دسته‌بندی نشده

با دهباشي، كتاب‌ها و مجله‌هايش، گربه‌هايش، و جغدهايش

علي دهباشي، مدير و سردبير بخارا

نمي‌شود حوالي ميدان فردوسي باشي و هواي ديداري ديگر از دفتر بخارا و علي دهباشي به سرت نزند. چند هفته پيش بود كه بعد از چندي به ديدار علي دهباشي رفتم. مثل هميشه با روي باز پذيرا بود و در ميانه پاسخ دادن به تلفن و بازي با گربه‌هايش، كارهاي شماره آينده بخارا و سيميا را رتق و فتق مي‌كرد. اين بار، دوربين همراهم بود و چند عكسي هم از دفتر بخارا و خود دهباشي گرفتم. به بهانه اين يادداشت، گفت‌وگويي را هم كه دو سال پيش با دهباشي انجام داده بودم، در اينجا مي‌گذارم. آن گفت‌وگو را براي شرق انجام داده بودم كه عمر شرق به سر آمد. قرار شد در روزگار كار شود كه دولت آن هم بس مستعجل بود. كارگزاراني‌ها (در دوره پيش) گفتند كه چاپش مي‌كنيم و نكردند. تا سرانجام بچه‌هاي آينده نو در 14 فروردين سال گذشته آن را منتشر كردند. متن كامل گفت‌وگو را در يادداشت حاضر مي‌توانيد بخوانيد؛ ضمن اين‌كه مي‌توانيد فايل pdf گفت‌وگوي منتشرشده در آينده نو را نيز از اينجا دريافت كنيد. عكس‌ها هم، همان‌طور كه اشاره كردم، همگي جديد و مربوط به ميانه‌هاي آذرماه امسال‌اند. (براي ديدن عكس‌ها در ابعاد بزرگ‌تر، روي آنها كليك كنيد.)

***

گفت‌وگو با علی دهباشی، سردبیر مجله بخارا
دلم یک دنیا کاغذ کاهی می‌خواهد

علي اکبر قزويني

گردآوري مجموعه نامه‌هاي جلال آل احمد و كمال‌الملك، تصحيح سفرنامه فرنگ حاج سياح، تصحيح خردنامه اعتمادالسلطنه، تاليف جشن‌نامه «به نرمي باران»، ويژه فريدون مشيري، جشن‌نامه «كارنامه زرين» ويژه عبدالحسين زرين‌كوب، جشن‌نامه «زني با دامني شعر» ويژه سيمين بهبهاني و سردبيري چندين مجله ادبي، همه و همه حاصل كار مردي است كه در انتهای بن‌بستی در حوالی میدان همیشه دودگرفتة فردوسی، در میان مجسمه‌های جغدهایش و انبوهي از كتاب و كاغذ به‌گرمی از من پذیرایی می‌کند. صبح یک روز سرد دي‌ماه 1385 است و هوا ابري. دهباشی چند نفس از كپسول اکسیژنش را به درون سینه می‌برد و از ده‌ها مجسمة جغدی که داشته سخن می‌گوید. مجسمه‌های فعلی را دوستانش به او داده‌اند تا کمتر دلتنگ قبلی‌ها باشد. می‌پرسم: «تا حالا جغد زنده نگه داشته‌اید؟» مکث می‌کند، آهی می‌کشد و می‌گوید: «هرگز دلم نیامده که این کار را بکنم.» حرفش را این‌طور تکمیل می‌کند: «خیلی برایم دشوار است.» در کلماتش حسی موج می‌زند که شک نمی‌کنی کاملاً حال جغدهای اسیر را می‌فهمد… اینجا دفتر بخارا است با يادگارهايي از افغانستان و تاجيكستان. تصاوير شاعران افعانستاني و تاجيك بر در و ديوار است. هزارتویی عجیبْ شلوغ، پُرِ کتاب و مجله و عکس آدم‌هایِ ادبیِ معروف. همین شلوغی، بهانة پرسیدن اولین سؤال می‌شود و گفت‌وگوی ما شکل می‌گیرد…

در این شلوغی چیزی گم نمی‌شود؟!

(با خنده) نه، اما شاید فقط خودم از آن سر در می‌آورم. چون در واقع کار چندین نفر روي ميز انجام می‌شود و بنابراین در این بی‌نظمی یک نظم درونی وجود دارد که حتی اگر چشم‌هایم را هم ببندم می‌توانم تشخيص بدهم هر چیزی کجا است.

هیچ وقت تلاش نکرده‌اید یک نظم ظاهری به اینجا بدهید؟

ایجاد این نظم مستلزم داشتن حداقل 5-6 نفر كادر ورزيده است و فعلاً امکان مالی برای این‌که این تعداد افراد وارد را در اختیار داشته باشم، وجود ندارد. این هم سیستم خاصی است که به قول آقای محمد قائد، برای ادارة مجله «ابداع» کرده‌ام. به هر حال دشوار است، ولی فعلاً چاره‌ای نیست. چه مي‌شود كرد؟

حجم کارهایتان هم به تبعِ آن باید زیاد باشد.

