دو تا لینک

۲۸ فروردین ۱۳۸۵

۱- یوسف علیخانی را تا به حال ندیده‌ام و تنها یک بار صدایش را از پشت تلفن شنیده‌ام، آن هم موقعی که چند ماه پیش سایت قابیل را در شرق معرفی کرده بودم… علیخانی وبلاگ دل‌نشینی دارد با پست‌های متفاوت و خواندنی. یکی از آنها، که تازه‌ترینشان هم‌ هست، در مورد قلعه اسکول‌سر در الموت است که با عکسی که خود او همین جمعه از آن گرفته، همراه شده است. بخوانیدش: اینجا.

۲- سر زدن به قسمت آمارگیر وبلاگ و دیدن جاهایی که بازدیدکننده‌ها را به وبلاگ فرستاده، خوبیِ آشنایی با وبلاگ‌های خوب را دارد. یکی از این وبلاگ‌ها که پست‌های جالبی دارد، پنجره چوبی نام دارد و پر است از یادداشت‌هایی که همواره الهام‌بخش‌اند و امیدآفرین. یکی از آنها را بخوانید: «در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله‌ای جلوی ویترین مغازه‌ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرمکن خرید. آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت حالا به خانه برگرد. انشالله که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی پسرک سرش را بالا آورد، نگاهی به او کرد و پرسید: خانم! شما خدا هستید؟ زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یکی از بندگان او هستم. پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتی دارید.» لذت بردید؟:)

دیدگاه خود را بیان کنید.