بودند، متوجه استعداد من شده بودند… (اجازه بدهید باز هم این نکته را تکرار کنم ‌که رادیو، تلویزیون، مطبوعات، مردم،… حرف‌هایشان را بزنند. حرف‌هایتان را بزنید چون در آدم‌ها اثر دارد. حرف‌هایی که امثال آقای وحید‌ها زدند، در من اثر داشته؛ حرف‌هایی بوده که سرنوشت یک آدم را عوض کرده… ما در لحظه‌ای در جایی قرار می‌گیریم که اگر کسی حرف درستی به ما بزند، سرنوشتمان عوض می‌شود. خودمان هم اگر حرفی داریم، نگه نداریم، بگوییم و با نیت خیر بگوییم؛ منتظر هم نباشیم که همان لحظه به ما پاسخ یا پاداش بدهند.) …خلاصه مجموعه این افراد در من اثر داشته‌اند. یعنی وقتی من می‌گویم «استاد»، تمام دنیا استاد من است؛ مادربزرگم، پدرم، مادرم، آن آدم داخل تلویزیون، آن شخصی که فلان مطلب را در مجله نوشته، شما، حتی همان پرنده که گفتم… و یکی از این استادان من، آقای ابراهیم خواجه‌نوری بود.

با ایشان چطور آشنا شدید؟

در دانشگاه که تحصیل می‌کردم، یک روز کتابی به دستم رسید با عنوان «روان‌کاوی» که آقای خواجه‌نوری آن را نوشته بود. من آن کتاب را خواندم و بسیار از آن لذت بردم. نزدیک دو سال طول کشید تا ایشان را پیدا کردم و سال‌ها در خدمت ایشان نکات بسیار زیبا و قشنگی را آموختم. مهم‌ترین چیزی که از ایشان آموختم، «عشق» بود؛ محبت و عشق را در عمل دیدم، و دیدم که چطور قادر است زندگی آدم‌ها را عوض کند. با روش‌های ایشان و ایده‌هایی که داشتم، بعد از فوتشان «مکتب کمال» را تاسیس کردم.

شما در صحبت‌ها، برنامه‌ها، سمینارها و… موضوعات بسیار گسترده‌ای را مورد بحث قرار می‌دهید. خیلی‌ها می‌پرسند آقای معظمی چه تحصیلاتی داشته که این همه دانش و اطلاعات دارد؟

من مدارک تحصیلی زیادی دارم و دوره‌های متعددی را گذرانده‌ام (از الکترونیک و بیوفیزیک گرفته تا روان‌شناسی، مدیریت و بازاریابی، هیپنوتراپی، NLP، ارتباطات و…)، اما حقیقتش من برای این مدارک اعتبار زیادی قائل نیستم. از نظر من، این مدارک فقط یک چیز را نشان می‌دهد؛ این‌که شخصی که دانشگاه رفته و مدرک گرفته، در زندگی‌اش نظم و ترتیبی دارد و وقتی برای خودش هدف تعیین می‌کند، می‌تواند با این نظم و ترتیب به آن برسد-و این چیزی است که برایش ارزش عمیقی قائلم. ولی به صرف این‌که من گواهی‌نامه‌ای دارم، نشان نمی‌دهد که قادرم کاری انجام دهم یا ابداعی بکنم؛ به‌ویژه در زمینه‌های اجتماعی، روان‌شناسی و رفتاری. برای همین وقتی از من می‌پرسند «تحصیلات شما چیست؟»، می‌گویم از من بپرسید «آیا خوشبختی؟ آیا همسرت از تو راضی‌ است؟ آیا بچه‌هایت راحت و خوشبخت هستند؟ دوستانت چند نفرند و وضع زندگی‌ات در عمل چطور است؟» چون آن چیزهایی که بلدم، چیزهایی است که انجام داده‌ام. انسان وقتی چیزی را می‌داند که انجامش بدهد. برای همین من خودم را «محمود معظمی» می‌دانم و همین دو کلمه برای معرفی من کافی است. ضمن احترامی که برای همه متخصصان قائلم، اما می‌خواهم انتقادی بر پدیده مدرک‌گرایی داشته باشم که همه چیز را استانداردشده می‌خواهد. شما ببینید آیا کسی می‌گوید «پروفسور سعدی» یا «دکتر بتهوون»؟! من با این‌که خودم آدم دانشگاهی و تحصیلکرده هستم، اما همیشه از خودم می‌پرسم «آقای محمود معظمی! تو چقدر به درد خودت و اطرافیانت می‌خوری؟» اگر شب این سوال را از خودم پرسیدم و از خودم راضی بودم، راحت می‌خوابم. ولی ممکن است من پروفسور فلان رشته باشم اما امروز در رانندگی خلاف کرده باشم، سر کسی را کلاه گذاشته باشم، دروغ گفته باشم؛ آن وقت چطور می‌توانم راحت بخوابم؟ آیا مدرک می‌تواند من را نجات بدهد؟

پدیده مدرک‌گرایی یا به عبارتی صرفا تلاش برای کسب نمره، واقعا یکی از معضلات جامعه ما است. اگر امکان دارد قبل از پرداختن به ادامه بحث، این موضوع را بیشتر باز کنید. چون بسیاری از باور‌های غلط از همین امر ناشی می‌شود و افراد به جای این‌که برای زندگی و حل مسائل آماده شوند، با افکاری بسته و محدود پرورش می‌یابند.