جز اینجا، من دو جای دیگر کار می‌کنم تا چرخ زندگی و مجله را بچرخانم. کم می‌خوابم و این کم‌خوابی‌ عادت سالیان است. نزدیک 30 سال است که 5 صبح کارم را شروع می‌کنم و تا دیروقت شب ادامه می‌دهم؛ حتی با این‌که ناخوشی (آسم) ــ که فصل‌های سرد سال شدیدتر هم می‌شود ــ گاهی اوقات واقعاً مي‌رود كه مرا از پا درآورد. به هر حال این عادتی است که به تدریج شکل گرفته و سوخت‌وساز بدنم هم با آن تنظیم شده است. جريان پاوولف يادتان هست …

اما این همه انرژی را از کجا می‌آورید؟

وقت تنگ است، عمر ما کوتاه. همیشه این مسئله برای من به صورت یک هشدار بوده که فرصتِ خیلی کمی داریم و کارِ نکرده زیاد. بنابراین همیشه در این فکر بوده‌ام که باید هر چه زودتر کارهایی کرد. ما در جايي زندگي مي‌كنيم كه هيچگاه اميد به فردا و فرداها متصور نبوده ولي بايد در عين حال كه براي فرداها كار مي‌كرديم. در اين تناقض يا پارادوكس زندگي كرده و پيش مي‌رويم.

این احساس را من هم دارم، خیلی‌های دیگر هم دارند. اما باعث نشده این همه وقت و انرژی روی کارهای نکرده‌مان بگذاریم. این احساس فقط می‌تواند یک انگیزه باشد، اما حتماً محرک قوی‌تری هم در کار هست.

در واقع، من همواره خواسته‌ام با این کار کردن به زندگی‌ام یک جورهایی معنا بدهم. هر کدامِ ما به شکلی به زندگی‌مان معنا می‌دهیم. من هم برای گریزِ از خیلی چیزهای دیگر، که ممکن است وضعیت روحی‌-روانی خاصی را برایم پیش بیاورد… (مکث می‌کند) شاید برای گریز از آنها است که این حجمِ کار را به دوش می‌کشم، طوری که از شدت کار می‌افتم نه از شدت افسردگی. دوستان محبت دارند و اسم‌گذاري مي‌كنند و با حسن ظن هم اين كار را مي‌كنند.

اجازه بدهید برویم به سال‌های دورتر، زمانی که علی دهباشی به روزنامه‌نگاری علاقه‌مند شد. از همان اولِ اول برایمان تعریف کنید.

خُب، از نوجواني مجله‌خوان بودم. پیک دانش‌آموز را می‌خواندم. بعداً رفتم سراغ کیهان بچه‌ها، دختران و پسران و… خلاصه همین‌طور با این مجلات بزرگ شدم. در سال‌های بعد، خوانندة جدّی رودکی، سخن و بعدتر یغما، و بعد نگین و… شدم. یادم هست که صبح خیلی زود می‌رفتم جلوی دکه ببینم رودکی آمده، یغما آمده… و خلاصه از شدت علاقة به این نوع کار، افتادم آن سوی ماجرا. و خُب، در دبیرستان هم روزنامه دیواری درست می‌کردیم. روزنامه‌های دیواریِ من گاهی ماه‌ها به دیوار می‌ماند، بس که خواننده داشت. علتش این بود که از مطالعة بیش از حد این نشریات، یاد گرفته بودم چطور می‌شود مطالب متنوعی را برای خواننده تنظیم و ایجاد جذابیت کرد.

همه مطالب آن روزنامه‌ دیواری‌ها را خودتان می‌نوشتید؟

بیشترش را خودم می‌نوشتم و بقیه را هم از جاهای دیگر انتخاب می‌کردم. بنابراین از همان اول به این اصل که در مطالب یک مجله «تنوع» باید وجود داشته باشد، اعتقاد داشتم.

داشتید از نحوة ورودتان به عالم روزنامه‌نگاری می‌گفتید.

