ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه…

۱۴ مهر ۱۳۸۵

شکوه کلمات مولانا آن‌قدر هست، آن‌قدر کلمات مولانا باشکوه هست، که نوشتن کلمه‌ای دیگر زائد باشد. نوشتن هر کلمه‌ی اضافه تنها مستی این شکوه را، شکوه این مستی را، می‌پراند… متن این غزل از اینجا برداشته شده، علیرضا عصار هم آن را (با متنی از یک روایت دیگر و مشهورتر) در آلبوم حال من بی تو خوانده که اینجا می‌توانید بشنوید؛ ایضا‍ً علیرضا افتخاری در آلبوم تازه به تازه که اینجا می‌توانید بشنوید؛ نیز شهرام ناظری در آلبوم صدای سخن عشق و داود آزاد در آلبوم کوی تو که امکان شنیدن این دو تای آخری در سایت iransong نیست.

من بیخود و تو بیخود ما را که برد خانه
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

[من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه]
[صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه]*

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی [دستی زده بر دستی]
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه [و آن ساقی سرمستی...]

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مست‌تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستی‌ام به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمی‌ام ز ترکستان نیمی‌ام ز فرغانه

نیمی‌ام ز آب و گل نیمی‌ام ز جان و دل
نیمی‌ام لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که من‌ام خویشت [من‌ات خویشم]
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه

————-
* روایتِ مشهورتر و گوش‌نوازتر

یک دیدگاه »

  1. بسیار زیباست
    دنیای بدون آخوند رو تصویر کرده

دیدگاه خود را بیان کنید.