چشم امیدُ نبُر از آسمون!

۱۸ مهر ۱۳۸۵

ترانه‌ها و آهنگ‌های فرهاد مهراد را دوست دارم، می‌شود گفت زیاد. اما در میان همه آنها حداقل یک ترانه هست که با وجود همه زیبایی آهنگینش و روانی‌اش زیر زبان، اصلاً دوستش ندارم. همان ترانه معروفی که با «می‌بینم صورتمو تو آینه…» شروع می‌شود. فرهاد با لبی خسته از خودش می‌پرسد: «این غریبه کیه از من چی می‌خواد، اون به من یا من به اون خیره شدم؟» هر چه را که می‌بیند باورش نمی‌شود: «چشامو یه لحظه رو هم می ذارم، به خودم می‌گم که این صورتکه، می‌تونم از صورتم ورش دارم!» اما دست که روی صورتش می‌کشد، هر آنچه را که باید بداند می‌داند: «منو توی آینه نشون می‌ده، می‌گه: این تویی، نه هیچ کس دیگه!» آینه می‌گوید: «جای پاهای تموم قصه‌ها، رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها، مونده روی صورتت تا بدونی، حالا امروز چی ازت مونده به جا!» آینه ول‌کن قضیه نیست: «آینه می‌گه: تو همونی که یه روز، می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری، ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده، داری بی‌صدا تو قلبت می‌میری!» فرهاد دیگر طاقت نمی‌آورد، می‌زند آینه را می‌شکند: «می‌شکنم آینه رو تا دوباره، نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه! آینه می‌شکنه هزار تیکه می‌شه، اما باز تو هر تیکه‌ش عکس منه!» حالا نوبت عکس‌ها است تا حال او را بگیرند: «عکسا با دهن‌کجی به‌ام می‌گن: چشم امیدو ببُر از آسمون! روزا با هم دیگه فرقی ندارن، بوی کهنگی می‌دن تمومشون!»

یادم نمی‌رود چند سال پیش را که خسته از فشار سختی‌های زمانه (یا آنچه که من سختی‌اش می‌پنداشتم)، روزی جلوی کامپیوتر نشستم و واژه‌های خودکشی و suicide را در گوگل جست‌وجو کردم. نتیجه کار، بیش از آن‌که عملاً به کارم بیاید، احتمالاً تجربه جالبی شد از این‌که ببینم ملت درباره این قضیه در اینترنت چه‌ها نوشته‌اند. یادم نمی‌رود شب‌هایی را که می‌خوابیدم با این آرزو که بی هیچ زحمت و دردی، صبحش بیدار نشوم. اما ساعت‌های شب که می‌گذشت باز صبح بود و پرتوهای خورشید که کم‌کم چهره شهر را روشن می‌کرد و مرا به بیدار شدنی دوباره وادار. شاید تنها روزهایی که واقعأ به ادامه ندادن زندگی فکر می‌کردم همان روزها بوده باشد وامیدوارم که در حد خاطره همان روزها باقی بماند. اما آنچه که آن اندیشه‌های سمّی را برای همیشه زدود، همین معجزه‌های کوچک زندگی روزمره بوده است، همین خورشیدی که در هر طلوع دوباره خود روزی نو را که هرگز کهنه نیست، به ارمغان می‌آورد. همین پرنده هایی که نزدیکی‌های رسیدن اولین پرتوهای خورشید با جیک‌جیک‌شان دنیا را روی سرشان می‌گذارند. همین گیاهان و درختانی که طراوتشان را بی‌چشمداشت به عابرانِ بی‌توجه عرضه می‌کنند. و همین آدم‌هایی که هنوز و همچنان، خوب و خوبی میانشان کم نیست. تنها گناهِ نابخشودنی شاید همان «بریدن چشم امید از آسمان باشد» و تصور این‌که «روزها با هم فرقی ندارند و همه بوی کهنگی گرفته‌اند.»

» بهانه نوشتن این یادداشت، خواندن این یادداشت بود در وبلاگ مریم مهتدی.
» الان که دارم این یادداشت را می‌نویسم، سی‌دی مطرب مهتاب‌روی شهرام ناظری هم در حال پخش است. تجربه جالبی است شنیدنش. شما هم از اینجا می‌توانید این آلبوم را بشنوید. یادم نمی‌رود روزهایی که در مدرسه مفید دانش‌آموز بودم. جو سنگین آن روزهای آنجا شاید، خیلی از بچه‌ها را به سوی شنیدن آثار سنگین شجریان و ناظری سوق داده بود. آن روزها اما همان اندی و شهرام شب‌پره و لیلا فروهر برای من بس بود. هر چیز را بهتر است به وقت و زمانش کشف/مکاشفه کرد. شنیدن صدای قدیمی ناظری در این روزها، روی شعرهای عرفانی و تصنیف‌هایی پر از صدای دف و تار، کم از مکاشفه‌هایی آسمانی ندارد.

دیدگاه خود را بیان کنید.