این گذشت، تا سال‌های بعد که به عنوان مصحّح (غلط‌گیر) در خیلی از نشریات کار می‌کردم. در جریان انقلاب، هفته‌نامه جنبش را که علی‌اصغر حاج‌سیدجوادی و اسلام کاظمیه منتشر می‌کردند، دورة مخفی‌اش را با آنها کار کردم. بعد مجلة آرش بود، بعد چراغ، بعد آدینه، بعد دنیای سخن و بعد کلک که با آنها همکاری می‌کردم، و بعد از آن چند دوره سردبیری مجله‌های مختلف را به عهده داشتم. اول طاووس بود و بعد کلک كه 94 شماره با سردبيري من منتشر شد. هفت سال طول كشيد. بعد چند نشریة دیگر که آخرینش سمرقند بود که 10 شمارة آن را سردبیری کردم. بخارا هم مجله‌ای است که از شهریور 1377 مدیر و سردبیرش هستم. 56 شماره‌اش درآمده كه اين هم 9 سال طول كشيد. یک دوره كوتاه هم معاون سردبیر روزنامة اطلاعات بودم و از این کارهای این شکلی هم زیاد پیش آمده که الان حضور ذهن ندارم. به هر حال نزدیک 30 سال است که به‌طور مستمر مشغول به این کارم.

اولین مطلبی را که از شما چاپ شد خاطرتان هست؟

(فکر می‌کند) اگر اشتباه نکنم در مجلة شکار و طبیعت بود در اهمیت درخت…

چه سالی؟

کلاس چهارم دبستان بودم. راجع به درخت چیزهایی می‌خواندم و اینها را جمع‌آوری کردم به صورت یک مقاله، که با این شعر سیاوش کسرایی که دایی‌ام می‌خواند شروع می‌شد: «تو قامت بلند تمنایی ای درخت…» یک روز با مادرم رفتیم دفتر مجله. آنها باور نمی‌کردند که من نویسنده‌اش باشم. شناسنامه نشان دادیم. و بعد به من بابت آن مقاله جایزه دادند. به هر حال این‌طور شروع شد و ادامه پیدا کرد با مقالات بعدی كه در روزنامة خاك و خون ادامه يافت.

چاپ آن مقاله حتماً انگیزه‌ای قوی بود برای ادامه کار.

بله، خیلی. به‌خصوص مادرم خيلي تحت تأثير قرار گرفت. شايد باور نمي‌كرد. هرگز نگفت ولي بعد از اينكه از دفتر مجله بيرون آمديم رفتارش با من عوض شد.

فکر می‌کنید اگر آن مقاله چاپ نمی‌شد، با توجه به روحیاتتان در آن زمان، آیا باز هم انگیزه ‌داشتید برای مقاله نوشتن و فرستادن برای مجلات؟

(مطمئن و بی‌درنگ) بله! نوشتن برای من همیشه جالب بوده است. از همان روزها شروع کردم به‌نوعي خيلي ابتدايي «یادداشت روزانه» نوشتن. نمی‌دانستم که دارم یادداشت روزانه می‌نویسم، بعدها فهمیدم که به این نوشته‌ها می‌گویند یادداشت روزانه و از اين قبيل …

شما آموزش آکادمیک روزنامه‌نگاری هم دیده‌اید یا بیشترش تجربی بوده؟

تجربی بود، و بعد یک دوره (حوالی سال‌های پاياني دهة پنجاه) با آدم‌های برجسته‌ای کار کردم، و این کار کردن بسیار اثر داشت روی من و بعد يك دوره هم خيلي جدي خب درس اين كار را خواندم.

بیاییم سراغ بخارا. چه شد که این اسم را برای مجله انتخاب کردید؟

(با شوری خاص می‌‌گوید) بخارا شهری بود که من را عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. من شهرهای زیادی، شهرهای مهمی را در دنیا دیده‌ام، اما هیچ کدام مثل بخارا من را تکان نداد. در بخارا هنوز آن شهر کُهنه وجود دارد. شهری که وقتی من در کوچه‌هایش راه می‌رفتم، فکر می‌کردم که رودکی، بيهقي، حافظ و بسیاری از بزرگان فرهنگ ایران در همین کوچه‌ها راه رفته‌اند… شهری بود که من صدای تاریخ ایران، صداي ادبيات و فرهنگ سرزمينم را در آن شنیدم. شهری بود که فکر می‌کردم آن بخش گمشدة تاریخ بیهقی را می‌شود در آنجا و در خانه‌هایش پیدا کرد… وقتی که صحبت از نام‌گذاری [برای مجله] شد، اول اسم «رواق» را در نظر گرفتم که چون مجله‌ای به این نام قبلاً وجود داشت، بخارا را دوست ديرينم شفق سعد پيشنهاد کرد، انگار از درون من خبر داشت. حتماً برويد بخارا را ببينيد، آن‌وقت شايد بيشتر متوجه نام‌گذاري من شويد.