همان‌طور که پیش از این هم اشاره کردم [بخش اول این گفت‌وگو را در شماره قبل ببینید]، یکی از عواملی که افزایش بیماری‌ها را موجب می‌شود، تضاد قوانین [با هم و با روح جامعه] است. خیلی از قانون‌ها، روش‌ها و آموزش‌ها در زمان خودشان بسیار مترقی بوده‌اند ولی به کار جوامع کنونی نمی‌آیند. ما الان در عصر اینترنت هستیم و دنیا تغییرات زیادی نسبت به ۱۰ یا ۲۰ سال پیش کرده است. برفرض اگر دانشگاهی درس‌های ۲۰ سال پیش را ارائه دهد، واقعا فاجعه است. اما شما ببینید که آموزش و پرورش ما بازمانده قرن صنعتی شدن است؛ یعنی بیش از ۱۰۰ سال پیش. در پدیده صنعتی شدن، برای تولید انبوه و ارزان باید استانداردهایی تعریف می‌شد؛ از جاده‌ها و ماشین‌ها گرفته تا صندلی‌ها و پیچ ومهره‌ها باید از یک استاندارد تبعیت می‌کردند. دلیلش هم روشن است، اگر پیچ من استاندارد نباشد به کار شما نمی‌آید و چرخ صنعت نمی‌گردد. در این روند، آموزش و پرورش هم استاندارد شد. یعنی گفتند اگر کسی فلان واحدهای درسی را بگذراند متخصص این رشته می‌شود. اما در این میان چیزی که مورد غفلت قرار گرفته است، روح بشر است. یعنی به خواست‌های درونی آدم‌ها توجه نمی‌شود. برفرض گفته می‌شود الان کشور پزشک لازم دارد و همه به سمت تحصیل در رشته‌های پزشکی سوق داده می‌شوند. این کار مشابه همان استانداردسازی صنعتی است، ولی فرض کنید کسی که دوست داشته نقاش شود یا صنعتگر، در این روند به سختی می‌افتد و نمی‌تواند آن گوهر وجودی‌اش را بشناسد و ارائه کند. استانداردسازی [در انسان‌ها] همیشه چیزهای متوسط و خوبی تحویل می‌دهد ولی نخبه‌ها را می‌کشد. و جوامع را هم نخبگان هدایت و راهنمایی می‌کنند. برای همین است که من به این سیستم [آموزشی] و کارنامه‌هایی که ارزش افراد را بر اساس نمرات آنها می‌سنجد، بسیار معترضم. اگر بچه‌ای در مدرسه یا دانشگاه نمره کم آورده، متهم به درس نخواندن و کم‌کاری می‌شود؛ ولی از کجا معلوم که معلم بیشترین سعی خودش را کرده، وسایل کمک‌آموزشی فراهم بوده و…. خوشبختانه چند سالی است که بچه‌ها را از لحاظ شنوایی و بینایی می‌سنجند؛ اما فرض کنید بچه‌ای چشمش درست نمی‌دیده می‌گفتند بی‌سواد است، یا شنوایی‌اش مشکل داشته می‌گفتند خنگ است. ما اصلا چیزی به نام خنگ و کودن نداریم. یک بار من در جامعه معلولین کرج سخنرانی داشتم، پسری در میان حاضران بود که دست‌هایش فلج بود و متاسفانه مدت‌ها او را به‌خاطر همین نقص عضو، با این‌که از هوش سرشاری برخوردار بود، در مراکز نگهداری عقب‌مانده‌های ذهنی نگه داشته بودند. وقتی من گفتم دست بزنید، او که نمی‌توانست دست بزند همین‌طور مانده بود [که چکار کند]. گفتم «پلک بزن!» و جالب این‌که وقتی همه دست می‌زدند او تندتند پلک می‌زد و به این شکل هیجانش را ابراز می‌کرد. متاسفانه از این خبط‌ها زیاد صورت می‌گیرد؛ نه این‌که از روی غرض باشد، سیستم اشکال دارد. ولی ما می‌توانیم با ایجاد یک سری تغییرات ساده در آموزش و پرورش خود، ظرف ۵ سال آثار قشنگ و زیبای آن را ببینیم، ظرف ۱۰ سال جلو بزنیم و ظرف ۱۵ سال که یک دوره کامل آموزشی است، در جهان حرفی برای گفتن در این زمینه داشته باشیم. من تضمین می‌کنم که می‌شود. حالا اینجا مجال آن نیست که درباره ریز این تغییرات صحبت کنیم، ولی مهم این است که لزومی ندارد ما روشی را کشورهای دیگر رفته و شکست خورده و بعد به فکر اصلاح آن افتاده‌اند، تکرار کنیم. بچه‌های من در کانادا تحصیل می‌کنند. یک