مثل خاتمی

۲ خرداد ۱۳۸۵

امروز وقتی روزنامه اعتماد ملی را گرفتم و صفحه اولش را نگاه کردم، دلم گرفت. عکسی داشت از حجت سپهوند، همان که دختری را با عکسی از خاتمی در دست نشان می‌دهد، همان عکسی که خاتمی هم گلی در دست دارد و کنار تصویر او نوشته شده: «ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار»، و خود دختر هم گلی در دست دارد و گلی دیگر بر گوش. کنار این عکس، ستونی بود با عکس‌های سیاه‌وسفید آدم‌هایی که یادداشت‌هایی درباره دوم خرداد نوشته بودند، با تیتر اصلی: «دوم خرداد، یک سال پس از خاتمی». یاد روزنامه‌های آن دوران افتادم، جامعه و توس و نشاط و عصر آزادگان و صبح امروز و خرداد و… که وقتی بازشان می‌کردی ستون‌های متنوع اظهارنظر و مقاله‌های آدم‌های مختلف را داشتند با عکس‌هایشان. دورانی که همه چیز یک جور دیگر شده بود. دورانی که «مثل خاتمی» بود. خاتمی‌ای که مثل هیچ کس نبود. خاتمی‌ای که برای ما از امید گفت. از دوستی گفت. ما که بیشتر به نفرت از ناطق‌نوری به خاتمی ناشناخته رأی داده بودیم از او یاد گرفتیم که به جای نفرت عشق بورزیم. به جای مرگ (که البته نمی‌گفتیم) از زندگی بگوییم… اعتماد ملی را که دیدم با آن صفحه اول و آن آدم‌ها و آن یادداشت‌ها، یاد بغض فروخورده همه این سال‌ها افتادم. بغضی که خیال شکستن ندارد. گاهی گداری قطره اشکی می‌شود اما خالی نمی‌شود این بغض. هنوز هر وقت عکسی از خاتمی می‌بینم یا صدایش را می‌شنوم یا حتی نامش را می‌خوانم، دلم می‌لرزد. یاد آن روزی می‌افتم که ساده و بی‌پیرایه آمد دانشگاه تهران تا ما برای اولین بار مردی را ببینیم که تصمیم گرفته بودیم به او رأی بدهیم. مسجد دانشگاه غلغله بود. دانشجوها شعار می‌دادند: «خاتمی، خاتمی، حمایتت می‌کنیم.» و من که اهل شعار و شعاربازی نبودم از آن انتها چهره مردی را دیدم که لبخند می‌زد. همان که کمتر از ساعتی بعد وقتی می‌خواست سوار ماشین تویوتایش شود از فاصله‌ای نزدیک‌تر دیدم. کسی پرسید با این گروه‌های تندرو و… چه کار می‌خواهید بکنید؟ خاتمی آرام، شمرده و باتأمل جواب داد: «فعلاً باید تحمل بکنیم تا بعد…». تا بعدی که هرگز به کام خاتمی نشد. وقتی در جمع دانشجوها از زندگی گفت و دانشجوهای پرامید و خندان دست‌ها را به هم زدند به شور زندگی، مدعیانی کفن پوشیدند و فریاد وااسلاما سر دادند. وقتی با غرور و ابهت در برابر خبرنگار سی‌ان‌ان نشست و با اعتماد به نفس از کرامت ایران و ایرانی گفت، هنوز طعم شیرین حرف‌هایش زیر زبانمان بود که… آن‌قدر نیش و کنایه زدند که کوتاه زمانی بعد در مراسمی با چهره افروخته فریاد زد که… اما آنهایی که نمی‌خواستند صدای خاتمی را بشوند، هرگز نشنیدند که او چه گفت و چه خواست. چه آنهایی که اصولاً او را و اندیشه او را و راه او را قبول نداشتند و چه آنها که معتقد بودند خاتمی کند است و سرعت بیشتری می‌خواستند. بی‌توجه به این‌که در جامعه ایران جاانداختن خیلی از چیزها زمان می‌خواهد و هر کاری با سرعت و عجله حل نمی‌شود. این روزها که رئیس‌جمهور فعلی گاهی اوقات کارهای آوانگارد می‌کند و مثلاً (به هر دلیلی) مجوز ورود زن‌ها به استادیوم‌ها را صادر می‌کند، مانع‌تراشی بخش‌هایی دیگر نشان می‌دهد که همه چیز را نمی‌توان یک‌شبه حل کرد. همه اینها البته به این معنا نیست که انتقادی بر خاتمی وارد نیست. لطف قضیه اما در آن است که با همه این انتقادها خاتمی هنوز دوست‌داشتنی است و نمی‌شود دوستش نداشت. البته بگذریم از بعضی‌ها که اصولاً به همه چیز و همه کس فحش می‌دهند و از همه نفرت دارند و گویی اصلاً این فحش دادن و نفرت ورزیدن دلیل وجودی آنها است. آدم‌هایی عقده‌ای که روانشان مریض است. خاتمی اما به همه یاد داد که به جای نفرت، عشق بورزیم. به جای نفی مخالف، متمدنانه به نقدش بنشینیم. به جای آرزوی مرگ، شور زندگی ایجاد کنیم. ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم… ای دریغ از… خاتمی را دوست دارم، خاتمی‌ای که مثل هیچ کس نبود. مثل خودش بود، خودِ خودش. مثل خاتمی.

***

شعر زیر را ۸ شهریور پارسال نوشتم. نمی‌دانم در قالب‌های شعری جا می‌گیرد یا نه، اما مهم این است که واقعی است، یک حس اصیل. از همان موقع می‌خواستم بدهمش به مهدی یزدانی خرم برای صفحه شعر شرق جمعه. اما امان از این تنبلی…! شاید باز هم بدهمش به او، ولی فعلاً به این مناسبت می‌گذارمش اینجا.

***

وقتی تو آمدی

علی اکبر قزوینی

«برای سید محمد خاتمی»

وقتی تو آمدی
اولین پرندۀ صبح
بر شاخۀ اولین درخت
که اولین جوانه‌اش را به افتخار آمدن تو
            باز کرده بود
آواز خواند.

وقتی تو آمدی
اولین وزش نسیم صبحگاهی
در اولین آبادی سرِ راه
صورت زبر اولین دختر را
که تا صبح ستاره‌ها را شمرده بود
نوازش کرد.

وقتی تو آمدی
خورشید
اولین تابش صبحگاهی‌اش را
برای پسرکی فرستاد
که برای دیدن طلوع آفتاب
تا بالای اولین تپه‌ای که می‌توانست
رفته بود.

وقتی تو آمدی
من عاشق شدم
و برای اولین بار
پروانه‌ها را
لمس کردم.

#

حالا تو رفته‌ای
و از پرنده و نسیم و آفتاب و پروانه
تنها طعمی گس
زیر زبانم مانده است.

۸ شهریور ۱۳۸۴

دیدگاه خود را بیان کنید.