بعضی از عکس‌هایی که از شهر بخارا در پشت جلد بخارا چاپ می‌کنید، کار خودتان است. همین‌طور تعداد زیادی از عکس‌های شخصیت‌های ادبی و فرهنگی در داخل مجله. آیا عکاسی را هم جدی دنبال کرده‌اید؟

از همان سال‌های قدیم، علاقه داشتم به بریدن عکس‌ها از روزنامه‌ها و مجلات و چسباندن آنها در دفتری که به همین منظور تهیه کرده بودم. توجه به عکس نویسنده‌ها هم برایم جالب بود. این علاقه بعدها گسترش پیدا کرد و شروع کردم به عکاسی. اولين دوربين عكاسي هديه بهرام صادقي بود كه ماجرايش مفصل است. بعد از اينكه صاحب دوربين شدم شروع كردم. (با خنده) البته پا در کفش عکاس‌ها کرده‌ام، ولی به علت تجربة سالیان، به تدریج یک چیزهایی را در این زمینه آموخته‌ام. و در حال حاضر عضو انجمن عكاسان كانادا، همچنين عضو انجمن صنفي عكاسان مطبوعات هستم. يعني كارهايم را ديدند و خيلي تشويقم كردند.

می‌شود گفت به هر کاری که یک جورهایی به نشریه و روزنامه و کتاب ربط دارد، علاقه‌مندید و دوست دارید در حد یک ناخنک هم شده، تجربه‌شان کنید.

بله، مثلاً صفحه‌آرایی مجله یکی از آنها است. گزارش نوشتن، نوار پیاده کردن، غلط‌گیری، چاپخانه و صحافی رفتن و… خلاصه تمام مراحل گوناگون چاپ یک مجله از تهیه مطلب تا انتهای کار را مجبور بوده‌ام که انجام بدهم و هنوز عليرغم دشواري‌هايش بايد ادامه دهم. سخت است ولي چه مي‌شود كرد.

فقط اجبار که نبوده. حتماً دوست هم داشته‌اید!

یک سری کارها را بله، اما مثلاً رفتن به چاپخانه الان برای من خیلی دشوار است. گرد کاغذ و بوی مرکب من را اذیت می‌کند. ولی مجبورم بروم چون این مجله ناظر چاپ ندارد. شاید تنها مجله‌ای باشد که ناظر چاپ ندارد و به علت شرایط اقتصادی که در مجله هست، مجبورم خودم این کار را انجام بدهم.

در مجله‌هایی که شما در طول این سال‌ها سمتی داشته‌اید، همیشه اسم آدم‌هایی روی جلد و پای مقالات بوده که هر کدام از آنها یکی از ستو‌ن‌های فرهنگ و ادب این مملکت هستند. چطور این همه مدت توانسته‌اید اعتماد آنها را حفظ کنید که هر جا رفته‌اید این نام‌ها را هم با خودتان برده‌اید؟

اولاً اگر این مجلات (مثل طاووس، آرش، کلک، سمرقند، بخارا و…) اعتباری داشته و دارند ــ فروتنی نیست ــ به واسطة نویسندگانشان بوده است. من هیچ وقت دچار توهم نمی‌شوم. چند وقت پیش هم در سخنرانی مراسم سالگرد یکی از نشریات گفتم که ما در ایران هنوز کار سردبیری نمی‌کنیم. در واقع، این «اعتباری» است که من از «اعتماد» این نویسندگان دارم. اما چگونه شده که این بزرگانِ عرصه‌های مختلف گاهی به تنها نشریه‌ای که مطلب می‌دهند همین بخارا است، علتش را در دو چیز می‌دانم. یکی این‌که شأن آنها و منزلت علمی و فرهنگی‌شان را حفظ کرده‌ام؛ مطلب آنها را هرگز کنار یک مطلب ضعیف نگذاشته‌ام. دوم این‌که بخارا شاید تنها نشریه‌ای باشد که آن را از کتابخانة خوزه مارتی در هاوانا (کوبا) گرفته تا نزویل (استرالیا)، از بلندی‌های پامیر در بدخشان، تا قلب چین، جمهوری‌های شوروی سابق و… می‌فرستم. بخارا را به هر جای جهان که مخاطب داشته باشد می‌فرستم. یک بار دکتر محمدجعفر محجوب گفت: «من مقاله‌ای که به تو می‌دهم و در تهران چاپ می‌شود، حداقل 20 نفر در آمریکا به من زنگ می‌زنند و راجع به آن صحبت می‌کنند. اما یک مقاله می‌دهم به نشریة فارسی‌زبانی که در آمریکا چاپ می‌شود، یک نفر هم زنگ نمی‌زند!» برای کسانی که در عرصة فرهنگ ایران، زیر آسمانِ جهان، باید این مقالات را بخوانند، مجله را هر طور شده ــ پست زمینی، هوایی، با مسافر،… ــ به دستشان می‌رسانم. بازتاب این کار، ایجاد یک نوع ارتباط فرهنگی است. جز این، نقد به معنای رایجِ فعلی را هیچ وقت در بخارا چاپ نمی کنیم. باور من این است که یک مجله، کتاب یا مقاله، یا آن‌قدر بد است که باید به‌کل رهایش کرد، یا حتماً محاسن و معایبش در کنار هم گفته شود. نقد یک‌سویه هیچ‌گاه چاپ نکرده‌ام. هیچ‌گاه گرایش‌های تعصب‌آمیز را وارد مجله نکرده‌ام و تا جایی که شده، از آن پرهیز کرده‌ام. این هم به‌خودی خود محبوبیتی را برای مجله ایجاد کرده است.