بار به معلم‌ یکی از دخترهایم اعتراض کردم که شما چیزهای قشنگی به بچه‌ها یاد می‌دهید، ولی جایی برای خلاقیت آنها نگذاشته‌اید. آن معلم از آن معلم‌های فرانسوی‌مآب و خشک بود، یک کم فکر کرد و بعد گفت ما نقاشی و انشا و… را برای همین گذاشته‌ایم. به او گفتم اینها کافی نیست، شما باید با قصد و برنامه‌ریزی جایی برای خلاقیت، برای چرت‌وپرت فکر کردن بچه‌ها بگذارید. البته این‌که می‌گویم چرت‌وپرت، برای این ‌است که در استاندارد من نمی‌گنجد؛ وگرنه نه‌تنها چرت‌وپرت نیست، که «متفاوت فکر کردن» است. ما کی به بچه‌هایمان یاد می‌دهیم که اصلا ۱۸۰ درجه مخالف من فکر کنید؟ آنجا است که چیز به درد بخوری از این فکرها درمی‌آید. من درس‌های خلاقیت که می‌دادم، به بچه‌ها می‌گفتم شما هزار تا ایده جمع کنید، از داخل آنها ۱۰۰ تا موضوع قابل طرح درمی‌آید، ۱۰ تا موضوع در‌می‌آید که ارزش پی‌گیری دارد و برایتان موفقیت و پول می‌آورد، و یک موضوع درمی‌آید که سرنوشت همه را عوض می‌کند. ولی متاسفانه ما همه ایده‌ها را می‌کشیم چون مخالف استاندارد است. ما می‌ترسیم که با متفاوت فکر کردن، تعادل به هم بخورد. ولی ما تعادل را با سکون اشتباه گرفته‌ایم. سکون یعنی ایستایی و مرگ، اما تعادل یعنی موج. یا فرض کنید یک بندباز روی طناب بی‌حرکت ایستاده و شخص دیگری روی زمین دراز کشیده. هر دو ثابت‌اند و بی‌حرکت؛ ولی آن‌که روی زمین است مرده، در حالی‌که آن بندباز برای ثابت نگه‌داشتن خود هر لحظه کلی انرژی فکری و جسمی صرف می‌کند. ما باید متفاوت فکر کردن را یاد بگیریم و نگاهمان را عوض کنیم؛ چشم‌ها را باید شست. مشکل ما عادی و ساکن فکر کردن است، در حالی که دنیا مدام در حال تغییر است. اجازه بدهید باز از مدرسه دخترم در کانادا مثال بزنم. آنها در دبیرستان یک کلاس آشپزی دارند. از او پرسیدم «این کلاس فقط مخصوص دخترها است؟» گفت «نه، پسرها هم باید آشپزی یاد بگیرند.» چون این درس جزو مهارت‌های زندگی است؛ این‌که شخص بتواند غذای خودش را درست کند به او امکاناتی تازه و آزادی عمل بیشتری می‌دهد. یا یک درس دیگر، نحوه خرید کردن است. دانش‌آموزان را به فروشگاه‌ها می‌برند و به آنها یاد می‌دهند که برفرض چطور به تاریخ مصرف دقت کنند، از ترکیبات مواد غذایی که روی بسته‌ها نوشته شده سر درآورند، قیمت‌ها را مقایسه کنند، چانه بزنند و…. همان‌طور که ریاضی و فیزیک و نحوه تحقیق در اینترنت وکتابخانه و… را به بچه‌ها یاد می‌دهند، این درس‌ها و مهارت‌های زندگی را هم به آنها آموزش می‌دهند. یا فرض کنید یک درس دیگر دارند که به بچه‌ها می‌گویند شما یک میلیون دلار پول دارید، آن را خرج کنید! اینها دغدغه فکری‌شان می‌شود این‌که این مقدار پول را دارند، حالا چطور به بهترین نحو آن را خرج کنند. هر کس بهتر خرج کند بالاترین امتیاز را می‌گیرد. دانش‌آموز در این درس یاد می‌گیرد که اگر بخواهد خانه بخرد چکار باید کند، اگر ماشین بخواهد بخرد چطور باید معامله کند، چطور سرمایه‌گذاری و ایجاد درآمد کند و…. یعنی در ذهن بچه جا می‌اندازند که تو می‌توانی یک میلیون دلار داشته باشی و آن را درست خرج کنی. متاسفانه ما خیلی اوقات حرف انسان‌های بزرگی را که از وادی‌های عرفان گذشته‌ و به وارستگی رسیده‌اند به بچه‌ها یاد می‌دهیم، در حالی که اقتضای سن آنها چیزهای دیگری است. شعر سعدی را من در این سن می‌فهمم، اگر همان شعر را به بچه یاد بدهیم اشتباه است. به او باید شعر بچه‌گونه یاد داد.

