کافه ما را به ما بدهید؛ این یک التماس نیست، یک درخواست محترمانه است

۵ تیر ۱۳۸۶

برای بی‌تا اس‌ام‌اس می‌زنم که «پلمب که نشدید هنوز؟» دقیقه‌ای بعد صدای موبایل خبر از آمدن پاسخ اس‌ام‌اس می‌دهد. با ترس و لرز دکمه show را می‌زنم. مثل همان ترس و لرزی که دیروز بعدازظهر وقتی خیابان صبای جنوبی را به سمت کافه طی می‌کردم و با خودم می‌گفتم اگر به کافه برسم و کرکره کافه پایین باشد و…. «نه.» با پاسخ بی‌تا نفسی دوباره به آرامی می‌کشم. مثل دیروز که نور چراغ‌های کافه مطمئنم کرد معجزه‌ای که حمیدرضا از آن حرف زده بود حداقل امروز اتفاق افتاده است. حالا با امروز می‌شود دو روز که معجزه‌ی باز ماندن کافه تکرار شده است. زندگی با معجزه‌ها خوب است. خوب است؟ عالی است! مثل همین بارانی که ساعتی پیش از آسمان تابستانی تهران بر سر این شهر شلوغ و دم‌کرده از آفتاب داغ تیرماه بارید و وقتی قطره‌های درشت آن روی شیشه‌های دفتر مجله نشست آرام با خودم ترانه شهره را زمزمه کردم که «بارون میاد رو شیشه‌ها/… هنوز وقتی بارون میاد/ دلم عشق تو رو می‌خواد…» مهستی هم که راستی مرد. همه ما یک روز می‌میریم. مهم این است که بین آمدن و رفتن ما دنیا حداقل یک تغییر مثبت به خاطر حضور ما کرده باشد. برای بی‌تا می‌نویسم:
it seems good for now! i love & support you
یاد دیشب می‌افتم که با بهنام و بی‌تا و چند تا از بچه‌های دیگر که روی هم ده نفر می‌شدیم بعد از بستن کافه رفتیم رستوران. جای همه شما خالی خیلی خوش گذشت. هیچ حسی از ناراحتی بین ما نبود. حتی با این‌که دقایقی قبل از آن کافه را با این احتمال ترک کرده بودیم که «شاید دیگه نبینمت.» بی‌تا مجموعه فرهاد را برداشت که شاید دیگر تا روزها مجبور می‌شد پشت پلمب نامهربان اداره اماکن زندانی باشد. «تو فکر یک سقفم…» در اولین گزارشم برای شرق که از افتتاح کافه نوشتم، جایی از گزارش مصرع‌‌هایی از این ترانه فرهاد را آورده بودم و اظهار خوشحالی کرده بودم که حالا ما روزنامه‌نگارها هم کافه‌ای داریم که بتوانیم خاطره روزگارمان را در آن زندگی کنیم. این سقف کوچولو را هم از ما خواهند گرفت؟ هنوز هیچ کس چیزی نمی‌داند. مطمئنا اما زندگی در برزخ ادامه پیدا نمی‌کند. ما لبخند می‌زدیم، شادمانه، گرچه در پس آن حسرتی بود که شاید دیگر جایی نباشد که این‌طور راحت و صمیمانه با هم دوست شویم و باشیم و خاطره‌ها و دغدغه‌هایمان را با هم share کنیم.
برزخ اما ادامه پیدا نمی‌کند. این بار نوبت ماست که از اداره اماکنی‌ها بخواهیم. التماس نمی‌کنیم! حق‌مان را درخواست می‌کنیم. مودبانه و محترمانه. لطفا مجوز فعالیت کافه تیتر را صادر کنید. وگرنه ما خودمان تعطیلش می‌کنیم. زندگی در برزخ ادامه پیدا نمی‌کند. هر چه بشود، در نهایت ما برنده‌ایم. ما که تا آخرین لحظه ماندیم و با هم بودیم و خندیدیم. دوستتان دارم بی‌تا و بهنام نازنین. شما دنیا را تغییر دادید!

دیدگاه خود را بیان کنید.