بخارا، شاید به خاطر ظاهرش، به خاطر حجمش، به خاطر قیمتش و به خاطر نام‌های بزرگی که برای آن می‌نویسند، طوری جا افتاده که مجله‌ای است برای اُدبای روشن‌فکر و کسانی که در حدو اندازه‌های نویسندگان آن هستند. و این شاید مخاطبان معمولی‌تر را برای خرید آن دچار تردید کند. راجع به این موضوع چه نظری دارید؟

من نمی‌دانم این تصور از کجا پیدا شده. ما مدرن‌ترین مباحث ادبی جهان را در بخارا و مجلات پیش از آن مطرح کرده‌ایم. ما اولین ویژه‌نامة رُمان نو را در کلک منتشر کردیم. در بخارا هم شما می‌بینید که ویژه‌نامه‌هایی برای سلین، گونتر گراس، هانتكه، وولف، اکو و… درآورده‌ایم که هیچ نشریه آوانگارد (که شهرت آوانگارد بودن دارد) این کارها را نکرده است. منتها نوع پرداختن ما به این مباحث خیلی جدی است و عمیق؛ بنابراین احتیاج دارد که خوانندگان یک مقدار تلاش بیشتری بکنند.

این قضیه چقدر ربط دارد به آسان‌گیری ذائقة مخاطبان امروز؟ مخاطبی که همه چیز را مثل Fast Food سریع و راحت‌الحلقوم می‌خواهد، آن هم در دنیای مملو از اطلاعات امروز و این همه نشریه‌ای که آسان‌گیری را ترویج می‌کنند. (رسانه‌های صوتی و تصویری هم که جای خود را دارند!)

متأسفانه این «تنبلی ذهن» امر رایجی شده و به‌خصوص بر جوانان ما حاکم شده است. حاضر نیستند مطالب عمیق و جدی را دنبال کنند. و این وظیفه مطبوعات است که کمک کنند تا این روند عوض شود. برای همین ما در شماره‌های ویژه‌نامه‌هايمان در بخارا، سعی کردیم در سطح بالاتری بحث کنیم و سطح مطالب را هم هر شماره سنگین‌تر می‌کنیم. این شاید باعث شود بسیاری از مخاطبانمان را از دست بدهیم، ولی در عوض کارهای ماندگارتری انجام می‌دهیم. خواننده‌ها هم باید عادت کنند به مطالبِ سخت‌تر را خواندن.

جز محتوا، از ظاهر مجله هم راضی هستید؟

با توجه به امکانات، بله. ولی خیلی فکرهای زیادی دارم. الان كه با شما صحبت مي‌كنم طرح سه فصل‌نامه بسيار جدي در دستم است كه به‌زودي خبرش را خواهم داد.

من یک میز نور در این سالن می‌بینم. شما هنوز صفحه‌ها را دستی می‌بندید؟

بله. مطالب با زرنگار تایپ می‌شوند و بعد از پرینت و غلط‌گیری نهایی، عکس‌ها و شماره صفحه‌ها را می‌چسبانیم. این کار هم بسیار سخت و زمان‌بر است، به‌ویژه برای ما که حجم صفحاتمان بسیار زیاد است ولي نمي‌دانيد كه چه لذتي دارد.

با این حجمِ بالای صفحاتِ هر شماره، مطلب کم نمی‌آورید؟

(به یکی از قفسه‌ها اشاره می‌کند) آن کلاسورهایی که در نایلون می‌بینید، 5 هزار صفحه مطلب آمادة چاپ است. یعنی اگر کسی پیدا شود و به ما امکانات بدهد، می‌توانیم هر هفته یک بخارای 400 صفحه‌ای منتشر کنیم. بخارا تنها نشریه‌ای است در ایران که چنین بانک مطلبی را دارد، همه‌اش هم مطالبِ درجه یک از نویسندگان تراز اول.

بخارا چقدر تیراژ دارد؟

تیراژ بخارا 5 هزار نسخه است و این همان خوانندة جدی کتاب است که از 30 سال پیش تا حالا هیچ تغییری عمده‌اي نکرده! آخرین تیراژ مجلة سخن هم 5 هزار نسخه بود. اگر فرض كنيم هزار تا از اين تعداد را دو نفر مي‌خوانند مي‌شود گفت هفت، هشت هزار نفر خواننده داريم.