برگردیم به سوال قبلی. رسیدیم به آنجا که گفتید صرف داشتن مدرک را دلیلی بر خوشبختی و رضایت از خود نمی‌دانید.

بله، و برای همین است که در مکتب کمال ارزش به شاگردی است، یعنی این‌که شما چقدر شاگرد و آماده آموختن از همه جهان هستی هستید. «آنچه می‌گویم به قدر فهم توست/ مُردم اندر حسرت فهم درست/ گر بریزی بحر را در کوزه‌ای/ چند گنجد؟ قسمت یک‌روز‌ه‌ای.» من هنوز هم در پی آموختن هستم و ماهانه به‌طور میانگین هزار دلار خرج آموختن خودم می‌کنم؛ از شرکت در دوره‌های مختلف گرفته تا خریدن کتاب یا فیلم‌های آموزشی و…. آخرین دوره‌ای هم که تا الان گذرانده‌ام، مربوط به «فدراسیون بین‌المللی مربیان» (International Coach Federation: ICF) بوده و من الان عضو این فدراسیون هستم. کسی که عضو این فدراسیون می‌شود، می‌تواند آدم‌ها را «هدایت» (Coach) کند؛ یعنی روی یک آدم به مدت مثلا ۳ ماه، ۶ ماه، یک سال یا بیشتر کار کند و کمکش کند تا به اهدافش، به بهترینِ خودش برسد. من از این کار بسیار لذت می‌برم، چون از آن کودکی سخت بیرون آمدم و به کمک بسیاری از افراد شریف به جایی رسیده‌ام که می‌توانم به خودم احترام بگذارم و ارزش‌هایم را درک کنم. احساس می‌کنم میلیون‌ها نفر از این وضعیت رنج می‌برند و باید نجاتشان داد. باید آنها را به این باور رساند که «تو گوهری، گوهری که وقتی خداوند آفرید به خودش تبریک گفت.» باید به انسان‌ها فهماند که هر چه بدی، دشمنی و ضرر است، از جهل خود شما نسبت به واقعیت وجودی‌تان سرچشمه می‌گیرد. اگر انسان‌ها بدانند که پادشاه هستند، دیگر کار بد نمی‌کنند. قدرت، محبوبیت و هر چیزی که انسان‌ها می‌خواهند، در وجود خودشان است. باید آزادش کنند! «سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد/ آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد.» بسیاری از دوره‌هایی هم که من دیده‌ام، کمکم می‌کند تا با انسان‌ها بهتر ارتباط برقرار کنم. مثلا دوره ETL به من یاد داد که چطور می‌شود عادت‌ها را خیلی سریع تغییر داد؛ اگر کسی برفرض ۳۰ سال از عادتی رنج می‌برده، نیاز ندارد ۳۰ سال برای رفع آن وقت صرف کند. مثلا به آدم‌های خجول کمک می‌کنم که در عرض یک هفته این خصلت را کنار بگذارند و راحت پشت تریبون صحبت کنند. یا یک هفته‌ای آدم‌ها را کمک می‌کنم تا نسبت به انتقاد مصون شوند؛ جلوی جمع بایستند و از آنها انتقاد شود، اما اولین واکنش آنها در برابر ایرادگیری‌ها، تبسم باشد. یا به عنوان مثال، دوره‌های هیپنوتراپی (هیپنوتیزم‌درمانی) و NLP (برنامه‌ریزی عصبی-کلامی) کمک کرده تا حرف‌هایم موثر باشد. یعنی من وقتی صحبت می‌کنم، با «ناخودآگاه» افراد حرف می‌زنم. ناخودآگاه جایی است که به شما فرمان می‌دهد کاری را انجام بدهید یا نه. مثلا «آگاه» شما می‌داند ورزش کردن کار خوبی است یا فلان غذا برای بدن ضرر دارد، اما ناخودآگاه شما می‌گوید «الان چه کسی حوصله ورزش کردن دارد» یا «مگر می‌شود از غذای به این خوشمزگی دو لقمه نخورم». برای همین تا چیزی در ناخودآگاه نرود، در ذهن تثبیت نمی‌شود؛ ارتباطات موثر ارتباطاتی است که شما با ناخودآگاه مردم صحبت کنید. همه این دوره‌هایی که دیده‌ام و آموختنی که همواره در پی آن هستم، باعث می‌شود بتوانم خیلی وسیع صحبت کنم. هیچ کدام از این حرف‌ها من‌درآوردی نیست و همه با سند و مدرک است. منتهی من به‌خصوص هنگام صحبت در حضور مردم، سعی می‌کنم زیاد عدد و رقم و ارجاع به کتاب‌ها و مقالات ندهم تا ارتباط فکری‌شان با موضوع قطع نشود.
نکته مهم دیگر، این است که من حرفی را نمی‌زنم مگر این‌که از درونم عبور کرده باشد؛ یعنی خودم انجامش داده باشم. مثلا من وقتی دوره «شاد باشید و ثروتمند شوید» را گذاشتم که اولین یک میلیون دلار خودم را ظرف سه سال ایجاد کرده بودم. یعنی نگفتم چون تئوری قضیه را می‌دانم بروم درباره‌اش سخنرانی کنم. من هر وقت می‌خواهم حرفی بزنم، از خودم سوال می‌کنم «شاهد مثالش کو؟» اگر نتوانم شاهد مثال پیدا کنم، دچار تضاد می‌شوم و آن‌وقت موفق نیستم. مثلا در مورد درمان بیماری‌های سخت که ابتدای صحبت درباره‌اش حرف زدیم [بخش نخست این گفت‌وگو را در شماره بهمن‌ماه ببینید]، حداقل با ۵ بیمار سرطانی در ارتباط نزدیک بوده‌ام. اولین بار که به چنین موردی برخوردم، رفتم در اینترنت و تمام اطلاعات سرطان را پیدا کردم. به آن بیمار که تحت شیمی‌درمانی بود و بدنش به درمان پاسخ مثبت نشان نداده بود، گفتم باور تو نسبت به داروهایی که