کافه تیتر…
۳ تیر ۱۳۸۶در یکی از وبلاگها میخوانم که کافه تیتر پلمب شد. یاد دوم دی ماه پارسال میافتم که در رستورانی در اصفهان، در میانههای ناهار، smsای آمد که «کافه تیتر پلمب شد.» ناهار زهر شد. این خبر دوباره (گرچه نه به اندازه اول بار نامنتظره) باز حالم را بد میکند. با بیتا تماس میگیرم و از اوضاع میپرسم. هنوز امیدی هست؟ امیدی هست. خبر گرباد را که میخوانم، خاطرههایم از کافه تیتر مثل گردابی دور سرم میچرخد. تنها وقتی دنیا دوباره آرام میگیرد که به این جمله میرسم: «یک معجزه. فقط یک معجزه میتواند به کمک ما بیاید. من دلم هنوز به یک معجزه که از راه برسد میلرزد.» برای بیتا هم این جمله را میخوانم. به معجزهها ایمان دارم. همین جمله حمیدرضا در میانه این گیرودار خودش یک معجزه است. میخواهم برای این موضوع یک یادداشت روی این وبلاگ گرد و خاک گرفته بفرستم. ذهن یاری نمیکند. کلمات در گرداب افتادهاند. مصرعی از حافظ در این میانه به داد میرسد: «استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم». دنیا دوباره آرام میگیرد. معجزهها از راه میرسند. فردا شب در کافه تیتر همدیگر را میبینم. امیدوارم. این را به بیتا میگویم.