مشترک ثابت و افتخاری چقدر دارید؟

(می‌خندد) افتخاری که زیاد داریم، ثابت هم متغیر است.

در بعضی از شماره‌های بخارا می‌بینم که اطلاعیه زده‌اید و از مشترکان خواسته‌اید حق اشتراک‌هایشان را بپردازند. این‌قدر بدقولند؟!

هیچ وقت در اين سرزمين اشتراک مجلات جدی گرفته نشده است… علتش هم این است که هیچ وقت نشریات در ایران پایدار نبوده‌اند. بنابراین مفهوم اشتراک و آبونمان به آن صورت که در غرب مطرح است، در ایران مطلقاً مطرح نیست. عدم پایداری و عدم تداوم انتشار باعث شده که هیچ کس این قضیه را جدی نگیرد.

آقای دهباشی! برای بخارای بعد از خودتان فکری کرده‌اید؟

امیدوارم شهاب (پسرم) بتواند این راه را با روحية جوان‌تر و با ذائقة معاصرتر ادامه بدهد.

تا حالا فکر کرده‌اید که اگر روزنامه‌نگار نبودید، چه‌کاره می‌شدید؟

بی‌تردید در صحافی کار می‌کردم. صحافی بلدم و عشق می‌ورزم به این کار. بهترین لحظاتم، لحظاتی است که می‌روم صحافی و تکْ‌جلد‌سازی کار می‌کنم. هفته‌ای یکی دو ساعت از وقتم را می‌گذارم روی این کار. روزنامه‌نگار اگر نبودم، یا صحاف می‌شدم یا … بله. فقط صحاف مي‌شدم. از کتاب و نشریه محال است بتوانم دل بکنم و دور باشم.

ساختمان بخارا، يك ساختمان بسيار قديمي است و همان‌طور كه مي‌بينيد، بخشي از سقف در اثر رطوبت به اين شكل درآمده

می‌خواهم یک خاطرة بد برایم تعریف کنید و بعد بهترین خاطره‌تان را از دوران کاری‌تان.

(مکث می‌کند) خاطرة بدم مربوط می‌شود به شماره 95 کلک. داشتم کارهایش را انجام می‌دادم که خبر رسید مدیرمسئول مرا از سردبیری خلع کرده است. بهترین خاطره‌ام هم باز برمی‌گردد به کلک. به شمارة اول آن که 15 اسفند 1368 منتشر کردم، با تنها اندوختة خودم، در 160 صفحه و خودم بردم در کتابفروشی‌ها توزیع کردم. اولین بار بود که همة کارهای یک مجله را خودم و با سلیقة خودم انجام می‌دادم و لذتی سرشار داشت انتشار آن شماره.

شما روزنامه‌نگار موفقی هستید و حتماً این موفقیت رازی دارد. رازتان را به ما هم می‌گویید؟

صمیمانه بگویم، اصلاً فکر نمی‌کنم که آدم موفقی هستم. به هر حال، لطف دوستان، ندیده گرفتن معایب من و اندکی همت و پشتکار، شاید باعث شده که این‌طور به نظر برسد. اما اصلاً موفقیت این نیست. من راه خیلی طولانی‌ای در پیش دارم تا بتوانم بگویم موفق بوده‌ام. در مقابلِ آدم‌های بزرگی که شرح حالشان را خوانده‌ام و آنها را می‌ستایم، من کسی نیستم و فاصله‌ام با آنها بسیار زیاد است. تصور مي‌كنم روزي‌كه بتوانم به آنچه نكرده‌ام تحقق ببخشم، شايد احساس موفقيت به‌دست آيد. ولي بدون فروتني بگويم كه هنوز تصور مي‌كنم راه درازي در پيش است تا احساس موفقيت به‌دست آيد.

برای روزنامه‌نگارهای نسل ما چه توصیه‌ای دارید؟

(بی‌درنگ و محکم می‌گوید) سخت بگیرند! خیلی همه چیز را سهل و ساده گرفته‌اند. ما دچار يك نوع كاهش در همه سطوح شده‌ايم.

بیشتر توضیح می‌دهید؟

من فکر می‌کنم [روزنامه‌نگارهای جوان ما] کم می‌خوانند و کم می‌نویسند. هر چیزی را هم که می‌نویسند، چاپ می‌کنند. تا آنجا که می‌توانند باید بخوانند و برای این کار وقت بگذارند. مسئلة دیگر، فارسی‌نویسیِ این نسل است که بسیار نگران‌کننده به نظر می‌رسد. فارسی‌ای که آنها می‌نویسند دیگر قابل خواندن نیست. یک فارسی‌نویسیِ من‌درآوردی است که به‌کل با آنچه که به عنوان نثر فارسی شناخته شده، بیگانه است.