می‌خوری بسیار مهم است؛ اگر باور کنی شفا است، خوب می‌شوی و اگر باور کنی سم است، می‌میری. چون ما ماشین اثبات باورهایمان هستیم. حتی «دارونما»ها هم به همین شیوه عمل می‌کنند. یعنی فرد تصور می‌کند آنچه می‌خورد داروی درمان او است در حالی‌که یک ماده خنثی به او داده شده. فکر و مغز انسان تا این حد قوی است. به هر حال، به آن بیمار گفتم این مواد [شیمی‌درمانی] که وارد خونت می‌شود، سم است برای سلول‌های سرطانی؛ اما از کنار سلول‌های سالم می‌گذرد و کاری به آنها ندارد. این حرف‌ها را با روش‌های مختلف به او تلقین و وارد ناخودآگاهش کردم. جالب آن‌که طی جلسات شیمی‌درمانی بعد از آن، بدنش کاملا به داروها جواب داد و او روز به روز بهتر شد و واکنش‌های قبلی مثل اسهال و استفراغ هم دیگر اتفاق نیفتاد. از آن بیمار پرسیدم «دفعه قبل هم همین داروها را به شما داده بودند؟» پاسخ داد «همین داروها و با همین دوز.» پرسیدم «فکر می‌کنی چرا بدنت واکنش‌های دفعه قبل را نشان نداد؟» جواب داد «فکر کنم بدنم مقاوم‌تر شده است.» علتش را پرسیدم، نمی‌دانست؛ چون یادش نمی‌آمد که من به او تلقین داده و آن حرف‌ها را وارد ناخودآگاهش کرده‌ام. مسئله مهم این است که همه این سازوکارها داخل خود بدن است. خیلی راحت خودتان می‌توانید این موضوع را امتحان کنید. چشم‌هایتان را ببندید و از کسی خواهش کنید انگشتش را روی نقطه‌ای از بدن شما بگذارد. به سرعت می‌فهمید که او انگشتش را کجا گذاشته. علتش این است که مغز شما آدرس تمام سلول‌های بدنتان را دارد. در سرطان یا هر بیماری دیگری هم می‌تواند بگوید چه مقدار دارو به کدام سلول‌ها رسانده شود. مغز ما آن‌قدر راه برای حفظ ما بلد است که خود ما هم نمی‌دانیم. علم پزشکی هم این نیست که راه‌ها را به بدن ما یاد بدهد، بلکه راه‌هایی را که بدن ما بلد است، کشف می‌کند. داروها و کمک‌های پزشکی می‌توانند به افراد فرصت بدهند تا فکر خود را نسبت به بیماری، بدن و سلامت خود تغییر دهند. چون افراد اگر فقط بخواهند از طریق فکر روی بدن خود اثر کنند، به‌دلیل این‌که فکرشان آن پختگی و آمادگی لازم را ندارد، ممکن است مدت زیادی طول بکشد. برای همین باید از علم پزشکی و داروسازی سپاسگزار بود. اما همان‌طور که گفتم، آدم‌ها اگر با خودشان آشتی نباشند، حتی ممکن است به دارو واکنش معکوس نشان دهند یا این‌که به محض قطع دارو دوباره بدنشان بیمار شود. متاسفانه اکثر آدم‌ها با خودشان آشتی نیستند و همان‌طور که خودکشی یک نشانه دوست نداشتن خود است، بیماری‌های سخت‌درمانی مثل ام‌اس یا سرطان هم ناشی از دوست نداشتن خود و نوعی خودکشی، مظلوم‌نمایی و قربانی نشان دادن خود است. یا مثلا کسی که از اثرات مضر سیگار کشیدن آگاه است و باز هم سیگار می‌کشد، آیا او در حال خودکشی نیست و آیا این کار او دلیل بر این نیست که خودش را دوست ندارد؟ کسانی که سیگار می‌کشند به‌طور میانگین ۷ سال کمتر عمر می‌کنند و ۱۷ سال آخر زندگی‌شان هم مریضند. آیا این زمان کمی است؟
انسان‌ها اگر خودشان را دوست داشته باشند، به جایی می‌رسند که حتی با وجود سخت‌ترین بیماری‌ها، می‌توانند با اطمینان به پزشک خود بگویند که دیگر به دارو نیاز ندارند. چون آن‌قدر هماهنگی بین ناخودآگاه و خودآگاهشان برقرار شده که کاملا یک‌دل و یک‌جهت‌اند؛ و وقتی تضادی در درونشان نیست، همان [انرژی مثبت، انرژی دوست‌داشتن خود، انرژی عشق] وارد جریان خونشان می‌شود و سلامت بدن را برقرار می‌کند. برای همین است که (همان‌طور که پیش از این هم گفتم) آدم‌های عاشق کمتر مریض می‌شوند، آدم‌هایی که خوشحالند کمتر سرما می‌خورند؛ اما آدم‌هایی که استرس دارند زودتر مریض می‌شوند. تمام اینها نشان‌دهنده تاثیر مستقیم بین فکر و بدن است.
اجازه بدهید یک نکته را هم اینجا بگویم چون مهم است. شما می‌بینید که پلیس دنبال قاتل‌ها است، به‌خصوص قاتل‌های زنجیره‌ای که بر فرض ۲۰ نفر را کشته‌اند. اما الان شما می‌دانید که چیزهایی مثل استرس، افسردگی، ام‌اس، سرطان و… هم قاتل‌های زنجیره‌ای هستند که همین‌طور به کشتن آدم‌ها مشغولند و هر روز خردخرد دارند جان آنها را می‌گیرند. فرقش این است که کسی متوجه کشندگی آنها نیست، قانونی برای مجازات آنها وجود ندارد و اکثر مردم از کنار این «قاتل‌های خاموش» بی‌توجه می‌گذرند. بنابراین بسیار مهم است که باورها را اصلاح کنیم، آدم‌ها را با خودشان آشتی بدهیم و با سلاحی مرکب از اندیشه درست و دانش پزشکی، به مصاف این قاتلان خاموش برویم.

«Whispers from a spiritual garden» یا «زمزمه‌هایی از یک باغ روحانی»، نام ترانه‌ای است در آلبوم جدید «یوسف اسلام» که براساس شعری از مولانا ساخته شده. انسان این کلمات را که می‌شنود بی‌اختیار دلتنگ آن باغ روحانی، آن آرامش فرازمینی می‌شود. دلش از این همه اضطراب و عجله و هیاهو می‌گیرد و آرزو می‌کند حتی دمی هم شده در آن باغ به سر ببرد. عرفانی که ما از عرفای قدیمی به‌ویژه عرفای شرقی و مخصوصا ایرانی در ذهن داریم، جلوه‌هایی از این بهشت جاودان، آن مکان شادمانه‌ای را که انسان در آن احساس سبکبالی و رهایی دارد، به تصویر می‌کشد و سعادت آدمی را در رسیدن به آن می‌داند. اما هر چه باشد، آن عرفان مال دورانی است که بشر این‌گونه درگیر، پرمشغله و سردرگم نشده بود. این روزها آدم‌ها برای شنیدن حتی یک ترانه هم شاید آن‌قدر وقت و آسودگی خاطر نداشته باشند، چه رسد به این‌که در وادی سیر و سلوک عرفانی قدم بگذارند. با این حال، این نیازی است که در عمق وجود انسان مدرن امروزی هم به همان اندازه وجود دارد. به عنوان آخرین سوال، می‌خواهم بپرسم که آیا می‌توان گفت نگرش‌هایی همچون «مکتب کمال» نوعی عرفان مدرن یا مدرنیزه کردن عرفان هستند؟ و آیا می‌توان از این طریق، در جنگل‌شهرهای امروز همچنان زمزمه‌های آن باغ روحانی را شنید و به وجد آمد؟