دوم خرداد 76 و سال‌های بعد از آن یک تکان اساسی به روزنامه‌نگاری ایران داد. روزنامه‌ها و به‌ویژه به مطالب سیاسی آنها اقبالی تازه و شاید بی‌سابقه در میان مردم یافت. سیاسی‌نویس‌ها هم به تبع آن شهرتی بیش از سایرین یافتند. گرچه الان کم‌وبیش به وضعیت متعادل‌تری رسیده‌ایم، اما آیا به نظر شما مجموعة این قضایا باعث نشده روزنامه‌نگاری و روزنامه‌نگاران ما زیادی سیاست‌زده شوند؟

ما در عرصة روزنامه‌نگاری، در بخش ادبیات سیاسی پیشرفت کرده‌ایم و این قابل کتمان نیست. ولی از جهت عمق مسئله، نه. در این زمینه دچار کاهش شده‌ایم و جاذبه‌های ادبیات سیاسی در کار روزنامه‌نگاری هاله‌ای را ایجاد کرده که ما در آن احساس خوشی می‌کنیم. در صورتی که این‌طور نیست و هنوز خیلی باید کار کنیم.

قضيه شب‌هاي بخارا چيست خيلي سروصدا كرده؟

حقيقتش ماجرا برمي‌گردد به «شب‌هاي نويسندگان و شاعران» در سال 56 كه من هم در كنار ديگر دست‌اندركاران نقش كوچكي داشتم. و بعد شب‌هاي چهارشنبه بود كه دو سالي ادامه داشت و عدة زيادي شركت مي‌كردند.

در سال‌هاي اخير چه شب‌هايي را برگزار كرديد؟

شب رابيند رانات تاگور، شاعر هندي بود كه دكتر مجتبايي و پاشايي سخنراني كردند. شب لويي فردينان سلين بود كه مهدي سحابي نطق جالبي تحت عنوان «اي كاش سلين ايراني بود» انجام داد و بعد «شب گونترگراس» و «شب اومبرتو اكو» بو كه خود اكو برايم پيام داد و همان شب خوانديم. «شب ماندشتام» شاعر روس را برگزار كرديم كه حورا ياوري حرف‌هاي بسيار مهمي زد و چندين شب به نويسندگان ايراني اختصاص داديم. «شب رضا سيدحسيني» كه به‌مناسبت هشتاد سالگي‌اش بود. «شب سيدمحمدعلي جمالزاده» و بعد صد و بيستمين سال تولد ملك‌الشعراي بهار را در «شب بهار» جشن گرفتيم و هفتة قبل هم «شب ويرجينيا وولف» را برگزار كرديم و «شب‌هاي اورهان پاموك، سوزان سانتاگ، محمود درويش، هانا آرنت و شب ادبيات عرب» هم در راه است و مي‌بينيد كه فقط آن جوان نبود كه در كشتي …

شنيدم مسؤوليت نشريه جديدي را هم به‌عهده گرفته‌ايد؟

(با خنده). بيكار نمي‌شود نشست. يك سالي است به‌قول بچه‌هاي امروزي رويش كار مي‌كنم. اميدوارم به‌سرانجامي برسد. هيأت مشاوراني متخصص و صاحب‌نام دارد. نشريه موضوعي است. ويراستار مستقل دارد. در آينده نه چندان دور اعلام موجوديت خواهيم كرد با اعلام برنامه‌هاي دو ساله، يعني موضوعات دو سال را در معرض علاقه‌مندان قرار خواهيم داد.

…و آخرین سؤال، بزرگ‌ترین آرزوی علی دهباشی در زندگی‌اش چیست؟

این‌که به اندازة دانشگاه تهران کاغذ کاهی داشته باشم. (می‌خندد) به اندازة پارک لاله، به اندازة پارک شهر،… یک حجمِ زیادِ کاغذ. عُقدة کاغذ دارم و این آرزوی من در این عُقده مستتر است. چون همیشه کابوسِ کاغذ داشته‌ام و فکر می‌کنم اگر حجم وسیعی کاغذ داشته‌ باشم، به آرامش می‌رسم. تنها چیزی که از دنیا می‌خواهم همین است؛ کاغذ، آن‌قدر که بتوانم بخارا را هفتگی درآورم.

در آخر كار يك ليوان چاي داغ مي‌چسبد!