بهتر است پاسخ این سوال را به این شکل بدهم که یکی از چیزهایی که ما نسبت به آن کم‌توجه‌ایم، باطن امور است. ما در دنیا معمولا ظواهر کارها را می‌بینیم. دوستی دارم که زمانی برای دیدن کارخانه هواپیماسازی بوئینگ رفته بود و نکته جالبی را اشاره می‌کرد. می‌گفت هر کسی آنجا را می‌دید از سطح بالای فناوری آن حیرت‌زده می‌شد، ولی چیزی که من را به شگفتی و تحسین واداشت مدیریت و فکری بود که در پس کارها جریان داشت؛ این‌که چطور همه این اجزا در کنار هم می‌نشینند تا یک هواپیما ساخته شود. در حقیقت، موفقیت در هر زمینه‌ای، از اقتصاد گرفته تا صنعت، تندرستی، روابط اجتماعی، سعادت بشر و…، یک سری مبانی دارد که به آن می‌گویند «فلسفه». متاسفانه ما ایرانی‌ها می‌گوییم «آقا فلسفه نباف برو سر اصل مطلب»، غافل از این‌که فلسفه اساس هر کار اساسی است. یعنی شما قبل از این‌که کاری را شروع کنی، باید فلسفه‌اش را پیدا کنی. برای همین است که ما خودرو را می‌آوریم بعد سردرگم می‌شویم، فلان سیستم اقتصادی را می‌آوریم به همین شکل. برای این‌که ما فلسفه آن را نساخته یا درک نکرده‌ایم. به نظر من برای موفقیت در هر کاری، اول باید فلسفه‌اش را ایجاد کنیم و بر اساس آن حرکت کنیم. فلسفه‌ای که من را به ایجاد و گسترش مکتب کمال تشویق کرده، این است که به تجربه دریافته‌ام آدم‌ها می‌دانند چه چیزی خوب و چه چیزی بد است، به‌ویژه در این دوران که این‌قدر اطلاعات در کتاب‌ها، روزنامه‌ها، رادیو و تلویزیون، اینترنت و… فراوان است. مردم می‌دانند که ورزش خوب است، تغذیه صحیح خوب است، دوستی و خانواده و شوخی و خنده خوب است… همه اینها را می‌دانند ولی عمل نمی‌کنند. در پی یافتن پاسخ این‌ پرسش که چرا مردم به این دانسته‌ها عمل نمی‌کنند، به مکتب کمال رسیدم. ما در مکتب کمال اعتقاد داریم انسان‌ها برخلاف تصور، خودشان را دوست ندارند؛ در واقع بدترین دشمن انسان در وجود خودش است. به همین دلیل است که همان‌طور که گفتم، شخص با این‌که مثلا از ضررهای سیگار آگاه است باز هم سیگار می‌کشد؛ یعنی واقعا می‌خواهد خودکشی کند، به بدنش ضرر برساند. من اعتقاد دارم اگر انسان‌ها با خودشان آشتی کنند، راه را بهتر از من بلدند. ما باید کاری کنیم که انسان‌ها با خودشان آشتی کنند، چون در آن صورت دیگر جنگ و جدل [با خودشان و دیگران] نمی‌کنند، بلکه می‌نشینند راه‌حل‌های بهتری پیدا می‌کنند. آن‌قدر راه حل در دنیا هست که نیازی به جدال نیست. ولی ما محدود شده‌ایم.
یک دلیل آن، آموزش‌های نادرستی است که دید‌ه‌ایم. یکی از معضلات جامعه ما این است که احترام به افراد هنوز جا نیفتاده و ما همچنان قبیله‌ای فکر می‌کنیم و تصمیم می‌گیریم. ما هنوز یاد نگرفته‌ایم که برای حل مشکلات، خودمان باید وارد عمل شویم. هنوز منتظریم که یک نفر دیگر بیاید مشکلات ما را حل کند و خوشبختی و آسایش را به ما هدیه کند. من امیدوارم مکتب کمال کمک کند که افراد منتظر دولت نباشند، چراکه اصلا اعتقاد ندارم دولت مثل پدر ملت باید برای مردم کار کند. من به این حرف امام خمینی (ره) که «دولت خدمت‌گزار مردم است» بسیار اعتقاد و احترام دارم. دولت صاحب مردم نیست؛ البته باید وظیفه‌اش را انجام بدهد. مردم هم باید وظیفه خود‌شان را انجام بدهند. مثلا همین سازمان‌های غیردولتی (NGOها) را باید تشویق کرد که خودشان مسائل خودشان را حل کنند؛ هم بار دولت کم می‌شود و هم این‌که مردم راحت‌تر به مقصود که همان خوشبختی و راحتی است می‌رسند.
دیگر دلیل محدود شدن ما، نوع زندگی‌مان است [که خودمان برای خودمان ساخته‌ایم و] در نتیجه آن، خودمان را مستاصل و کلافه می‌بینیم. پرنده نمی‌بینیم، درخت نمی‌بینیم، چمن نمی‌بینیم، وقت آزاد نداریم، نمی‌توانیم شعر بخوانیم، نقاشی بکشیم، آواز بخوانیم یا ساز بزنیم… و همه اینها باز ناشی از این است که خودمان را دوست نداریم.
من ادعایی ندارم، جز این‌که می‌گویم به اعتقاد من بهترین خدمتی که می‌توان به نوع بشر کرد، این است که آدم‌ها را با خودشان آشتی بدهیم. آن وقت او همه چیز را خودش پیدا می‌کند، حتی دینش را. شما ببینید این «ایسم»ها یا دین‌ها نیستند که خوب یا بدند؛ آدم‌هایی که آنها را می‌پذیرند به آنها ارزش می‌دهند. آدمی که تربیت خوبی داشته و مهربان و شریف و درستکار است، اگر مسلمان باشد مسلمان خوبی است، اگر مسیحی باشد مسیحی خوبی است و هر اعتقاد دیگری هم داشته باشد باز آدم خوبی خواهد بود.
به عقیده من، مکتب کمال نگرشی است که می‌تواند به انسان‌ها کمک کند تا در هر وضعیتی که هستند، به بهترین درجه برسند. این مکتب چیزی است که هر کس به آن معتقد شد، مکتب خودش خواهد شد. و آن وقت است که برای بهبود اوضاع قدم خواهد برداشت و دنیا را به جای بهتری برای زندگی تبدیل خواهد کرد؛ جایی که زمزمه‌های آن باغ روحانی را به‌وضوح می‌توان شنید.

**************

تمرینی ساده اما بی‌نهایت معجزه‌گر برای دوست داشتن خود!

دکتر معظمی می‌گوید اغلب مشکلات ما ناشی از این است که «خودمان را دوست نداریم». این شاید خلاف تصوری باشد که اغلب ما داریم، اما واقعیت همین است. کسی که سیگار می‌کشد با این‌که می‌‌داند حاصل این کار کوتاه شدن عمر و ابتلا به انواع مریضی‌های سخت خواهد بود، آیا علتش جز این است که خودش را دوست ندارد؟ وقتی ما هوای شهرهایمان را آلوده می‌کنیم آیا دلیلی جز این دارد که با خودمان دشمنیم؟ وقتی زباله‌هایمان را در طبیعت رها می‌کنیم، جنگل‌ها را خراب می‌کنیم و جایش ساختمان می‌سازیم و با این کارهایمان دیگر گونه‌های زیستی را نابود می‌کنیم (که در نهایت ضررش به خود ما برخواهد گشت) آیا علتش این نیست که با خودمان آشتی نیستیم؟ …و در نهایت، وقتی فکرهای منفی، حسادت، کینه، بدخواهی و… را به ذهنمان راه می‌دهیم و سلامت جسم و روانمان را به خطر می‌اندازیم، آیا نباید گفت خودمان را دوست نداریم؟ باورش شاید برایتان سخت باشد، ولی اگر خودتان را دوست داشته باشید و این «دوست داشتن خود» (با تمرین و مداومت) در ناخودآگاهتان ثبت شود، آن وقت با شگفتی خواهید دید که یک سازوکار درونی شما را از هر چیزی که به ضررتان باشد برحذر می‌دارد. حتی وقتی کوچک‌ترین فکر منفی هم وارد ذهنتان می‌شود، زنگ‌های خطر را به صدا درمی‌آورد و منفی‌اندیشی‌ها را از شما دور می‌کند. دوست داشتن خود کار دشواری نیست؛ فقط کمی «همت» می‌خواهد. تمرین ساده زیر کمکتان می‌کند تا با خودتان آشتی شوید. شروع کنید، معجزه‌ها در راهند!



یک عدد تسبیح دستتان بگیرید و شب که می‌خواهید بخوابید، یک دور همراه دانه‌های آن بگویید: «من خودم را دوست دارم!» و وقتی به انتهای تسبیح رسیدید، دوباره دانه‌ها را یکی‌یکی حرکت بدهید و این بار بگویید: «من دوست‌داشتنی هستم!» بعد از این‌که با ۲ دور تسبیح زدن این جمله‌ها را گفتید، با دست خود بوسه‌ای بر گونه‌هایتان بگذارید و بگویید: «… جون، خیلی دوستت دارم!» (جای … نام کوچک خودتان را بگویید، اصلا هم لازم نیست از خودتان خجالت بکشید!) صبح هم که بیدار شدید، قبل از بیرون آمدن از رختخواب، همین کارها را انجام بدهید. اگر امکانش را داشتید، در میانه‌های روز هم حداقل یک بار این تمرین را انجام بدهید. می‌دانید نتیجه‌اش چه خواهد بود؟ یک بار دیگر پاراگراف بالا را بخوانید!

دیدگاه خود را بیان کنید.