و اين هم خودم در آينه بخارا:)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کوتاه دربارة علی دهباشی

نام کاملش علی‌اکبر جعفر دهباشی است، متولد 1/1/1337 به شماره شناسنامة 13 صادره از تهران. پدرش اهل کتاب و عاشق رابیندرانات تاگور بوده و مادرش از مهاجران شوروی. پنج برادر هم دارد که او از همه بزرگ‌تر است.
دوران ابتدایی را در دبستان بامشاد و دورة دبیرستان را تا چهارم ریاضی در دبیرستان‌های دکتر خانعلی و فردوسی گذراند. از سال آخر دبستان کار در چاپخانه را، به‌ عنوان مصحح نمونه‌های چاپی، در چاپخانة مسعود سعد آغاز کرد. در کنار آن، از همان سال‌ها زیر نظر استادانی همچون سیدابوالقاسم انجوی شیرازی، سیدمحمدعلی شهرستانی، دکتر مهرداد بهار، دکتر غلامحسین یوسفی و دکتر عبدالحسین زرین‌کوب با مبانی فرهنگ، تاریخ و ادبیات ایران آشنا شد. در دوران نوجوانی از اعضای فعال کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به شمار می‌رفت و چندین روزنامه دیواری را که ماه‌ها مورد بازدید و مطالعة علاقه‌مندان قرار گرفت، تنظیم و اجرا کرد.
علی دهباشی با نشریات ادبی، فرهنگی و هنری همچون آرش، برج، چراغ، دنیای سخن، آدینه و دفتر هنر همکاری مستمر داشته است. از سال 1369 به مدت هفت سال سردبیر ماه‌نامة کِلک بود. ماه‌نامة کلک از نشریات معتبر در زمینه فرهنگ، ادبیات و ایران‌شناسی به شمار می‌رود که مورد مراجعة استادان دانشگاه‌های ایران و ایران‌شناسانِ جهان است. ماه‌نامة کلک 94 شماره منتشر شد که متجاوز از بیست‌هزار صفحه مطلب را در بر می‌گیرد. استادانی همچون دکتر شفیعی کدکنی، دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، دکتر احمد مهدوی دامغانی، دکتر سعید حمیدیان، دکتر جلال خالقی مطلق، دکتر علی رواقی، فریدون مشیری، دکتر قمر آریان، سیدابوالقاسم انجوی شیرازی، ژاله آموزگار، دکتر عزت‌الله فلولادوند و… از همکاران و نویسندگان مجلة کلک بودند.
علی دهباشی از شهریور 1377 تاکنون سردبیری مجلة بخارا را، که هر دو ماه یک بار منتشر می‌شود، بر عهده دارد و تاکنون 54 شماره از آن را منتشر کرده است. این مجله نیز همچون کلک، در زمینة فرهنگ، ادبیات و ایران‌شناسی مقالات متنوعی را منتشر می‌کند. دهباشی در بخارا ویژه‌نامه‌هایی دربارة نویسندگان بزرگ جهان منتشر کرده است که می‌توان از ویژه‌نامه‌های رابیندرانات تاگور (که به یاد پدرش منتشر کرد)، گونتر گراس، اوسیپ ماندلشتام، ویرجینیا وولف، پیتر هانتکه و… نام برد. وی همچنین یک سال سردبیر فصل‌نامة هنری طاووس بوده است.
امور انتشار  کتاب از دیگر زمینه‌های فعالیت دهباشی است. چند سالی می‌شود که او مدیریت انتشارات شهاب را بر عهده دارد و تاکنون چهل و پنج عنوان کتاب در زمینه فرهنگ و ادب فارسی و جهانی منتشر کرده است. علی دهباشی علاوه بر اینها، سه سال ویراستار فصل‌نامة فرهنگستان علوم بوده و در حال حاضر، ویراستار انتخاب‌شدة هیئت امناء چاپ آثار سیدمحمدعلی جمالزاده است. در سال‌های اخیر، او با مجلة نقد و بررسی کتاب تهران نیز همکاری داشته و همچنین از فروردین 1382 تا مهر 1384، سردبیر فصل‌نامة سمرقند بود که 10 شماره از این مجله را منتشر کرد.
تنها فرزند علی دهباشی، شهاب است که پا به پا و دوش به دوش او، بخارا را می‌گرداند. کسانی که به دفتر بخارا می‌روند، اغلب او را در اتاقِ روبروی در ورودی مشاهده می‌کنند که آرام و باحوصله، همچون پدرش، پشت میز نشسته و کارهای مجله را سامان می‌دهد. شهاب‌ متولد تهران است و هم‌اکنون در سال دوم دبيرستان تحصیل می‌کند. دهباشی امیدوار است که پسرش راه او را در انتشار بخارا ادامه بدهد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به این مطلب امتیاز بدهید!

دربارۀ نویسنده

علی‌اکبر قزوینی

من علی‌اکبر قزوینی هستم و در این وب‌سایت، بیش از هر چیز آموخته‌ها و تجربه‌های خودم در زمینهٔ رشد و بهبود فردی، معنای زندگی و نیز کسب‌وکار و کارآفرینی را با شما به اشتراک می‌گذارم.

۷ دیدگاه تاکنون

لطفاً دیدگاه خود را بنویسید